X
تبلیغات
زولا
زمان ثبت : شنبه 8 اردیبهشت 1397 در ساعت 20:19
نویسنده : رافائل
عنوان :

یه روز کسل اما خوب

سلام دوستان. در حال حاضر آسمون با ابرهای غلیظِ خاکستری پوشیده شده و هی غرغر میکنه. الان شروع کرد به باریدن! 

امروز از اون روزایی بود که بی خودی حوصله نداشتم و کسل بودم. حال مهندس دو به شک رو هم گرفتم!  بعد از کار یه راست رفتم محله ای که پتو و بالش و روتختی و تشک میفروشند.

از همون اولین مغازه دو تا بالش، یه تشک کم جا و دو تا پتوی تک نفره ی نرمینه خریدم. یکی آبی فیروزه ای و اون یکی بنفش.

یه پارچه ی خوشگل آبی با گل های رز کوچولو هم دیدم که خریدم بلکه باهاش دستگیره و دمکنی و پیشبند بدوزم. (اگه حوصله کنم). بعد یه آژانس گرفتم و برگشتم خونه. 

پتو و بالش و تشک رو گذاشتم توی خونه و یه زنگ به مامان زدم و کمی صحبت کردیم(آخه مامان گفته بود اینارو از طرف اون بخرم) بعد دوباره از خونه زدم بیرون. رفتم کافه ی نزدیک خونه. هوس کرده بودم کیک بخورم با آب هویج. اما کیک نداشت. منم آب طالبی  با بستنی خوردم. بعد هم رفتم فروشگاه خرید. آقا دستگاه صدور فاکتور قاطی کرد و کل دستگاه ها بسته شد. بعد از یک ربع انتظار تصمیم گرفتم خریدهارو برگردونم توی قفسه که یهو دستگاه ها شروع به کار کردند. خریدهارو حساب کردم و برگشتم خونه. اما خسته و وارفته. همکلاسی میگفت چت شده؟ خوابت میاد؟ گفتم: نه. خسته ام. 

بعد پاشدم رفتم آشپزخونه و املت قارچ درست کردم. اون وسط یادم افتاد آخر هفته وارد جدول ماهانه میشم. برا همینه که از صبح کسل و بی حوصله ام و دلم می خواد یکی رو بزنم یا گریه کنم. خیلی مسخره است به خدا!

شام رو خوردم و الان نشستم جلوی تلویزیون که داره حیات وحش نشون میده و برای شما روزنگاری میکنم.

***

بارون که میباره آلرژی من تشدید میشه.

***

اتاق خوابم پرشده از جعبه ها و وسایلی که براشون جا ندارم.

***

بچه ها پیرو خاطره ی قبلی یه داستانی یادم افتاد!

یه روز ملا نصرالدین برای شام دعوت میشه به یه مجلسی. ملا از سرِ زمین(اون موقع کشاورز بودن) و با لباس های معمولی میره مجلس مهمونی. دم در جلوشو میگیرن و بعد از ورود هم پایین مجلس مینشوننش! ملا پا میشه میره خونه. یه لباس گرون میپوشه و برمیگرده. دم در با عزت و احترام باهاش برخورد میکنند و میبرن بالای مجلس مینشوننش و موقع غذا حسابی ازش پذیرایی میکنند.

وسط غذا میبینند ملا غذاهارو میریزه توی آستینش و میگه: بخور نوش جانت سرورم! 

میزبان علت این کارش رو میپرسه! ملا میگه: این غذا درواقع برای این لباسه وگرنه آدمی که اینو پوشیده ساعتی قبل اینجا بود و کسی ازش پذیرایی نکرد!!!!

این داستان سرزمین ماست!

*****

خدایا سپاس که هستی! که دارمت! 

خدایا بابت آفرینش طالبی سپاسگزارم. این سبز خوشبوی سرمست کننده! 

خدایا چه کردی با طراحی این سیستم بویایی. یعنی کاری کردی که یه نفس میکشیم بالا و یه عالمه حس خوب میاد تو مغزمون! به قول بچه ها: اصن یه وضعی!

معرکه ای ماماجونم!!!!


نظرات (13)
زمان ثبت : یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 ساعت 21:09 [لینک نظر]
نویسنده : میترا
وب/وبلاگ :

رافی نمیدونم چطوری برات خصوصی بفرستم؟
پاسخ:
عزیزم هرچی میخوای بنویسی بنویس. اولش بنویس خصوصی. من تاییدش نمیکنم.
زمان ثبت : یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 ساعت 20:31 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل عزیز
الهی همیشه به شوق باشی و باانرژی
خریدهای جدید خیلی خیلی مبارک باشه رافائل جان
بارون هم گوارای دلت ...املت قارچ هم نوش جان

این داستان ملانصرالدین فکر کنم تو دبیرستان یکی از درس های زبان انگلیسی ما بود با عنوان آستین نو بخور پلو و به زبان انگلیسی اولین بار خوندم و برام جالب بود
پاسخ:
سلام دردانه جونم. ممنون از محبتت عزیزم. ان شاءالله تو و باقی مجردها بیاین و از خریدهای عروسیتون برامون بگید.
تو کتابای ما نبود. حتما بعدها اضافه شد. جالب بود.
زمان ثبت : یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 ساعت 19:21 [لینک نظر]
نویسنده : میترا
وب/وبلاگ :
تورو خدا رافی شوخی میکنی یا جدی میگی که یه شهریم؟
نه بابا فکر نکنم همدان باشی.یادمه با اقای همکلاسی و دوست عکاسشون اومده بودید همدان
پاسخ:
نه میترا جون همدان نیستم. ببین خودت هم که میگی من پارسال اولین مرتبه اومدم همدان. اما خیلی خیلی دوست دارم بازم بیام و این دفعه شب هم بمونم. به امید خدا. اون روز حتما میام دیدنت.
زمان ثبت : یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 ساعت 17:07 [لینک نظر]
نویسنده : میترا
وب/وبلاگ :
سلام رافی جون.فکر کنم به قول کلاه قرمزی خیلی همساده ایم.چون دقیقا اب و هوامون مثل همه
پاسخ:
سلام عزیزم. احتمالا همینطوره. شاید هم یه شهر هستیم!
زمان ثبت : یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 ساعت 16:02 [لینک نظر]
نویسنده : کتی
وب/وبلاگ :
به به عروس خانم خوش قدوبالای اروپایی ما چقدر کمالات داره....آفرین به اینهمه سلیقه وذوق هنری که وسایل آشپزخونه را خودت می دوزی..لذت بردم دوست مجازی من...
پاسخ:
خواهش میکنم خانم. شما لطف دارید. بابا من که کاری نمیکنم. ای کاش کارمون توی شرکت سبک تر بود و اینقدر خسته نمیومدم خونه و میتونستم اون کارهایی که دلم میخواد رو انجام بدم.
زمان ثبت : یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 ساعت 15:47 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
عع اونجاها الان ازگیل نیس ؟! ما اینجا از بس ازگیل خوردیم دیگه چیزی به درخت نمونده حیف جاتون خالی
پاسخ:
نه مرضیه جون. ازگیل کجا بود دلمون رو آب کردی!
زمان ثبت : یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 ساعت 15:24 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
در حال حاضر که شیرازو آب برد
وای اگر بدونید دیشب چه رعد و برق های وحشتناکی میزد اصلا یک آن من حس کردم اتاقم آتش گرفت چنان نور و صدای مهیبی که سه گز (سه متر) از خواب پریدم
این حضور خاله پری هم دیگه شورشو درآورده:)) ازگیل خیلی براش خوبه دوستداره اگر در دسترسه بخورید
پاسخ:
عه. تبریز هم سیل اومده. اینجا هم دیشب تا صبح رعد و برق بود و باروون.
نن جون الان ازگیل کجا گیر میاد؟
زمان ثبت : یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 ساعت 15:12 [لینک نظر]
نویسنده : زهرا
وب/وبلاگ :
قربونت عزیزم
ببخش متوجه نشدم وقتی ایمیل فرستادی واسم
پاسخ:
خواهش میکنم.
زمان ثبت : یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 ساعت 10:34 [لینک نظر]
نویسنده : زهرا
وب/وبلاگ :
سلام
جالب بود داستانه و بسیار تلخ
کلا با نوشته هات حال میکنم
یادت رفت بهم ایمیل بدی عروس خانم
پاسخ:
سلام زهرا جان. برات ایمیل فرستادم. شما جواب ندادی آدرس ایمیل من:
raphaeletanha@gmail.com
زمان ثبت : یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 ساعت 09:06 [لینک نظر]
نویسنده : تیلوتیلو
تو معرکه ای که اینقدر چیزای خوب به هم دیگه میبافی و ما را هم شاد میکنی

مبارکت باشه عروس خانم وسایل نو
پاسخ:
وای ممنون تیلو جونم. تا حالا کسی اینجوری از نوشته هام تعریف نکرده بود. همیشه فکر میکردم سرتون رو درد میارم با حرفام..
ممنون عزیزم.
زمان ثبت : یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 ساعت 08:52 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
سلام عشقم. صبحت بخیر

خریدهات مبارک باشه. انشالله همه رو به دل خوش استفاده کنی.

واجب شد بیام دیدنت. دلم برات تنگ شده.
پاسخ:
سلام جیگر. نمیای که. مگه اینکه اینجوری ترغیبت کنم.
زمان ثبت : شنبه 8 اردیبهشت 1397 ساعت 23:51 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
وب/وبلاگ : http://cafeleyli.blogfa.com
چقدر داستان ملانصرالدین تلخه
پاسخ:
تلخ اما واقعی. من اینو بیست و پنج سال قبل خوندم. اون موقع یه کتابای کوچیک جیبی بود به اسم داستتن های ملانصرالدین که همه به عنوان جوک میخوندن و میخندیدند. اما در واقع دردهای جامعه رو بیان میکرد. طی سالها در شرایط مختلف یاد یکی از داستان ها میفتم.
زمان ثبت : شنبه 8 اردیبهشت 1397 ساعت 23:05 [لینک نظر]
نویسنده : آبجی ممده
وب/وبلاگ :
خدایا سپاس رافی رو به من دادی
خودش می دونه چرا
رافی جون هنوز دارم می خندم.فکم و قفسه سینه ام و .....همه ی اعضای بدنم درد گرفت امشب بس که خندیدم.هنوز دارم می خندم
پاسخ:
منم هنوز قضیه پسرخاله یادم میفته ناخودآگاه میخندم. تازه تو رو با قیافه ی آقای مجری تصور میکنم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :