X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : دوشنبه 14 اسفند 1396 در ساعت 20:29
نویسنده : رافائل
عنوان :

حواس پرتانه نوشت

در حال جمع کردن ساکم هستم! همکلاسی زنگ میزنه و میگه پسرعموش عذرخواهی کرده و نمیتونن همراهشون بیان! 

خوب عموهای همکلاسی همه فوت شدند. عمه بیماره! دایی شهر دیگریه و داماد امریکاست.  در واقع کسی نمیمونه! 

منم فقط یه دایی و دوتا خاله دارم. عموها فوت کرند. شوهرخاله ها هم همینطور. اگر بخوایم عموزاده ها رو دعوت کنیم خودش یه ایل آدم میشه! اونا هم که چهار پنج نفر بیشتر نیستند! 

خوب اینم از عوارض ازدواج در سن بالاست.

****

هستی میگه مطمئنی که میخوای من بیام؟

میگم: تو تا حالا دیدی من با کسی تعارف داشته باشم؟

بعدشم یعنی نمیدونی اگه باشی من خیالم راحت تره؟!

****

برای برادرزاده کادو خریدم تا حس نکنه عمه شو قراره ازش بگیرند!

****

اصلا  تمرکز ندارم. نمیدونم چی قرار بود بنویسم. من برم بهتره!

****

خدایا دوستت دارم. بازم ادوکلنت رو از صندوق درآوردی و زدی به خودت که همه جا بوی خوب میده! بوی بهار! 

جونه های ریز درختا رو که میبینم انگار داری به من لبخند میزنی! 

علف های سبزی که توی باغچه های کارخونه دراومده! 

گلهای ریز سفید کوچولو! 

پیراهن سبز گل گلی پوشیدی! 

مهمونی داری ماما جان! 

میشه منم روی دامنت بشینم و توی بغل امنت غرق بشم؟! 

سپاس که اینقدر خوبی!