زمان ثبت : دوشنبه 30 بهمن 1396 در ساعت 18:25
نویسنده : رافائل
عنوان :

اعتماد

دیروز کنار خیابون منتظر ماشین ایستاده بودم. شر شر بارون میبارید. یه سمند نگه داشت و سوار شدم. راننده یه آقای مسن مهربونی بود. وقتی داشتم پیاده میشدم طبق معمول گفتم: دستتون درد نکنه! لطف کردید. 

آقا گفت: دست شما درد نکنه برای اعتمادتون!

حرفش اونقدر قشنگ بود که حسی فوق العاده در من ایجاد کرد. 

ببین وضعیت چجوری شده که خانم ها به هیچ کس حتی مردهای مسن نمیتونند اعتماد کنند و این اعتماد برای یه مرد محترم چقدر مهمه!

ای کاش یادبگیریم فارق از جنس و سن و قومیت و تحصیلات، احترام و اعتماد رو بین خودمون جاری کنیم.

ای کاش بزرگترایی داشتیم که اینقدر فاصله و تضاد جنسیتی بر جامعه حاکم نمیکردند! 

ای کاش کمی با هم مهربون تر بودیم. 

زندگی خیلی کوتاهه!

*****

خدایا سپاس برای بودنها!

خدایا سپاس که میون اینهمه سختی تاب و توان ایستادگی رو به من دادی و میدی!

خدایا سپاس برای صدای کلاغ ها که انگار آخرین آواز زمستونیشون رو میخونند...

خدایا سپاس برای هوای لطیف و خنکی که پوستمون رو نوازش میده!

خدایا سپاس که کاری دارم که فردا مجبور باشم برم اضافه کاری!

نظرات (13)
زمان ثبت : پنج‌شنبه 3 اسفند 1396 ساعت 14:48 [لینک نظر]
نویسنده : رهـا
وب/وبلاگ : http://rahayei.blogfa.com
من ی ِ رهای جدید هستم انگاری :)
تقریبن هم یک هفته هست با نوشته هات آشنا شدم :)
پاسخ:
خوش اومدی. از وب لیلی اومدی اینجا؟
زمان ثبت : سه‌شنبه 1 اسفند 1396 ساعت 20:03 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
رافی جونم آرزومی.به زودی زود انشاالله
وقتی اومدید اونقدر بخندیم اونقدر بخندیم ..‌‌ تا بترکیم
پاسخ:
الهی آمین.
زمان ثبت : سه‌شنبه 1 اسفند 1396 ساعت 19:22 [لینک نظر]
نویسنده : رها
وب/وبلاگ : http://rahayei.blogfa.com
اینکه آخر نوشته هات شکر داشته هات میکنی، حس خوبی داره :)
پاسخ:
ممنون رها جون.
الان شما کدوم رها هستی؟؟؟؟؟
زمان ثبت : سه‌شنبه 1 اسفند 1396 ساعت 18:54 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
رافی جونم
الان کار من و تو شده همدیگه رو بغضی و اشکی کنیم
نه عزیزم.
خدا نکنه من تو رو بغضو کنم
من از درک و شعورت که این چیزهای به ظاهر کوچک ولی بزرگ رو باشجاعت تمام می نویسی خوشم میاد.
خودت می دونی عشق منی.دروغ چرا؟؟یکی از بزرگترین عشق های منی
می دونی قلب من لامصب قلب نیست ...اقیانوس بی کرانه و یا به قول لیلی جون قهوه خانه زری خانومه
می خندم .بخند.بخندند
پاسخ:
میخندم و آرزومه یه روز از نزدیک بغلت کنم و باهات بخندم. تو حس فوق العاده ای به من میدی . حس زنده بودن و زندگی کردن.
زمان ثبت : سه‌شنبه 1 اسفند 1396 ساعت 17:03 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
خدایا سپاس که رافی جون و هنوز رافی های دیگری هستند که حقیقتی را که می بینند می نویسند و منتشر می کنند و به رشد آگاهی و دانش در کشور کمک می کنند.خدایا سپاس
پاسخ:
اومدی منو بغضو کنی و بری؟!
ممنونم که با قلب مهربونت به اطرافیانت محبت و مهربونی میبخشی.
زمان ثبت : سه‌شنبه 1 اسفند 1396 ساعت 13:00 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل عزیزم
کاش همیشه اعتماد و احترام بین روابط باشه
هیچی زیباتر از حس اعتماد نیست
خدا رو شکر برای همه لحظه های زندگی
پاسخ:
ای کاش همینطور باشه!
خداروصدهزارمرتبه شکر.
زمان ثبت : سه‌شنبه 1 اسفند 1396 ساعت 12:18 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
میام کامنت می ذارم بعد ناهار
پاسخ:
تشریف بیارید. منزل خودتونه
زمان ثبت : سه‌شنبه 1 اسفند 1396 ساعت 10:45 [لینک نظر]
نویسنده : فری خانوم
وب/وبلاگ : http://656892.blogsky.com
نمی دونم چرا من از پیرمردها بیشتر می ترسم آخه چندمورد پیش اومده که دیدم از صدتا جوون بدترن
پاسخ:
این طور که معلومه بدنامی پیرمردها خیلی زیاده. طرف هم میدونست که بابت اعتمادم تشکر کرد
زمان ثبت : سه‌شنبه 1 اسفند 1396 ساعت 10:11 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
ای بابا کامنت آشکار هم فرستادم.بلاگ اسکای هم کامنت خور شده
پاسخ:
عه. فقط دو تاخصوصی رسیده بود. شاید گشنه است؟!
زمان ثبت : سه‌شنبه 1 اسفند 1396 ساعت 08:34 [لینک نظر]
نویسنده : نیلپر
وب/وبلاگ :
چند سال پیش دو آقای مسن عقب تاکسی نشسته بودند و یک خانم هم جلو وقتی خواستم بشینم دیدم جوری نشسته اند که فقط نصف هیکلم جا میشود !! گفتم آقای راننده جا نیست پیرمردی که قرار بود کنارش بشینم با پررویی گفت شما مثل دختر منی بیابشین کنار من در اصل اگر میخواستم بشینم باید مینشستم روی پایش !!! گفتم خدا نکنه شما پدر من باشی درست بشین آقا خودش را جمع و جور کرد .فکر کردم این جوان بوده چقدر مردم آزار بوده
پاسخ:
درسته. همه از اینجور پیرمردهای هیز تو زندگیمون دیدیم اما بعضی ها هم بنده های خدا خوبند و اینجوری نیستند
زمان ثبت : سه‌شنبه 1 اسفند 1396 ساعت 01:34 [لینک نظر]
نویسنده : رعنا نوروزی
وب/وبلاگ :
آخه بعضی از مردای مسن ی طور خاصی نگات می کنند که اصلا امنیت نداری ولی بعضیاشون
واقعا ماهند،بدم میاد که ازم سوال بپرسند که مثلاً ازدواج کردی یا نه. اینطور مواقع اعصابم خرد میشه ولی بیشتر تاکسی های جوون هیچی نمی پرسند.
پاسخ:
از اونجور مردها که منم بدم میاد. این راننده غصه اش همین بود. عدم اعتماد خانمهای جوان به مردان مسن به دلیل رفتار بد همسن هاش. وقتی دید یکی فقط به دلیل مشابهت سنی پیشاپیش قضاوتش نکرده، خوشحال شد.
زمان ثبت : دوشنبه 30 بهمن 1396 ساعت 22:11 [لینک نظر]
نویسنده : صبا
ای کاش بزرگترایی داشتیم که اینقدر فاصله و تضاد جنسیتی بر جامعه حاکم نمیکردند!
.....
خواهرم پیش دبستان به مهدکودک میرفت بعد در این مهد همه بچه ها برای خودشون میز و صندلی جداگونه دارن سر یک ماجرایی عکسی از کلاسشون برای والدین فرستاده میشه فرداش یک خانواده اعتراض میکنن که چرا دختر ما کنار یک پسر میشینه (ببینید حداقل بین اون ها نیم متر یا بیشتر فاصله بود) برای همین اون دختر بچه رو برمی دارن میبرن یک جای دیگه
مگه یک بچه 6،5 ساله چه درکی از جنس مذکر داره؟
فردا این بچه روان سالمی میخواد داشته باشه؟
میخواد به مردها اعتماد کنه؟
پاسخ:
دقیقا مشکل همینه. مادرم میگه ما چهل سال قبل توی خیابون احساس امنیت بیشتری داشتیم. حالا که پیر شدیم از بس توی جامعه حرف از جنسیت و زن و مرد و اینچیزها هست، ما هم احساس امنیت نداریم. چه برسه به جوونا.
تفکر مردم رو خیلی بسته کردند‌
زمان ثبت : دوشنبه 30 بهمن 1396 ساعت 19:39 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
وب/وبلاگ : http://cafeleyli.blogfa.com
من به خاطر تجربه های تلخم، از پیرمردها می ترسم! عمدتا سوار ماشین پیرمردها نمیشمحداقل جوان باشه بهترِ
پاسخ:
ای داد بی داد
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :