X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : یکشنبه 13 اسفند 1396 در ساعت 23:18
نویسنده : رافائل
عنوان :

عذاب وجدان

گفته بودم که حالم خرابه! 

دو هفته ای میشد که به اصرار من چند تا کارگر روزمزد گرفته بودند تا از حجم سنگین کارهای آخر سال کم کنند.

البته باید بگم که از تعدادی از این کارگرهای جدید راضی نبودم. 

از روز اول کلی با اونها حرف زده بودم و گفته بودم این یه فرصته و اگر درست کار کنید من نگهتون میدارم. البته مهندس دو به شک گفته بود که صرفا برای یک ماه اسفند اینجا هستند.

چندتایی از این افراد شده بودند وبال گردن تولید. بی دقت! خطاکار! نامرتب! 

هر وقت میرفتم سالن داشتند وسط سالن سرگردان راه میرفتند. با سرپرست تولید صحبت کردم، گفتم چرا اینا همش سرگردونند؟ گفت هرجای خط میگذارمشون از پس کار برنمیان! 

گفتم: چرا زودتر نمیگی که ردشون کنیم برن؟! من مسئولم  و در قبال گرفتن نیروهای جدید باید پاسخگو باشم! 

اسم چهار نفر رو داد و گفت اینا به درد نمیخورند. در مورد یکیشون احتمال اعتیاد میداد! یکی بی خیال و بی قید بود و سومی انگار از نظر مغزی مشکل داشت و چهارمی  کند بود.

دیروز از اونجایی که دائم توی سالن بودم ناخواسته افراد روزمزدی رو زیر نظر داشتم. آخر وقت اسامی اون چهار نفر رو به مهندس دو به شک دادم. گفت از فردا میگم نیان! 

امروز وقتی رفتم سالن تولید. اون چهار نفر رو دیدم. حرفی نزدم! 

نزدیک ظهر یکسری پمپ برامون اومد که نی هاشون کمی بلند بود. مجبور شدیم دستی کوتاهشون کنیم. نفر اولاون چهار مورد رو همراه دو تا از بچه های قدیمی گذاشتیم برای این کار.

چون سرپرست سالن نبود خودم ایستادم و چون میدونستم هوش پایینی داره کلی براش توضیح دادم که چطور و چجوری و تا چه اندازه نی رو کوتاه کنه و با بطری چک کنه تا اشتباه نکنه!

برگشتم دفترم. بعد از یکساعت سرپرست سالن زنگ زد که خانم رافائل این نیروی روزمزدی یه سبد پر پمپ ها رو کوتاه کرده و قابل استفاده نیستند. وقتی گفتم چرا اینجوری بریدی گفته کسی به من یاد نداده. اما بچه ها میگن شما بهش یاد دادید. الان چه کار کنم؟ گفتم پمپ ها رو استفاده نکنید و به این آقا بگید لباس هاشو عوض کنه و از سالن بره بیرون. بعد به مدیر کارخونه زنگ زدم و گفتم سه تا از نیروهای روزمزدی(اولی و دومی و سومی) (تصمیم گفتم به سومی یه فرصت دیگه بدم شاید کمی دستش تندتر بشه) به درد واحد تولید نمیخورند و من به اونها نیازی ندارم. گفت: اسامیشون رو بده تا بفرستم با اونها تسویه حساب کنند! 

نامه رو زدم و باقی ماجرا....

بعد از ناهار دوتاشون اومدند دم در اتاق که یه فرصت دیگه به ما بده و ...

گفتم: شما یه فرصت داشتید که نتونستید خودتون رو نشون بدید. دومی که خیلی بی قید و بی خیال بود گفت من مادرم مریضه و به پولش نیاز دارم.

گفتم روزی که اومدی باید طوری کار میکردی که کار رو بقاپی! من الان نمیتونم برات کاری انجام بدم! من هم مسئولیت هایی دارم که باید درقبالشون پاسخگو باشم!

توی سرویس  بودم که سرپرست سالن تماس گرفت و گفت: سومی گفته من از اینجا نمیرم و باید اینجا کار کنم نمیتونید منو بیرون کنید. گفتم  زنگ بزن نگهبانی بیان ببرنش.

گفت میشه به دومی یه فرصت دیگه بدید میگه مادرش مریضه! گفتم مگه خودت نمیگفتی جونتوبه لبت رسونده! گفت: آره اما!

گفتم: فردا صبح که اومدم نمیخوام توی سالن ببینمش وگرنه خودت اخراجی! 

وقتی گوشی رو قطع کردم قلبم درد گرفته بود. بدترین شرایط کاری یه مدیر تولید، اخراج نیروهاشه! 

میدونی که همه ی کارگرها از خونواده های ضعیفی هستند اما یه جایی دیگه نمیتونی گذشت کنی! 

من همیشه سعی میکنم هوای کارگرهارو داشته باشم اما در برابر کسانی که از زیر کار در میرن یا با بی قیدی و بی تفاوتی کار میکنند خیلی سخت و سنگدل میشم! 

تمام اون  لحظه ها عذاب وجدان داشتم ولی فکر اینکه با نگه داشتن اونها اولا به کارفرما خیانت میکنم؛ دوما با اشتباهات مکررشون واحد تولید رو زیر سوال میبرم؛ سوما حق آدم های لایقی که پشت درهای کارخونه منتظر فرصت برای اشتغال هستند رو ضایع میکنم و چهارما تنبلی رو در واحد گسترش میدم باعث میشد بر عذاب وجدانم غلبه کنم! 

خیلی سخته بین دل و عقلت قرار بگیری! خیلی سخته! اونم شب عید!

*****

حالم خراب بود. رفتم خونه ی هستی و کمی انرژی گرفتم! 

اومدم خونه و یه دوش گرفتم و به مامان و بعد هم زن داداشم زنگ زدم. برادر زاده از حرف های ما در مورد لباس فهمید یه خبراییه. از مامانش پرسید تولد کیه؟ مامانش قضیه رو براش تعریف کرد. بغض کرد و رفت بغل مامانش و گفت نمیخوام عمه عروسی کنه! من میخوام عمه هام فقط مال خودم باشند.

مادرش کلی باهاش حرف زد تا بچه آروم گرفت. 

*****

اون کارگری بود که گفتم قصد ازدواج داشت!!! خونواده ی دختر راضی شدند و امروز رفته بود آزمایش.

دیروز که برای مرخصی اومد پیشم بهش گفتم: یعنی همه ی حرف های من الکی بود! 

میخندید!

خدا کنه همیشه بخندند و خوشبخت بشن!

****

خدایا سپاس برای این لحظه های قشنگی که میگذرونم، هرچند آمیخته با بغض و عذاب وجدان!

خدایا شب عیدی کاری کن اخراج از این شرکت باعث بشه جای بهتر و با شرایط بهتری مشغول به کار بشن! 

خدایا سپاس که هرلحظه لبخندت رو به من نشون میدی!



نظرات (8)
زمان ثبت : دوشنبه 14 اسفند 1396 ساعت 16:54 [لینک نظر]
نویسنده : ستاره
من چند سال قبل تو کارخونه ای کار میکردم همکاری داشتم خیلی خصوصیاتش شبیه تو بود رافائل جان، اگر تو صنعت دارو نبودی و اهل شمال، با این جدیتی که تو کارت داری میگفتم حتما خودشی،
مطمئنا کار درستی انجام دادی اما ایکاش این دو هفته رو صبر میکردی که عیدشون تلخ نشه...
پاسخ:
اولین کارخونه ای که کار میکردم یه مهندس پیری اونجا بود به من میگفت: تو باید توی سوییس یا سوئد کار بکنی! به درد ایران نمیخوری! توی ایران فقط حرص میخوری!
زمان ثبت : دوشنبه 14 اسفند 1396 ساعت 12:47 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
ببین رافایل جون نصفه شماست ها بجنبید دیگه زودی ما کاممون شیرین شه از این وصلت خجستتون انشالله
پاسخ:
عروس رو از نظر سنی حساب کنی از نصف هم کوچیکتره. از نظر قدی هم احتمالا نصف منه!
تازه خبر نداری ! جمعه عقدشونه!
زمان ثبت : دوشنبه 14 اسفند 1396 ساعت 12:40 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل جان
می فهمم عزیزم شرایط سختی بوده برات ... می فهمم چقدر سعی کردی که شرایط رو برای اون کارگرها مطلوب کنی و بهشون فرصت دادی اما خوب کار باید انجام بشه کاش اون ها هم دقت بیشتری داشتند ...
امیدوارم جای دیگری مشغول بشوند
تو حتما عمه خیلی مهربونی هستی که برادرزاده عزیز نمی خواد از پیشش بری
امیدوارم اون کارگری هم که ازدواج کردند خوشبخت باشند و شاد در کنار همه مردم خوب کشورمون
خدا رو شکر برای همه چی ....در پناه خدا باشی عزیزم
پاسخ:
سلام دردونه ی مهربونم. چقدر حرفات آرامش بخشه!
الهی که همه خوشبخت باشن و در آرامش.
زمان ثبت : دوشنبه 14 اسفند 1396 ساعت 10:51 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
عزیزم ایشالا اون کارگرها هم یه جایی کار پیدا می کنند
تو هم خب ایشالا داری به بهترین ها می رسی به زودی.وای صحبت در باره لباس و اینا...خیلی دوس دارم
پاسخ:
جات خالی طیبه جون. اینروزها همه در تدارک هستند و به فکر چی بپوشیم. فقط عروس خانوم ریلکسه!
زمان ثبت : دوشنبه 14 اسفند 1396 ساعت 10:01 [لینک نظر]
نویسنده : تیلوتیلو
منتظر آخر هفته ی بینظیرت هستم
مدیر لایق بودن کار ساده ای نیست... برای هرکسی هم ممکن تیست
اینکه آدم بتونه درست و نادرست را با عقل خودش تشخیص بده نه از روی حرف و قضاوت های اطرافیان و تو بهترینی... افرین
پاسخ:
ممنون تیلو جان. اما واقعا گاهی دچار شک و تردید میشم که نکنه اشتباه کنم و حقی رو ناحق کنم. موندم مردم چجوری میرن قضاوت میخونن و قاضی میشن!
زمان ثبت : دوشنبه 14 اسفند 1396 ساعت 09:49 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
وب/وبلاگ : http://cafeleyli.blogfa.com
تو این هفته نباید حرص بخوری
خودم میام اخراجت میکنما
پاسخ:
لیلی تمام این هفته ی من با معده درد سپری شده
زمان ثبت : دوشنبه 14 اسفند 1396 ساعت 02:55 [لینک نظر]
نویسنده : ایوا
وب/وبلاگ :
خسته نباشی باداین همه کار عزیز دل.
شما به اندازه زمان و انرژی برایشان گذاشتی و کوتاهی خودشان بوده.
کار سختیه کسی را از کار بیکار کردن آن بیرون کار بهتری در انتظارشونه که دوست داشته باشند و از زیرش در نروند. ما وقتی کارمون را دوست داریم بهتر کار می‌کنیم.
من هم از ازدواج عمه ام خوشحال بودم ولی خوب ناراحت هم بودم چون باهام زیاد بازی میکرد و فکر میکردم همبازیم را ازدست دارم میدهم.
همه چیز در زندگیت به شادی و خیر باش. شادترین خیر خدا باشد.
پاسخ:
سلام ایوا جان. با حرفات به من آرامش دادی! ممنونم.
زمان ثبت : یکشنبه 13 اسفند 1396 ساعت 23:54 [لینک نظر]
نویسنده : لاله
وب/وبلاگ :
رافایل جان بی قدی مسری شده ، تو قشر تحصیل کرده هم همین طور هستن ، جالبه چه درختر و چه پسر غیرت کار کردن ندارند ، لاقیدی و کندیشون ادم رو رسما اراز نیده
براشون جا افتاده کسی هست کارشون رو جبران کنه یا جورشون رو بکشه
پاسخ:
آره به خدا. اصلا براشون مهم نبود که فشار کار زیاده و قدیمی ها دائم در تلاش و تکاپو هستند و اینها بی خیال و بی تفاوت.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :