زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد 1397 در ساعت 11:49
نویسنده : رافائل
عنوان :

دلگیری

اینارو مینویسم شاید از ذهن و دلم پاک بشه!

شاید!!!!!

از مادرم دلخورم. دو ماهه ازدواج کردم و یه زنگ به من یا همسرم نزده! 

دیروز بهشون  گفتم با برادر حرف زدم قراره آخر هفته بیاد شمال، یه تعارف نزد که شما هم بیاین!

از مادر دلخورم که وقتی خواهرک با هفت سال اختلاف سنی مثل مادربزرگا میگه با شوهرت اینجوری رفتار کن و اونجوری رفتار کن نمیزنه توی دهنش (این یه اصطلاحه بین ما)و بهش نمیگه اینا به تو ربطی نداره! 

از مادر دلخورم بابت خیلی خودخواهی ها و رفتارهای آزاردهنده اش. خیلی چیزا که نمیخوام درباره اش حرف بزنم!

از خواهرک دلخورم. خیلی. برای اینکه حدود رفتاریش رو نمیدونه و رعایت نمیکنه. نمیفهمه نباید انتظار داشته باشه من پشت سر همکلاسی و خانواده ش حرف بزنم. نباید انتظار داشته باشه از جیک و پیک زندگیم براش بگم! نمیفهمه که کوچکتره و باید احترام بزرگترش رو رعایت کنه!

از برادر دلخورم. دو ماهه میخواد مارو پاگشا دعوت کنه! سه تا آخر هفته است که برای گردش و دیدن اقوام همسرش میره شمال. اما برا اومدن خونه ی من یا به قول خودش دعوت کردن من به  خونه ی خودش وقت نداره. بهش میگم میخوام بیام دیدن بچه ات. میگه تا دعوتت نکردم نیا! 

میگم بیا خونه ی ما، میگه اول ما باید شما رو دعوت کنیم. 

اما این دعوت کردنش نمیدونم قراره کی اتفاق بیفته.

دو ماهه یه تماس با من نمیگیره بپرسه حالت چطوره! 

نمیدونم من توقع زیادی دارم یا اونها در قبال من تموم وظایفشون رو فراموش کردند. شاید هم اصلا وظیفه ای ندارند‌. فقط نمیدونم چرا از من توقع دارند. همیشه و هر لحظه!

پاگشا! کادو! مسخره بازی! 

حال منو نمیپرسن اونوقت میخوان برام مهمونی بگیرن و بهم کادو بدن! از کادوهایی که بهم میدن که با اونا حس رضایت خودشون رو از انجام دادن وظایفشون ارضا میکنند؛ بیزارم.

در حال حاضر حالم از این خانواده ی پرمحبت و پرعاطفه و مهربون بهم میخوره!!!!!

*****

پ.ن. اگر قصد نصیحت دارید ، بهش نیازی ندارم. نصیحت نکنید که تائید نمیشه.

نظرات (16)
زمان ثبت : چهارشنبه 31 مرداد 1397 ساعت 20:43 [لینک نظر]
نویسنده : گیتا
وب/وبلاگ : http://677393.blogfa.com
سلام
بهت حق میدم عزیزم
مگه داریم از خانواده نزدیکتر؟اونوقت همچین رفتارهایی ببینی حق داری دلخور باشی
پاسخ:
سلام.
ممنونم که درک میکنید.
زمان ثبت : سه‌شنبه 30 مرداد 1397 ساعت 18:58 [لینک نظر]
نویسنده : سمانه
وب/وبلاگ :
نصیحت نصیحت نصحیت .جرات داری تایید نکن
احترام مامانتو نگه دار (خدا خیلی تاکید کرده به این موضوع )اما اما اما بخاطر خواسته های نابجای مامانتون زندگیتو مختل نکن .در حد وظیفه فرزندی
پاسخ:
شانس آوردی امروز حالم خوبه.
من کلا به هیچ کسی بی احترامی نمیکنم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 30 مرداد 1397 ساعت 15:18 [لینک نظر]
نویسنده : خانم مترجم
وب/وبلاگ :
منم حرفی ندارم. نُخطه-->.
پاسخ:
دلبری شما. نقطه!
زمان ثبت : سه‌شنبه 30 مرداد 1397 ساعت 12:02 [لینک نظر]
نویسنده : شیرین
مهربون خوشگل نصیحت چرا راستش تو تنها همچین خونواده دلسوزی نداری ماها همه از همینها داریم اینها نسلین که همه یک مدل بار اومدن ماها هم نسلی هستیم که دلمون میخواد هر چی اونها میگن گوش بدیم وقتی کار خودمونو میکنیم و به میل خودمون رفتار میکنیم و دنبال عشقمون میریم عذاب وجدان میگیریم و عصبی میشیم و زندگیو به خودمون و اطرافیان تلخ میکنیم و بدون خواست خودمون و واکنش ذاتیمون داریم از خودمون انتقام میگیریم
خواهر خوشگلم ماها عین همیم و مادهامون و خانواده هامونم عین همن اگه ماها نمینویسیم اخه دیگه ضد ضربه شدیم من اصلا گوش نمیدم بهشون و برای خودم خوشم و حرفهاشون براممهم نیست سعی میکنم خوشیها رو گلچین کنم
والا تا کی هی منو حرص بدن منم حرص بخورم
بیخیال شو با شوهرت خوش باش اینه که برات میمونه وگرنه حرف پشت سر ادم زیادهههه
پاسخ:
چقدر حرفات به دلم نشست. درست میگس. من باید خودمو درست کنم. باید دست از سرزنش کردن خودم بردارم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 30 مرداد 1397 ساعت 08:24 [لینک نظر]
نویسنده : مینا
وب/وبلاگ :
سلام رافائل عزیز. من کاملا درکت می کنم. حق داری عزیزم. منم همین شرایط شما رو دارم. ولی هنوز نرفتم خونه خودم. مادرم در عین مهربونی زیاد همیشه با خودخواهی های بیش از حدش زندگی رو برام تلخ کرده و فقط به خواسته های خودش فکر می کنه.حتی اگه مربوط به زندگی من باشه. همه مراسم های من رو اونجوری که خودش دلش می خواد برگزار می کنه، حتی نوع لباس پوشیدن من هم باید خواسته اون باشه و ... من یکبار با دکتری حرف زدم.گفت تا جایی که می تونی به خواسته هاش اهمیت نده و سعی کن زودتر مستقل بشی تا بهت تسلط نداشته باشه و یه چیز جالب اینکه گفت احترامت رو بزار و مثلا هفته ای یک بار تلفنی حالش رو بپرس و حق فرزندی رو ادا کن ولی ابدا توجه نکن که ناراحت میشه از دستت یا قهر می کنه یا لجبازی یا هر بازی دیگه ای که تو احساس گناه کنی.اگر اینطور باشه یعنی هنوز بهش وابسته ای و به اصطلاح بند نافت پاره نشده. ببخشید زیاد نوشتم عزیزم. فکر کردم شاید کمکت کنه. من خیلی وقته دیگه انتظار مهر مادری از مادرم ندارم. رو خودم هم کار کردم که به خواسته هاش تن ندم و قهرش هم ناراحتم نکنه.این یه پروسه طولانی و مدت زیادی زمان می بره. شما هم که خونه خودت زندگی می کنی برات راحت تره چون مجبور نیستی قیافه ناراحتش رو ببینی. روی آرامش خودت و همسرت تمرکز کن عزیزم. و به خدا توکل کن. خودش هوای مایی که پدر نداریم و بیشتر داره . می بوسمت.
پاسخ:
چقدر حرفات خوب بود. چقدر این قهرکردن و قیافه گرفتن و پیش بقیه مظلوم نمایی کردن در اینها مشابه است.
من فکر میکنم تمام مادرانی که برای ارضای احساسات قلبی و تامین آرزوهای خودشون بچه دار میشن همینطوری با بچه هاشون برخورد میکنند.
زمان ثبت : سه‌شنبه 30 مرداد 1397 ساعت 08:14 [لینک نظر]
نویسنده : گلی
وب/وبلاگ :
سلام دقیقا درک میکنم وبدیش اینه که فکر میکنن بهترین خانواده دنیا هستن وبه همه هم تلقین کردن.منو کنار خودشون نگه داشتن با این بهانه که تا ازدواج نکردی حق نداری بری وبدترین تحقیرها رو بهم میکنن خیلی اذیتم میکنن
پاسخ:
امیدوارم شرایط برات بهتر بشه گلی جان.
زمان ثبت : سه‌شنبه 30 مرداد 1397 ساعت 08:09 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
الهی من فدای اون دل کوچیکت بشم. نمیدونم باز چی شده که عصبانی شدی. قصد نصیحت هم ندارم.
همه حق رو هم به تو میدم چون از نزدیک تقریبا آشنایی دارم با رفتارهاشون. حق داری ناراحت باشی عزیزم ولی حق نداری غصه بخوری و زندگی متاهلیت رو خراب کنی. حیف این چند روز عمر نیست که به خاطر کارها و حرفهای دیگران به کام خودمون و شریک زندگیمون تلخ کنیم؟

خوب باش دیگه عشقم دارم میام دیدنت. سالها آرزو داشتم که ازدواج کنی و بیام خونه تو. امیدوارم اینقدر خوشبخت بشی که اصلا یادت نباشه کیا چی کار کردن و چیا گفتن بهت.

دوستت دارم خوشگلم
پاسخ:
سلام عشقم. دارم لحظه شماری میکنم برای اومدنت. دیروز همکلاسی برنامه ریزی میکرد که آقای میم رو اذیت کنه. کلی دعواش کردم. میخنده و میگه شوخی کردم بابا. تو چرا جدی میگیری! گفتم حواست باشه با دوستای من شوخی نکنیا
زمان ثبت : سه‌شنبه 30 مرداد 1397 ساعت 07:51 [لینک نظر]
نویسنده : میترا
وب/وبلاگ :
ای کاش بزرگترهای ما متوجه میشدن که اوایل زندگی چقدر به حمایت و محبت بی قید و شرطشون نیاز داره.نیاز داده که کسی تو تصمیم مهمی که گرفته پشتش باشه
ولی متاسفانه اکثرا برعکس عمل میکنن.
با اینکه خانواده خودم به شدت موافق این ازدواج بودن ولی چه ها که پیش نیومد
پاسخ:
بزرگترهای ما اسما بزرگتر هستند. رسما یکسری بچه ی لجباز بیش نیستند.
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد 1397 ساعت 23:03 [لینک نظر]
نویسنده : ویرگول
وب/وبلاگ : http://haroz.mihanblog.com
اینا رو که می گی انگار داری خاطراتت اوایل ازدواج من رو مرور می کنی. شاید نه به این شکل اما جور دیگه ایی برام خاطرات بد ساختن.
خیلی روزهای سختی بود اما گذشت و نزاشتم روزهای خوب باهم بودنمون خراب بشه. سعی کردم احترام رو به همراه فاصله ام حفظ کنم
من فهمیدم زیادی که مهربون باشم و هی بخوام بفهمون که دوست دارم رابطه داشته باشم بدتره. شل که گرفتم تازه اونا بیدار شدن.
بچسب سفت و محکم به زندگیت و همسر مهربونت. نزار تلخی های بی مورد شیرینی این روزها رو کم کنه
پاسخ:
ممنون از حرفات. بهشون نیاز داشتم.
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد 1397 ساعت 22:18 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
وب/وبلاگ :
عزیزم....
یاد چندین خاطره همینجوری افتادم
البته از مامانم که نه ..اصلا .من مامانم رو خیلی اذیت کردم و می کنم.
از خواهرک نوشتی یاد بعضی حرفهای نسنجیده خواهرکم افتادم که دل رو می شکنه ولی همزمان هم یاد محبت های زیااااااادش
اون یکی خواهرم هم که مریضه هم همینطور
اما آبجی صدی متولد ۲۵خردادم بیش از اندازه صبور و مهربان هست و امکان نداره با حرفی نسنجیده دل کسی رو بشکنه.
خودم هم گمونم خانواده ام از دستم خیلی حرص می خورن.احتمالا اونا پشت سر من میگن طیبه دیوونه است.
البته مامانم جلوی روم همیشه میگه و بعدش میگه خوش به حالش راحته چون دیوونه است
پاسخ:
ای جانم. خوشبحالت راحتی. انا من مطمئنم اونایی که دائم خندان هستند غم های بزرگتری در دل داشته یا دارند.
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد 1397 ساعت 22:05 [لینک نظر]
نویسنده : رابعه
وب/وبلاگ :
بعضی وقتا اعلام استقلال کردن یاغی گری محسوب میشه و یا ناراحت میشن ولی آخرش باید مثل خودشون بود و یا مهر طلب نبود فقط میدونم بعضی رفتارا سخته و آدم رو شکننده میکنه ولی ماآدما قوی میشیم در گذر زمان دوستم.
پاسخ:
درسته. درگذر زمان قوی میشیم.
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد 1397 ساعت 21:50 [لینک نظر]
نویسنده : واگویه که قبلا وبلاگ نداشته
وب/وبلاگ :
هنوز عصبانی هستی؟
پاسخ:
هنوز!!!!!
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد 1397 ساعت 21:41 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل جان
عزیزم فقط برای خود نازنینت و عزیزانت آرامش آرزو دارم
پاسخ:
سلام دردانه جونم. ممنون از مهربانیت.
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد 1397 ساعت 21:29 [لینک نظر]
نویسنده : گلناز
وب/وبلاگ :
درکت می کنم.
پاسخ:
ممنونم.
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد 1397 ساعت 20:53 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
یوقتایی از دست مامانم بچه ها گله و شکوه میبرن پیش بابام؛ بابا هم همیشه میگه مادرتونه نمیشه که طلاقش بدید!!! راهی ندارید.
پاسخ:

همینه که هست!
زمان ثبت : دوشنبه 29 مرداد 1397 ساعت 20:19 [لینک نظر]
نویسنده : مینا
وب/وبلاگ :
یادمه یه بار کلی گریه کردم که چرا یه خانواده خوب و مهربون و حامی مثل بقیه ندارم، یعنی هر مشکلی که واسم پیش بیاد یا کاری داشته باشم میدونم که رو خانوادم نمیتونم حساب کنم و همیشه بابتش غصه میخورم، چون خانواده چیزیه که نمیشه رفت خرید یا به دست آورد، همینیه که هست. نمیدونم چی بگم، درکت میکنم کاملا. راستش من بعضی وقتا حس میکنم اصلا مامانمو دوست ندارم، حتی گاهی وقتا متنفرم ازش. منم یه شهر دیگه زندگی میکنم، وقتی میرم خونه مامانینا از همون روز اولللللل حرص خوردنام شروع میشه. ولی خوب خوبیش اینه که منم تقریبا مثل خودشون شدم و بنابراین کمتر اذیت میشم.
پاسخ:
راست میگی نمیشه رفت خرید یا عوضشون کرد. همینیه که هست.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :