X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : یکشنبه 3 تیر 1397 در ساعت 19:44
نویسنده : رافائل
عنوان :

مشهد

جونم براتون بگه که ما ظهر رسیدیم خونه ی مادرشوهر و ناهار خوردیم و ساعت پنج راه افتادیم سمت فرودگاه. ساعت هفت و نیم پرواز داشتیم.‌ زودتر رفتیم تا چمدون ها رو زودتر تحویل بدیم و کنار پنجره جا بگیریم.

توی فرودگاه کارها به خوبی انجام شد و بلیط ها رو گرفتیم و منتظر نشستیم.

ساعت هفت و ربع اعلام کردند پرواز تا ساعت ۹ تاخیر داره! 

ساعت هشت رفتیم ساندویچ گرفتیم و خوردیم و نشستیم منتظر. نشون به اون نشون که ساعت ده سوار هواپیما شدیم و نیم ساعت هم طول کشید تا مسافرها سوار بشن و هواپیما پرواز کنه. خداروشکر خلبان عالی بود. پرواز ما با ایرباس بود. طوری هواپیما بلند شدو پرواز کرد و دست آخر فرود اومد که اصلا اذیت نشدیم.

حین پرواز شام دادند. دو سری مهماندار شروع کردند به پذیرایی. یکسری از اول هواپیما به سمت ما. سری دوم دقیقا از ردیف پشت ما به سمت عقب هواپیما.

اونقدر با آرامش این کار رو انجام دادند که همکلاسی میگفت فک ر نکنم به ما برسند. دو ردیف مونده به ما خلبان اعلام کرد ما در حال کم کردن ارتفاع برای فرود هستیم. محکم سرجاهاتون بنشینید. مهماندارها بسته های غذا رو دادند و گفتند بذارید زیر صندلیتون. ما داشتیم ریسه میرفتیم. به همکلاسی گفتم اون از تاخیر پرواز. اینم از شام. دعا کن رسیدیم هتل آب قطع نباشه

خلاصه که ساعت دوازده و نیم هتل بودیم و تا اتاق رو تحویل بگیریم و بخوابیم ساعت شد یک و نیم.

صبح برای ساعت پنج ساعت رو روی زنگ گذاشتم.

بیدار شدیم و دوش گرفتیم و رفتیم حرم.

حرم خلوت بود و هوا هم خداروشکر ابری و خنک.

حین برگشت توی یه اغذیه ای صبحونه خوردیم.حدود ساعت نه برگشتیم هتل. تا ساعت ده و نیم استراحت کردیم و بعد رفتیم توس. 

راننده تاکسی گفت چرا میخواین برین توس؟

گفتم میریم زیارت فردوسی. یه فاتحه برا فردوسی بخونیم و یه فاتحه برا اخوان ثالث‌.

براش عجیب بود.

رفتیم اونجا و لذت بردیم از فضا و طبیعت اونجا. 

بعد از اونجا رفتیم شاندیز. 

رستوران پدیده ناهار خوردیم. خواهرک اصرار داشت به یاد سفر قبلیمون شیشلیک بخوریم. من شیشلیک دوست ندارم ولی به خاطر خواهرک خوردم.

بعد رفتیم یه روستایی نزدیک مشهد. قبل از زشک. نمیدونم چرا الان اسمش یادم نمیاد. طبیعت قشنگی داشت.

از اونجا رفتیم الماس شرق. اوضاع بازار کساد بود. مغازه ها خیلی هاشون تعطیل شده بودند.

از اونجا رفتیم هتل. برای شام همون غذاهای دیروز هواپیما رو گرم کردیم و خوردیم. (زرشک پلو با مرغ)

شب رفتیم پاساژ آرمان. چیزی که زیاد اذیتمون میکرد تعداد بسیار زیاد عرب ها در مشهد بود. عراقی، قطری، یمنی، لبنانی.

احساس میکردی وارد یه کشور عربی شدی. و متاسفانه بسیار کثیف بودند.

دیروقت برگشتیم هتل. خوابیدیم و دوباره صبح زودبیدار شدیم. من رفتم حموم تا دوش بگیرم که دیدم آب قطع شده. داد زدم و همکلاسی رو بیدار کردم و گفتم زنگ بزنه پذیرش هتل. زنگ زد و بعد از ده دقیقه آب وصل شد. سرانجام ساعت هفت رفتیم حرم. 

تا نزدیک ظهر حرم بودیم. بعد برگشتیم هتل. وسایلمون رو جمع کردیم و بعد رفتیم پاساژ التون. دنبال کیف کرم بودم که پیدا نکردم.

برگشتیم هتل. اتاق رو تحویل دادیم و رفتیم فرودگاه.

این بار هواپیما قبل از ما توی فرودگاه بود.

همکلاسی توی فرودگاه برام یه کلاه حصیری سرمه ای خوشگل خرید.

پرواز برگشت فاجعه بود. به قول همکلاسی این خلبان، شبیه راننده های خطی بود. 

در یک لحظه ارتفاع میگرفت و بعد سریع ارتفاع کم میکرد. صدای همه ی مسافرها دراومده بود. من به شدت سردرد داشتم.

توی فرودگاه مادرشوهر و خواهرشوهر و پسر خواهر شوهر اومده بودند استقبال.

با هم رفتیم خونه.

مادرشوهر میگفت: خواهرزاده ی همکلاسی گفته زندایی خیلی خوبه. اگه دایی اذیتش کنه من میدونم و اون. تازه اگه یه روز ولش کنه خودم میگیرمش.

شب همکلاسی من رو رسوند به ولایت. دیروقت بود و من از خستگی بیهوش بودم. فوتبال رو از رادیو ماشین گوش میکردیم. البته من در عالم خواب.

وقتی رسیدیم خونه دوباره از خستگی روی تخت غش کردیم.

صبح زود هم همکلاسی برگشت تهران.

****

این روزها مشغول جمع آوری وسایل خونه هستم.

نظرات (17)
زمان ثبت : سه‌شنبه 5 تیر 1397 ساعت 11:22 [لینک نظر]
نویسنده : سارا
وب/وبلاگ :
زیارت قبول عروس خانوم ...
ما هم اولین سفر زندگی مشترکمونو رفتیم مشهد ... یادش بخیر
پاسخ:
ممنون سارا جان. چه یادآوری خوبی
زمان ثبت : دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 21:53 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
برای این لحظه های خوبی که داشتی خوشحالم
الهی که تا همیشه چنین به سفر و خوشی و لحظه های ناب عشق
پاسخ:
ممنون. الهی آمین.
زمان ثبت : دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 21:49 [لینک نظر]
نویسنده : فرشته
وب/وبلاگ :
منظورم توس رفتن وپاساژگردی بودالماس شرق مسیرش دوره اخه ما هر وقت میریم مسافرت بیشترش خوابیم جز این منظور دیگه ای نداشتم
پاسخ:
من وقتی میرم سفر اونقدر خودم رو خسته میکنم که بعد از سفر مرخصی لازم میشم.
آخه همکلاسی اینجاهارو ندیده بود. دلم نیومد که ندیده برگرده تهران.
میدونی فرشته جون از بس لبخند و پوزخند دریافت کردم یه لحظه گفتم شاید شما هم مثل بعضی دوستان از دوش گرفتن های من تعجب کردید.
زمان ثبت : دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 20:33 [لینک نظر]
نویسنده : خانم دکتر
اخی چه حس خوبی
پاسخ:
زمان ثبت : دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 17:40 [لینک نظر]
نویسنده : تیلوتیلو
وب/وبلاگ :
هورا
مبارک باشه
انشاله که زودی بری خونه جدید و خیالت راحت بشه
چقدر خوشحالم که بهت خوش گذشته
پاسخ:
ممنون عزیز دلم. ان شاءالله دلت غرق شادی بشه.
زمان ثبت : دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 15:32 [لینک نظر]
نویسنده : نرگس
وب/وبلاگ :
سلام عزیزم . تبریک و هزاران تبریک . زیارت قبول . به به آب زنید راه را چون که نگار می رسد ..... امیدوارم در پناه حق خوب و خوش و سلامت باشید . به امید خبرهای خوب و خوش بعدی . یا حق
پاسخ:
سلام نرگس جان. ممنون عزیز دلم.
زمان ثبت : دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 15:10 [لینک نظر]
نویسنده : nisa
وب/وبلاگ : http://nisa.blogsky.com/
زیارتت قبول عزیزم. خوشحالم که روزهای خاطره انگیزی را گذروندی. خواهرزاده ی همسرت دلم را برد.
بازم برات بهترین ها را در این زندگی آرزو می کنم.
پاسخ:
مرسی نیسا جونم. خداوند دلت رو شاد کنه.
زمان ثبت : دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 13:47 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
خداروشکر که سفرتون خوب پیش رفته کاش بیشتر بودید
بخدا مهره مار داری رافایل جونم
پاسخ:
ممنون مرضیه جون.
نمیدونم به خدا.
زمان ثبت : دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 13:43 [لینک نظر]
نویسنده : پرنسا
وب/وبلاگ :
خدایا یه تخت دونفره واسه این دو تا نازل کن
پاسخ:
الهی آمین.
زمان ثبت : دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 13:17 [لینک نظر]
نویسنده : تی تی
هی شما به تخت که می رسید غش کنید .باشه؟؟:
پاسخ:
نه والله. ما به حال غش که میفتیم خودمون رو به تخت میرسونیم.
زمان ثبت : دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 13:15 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه

من همین الانشکم می گیرمت
پاسخ:
زمان ثبت : دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 13:02 [لینک نظر]
نویسنده : شیرین
وب/وبلاگ :
سلااام عزیزم
رسیدن بخیر
عروسیتون مبارک ایشالا خوشبخت بشین همیشه سفراتون شیرین وبیادموندنی باشه. روزای قشنگی دارین قدرشو بیشتر بدون

عربا نیان مشهد کی بیاد ؟؟مشهدشده تایلند واسه اونا
اون مردک دیوانه مشهدی هم که میگه ثواب داره با عربای کربلا ....
بعد زنش میمیره حتی اسم زنشو روی سنگ قبرش ننوشته .نوشته همسرفلاااانی. زنای بدبخت ازگشنگی و نداری هی بایدبرن ثواب کنن!
خدا آخروعاقبت همه ی ملتو بخیرکنه
پاسخ:
شیرین همه حرفهای ناگفته رو گفتی! چی بگم من؟
زمان ثبت : دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 12:33 [لینک نظر]
نویسنده : فرشته
وب/وبلاگ :
زیارت قبول ماشالله چقدر اکتیو بودین مشهد شیشلیک رو که به جای خواهر خوردی خیلی بامزه بود خوشبخت باشی
پاسخ:
ممنون فرشته جان. الان منظورت از اکتیو چی بود؟ فکر کنم شما هم اگر دو روزه میرفتین مثل ما اکتیو میشدین.
اگر هم منظورت دوش گرفتنه که عزیزم من بدون استحمام هیچوقت حرم نمیرم و این ربطی به ازدواج کردنم نداره. توی گرمای ۴۰ درجه ی مشهد اگر به من بود و وقت داشتم روزی سه بار دوش میگرفتم.
زمان ثبت : دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 10:11 [لینک نظر]
نویسنده : آبگینه
زیارت تون قبول عزیزم
خداروشکر رافائل جان خیلی خوشحالم وبت رو میخونم و خبرای خوش واسمون مینویسی. عشقتون پایدار عزیزم
پاسخ:
ممنون آبگینه جون. خوشحالم که خوشحالتون میکنم.
زمان ثبت : دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 09:30 [لینک نظر]
نویسنده : الی
زیارت قبول عروس خانم...
خب پس خواستگار هم پیدا کردی...اقای هم کلاسی در جریانه؟
پاسخ:
سلام. بله میدونه. کلا اینا کارد و پنیر هستند. حالا ببینید دیگه چه شود!
زمان ثبت : دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 08:48 [لینک نظر]
نویسنده : فیلیسیتی
وب/وبلاگ :
میبینم که .... طبق پیش بینی خواهر جان مان اب قطع شده
منم از این پیش بینی ها زیاد دارم و همشم درست از اب درمیاد عشق قدیمی میگه شما لطفا یا پیش بینی نکن یا مثبت بیش بینی کن
ای جونم زیارتت هم قبول باشه راستی اون روزی به دوستم پیام دادم, گفت اره من موعد نماز ظهر شیفتم بوده حرم, و برات دو رکعت نماز خوندم
خلاصه که ان شا الله همیشه به سفر و خوشی باشید عزیزم و یه روزی که خیلی نزدیک باشه بیاید یزد پیشمون قراره همدست شیم ما س تا, من و شما و اقای همکلاسی , عشق قدیمی رو بندازیم تو حوض وسط حیاط
هر وقت شیربرنج میشه بهش میگم باشه حالا هرچقدر دلت میخواد شیربرنج باش, وقتی رافی جون و اقای همکلاسی اومدن پیشمون یزد , با انداختنت تو حوض تلافی میکنیم من که تنهایی زورم بهت نمیرسه نصف توام ولی نیروی امداد تا دلت بخواد دارم عکس العملشم مشخصه دیگه .... خیلی خونسرد میخنده و گونه چپ.... آخ نگم از گونه ی چپ که الان فشار خونم میفته رو صفر
باز اون زاویه پنهان معروفم خودشو نشون داد
راستی خواهرزاده عااااالیه خوشمان امد
ما نیز دلمان زندایی رافی خواست ایا مرا به فرزند خواندگی خواهر شوهرانه قبول میکنید؟!
بوسم به لپهای گل گلیت عزیزم
پاسخ:
وای فیلیسیتی جونم. آخ جون. یزد. آب بازی. من حسابی پایه ام. فقط میترسم آخرش همکلاسی منو بندازه توی آب.
وای از تصورش کلی لذت کردم.
تو جیگر دل منی! فرزندخونده کیلویی چند؟
بوس و بغل محکم.
زمان ثبت : دوشنبه 4 تیر 1397 ساعت 08:26 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
انشالله همیشه سفرهای خوب خوب برید باهم.

خداروشکر که سفرتون خوب بود خواهر جان.
پاسخ:
ان شاءالله. ممنون رفیق جانی.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :