X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : چهارشنبه 13 تیر 1397 در ساعت 08:01
نویسنده : رافائل
عنوان :

این روزهای من

این روزها خستگی تا مغز استخونم نفوذ کرده! دلم میخواد چهار روز بخوابم. بی وقفه! بعد بلند شم ببینم قیمتها برگشته به قبل از عید و همه جا آرامش حاکم شده.

خونه ی جدید چیده و مرتب شده و همه چیز رو به راهه.

****

صاحبخونه ی من آدم پولکی ایه! البته نه به اندازه ی قبلی! کلا توی این ولایت آدم ها میخوان از آب کره بگیرند. برای لباس و ظاهر هزینه نمیکنند اما خونه و زندگی خوبی دارند. به خودشون سختی میدن اما پول جمع میکنند. تا چیزی کاملا از کار نیفته نمی اندازنش دور!در نتیجه چیزی برای بخشیدن ندارن.

پیر مرد صاحبخونه این خونه رو ساخته اما پارکینگ و انباری نذاشته و به جاش یه مغازه ی بزرگ زیر ساختمون درآورده که اجاره داده به مبل فروشی. حیاط خلوت پشت ساختمون رو هم براش در گذاشته و تبدیلش کرده به انباری شخصی خودش.

روز اول به من گفت: خانم مهندس حیاط رو دیدی چه گل ها ودرخت هایی توش کاشتم. من تعجب کردم. چون اصلا متوجه ی حیاط نشده بودم. بعد فهمیدم حیاط شخصیه. میخواستم بگم خوب به من چه؟ تو فقط برای استفاده ی خودت اونجارو درست کردی!

پشت بوم هم درش بسته است. کسی اجازه نداره از پشت بوم استفاده کنه. هر واحد یه کولر گازی داره. 

بهش گفتم: حاج آقا، با هوای گرم و خشک اینجا، چرا کولر گازی گذاشتی؟ هم مصرفش بالاست. هم سرماش آزاردهنده است‌.

گفت : اگر کولر گازی میگذاشتم کلی از فضای ساختمون بابت کانال کولر هدر میرفت! 

عید که شد شارژ ساختمون رو از سی هزارتومن تبدیل کرد به پنجاه هزار تومن! به بهانه ی رسیدگی به آسانسور! ساختمون رو هم همیشه خودش میشوره و تمیز میکنه! 

توی ساختمون فقط طبقه ی اول چراغ هاش زمان داره! میگفت سنسورشون گرونه!

خلاصه که اگه براتون از کارهاش بگم مثنوی هفتاد من کاغذ شود.....

****

یادتونه گفته بودم توی ایستگاه پلیس راه خارج از شهر منتظر سرویس میمونم و از اتاقک پلیس راه استفاده میکنم و اونجا میشینم تا سرویس بیاد‌.

از هفته ی قبل یه افسر  جدید فرستادند اون پلیس راه. 

روز اول از اتاقشون اومد توی اون قسمت عمومی و نگاهی به من انداخت و گفت: خانم اینجا ننشینید.

حرفی نزدم و رفتم بیرون.

یکی دو روز نبود و دوباره پیداش شد. منم باز با سکوت رفتم بیرون. شنبه دوباره سر و کله ش پیدا شد و گفت خانم من که گفتم به شما اینجا ننشینید. بلند شدم که برم بیرون. یهو ایستادم و گفتم: برای چی اینجا نباید بشینم؟ گفت: برای اینکه اینجا اتاق انتظار نیست! 

گفتم : من دو سال بیشتر هر روز اینجا نشستم و رئیس و رئسای تو هم اومدند و رفتند و چیزی نگفتند. اگه اتاق انتظار نیست پس چرا صندلی چیدین دور و اطرافش؟ 

خواست حرفی بزنه که گفتم: من یه زنم . به خاطر محیط بیرون که انواع و اقسام راننده میان و میرن و خیلی هاشون دهنِ گشادی دارند و چرت و پرت میگن به اینجا که به خاطر وابستگی به شغل شما حرمت داره پناه آوردم. اما حواسم نبود از جنس همون مردهای مشکل داری که با دیدن یه زن یادشون میره نرمال نفس بکشند هم توی همین سازمان وجود داره. مشکل تو و امثال تو اینه که یاد نگرفتید وظیفه تون خدمت به مردمه! فکر کردید یه درجه گرفتید صاحب همه چیز مردم شدید و خودتون رو گم کردید.

قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم: برو کنار! اون بیرون امن تر از جاییه که امثال تو اونجا نفس میکشن! 

فکر کنم میزان خشم و عصبانیت  من به حدی بود که جرات نکرد حرفی بزنه! 

دیروز و پریروز صبح با همکلاسی رفتم سر کار. امروز اما دیدم درب شیشه ای اتاق انتظار رو بستند! 

چه حیف که خاطرات خوب من از اون پلیس راه رو این آدم کم بین به گند کشید و نابود کرد. 

به هر حال من که دیکه قرار نیست اونجا برم!!!!

*****

خدایا خداوندا ما رو از شر انسان های نظر تنگ حفظ کن! 

دست آدم های بی وجدان رو از این سرزمین کوتاه کن! 

کاخ فراعنه رو بر سرشون هوار کن! 

دزدانی رو که پول و ثروت این مملکت رو به تاراج میبرند در بدترین وضعیت به هلاکت برسون. (میون همون پولها خفه شون کن)

راه سرزمین های ع*رب*ی  رو بر این کشور ببند تا ثروت این مردم به اون کشورها منتقل نشه! 

شعور آدم ها رو بالا ببر که بفهمند خرمشهر و آبادان کربلای این دوره است! برای کربلای هزار و چهارصد سال قبل ، کربلای امروز رو فراموش نکنند. در هر دوره ای انسان به شرایط اون دوره آزموده میشه! اونایی که آرزو داشتید هزار و چهارصد سال قبل زنده بودید و به یاران حسین کمک میکردید، الان یاران حسین در خرمشهر و آبادان ، تشنه لب کنار دریا له له میزنند، پس چرا نمیرید کمکشون؟؟؟؟؟

بعدا نوشت: شنیدم آب شیرین برای خرمشهر فرستادند. خداروشکر.

نظرات (15)
زمان ثبت : شنبه 16 تیر 1397 ساعت 10:24 [لینک نظر]
نویسنده : تیلوتیلو
وب/وبلاگ :

آدم خفه میشه تو این هوا از بس نمیشه نفس کشید
از بس نباید حرف زد
از بس باید چشم بست
والا هممون خسته ایم
چرا باید اینهمه فشار عصبی و روانی هر روز به هرکدوم از ماها تحمیل بشه؟
پاسخ:
آخ آخ تیلو جان. کاملا میفهمم چی میگی.
زمان ثبت : جمعه 15 تیر 1397 ساعت 18:47 [لینک نظر]
نویسنده : سمانه
وب/وبلاگ :
خستگی توام با شیرینی
پاسخ:
بله. البته!
زمان ثبت : جمعه 15 تیر 1397 ساعت 17:43 [لینک نظر]
نویسنده : مارال
وب/وبلاگ :
خیلی بابت چیده شدن خونه جدید برات خوشحالم...
برای من هم این حس ها مهم هستند و واقعا ای کاش با حاطره خوبی اونجا رو ترک می کردی...
پاسخ:
ممنون مارال جان.
آره ای کاش خاطراتم رو خراب نمیکرد.
زمان ثبت : جمعه 15 تیر 1397 ساعت 15:55 [لینک نظر]
نویسنده : مهتاب
چقدر خوشم اومد از جوابی که دادی و اون تیکه آخر دعاهات
راستی خوشبخت باشی مبارک باشه
پاسخ:
ممنونم مهتاب جان.
زمان ثبت : جمعه 15 تیر 1397 ساعت 14:43 [لینک نظر]
نویسنده : خانم مترجم
وب/وبلاگ :
سلام عروس خانم زیبا.
درخصوص اون افسر مشنگ واقعاً که!!!! مردک بوق دار بیب بیب بیب بیب (از بوق دوچرخه تاااا بووووق کشششتییییی)
دعای قشنگی بود خفگی در پول چه رویایی واقعا
اگه شانس منه که زیر چند تن سکه صدتومنی له میشم
پاسخ:
وای مردم از خنده. سکه ی صد تومنی!!!! از دست تو دختر!
زمان ثبت : پنج‌شنبه 14 تیر 1397 ساعت 16:00 [لینک نظر]
نویسنده : فری خانوم
وب/وبلاگ : http://656892.blogsky.com
چقدر خوب جوابشو دادی
خوشماااان آمد
پاسخ:
عصبی شده بودم.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 14 تیر 1397 ساعت 14:38 [لینک نظر]
نویسنده : ایوا
رافائل جان حرف حق جواب ندارد و متاسفم برای کسی که وظیفه اش حفاظت از جان و ناموس مردم است و یادش رفته. تنها دهان و باتوم شده است.برای دعاهای آخرت هزاران آمین روانه میکنم.
به امید آگاهی بیشتر مردممان و همیاری و همدلیشان. ما مردم بدی نیستیم تنها با بدان بنشستیم. به امید روزهای بهتر برای ایران و ایرانیان و همه مردم منطقه و همه مردم دنیا.
پاسخ:
ممنون ایوا جان. من دعا کردن و سپاسگزاری رو از تو و غزل یاد گرفتم.
الهی آمین !
زمان ثبت : پنج‌شنبه 14 تیر 1397 ساعت 13:09 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل عزیز و نازنینم
مهربونم خدا قوت برای این مدت پر مشغله ای که داشتی .... الهی که زودتر بری خونه خودت مستقر بشی و زودی خستگی هات آروم بگیره با عشق و مهربونی های تو و همسر به هم
به نظر من هم آدم تلاش می کنه از نتیجه تلاشش استفاده کنه برای خوش بودن و شادی و آسایش خودش و دیگران ....نمی گم قناعت بده اما تا جایی که آسایش خود فرد و بقیه تحت تاثیر قرار نگیره
در مورد اون افسر هم چه خوب بود که درک میکرد ... هر کسی باید هوای بقیه رو در شرایط سخت داشته باشه حالا اون که افسر بوده جای خود

امیدوارم خدا مهربونی رو به همه دل ها برگردونه

در پناه خدا باشی عزیزم
پاسخ:
سلام مهربونم. الهی که همیشه شاد باشی!
بله قناعت بسیار خوبه. اما به قول شما به شرطی که به دیگران و خود آدم صدمه نزنه.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 14 تیر 1397 ساعت 12:35 [لینک نظر]
نویسنده : مریم بانو
وب/وبلاگ :
چقد قشنگ نوشتی منم واقعا فک میکنم همه این اتفاقا خوابه.باورم نمیشه این همه بهم ریختگی اوضاع توی فقط ۴ ماه.
به تمام دعاهای آخر پستت آمین
پاسخ:
ممنون عزیزم.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 14 تیر 1397 ساعت 12:21 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
وب/وبلاگ :
سلام عزیزم
خدائیش چه خوب جواب پلیس راهی رو دادی.دمت گرم.بیچاره تا کجاش سوخته که شیشه های اتاق انتظار رو بسته
برای همه ی دعاهای آخر پستت یه آمین از ته دل
پاسخ:
حماقت کردم. اگه برمیگشت و یه چیزی بهم میگفت چی؟
الهی آمین.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 14 تیر 1397 ساعت 11:38 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
دیگه خونه هم چیده شد و نوبت چیه؟! رافونه خاله لیلی
پاسخ:
پاشو بیا کمک. چی چی خونه چیده شد. خونه الان در وضعیت انفجاره.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 14 تیر 1397 ساعت 08:27 [لینک نظر]
نویسنده : الی
آخ که منم مثل تو خیلی خسته م...
به این جور ادما باید گوشزد کرد که بلادله من(به سبک لیلی) بخدا قراره بمیری یه قرونم با خودت نمیبری اون ور...پس شل کن اون مشت لامصب رو...البته قطعا تاثیری هم نداره
بیشتر ادارات و ارگان های ما همینن...حس خدایی بهشون دست میده از کاره ای بودن...فکر یمیکنن هرچقدر بیشتر سخت گیری چرند داشته باشی مهمتر جلوه میکنی...ولی افرین به حرفات....عاااااالی گفتی...
برای دعاهات هم آمین...کاش همه شون اتفاق بیفتن...
زمان ثبت : پنج‌شنبه 14 تیر 1397 ساعت 07:38 [لینک نظر]
نویسنده : بهار شیراز
وب/وبلاگ :
اوووووف خون منم به جوش اومد از دست اون آدم بخیل
پاسخ:
بعدا با خودم گفتم عجب حرفایی زدم. خوب شد یارو کتکم نزد.
زمان ثبت : چهارشنبه 13 تیر 1397 ساعت 23:49 [لینک نظر]
نویسنده : رعنا
وب/وبلاگ :
سلام رافائل خانم خوبید؟ تبریک می گویم. به امیدخدا بچه دار شدنتون، باهم خوشبخت بشید.حرفای مردم همیشه هست نباید دلگیر شد. من هم اوایل خیلی برام حرفای مردم مهم بود ولی الان کمک می کنم برای دل خودم. برام مهم نیست حرف دیگران رو.شما هم سعی کنید که حساس نباشید. این روزا طعم کارکردن را دارم می چشم. خیلی هیجان انگیزه برام.حالا دارم از پول خودم خرج می کنم. چیزهایی که قبلاً می خواستم دارم می خرم. خیلی منتظر این لحظه بودم. هرچند دیرشد ولی تونستم به دستش بیارم. در رابطه با مردها متاسفانه فقط زن و دختر خودشون، قبلا دختر وزن مردم ناموس مردها بود.در کل نمی شه به این مردم خرده گرفت.به قول معروف خانه از پای بست ویران است.
رافائل خانم سؤالی داشتم می خواستم ضدآفتاب برای پوست های چرب بهم معرفی کنید؟ می‌شود که دوباره نام کشورهایی که وسایل آرایشی شون خوبه برام بفرستید؟
پاسخ:
سلام رعنا جان. خوشحالم که میری سر کار و خوشحالی!
ببین عزیزم الان با قانون جدید جلوی ورود تمامی محصولات آرایشی و بهداشتی گرفته میشه. محصولات کشورهای فرانسه، آمریکا، آلمان و اسپانیا خوب و قابل اعتمادند. البته به شرطی که تقلبی نباشند. توی ایران هم برندهای خوبی وجود دارند. مثل سینره، دکترژیلا، پرایم، سی گل. محصولاک خارجی هم لیراک و اورینژ ، ساسکین، بیودرما، مورد، اَوِن، و.... خوبند اما کم کم دیگه پیدا کردنشون سخت میشه.
زمان ثبت : چهارشنبه 13 تیر 1397 ساعت 21:55 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
خدا قوت بانو...
ایشالله بزودی پست خونه خریدنتون رو بخونیم
.
.
وای از این مردان مریخی
پاسخ:
الهی آمین.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :