X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : جمعه 4 اسفند 1396 در ساعت 11:23
نویسنده : رافائل
عنوان :

چند نکته

از صبح کله سحر بیدار شدم. 

نه سرماخوردگی و نه خستگی  نمیتونه منو بخوابونه!

از صبح خانم مارپل تماشا کردم؛ برنامه ی شب جمعه و حالا هم دورهمی!

کادوهای کپلچه مونده تا بعدا بهش بدم!

یه روشنگری: من اگه بعضی واژه ها رو با ستاره از هم جدا میکنم نه صرفا برای ترس از فی*لتر*ینگه که بیشتر برای اینه که اگه کسی اون واژه رو سرچ میکنه از طریق اون واژه به این پست نرسه!

و اما...

یادتونه ماجرای اون پسر کارشناسی ارشدی رو که اومد برای پست رانندگی شرکت براتون گفتم؟ که با توجه به روحیات و خلق و خو و صحبت کردنش شدیدا مخالف بودم!

دو روز قبل مدیر کارخونه اخراجش کرد(بهونه آورد که بره سالن ت ولید و کارگر خط تولید بشه و اون نپذیرفت) و دوباره راننده ی قبلی رو برگردوند بازم بدون مشورت با من!

راننده قبلی اومد پیش من شکایت و گلایه. بهش گفتم یادته گفتم مخالفم بیای برای این شغل! راننده باید خصوصیات خودش رو داشته باشه! باید بتونه بعضی وقتا کارهایی رو انجام بده که برای شما سخته! 

گفت:  مدیر کارخونه دهن بینه و اینجا شخصیت آدم رو خرد میکنند! 

گفتم: من روز اول بهت گفتم اینجا همینجوریه! اصلا صنعت اینجوریه که اگه کسی با غرور و ادعا واردش بشه، مدیران اول خردش میکنند و بعد اونجوری که دلشون میخواد از نو میسازنش!

سری تکون داد و رفت! 

مدیر دو به شک میگفت: تو خیلی به موارد کوچیک توجه میکنی!

گفتم: متاسفانه شخصیت و غرور جوانان برای بزرگترها تبدیل شده به چیزهای بی اهمیت. در حالیکه همین موارد باعث میشه تعداد زیادی جوون افسرده وارد جامعه بشه و گرفتاری های دیگه ایجاد بشه!

****

خدایا سپاس برای روزهای قشنگ اسفندماه.

خدایا سپاس برای اینکه توانایی خوابیدن رو به ما دادی تا توان از دست رفته مون رو بازگردونی! (آخه خدا تو چقدر حواست به همه چیز بوده؟! اینهمه دانش؟! این همه پیشبینی! واقعا که تو فارغ اززمان و مکانی!)

خدایا سپاس برای این بدن عجیب و غریبی که خلق کردی!

نظرات (8)
زمان ثبت : یکشنبه 6 اسفند 1396 ساعت 15:37 [لینک نظر]
نویسنده : تیلوتیلو
من همه پست ها را میخونما
سر موقع هم میخونم
یعنی تقریبا همون روزی که مینویسی چون هر روز به اینجا سر میزنم
اما نمیدونم چرا برای همه ی پست ها نظر نمیزارم
یهو ازم دلخور نشی؟
پاسخ:
این چه حرفیه میزنی عزیزم. من خودم هم همیشه به خونه های شما سر میزنم ولی گاهی فرصت نمیشه کامنت بگذارم و گاهی هم اصلا نمیدونم چی بگم. کاملا درکت میکنم. من خودم چند سالی خواننده ی خواموشت بودم اصلا میدونستی؟؟؟
زمان ثبت : جمعه 4 اسفند 1396 ساعت 16:21 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
وب/وبلاگ : http://cafeleyli.blogfa.com
من با کارگران مهربان و منعطف و با مدیران مغرور و جدی هستم
فک کنم مریضم
پاسخ:
نترس خواهر مثل خودمی.
زمان ثبت : جمعه 4 اسفند 1396 ساعت 14:06 [لینک نظر]
نویسنده : فری خانوم
وب/وبلاگ : http://656892.blogsky.com
سلام عزیزم
باید این جمله رو طلا گرفت

گفتم: متاسفانه شخصیت و غرور جوانان برای بزرگترها تبدیل شده به چیزهای بی اهمیت. در حالیکه همین موارد باعث میشه تعداد زیادی جوون افسرده وارد جامعه بشه و گرفتاری های دیگه ایجاد بشه!
پاسخ:
ای کاش بزرگترها دقت بیشتری میکردند.
زمان ثبت : جمعه 4 اسفند 1396 ساعت 14:02 [لینک نظر]
نویسنده : x
وب/وبلاگ : http://malakiti.blogfa.com
اره رافی جان من همون مالاکیتی ام که الان پست های غرغروی قبل قاعدگیمو خوندی :))
پاسخ:
فضولیه اما میخوام بدونم تو ازدواج کردی؟ همسن و سال منی یا کوچیکتری؟فکر کنم کوچیکتر باشی!
زمان ثبت : جمعه 4 اسفند 1396 ساعت 13:45 [لینک نظر]
نویسنده : x
وب/وبلاگ :
منم یه غرور لعنتی دارم که خیلی به دردسر میندازتم :(
پاسخ:
سعی کن مهارش کنی. غرور رو با عزت نفس اشتباه نگیر. هنه ی ما باید عزت نفس داشته باشیم و اجازه ندیم کسی بی خودی به ما توهین کنه یا از ما سوءاستفاده کنه. ولی غرور بی خود باعث دردسره!
راستی تو همون ایکس مالاکیتی هستی؟
زمان ثبت : جمعه 4 اسفند 1396 ساعت 13:14 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
روز تعطیلت قشنگ عزیزم
امیدوارم کار اون جوان هم درست بشه در جای دیگر
پاسخ:
ممنون عزیزم. ان شاءالله.
زمان ثبت : جمعه 4 اسفند 1396 ساعت 12:49 [لینک نظر]
نویسنده : x
وب/وبلاگ :
رافی چند وقت تونست بمونه این راننده ی فوق لیسانس دار ؟؟؟؟ یک ماه شد ؟یا کمتر ؟

برای کاهش غرور چه پیشنهادی داری ؟؟؟خودت اوایل با این بی رحمی و خردشدن چی کار می کردی ؟؟؟ خیلی جوابت برام مهمه :(
پاسخ:
دو ماه تونست دووم بیاره. البته غرور بیش از حدش باعث رفتنش شد. به هرکسی میرسید یادآوری میکرد که فوق لیسانس داره و کارگرها باهاش دمخور نمیشدند.
راستش کنار اومدن من با غرور برا خودش یه داستان بلند داره. تصمیم گرفتم براتون بنویسم. اما من یه فرقی با این آقا داشتم. من مادربزرگی داشتم که با وجود اینکه خودش خان زاده بود و رفتار و منش بزرگون رو داشت ولی هیچ وقت به هیچ کس فخر نمیفروخت و هیچ کاری رو عار نمیدونست. الگوی من مادربزرگم بود. من اول هر کاری برای اینکه سختی کار کارگرها و مشکلاتشون رو بفهمم خودم رو جای اونها میگذارم و خیلی اوقات میرم و برای مثلا ده دقیقه توی خط کنار دستشون بهشون کمک میکنم. سعی میکنم هیچ کدوم رو جلوی بقیه خرد نکنم. بهشون به عنوان یه انسان نگاه کنم. از اون طرف وقتی مدیری باهام بد و تحقیرآمیز رفتار میکرد اینو به پای کوچیکیش میگذاشتم. سعی میکنم رفتارم همیشه یه ثباتی داشته باشه. اگر ادعا دارم که کاری بده، اون کار رو حتی اگه به نفع خودم باشه انجام نمیدم. (کاری که خیلی از مدیرام انجامش میدن و باعث میشه از چشمم بیفتند چون به نظر خودم برا حرفای خودشون ارزشی قائل نیستند) .
من سعی میکنم طوری با احترام با بالادستیهام برخورد کنم که اونها هم مجبور بشن به من احترام بذارند اما توقع خودم رو ازشون کم کنم چون به هر حال اونا میخوان هرلحظه بهت یادآوری کنند که بهترین هستند و بهترین عملکرد رو دارند.
طولانی میشه. سر فرصت براتون میگم.
زمان ثبت : جمعه 4 اسفند 1396 ساعت 12:45 [لینک نظر]
نویسنده : امیر
*س*ل*ا*م
*ه*م*ی*ش*ه *ش*ا*د* باشید
اینو برای انبساط خاطر شما نوشتم
خداوند همیشه بهترین ها رو برای شما و همه ی بندگانش قسمت کنه
آمین
پاسخ:
سلام امیر آقا. ممنون داداش بزرگوار من. یه عالمه خندیدم. شما هم شاد باشید. شاد واقعی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :