زمان ثبت : پنج‌شنبه 10 خرداد 1397 در ساعت 18:55
نویسنده : رافائل
عنوان :

حقارت جهان سومی بودن

جهان سومی بودن از نظر من فقط این نیست که از نظر دانش و تکنولوژی عقب افتاده باشی! به نظر من بحثِ مهم تر سنت ها و افکار غلطیه که مثل طناب هایی نامرئی به دور دست و پای ما پیچیده و دست از سرمون برنمیداره.

جهان سوم یعنی جایی که مجبوری کسانی رو به جشن عقدت دعوت کنی که اصلا دلت نمیخواد در شادیت کنارت باشند و فقط به خاطر حرف مردم که مادرت نگرانشه مجبوری دعوتشون کنی!

جهان سوم یعنی جایی که وقتی به نامزدت جریان رو میگی، نگران این بشه که یه وقت مامانش اونجا چیزی نگه چون اونم چند نفری رو میخواسته دعوت کنه که نکرده!

جهان سوم یعنی حسرت اینکه نزدیکانت به فکر شاد کردن و شاد بودن تو باشند نه نگران حرف دیگران!

جهان سوم یعنی معاملات دو دو تا چهارتایی در برخورد با اطرافیان.

جهان سوم جاییه که تو توی سی و هشت سالگی با وجود اینکه تمام کارهاتو خودت انجام دادی، تمام مخارج مراسمت به گردن خودت بوده و کسی دستت رو نگرفته، اما اختیار اینو نداری که مهمونات رو خودت انتخاب کنی!

جهان سوم جاییه که همه به دهن همدیگه نگاه میکنند. همین و بس!

جهان سوم جهانیه که یه عده با بی حیا بازی و یه عده دیگه با مظلوم نمایی کاری میکنند که دیگران مطابق میلشون رفتار کنند!!!!

نظرات (21)
زمان ثبت : شنبه 12 خرداد 1397 ساعت 10:03 [لینک نظر]
نویسنده : ساچی
وب/وبلاگ :
وای وای وای وای... مظلوم نمایی رو خوب اومدی ک من نصف عمرمو اینجور آدما به باد دادن نصف دیگشو هم خودم.. واسه اثبات هویت اصلی اینجور آدما
پاسخ:
دل همه ی ماها خونه.
زمان ثبت : شنبه 12 خرداد 1397 ساعت 10:02 [لینک نظر]
نویسنده : x
وب/وبلاگ : http://malakiti.blogfa.com
متاسفانه ازدواج تو کشور ما با بحث های خاله زنکی زیادی رو به روئه :(
پاسخ:
بیش از اندازه خاله زنکی
زمان ثبت : شنبه 12 خرداد 1397 ساعت 08:24 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
سلام عزیزم. ناراحت شدم برای مسایل پیش اومده ولی نمیدونم مامان تو خیلی سرسخته و رو حرفش میمونه یا تو خیلی مبادی آداب و نمیخوای ناراحتش کنی.

امیدوارم اون مهمونا نتونن بیان به این مراسم. من نگران سلامتیت هستم و هیچی برام مهمتر از سلامتی تو نیست. کاش مامانت هم به جای حرف مردم به سلامتی دخترش فکر میکرد. هر حرفشون کلی عصبیت میکنه و این اصلا برات خوب نیست.

ولی دلبندم باید از یه جایی شروع کنی به این نه گفتن و تمومش کنی, حالا در برابر مادرت نمیدونم تا چه حد موفق میشی و در برابر مادر شوهر باید سفت و سخت رفتار کنی.

یادمه یه بار مادر شوهر دوران عقد من رو یه عروسی که دوست نداشتم برد , هر چند اون موقع هم اعتراض کردم ولی چون بچه بودم کسی محلم نداد. ولی دیگه اجازه ندادم برا من تصمیم بگیره ؛ حتی عید دیدنی هم میخواست جاهایی که دستور میده برم. یه بار که جلوش وایستادم و گفتم من هیچ صنمی با این ادم ندارم و نمیرم خونش حساب کار دستش اومد . حتی قهر کرد که من از پسر خودم ناراحتم که گذاشت زنش جوابمو بده. منم از دختراش براش پیغام فرستادم که من حتی خونه دایی کوچیکه خودم که دوستش ندارم سالهاست نرفتم چه برسه به دختر دایی شوهرم. خلاصه که از اون به بعد هر جایی بخواییم بریم به اقای میم میگه ببین نظر عروس چیه.

انشالله که مراسمت به خیر و خوشی و دقیقا باب میل خودت پیش بره عزیزم.
پاسخ:
سلام خواهر. چی بگم! مادرم توی زندگیش کلا زورش به من میرسه. هیچ کس هم مثل من مراعات حالش رو نمیکنه. با این حال بازم من بدم!
میدونی هستی جان، یه جایی آدم میبره، کم میاره، من از بچگی لجباز و یک دنده نبودم. همیشه کوتاه میومدم. صبوری میکردم. اما مادرم خیلی لجباز و یکدنده است. خسته شدم از بس این دوسال حرف زدم و نشنید. حرف زدم و یه برداشت دیگه کرد. انگار زبون همدیگه رو نمیفهمیم. خسته ام. دلم میخواد از همه ببرم. اصلا برم جایی که هیچ کسی رو نشناسم. خیلی خسته ام.
زمان ثبت : جمعه 11 خرداد 1397 ساعت 19:59 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
الهی جشن عقدت اونقدر خوب برگزار میشه که همه این مسایل یادت میره برای به دست آوردن ارزشمندترین ها همیشه سختی زیاد بوده اما حتما ارزش اون خواسته ارزشمند خیلی زیاده و به این سختی ها می ارزه
پاسخ:
خداکنه همینطور باشه که تو میگی. خداکنه ارزش اینهمه سختی رو داشته باشه.
زمان ثبت : جمعه 11 خرداد 1397 ساعت 18:54 [لینک نظر]
نویسنده : شیرین
وب/وبلاگ :
هی این پست رو میخونم و هی میخوام کامنت بذارم میبینم خیلی تلخ میشه صرف نظر میکنم، فقط بگم که در این مورد یک رمان راجع به زندگی خودم میتونم بنویسم که جایزه نوبل ادبیات بگیره
ولی ایکاش از یه جایی دیگه شروع کنیم به تغییر حتی اگر با درد همراه باشه..
پاسخ:
شیرین جان زندگی اکثر ماها همینطوره. فقط ای کاش وقتی نوبت نسل بعدیمون میرسه ما این قید و بندها رو کنار بگذاریم. گلی و ماهرخ و خیلی های دیگه مثل من و تو دلمون خونه! تغییر رو ما باید از خودمون شروع کنیم.
زمان ثبت : جمعه 11 خرداد 1397 ساعت 12:36 [لینک نظر]
نویسنده : میترا
وب/وبلاگ :
با این متن ،خیلی چیزا برام تداعی شد.ولی بدون که این نیز بگذرد.
نذار مراسمت و حال خوبت با این چیزا خراب بشه
پاسخ:
سعی میکنم! سعی!
زمان ثبت : جمعه 11 خرداد 1397 ساعت 10:28 [لینک نظر]
نویسنده : ماهرخ
وب/وبلاگ :
سلام رافائل مهربونم
نگران نباش عزیزم تا بوده همین بوده وهست هیچ چی عوض نمیشه با این رسومات و فرهنگها یی که فقط از گذشتگان به ارث رسیده.
رافی عزیز دلم واقعا جای خیلی حرف داره این پست تو چند تا جمله نمیشه منظورم و بگم اینجا شهر ستان که خیلی وحشتناک مثلا من بخام حرف دلمو تو خونه بگم بنا رو بر بی احترامی به بزرگترا میشه اصلا میخام یه چیز جزیی بگم اینا یه چیز دیگه و تفسیر دیگه از توش درمیارن ادم میمونه این وسط تا کی سکوت کنه حرف نزنه تا طرف با داد و هوار ابروش پیش در و همسایه نبره...من که دلم پر درد و حرفای نگفته است کسی هم اصلا براش مهم نیست.
جهان سومی به خونواده من میگن از پدر م گرفته تا اون بالا دستیای گردن کلفت که فقط حرف زدن بلدن.پدرم و بقیه خونوادم که فقط اسم پدر رو به یدک میکشه خیلی بد اخلاق و همیشه عصبانی هست فقط هم با من اینجوریه.چون من ازدواج نکردم باید جور همه چیزو بکشم تا موقع مرگم شاید من قسمتم باشه ازدواج نکنم نباید پدرم اینو بهانه ای باشه برای تموم رفتاراش
شاید این کامنت من شما رو ناراحت کنه بازم ببخش ولی خاستم بگم جهان سومی یعنی من و سر تسلیم اوردن تو هر شرایط و فقط سکوت کردن.....معذرت میخام رافائل خوبم عروس خانم خوشگل اینارو گفتم یکم از دلم گفتم از درک نشدنها و تنها ماندنهای زیاد.اگ صلاح دونستی این کامنت منو تایید نکن ولی خیلی دوست دارم جوابتونو بدونم بهم ارامش میده عزیزدلم.نمی دونم اصلا به دستتون میرسه یا نه ؟
انشالله که این روزا میگذره ومیای از خوشبختی در کنار همسر و همکلاسی عزیز برام بنویسی الهی امین.
پاسخ:
سلام ماهرخ جونم. جهان سوی تموم ما دخترای ایران زمین هستیم که هیچ وقت به اندازه ی یه انسان کامل به ما حق نمیدن. فکر نکن فقط خودت چنین شرایطی داری. هر کدوم از ما یه جورش رو داریم تحمل میکنیم. اینکه گفتی حق نداریم حرف دلمون رو بزنیم چون میشه بی احترامی به بزرگترها، دقیقا درسته! منم مثل تو خسته شدم از سکوت کردن هایی که به بهانه ی احترام گذاشتن از مون انتظار میره. کامنتها رو بخونی متوجه میشی خیلی ها در گوشه گوشه ی این کشور به همین شرایط دچار هستند. گلی! تو! من! همه ی ما پاره پاره های این فرهنگ عقب افتاده ایم.
زمان ثبت : جمعه 11 خرداد 1397 ساعت 03:53 [لینک نظر]
نویسنده : سعیده
وب/وبلاگ :
قربون اون دل غمگینت ولی فکر نمی کنی با ۳۸ سال سن و ماشاالله اینهمه استقلال خودت باید مهمانات رو انتخاب کنی؟ اگه محکم رو مواضع خودت باشی و نه بگی و به ننه من غریبم بازی ادم کنترل گر زندگیت اهمیت ندی چقدر راحت می شی از این همه فشار عصبی و مشکلاتی که خودت با باج دادن به دیگران و حرص و جوش خوردن بعدش برای خودت ایجاد می کنی . بگو نه نه نه بزار قهر کنه مثلا نیاد یا با قیافه عصبانی وشاکی بیاد مراسمت ولی دیگه تمومش می کنه در غیر اینصورت اوضاع همینه الان برات مهمون تعیین می کنه فردا وادارت می کنه تصمیمات دیگری بخاطر حرف مردم بگیری . مادر همسر من چه بلاهای سرمون اورد سالها پیش بابت مراسم عقدمون حتی از ترسمون عروسی هم نگرفتیم ولی دیگه یه جا همسرم وایستاد هرچی گفت گفت نه ایشون فشار عصبی داره هربار قرصاش رو نمی خورد با فشار بیست روانه بیمارستان می شد و همسر من زیر فشار خواهر برادرا قرار می گرفت که مامان رو بخاطر زندگیت داری می کشی دیگه همون شد دو بار فشارش بالا رفت دیگه خودش ترسید بخاطر سلامتیش نشست سرجاش البته کامل ننشستا کرم می ریزه ولی دیگه می دونه کرماش خریدا رم نداره. محکم باش دختر
پاسخ:
به حرف آسونه اما در عمل وقتی باید جلوی مادرت بایستی اونقدرها راحت نیست. مطمئنم خیلی ها جای من بودند تا حالا از پا دراومده بودند.....
اما!
زمان ثبت : جمعه 11 خرداد 1397 ساعت 02:56 [لینک نظر]
نویسنده : Hoda
وب/وبلاگ :
خیلی درک می کنم چی می گی ولی نذار لذت این روزها و جشنت خراب بشه عزیزم. واقعا تکرار نشدنیه این روزها.
پاسخ:
سعی میکنم. ممنون که منو میفهمی.
زمان ثبت : جمعه 11 خرداد 1397 ساعت 01:02 [لینک نظر]
نویسنده : غ ز ل
وب/وبلاگ :
رافی می گذره دختر
بخند
درسته هزینه ها رو تو کردی بهت حق میدم
اما تو مامانه دیگه
عزیزترینته
فرداها بهش فکر کنی نیگی خوبه این یه کار هم برلش کردم
تو نبین اون کسا رو و غرق شادی خودت باش همین
اصلا ان شالله مثل عقد من میشه شاید دعوتشون کردی اما به هر دلیلی نتونستن بیان
اونوقت تو زبونت درازه و خیال راحت که احترامتو گذاشتی اما خودشون نیومدن
مال من که اینطوری شد چون راه دور بود
جیگرم حال اومد
همچینم سوخته بودن که با پر توقعی نیومدن و از فضولی هاشون جا موندن
پاسخ:
آخ آخ غزل! همین فضولی! همین که میدونی این آدمها هیچ خیر و خوشی برات نمیخوان!
این باج دادن مادرم به اونها اونهم برای سالیان سال!
مهم تر بودن اونا نسبت به احساس خوشحالی من!
همین دورویی! اینکه دعوتشون کنیم و ته دلمون بگیم خداکنه نیان! من آرزوم بود هیچوقت مجبور نباشم اینجوری برخورد کنم. الان هم گفتم من دعوت نمیکنم. خودت بکن! من از دو جور برخورد کردن بدم میاد. من به مرگ باور دارم. این زندگی کوتاهتر از اونه که با تظاهر خرابش کنیم.
زمان ثبت : جمعه 11 خرداد 1397 ساعت 00:32 [لینک نظر]
نویسنده : فرشته
وب/وبلاگ :
این حرفا ومشکلات همه گیره انگار واقعا متاسفم برای خودمون
پاسخ:
واقعا متاسفم.
زمان ثبت : جمعه 11 خرداد 1397 ساعت 00:12 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
یعنی بعد از واتساپ که خندیدی
نخندیدی؟؟؟
عب نداره ولی من تنهایی خندیدم
حالا به این خندیدن های من که می تونی بخندی

عهد دقیانوس خنده دار بود
و خداروشکر که دوربین ها ثبتش کردن این خودشیفته رو
پاسخ:
صبح که عکسای قدیمت رو دیدم خندیدم. به چکمه های نیکان و تی توی دستش! به پدرشوهر که اونقدر ترسناک بوده بنده خدا! به تو که داشتی از لاغری میشکستی
زمان ثبت : پنج‌شنبه 10 خرداد 1397 ساعت 23:30 [لینک نظر]
نویسنده : نون
وب/وبلاگ :
جهان سومی یعنی بر مبنای ظاهرت باهات برخورد کنن بدون اینکه بدونن دقیقا چه طور آدمی هستی ( چادریم ولی همیشه بر مبنای ظاهرم قضاوت شدم می دونم این مسیله برعکسش هم در جانعه دائما در حال انجام ) جهان سومی بودن یعنی کارخونه دار بلشی ولی استفاده از کالای ایرانی ته بی کلاسی باشه جهان سومی یعنی با ترافیک وحشتناک تهران استفاده از مترو رو بی کلاسی بدونی مترو سوار ها رو هم جتس باز خطاب کنی !!!!!!! چهان سونی یعنی ادعای داشتن فلان مدرک از فلان دانشگاه داشته باشی ولی عادت سرک کشیدن تو زندگی مردم و بهم زدن زندگی ها داشته باشی جهان سوم یعنی سوال کی ازدواج می کنی چرا بچه نداری چرا بچه زیاد داری جهان سوم یعنی کار کردن جوانی مال بدبخت ها و بی پول هاست جهان سوم یعنی دور دور علاف تو خیابون های تهران جهان سوم یعنی ایران که تا ابد همین می مونه تا ما مردم ایران عوض نشیم
پاسخ:
مدینه گفتی و کردی کبابم.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 10 خرداد 1397 ساعت 23:14 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
رافی جونم عشقم
همه ی اینایی که نوشتی درسته
حرف دل خیلی هاست
همه مون وقتی فکر می کنیم از این دست مسائل داشتیم به خدا
ولی مدل نگرانی خیلی از مامان هامون همینجوریه.من خودم که دیوانه بودم و هستم گاهی میگم کاش یه ذره مامانم به من رو نمی داد اینقدر دیوونه نبودم شاید اوضاع بهتر بود.
رافی جونم همه ی اینا می گذره خاطرات قشنگش ایشالا برات می مونه فقط.نت هم داشته باش یادت نره ها در دسترس باش.ملی کارت داره.
حالا بخند خب
پاسخ:
همیشه کامنتهات رو میخندم کلی میخندیدم. امشب اما فقط بغض دارم.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 10 خرداد 1397 ساعت 22:43 [لینک نظر]
نویسنده : فری خانوم
وب/وبلاگ : http://656892.blogsky.com
یعنی اگه پایین پستت چندتا نقطه گذاشته بودی من توانایی اینو داشتم که تا ساعت ها بنویسم جهان سوم یعنی .....
این روزها پر از خشمم بابت حرف ها و رفتارهایی که فقط به خاطر حرف مردم
پاسخ:
تو منو خوب درک میکنی فری جون. خدا بهمون صبر بده.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 10 خرداد 1397 ساعت 22:18 [لینک نظر]
نویسنده : گلناز
وب/وبلاگ :
اخه اگه اینجوری هم رفتار نکنی عملا خیلی تنها میشی. مثل من که دیگه واقعا تنهام چون چند جا کارایی که دوست داشتم و کردم الان یک تخته سنگ از من اجتماعی تره.
پاسخ:
جامعه ی بیمار سنتی! درد همینه! حرف مردم! درصورتی که مردم کسی نیست جز خودمون.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 10 خرداد 1397 ساعت 22:10 [لینک نظر]
نویسنده : گلی
وب/وبلاگ :
سلام جهان سوم جاییه که من که یک روزایی پر انگیزه بودم ورتبه کنکورم ۲رقمی شده بود به خاطر ازدواج نکردن باید کای حرف بشنوم وتمام این حرفا روم اثر گذاشته والان شدم یک ادم بی انگیزه وافسرده
پاسخ:
سلام.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 10 خرداد 1397 ساعت 21:42 [لینک نظر]
نویسنده : مریم بانو
وب/وبلاگ :
امان ازین رسوم دست و پاگیر.متاسفانه نسل قدیم بیشتر از اینکه به خواست خودشون توجه کنن نگران خواست و توقع دیگرانن این هم میگذره رافائل جونم.غصه نخور
پاسخ:
ای کاش زودتر بگذره.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 10 خرداد 1397 ساعت 20:05 [لینک نظر]
نویسنده : رهآ
وب/وبلاگ : http://rahayei.blogsky.com
عزیزم ... کاملن میفهممت .. منم موقع عروسی درگیر این قضایا بودم ...
امان از حرف مردم ...
کاش میشد برای دل خودمون زندگی کنیم .. البته من وقتی وارد زندگی مشترک شدم دیگه بقیه و حرف دیگران برام مهم نبود و نیست ...

دلت آروم عروس جان
پاسخ:
کاش میشد. کاش مادر من ول کنه این حرف مردم رو.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 10 خرداد 1397 ساعت 19:14 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
حرص نخور عزیزکم
بگذر از این لحظات...توش نمون
پاسخ:
لیلی، دلم بدجور پره! اونقدر حرف توی سینه ام انباشته شده که دلم داره میترکه!
زمان ثبت : پنج‌شنبه 10 خرداد 1397 ساعت 19:03 [لینک نظر]
نویسنده : فرید
وب/وبلاگ : http://gapogoft.blog.ir
نوشته های دل پسند شما رو از طریق RSS پیگیری میکنم...
پاسخ:
اینی که گفتید چی هست؟ من نمیدونم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :