زمان ثبت : دوشنبه 14 خرداد 1397 در ساعت 17:44
نویسنده : رافائل
عنوان :

آخرین سفر دوران تجرد

دیروز از ظهر ناگهان دلم درد گرفت. یه درد عجیب توی شکمم. همکلاسی اومد دم در کارخونه دنبالم و بعد رفتیم خونه. وسایلم رو برداشتیم و رفتیم دنبال سفارش کیک. کیک رو سفارش دادیم و بعد رفتیم توی جاده. توی استراحتگاه آفتاب دو تا ساندویچ گرفتیم و آب معدنی . ساندویچ رو که خوروم کمی دلدردم بهتر شد. توی جاده اما ناگهان رسیدیم پای صحنه ی یه تصادف. یه جنازه کنار خیابون افتاده بود. یه زن بود که دستاش سیاه شده بود. دور و اطرافش خون بود. حالم بد شد. یه پراید له شده هم کنار اتوبان بود. دلدردم بیشتر شد. همکلاسی شوخی میکرد تا حال و هوام عوض بشه ولی از شدت درد بی حوصله بود. 

جلوتر باز هم تصادف زنجیره ای و ترافیک.  نیم ساعت بعد هم یه تصادف زنجیره ای در تونل. و باز هم یکی دیگه. این بار بیش از ده ماشین با هم تصادف کرده بودند. تا برسیم رشت از دلهره مردم. چرا مردم اینجوری رانندگی میکنند. چرا اینقدر عجله دارند؟ 

بین راه همکلاسی برای مامان اینا هندوانه و خربزه خرید. حدود ساعت ده و نیم شب رسیدیم. مامان اومد استقبال و دعوت کرد بریم داخل. گفت تا دست و صورتتون رو بشورید ما هم میز رو میچینیم.

برامون میز شام چید. (خودشون چون باید قرص بخورند همیشه ساعت هشت شام میخورند) . فسنجون پخته بود. همراه با شامی. غذای مورد علاقه ی همکلاسی.

بعد از شام هم چای و میوه و شیرینی آورد. همکلاسی حسابی باهاشون صحبت کرد. یخشون باز شده بود.

بعد هم گفت دیگه باید بره. مامان پرسید شب کجا میری؟ گفت خونه ی پسرعمو! 

شب رفت اونجا. امروز صبح حدود ساعت یازده اومد دنبالم. رفتیم بیرون. کنار دریا قدم زدیم. عکس گرفتیم. بعد هم رفتیم رستوران ناهار خوردیم و حدود ساعت سه رفت تا از سمت چالوس برگرده تهران. الان هم توی راهه.

****

مادر من عادت داره اول دل آدم رو خون کنه و با هر چیزی مخالفت کنه و بعد سنگ تموم بذاره. یکی نیست بهش بگه آخه عزیز دل وقتی اینهمه زحمت میکشی چرا قبلش با بی سیاستی و زبون تلخ کارهاتو بی ارزش میکنی!!!

البته که هزار بار خودم بهش گفتم ولی کو گوش شنوا!

پ.ن. برامون دعا کنید. زیاد!!!!


نظرات (22)
زمان ثبت : شنبه 19 خرداد 1397 ساعت 10:14 [لینک نظر]
نویسنده : تیلوتیلو
وب/وبلاگ :
چقدر ذوق دارم برات عروس خوشگل
چقدر خوبه شکر خدا که همه چیز رو به بهبوده و داریم به سرعت به روز موعود نزدیک میشیم
خدا را شکر که همه چیز با خانواده هم بهتره
خیلی ذوق دارم برات
پاسخ:
ممنون عزیز دلم. من خودم کم کم داره استرس ازدواج کردن یا نکردن بهم دست میده! میگن آخرین لحظات آدم پشیمون میشه اینه ها
زمان ثبت : پنج‌شنبه 17 خرداد 1397 ساعت 08:39 [لینک نظر]
نویسنده : فندوقی
وب/وبلاگ : http://0riginal.blogfa.com/
سلام. چن روزیه دارم میخونمت و چقدر دوست دارم شخصیت و نوشته ها و صداقتت رو.
عروس زیبا مامان منم خیلی ضعیفه و مریض میشد. دو سالی هست که برای صبحانه ارده کنجد و یه کم شیره انگور مخلوط میکنه و با چای میخوره. هم استخون درداش خوب شده و هم دیگه ضعف نداره و ایمنی بدنش بالا رفته و کمتر مریض میشه چون سرشار از کلسیو آهن و .... شما هم امتحان کن.
پاسخ:
سلام فندقی جان. چشم. حتما امتحان میکنم.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 17 خرداد 1397 ساعت 01:03 [لینک نظر]
نویسنده : مارال
وب/وبلاگ :
وای خیلی خوشحال شدم از برخورد مامان گلتتت
پاسخ:
ممنون مارال جون. خودم هم تعجب کردم و خوشحال شدم.
زمان ثبت : چهارشنبه 16 خرداد 1397 ساعت 17:54 [لینک نظر]
نویسنده : میترا
وب/وبلاگ :
عروس خانوم با توجه به اینکه مدت کمی تا عروسی باقی مونده اگه دوست داری هر روز یه مقدار شربت شیره انگور بخور تا حسابی تقویت بشی و اون بدو بدوهای
اخر خستت نکنه
پاسخ:
وای میترا جان ممنون از توصیه ی خوبت. من از همین الان خسته ام
زمان ثبت : چهارشنبه 16 خرداد 1397 ساعت 13:19 [لینک نظر]
نویسنده : گلی
وب/وبلاگ :
سلام خانم رافایل.اخه نمیدونین من چقدر ارزو دارم بچه داشته باشم زندگی داشته باشم اینقدر خانوادم سرکوفتم نزنن خسته شدم دیگه
پاسخ:
امیدوارم به زودی زود ازدواج کنی و بچه دار بشی.
زمان ثبت : چهارشنبه 16 خرداد 1397 ساعت 00:25 [لینک نظر]
نویسنده : آرزو
وب/وبلاگ :
سلام عزیزم.می دونم دلخوریت از دست مامانت قبل رفتنت طبیعی بود انا ببین فقط حرص خوردی و همه جیز به خوبی و آبرومندانه برکزار شد.باور کن. بهترین ها از همه چیز سهم توئه پس لطفا لطفا دیگه در مورد هیچ مساله ای حرص نخور.برو پست های این چند وقته رو بخون می بینی همیشه قبل از هر موضوعی خواستگاری،نامزدی و.....نگران بودی ولی به لطف خدا عالی برگزار شده.یادت نیست از کنار نیومدن مادرشوهرت می ترسیدی و بخشی از فکرهای روزانه ات شده بود اما ببین چه قدر همه چیز عادیه.ای خدا(با لهجه بهتاش لطفا)
تو چرا نمی تونی بی خیال و خونسرد باشی.بخند دختر جانو از لحظه لحظه ی این روزا فقط لذت ببر.
گفته بودم برم منبر پایین نمیان
پاسخ:
اتفاقا آرزو جان هر بار میرم اون پست ها رو میخونم تا روحیه بگیرم ولی نمیدونم باز چرا حرص میخورم
ایرادی نداره. راحت باش. تا دلت میخواد برو روی منبر.
این یک هفته هم تموم بشه! نمیدونید چه استرسی دارم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 15:17 [لینک نظر]
نویسنده : کتی
وب/وبلاگ :
آخی..دست مامان درد نکنه...وای فسنجون ترش شمالی وشامی..به به...به هر حال مدل مامان دیگه .....خوش بگذره عزیزم
پاسخ:
ممنون کتی جون. مامان دیگه!
زمان ثبت : سه‌شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 14:50 [لینک نظر]
نویسنده : x
وب/وبلاگ : http://malakiti.blogfa.com
رافی تا حالا هر چیزی از مادرت گفتی همش یاد اخلاقای مادر خودم افتادم
کمال گرایی بی اندازه , درگیر حرف مردم شدن بی اندازه , حتی این دل خون کردن و سنگ تموم گذاشتن, بی سیاستی , زبون تلخ و هیچی تو دل نبودن و ....
پاسخ:
آخ آخ. پس باید بگم تو هم چی میکشی از دست مادرت.
زمان ثبت : سه‌شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 13:11 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
وب/وبلاگ :
زیرزمین
فیلیستی
پاسخ:
زمان ثبت : سه‌شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 12:26 [لینک نظر]
نویسنده : سارا
وب/وبلاگ :
اینطور جاهاست که باید گفت مادره دیگه ...
باور کن مادرت توی دلش هیچی نیست و اگر حرفی میزنه و می رنجونه از بی سیاستیش هستش که رک و راست حرفشو میزنه ...
بزار بحساب دل صافش و بی غل و غشش ...
خوش بگذره ...
بیادتم ...
پاسخ:
سلام سارا جان. دل منم از همین میسوزه. آخه مادر جان چرا اینقدر بی سیاست رفتار میکنی.
مادر است دیگر.....
زمان ثبت : سه‌شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 11:32 [لینک نظر]
نویسنده : لیلا
وب/وبلاگ :
قربون تیتر نوشتت برم من
پاسخ:
خدانکنه عزیزم
زمان ثبت : سه‌شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 11:16 [لینک نظر]
نویسنده : فیلیسیتی
والا خواهر از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان ما الان در مرحله ی کلاس گذاشتن و ناز کردن به سر می بریم الا وظیفه ی ایشونه قدم رنجه کنن بیان دیدنم .... نه شوخی میکنم، دوستش از هند اومده پیشش بعد 4-5 سال همو میبینن واسه همین من نرفتم.


شما تشریف بیارید پیشمون، ما قول میدیم اذیت نشیم اون خونه قشنگه بود که عکس و ایناش رو برات فرستادم ، یه عالمه سوراخ سمبه داره که ما اذیت نشیم از جمله زیرزمین
اتفاقا یکی از دوستام میگفت دختر تو همش از الان اصرار داری ما بیایم پیشت ، به این فکر کردی که شما دوتا 15 سال عقبین و باید جبران کنین ؟! و خب فکر کنم نیازی به گفتن نداره که فیلیسیتی از رو نرفت و در پاسخ دوستش گفت شما بیاید ، ما میریم زیر زمین
تازه زیر زمینش هم خنکه هم دلباز و قشنگه و یک عالمه پنجره های بزرگ و آفتابگیر داره

خلاصه اینکه قدم شما به روی چشم ما شما بیاید حتی اگه اذیت کردید هم ما به جان خریدار اذیت های شماییم
پاسخ:
قربون محبت و مهمون نوازی تو دوست گلم.
میام. ان شاءالله با تی تی هم میایم. تو رو هم میفرستیم زیرزمین
ما فعلا منتظریم تو بری یزد مستقر بشی تا بعد ما بیایم پیشت.
الهی که به زودی تو رو توی لباس سفید عروس ببینم و دلم غش بره
زمان ثبت : سه‌شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 01:50 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام عزیز مهربونم
خوشحالم که کتار همکلاسی و خانواده روزها و لحظه های قشنگی داشتی دریا و قدم زدن کنار همکلاسی گوارای دل مهربونت الهی بی نهایت مسافرت و روزهای خوش داشته باشی با یارجان ....
خدا همه مسافرها رو در پناهش حفظ کنه و الهی مسافرها و راننده ها هم با دقت بیشتری رانندگی کنند
در پناه حق باشی رافائل جان
پاسخ:
سلام دردانه جونم. ممنون از دعاهای خوبت. الهی که خداوند پناه همه باشه.
زمان ثبت : سه‌شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 01:08 [لینک نظر]
نویسنده : سمیرا
وب/وبلاگ :
سلاااااام بر رافایل عززززیز دلم امیدوارم خوب و خوش باشی عزیزم، فوق العاده خوشبخت باشی انشالا عزیزم
پاسخ:
سلام عزیزم. ممنون سمیرا جان.
زمان ثبت : دوشنبه 14 خرداد 1397 ساعت 22:57 [لینک نظر]
نویسنده : صدفی
وب/وبلاگ :
رافی خانم جان‌..رسیدم به اون پست تقلب در لوازم ارایشی بهداشتی..چه شغل جذابی داری..من خودم فنی هستم.برق خوندم ولی این کار ترکیب و تولید فرمول خیلی جذابه به نظرم..اگه میشه چند تا برند قابل اطمینان معرفی کنین خیلی خیلی ممنون...اوریفلیم خوبه واقعن؟از کجا اصل و تقلبش رو بفهمیم؟
تشکرات ویژه
فک کنم همسنیم..من ۵۹ ای هستم
پاسخ:
سلام. راستش برند های خوب زیاده. مثل اَوِن، اورینژ، ساسکین، و برندهای بهتر. بستگی به مقدار پولی که میخواین هزینه کنید داره.
اوریفلیم برند خوبیه ولی توی ایران اکثرا تقلبی هاش هست.
بله. با هم همسن هستیم. منم پنجاه و نه هستم.
زمان ثبت : دوشنبه 14 خرداد 1397 ساعت 22:13 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
مادر است دیگر...فداشوووون
پاسخ:
مادر است دیگر.....
زمان ثبت : دوشنبه 14 خرداد 1397 ساعت 22:02 [لینک نظر]
نویسنده : فیلیسیتی
سلام رافی جووونم چشمت از دیدن خانواده گلت روشن عزیزم

وای چه قشنگ لحظات دونفره رو به تصور کشیده بودی کنار دریا و عکس و رستوران ... ای جونم ، زندگیت پر از این لحظات دو نفره ی خوشگل موشگل

عارضم به خدمتت که ما نیز لحظات دو نفره خوشگل موشگل زیاد داریم اما مجازی ما بجای اینکه باهم عکس بگیریم سلفی میگیریم میفرستیم گاهی هم عشق قدیمی از عکسهایی که قبلا با دوستش گرفته میفرسته بعد اون قسمتی که دوستش هست رو کات میکنه یعنی من عاااااشقشم با این خنگول بازیاش

وای چقدر دوست داشتم این چند روز تعطیلی بیاد پیشم تهران ولی هم اینکه روزه میگیره هم در گیر و دار ازمون جامع دانشجوهای دکتریشه منم از دست دانشجوهاش حرصم گرفت بهش گفتم همشونو میندازی دعواشونم میکنی اونم شیطون گفت بنده خدا همشون رو بندازم که دوباره ترم بعد میان با خودم آزمون جامع میدن دوباره درگیرشونم منم احساس خطر نموده به ایشان تاکید کردم : باشه باشه نندازشون که پاس کنن برن ریختشون رو نبینی ولی دعواشون حتما کن
وای طفلک میگفت چه دانشجویی داشتم من و چه استادی هستی تو !! واقعا تو دست پرورده منی یعنی ؟! تو از زیر دست من همچین استادی شدی ؟!

خلاصه که معلوم نیست کی بیاد ولی اینطور که بوش میاد حداقل تا یک ماه دیگه نمیاد و ما نیز از طریق دنیای شیرین مجازی با ایشان کانکت می باشیم
پاسخ:
عزیز دلم. چرا تو نرفتی پیشش؟
ان شاءالله به زودی کنار هم حسابی خوش بگذرونید و عشق و عاشقی و از این چیزا
بعد هم ما بیایم اذیتتون کنیم.
زمان ثبت : دوشنبه 14 خرداد 1397 ساعت 21:38 [لینک نظر]
نویسنده : لیلا
وب/وبلاگ :
عزیزم هر وقت مهمون داشتی مامان نپذیرفت خونه ما هم هست ها
پاسخ:
ممنون از محبت شما.
زمان ثبت : دوشنبه 14 خرداد 1397 ساعت 19:10 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
سلام
بفرما اینم از مادر
خداحفظشون کنه
پاسخ:
ممنون.‌ مادر ! امون از دست مادر!
زمان ثبت : دوشنبه 14 خرداد 1397 ساعت 18:43 [لینک نظر]
نویسنده : گلی
وب/وبلاگ :
مامانتون مهربونن که.کلی تحویل گرفتن.برای منم دعا کنین ازدواج کنم از این همه تنهایی دربیام.خیلی احساس تنهایی میکنم اگه جراتش رو داشتم خودم رو می کشتم حیف که میترسم
پاسخ:
گلی گلی گلی! نگو این حرف ها رو! ان شاءالله که زودی ازدواج میکنی.
زمان ثبت : دوشنبه 14 خرداد 1397 ساعت 18:43 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
وب/وبلاگ :
سلام رافی جونم
یه مقدار هم دل نازک تر شدی عزبزم که خب حق داری .
دستهای گل مامان قشنگت درد نکنه
دیگه ایشالا بعد از اینکه رفتید سر خونه و زندگیتون همه چی بهتر هم میشه.
کنار دریاتون عالیه مخصوصا که آدم با کسی که دوستش داره قدم بزنه
پاسخ:
من که خیلی وقته دل نازک شدم.
جات کنار این دریای آبی خالی.
زمان ثبت : دوشنبه 14 خرداد 1397 ساعت 18:00 [لینک نظر]
نویسنده : صدفی
وب/وبلاگ :
تازه باهات اشنا شدم..ارشیوت رو دارم میخونم..بسیار جذابه..نگاه تیز بین و جالب داری..امیدوارم با همکلاسی خوشبخت شین..اون پستت که بهش گفتی شب داری میای نون بگیر منو یاد خاطرات خودم انداخت..اون موقع که همسرم هنوز همسرم نبود یه روز تو خیابون گفتم وااای میشه یه روز بگم داری میای خونه نون هم بگیر
پاسخ:
خوشحالم که با نوشته هام ارتباط برقرار کردید و چه خوب که حس های مشترک داریم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :