X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : دوشنبه 2 بهمن 1396 در ساعت 20:19
نویسنده : رافائل
عنوان :

روزانه

میدونید خنده دار ترین چیز دنیا چیه؟

اینکه تو یه تصمیم قاطع میگیری و بعد ناگهان در چند لحظه تمام معادلات موجود که براساس اونها تصمیم گرفتی بهم میخورند!

****

همکلاسی ازم در مورد برخورد با کپلچه پرسید! اینکه چطور باید در مورد یک قضیه باهاش برخورد کنه!

از اینکه با من مشورت کرد حس خوبی بهم دست داد!

****

مادر همکلاسی دیشب ازش پرسیده چجوری و کی باید بریم شمال! چی باید بگیم! مطمئنی دخترت رو قبول میکنه!

و من فهمیدم یکی از ترس های مادر همکلاسی اینه که همکلاسی ازدواج کنه و مادر کپلچه، بچه رو بده به همکلاسی و من با بچه کنار نیام و اون(یعنی مادر همکلاسی) مجبور باشه از کپلچه نگهداری کنه! 

الان کاملا درکش میکنم. پیرزن میترسه و حق داره. خودم هم ترسیدم. سازگاری با یه دختربچه ی ده ساله که دائما توسط مادرش و خونواده تحت نفوذه خیلی سخته! مخصوصا که بچه های  الان خیلی لجباز هستند. خدا به دادم برسه!

****

امروز  تعداد زیادی از همکارها اومده بودند احوالپرسی! حس خوبی داشتم. حس خوبی نسبت به محیط کارم پیدا کردم. این طور که معلومه برای خیلی ها اهمیت دارم. 

****

زنگ زدم خونه ی هستی. خرمالوجون گوشی رو برداشته. میگم مامانت خونه نیست؟ میگه نه. رفته آرایشگاه. میگم رفته خودش رو خوشگل کنه؟ میخنده!  میگه بگم مامانم زنگ بزنه؟ میگم نه: زنگ زدم بهش بگم دارم میرم حموم. یه وقت اگه زنگ زد جواب ندادم نگران نشه!  میگه: آهان. بله خاله. ببخشید توی کار شما دخالت کردم.

من با بهت گفتم؛ خواهش میکنم. این چه حرفیه. بعد هم گوشی رو قطع کردم و کلی خندیدم که این دیگه چه جمله ای بود این بچه گفت!

نظرات (14)
زمان ثبت : سه‌شنبه 3 بهمن 1396 ساعت 16:21 [لینک نظر]
نویسنده : خورشید
عزیزم ایشالا بسلامتی بیان و همه کارا خوب پیش بره ولی عزیز دلم خوب فک کن مسئولیت یه دختر ده ساله که شخصیتش شکل گرفته کار آسونی نیست
حداقل تعهدی برای نگه داشتنش نده
با تمام وجودم و از ته دلم برات آرزوی خوشبختی دارم
امیدوارم پست ازدواجت را به زودی بخونم دوست نازنینم
تنت سالم و دلت خوش دوست دارم
پاسخ:
سلام خورشید جان. من نه میخوام و نه میتونم تعهدی بابت نگهداری بچه بدم. اون بچه مادر داره و من نمیخوام یه مادر رو از بچه اش جدا کنم. اما اگر مادرش نخواد اونو بپذیره(حالا به هر دلیلی) من نمیتونم در خونه ی پدرش رو به روش ببندم.
برام دعا کنید.
زمان ثبت : سه‌شنبه 3 بهمن 1396 ساعت 14:54 [لینک نظر]
نویسنده : تیلوتیلو
مدتی هست هی ریز ریز میخونمت
و یاد میگیرم
مهربانی گاهی یادگرفتنی است...
خیلی وقتا که میخونمت یه حس عالی بهم میدی، حسایی که انگار یه جایی گمشون کردم
پاسخ:
عزیز دلم. تو خودت سرچشمه ی محبتی. من وقتی مهربونیاتو با خانواده و عشقت رو به برادرت میخونم کلی ذوق میکنم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 3 بهمن 1396 ساعت 12:30 [لینک نظر]
نویسنده : nisa
وب/وبلاگ : http://nisa.blogsky.com
رافی عزیزم راه سختی را در پیش داری ولی آنقدر مهربان و دانایی که راحت از آن عبور خواهی کرد. سبد مهربانی را در هر دلی آویز کنی، آن دل را متعلق به خود نموده ای. و تو چنین هنری را داری.
آرزو می کنم همیشه شاد و خوشبخت باشی.
روز های خوب و عالی در راهند...
پاسخ:
سلام نیسا جان. ممنون از محبتت. دعا کن از پسش بربیام.
زمان ثبت : سه‌شنبه 3 بهمن 1396 ساعت 10:34 [لینک نظر]
نویسنده : فنجون
رافائل عزیزم .. خیلی خوشحالم که بهتری و حداقل دلیلی برای دغدغه مادر همکلاسی پیدا کردی که نسبت بهش انرژی منفی نداشته باشی.

نمیدونم قسمت چیه ولی بهترین ها رو برات آرزومندم.
راستی من از خارجه یه محلول لکه بر خریدم که میگفتن حتی لکه شراب رو هم از بین میبره ، اگه فکر میکنی امکانپذیره من یکمی ازش رو بهت برسونم به اسم تولید داخلی برامون تولید کنین :))
پاسخ:
ممنون فنجون جان.
این لکه بری که میگی باید کاملا آنالیز بشه. فکر میکنی اونقدری هست که بشه روش کار کرد؟ چون تاثیرش روی رنگها و بافت های مختلف پارچه باید بررسی بشه.
راستی به سلامتی. امیدوارم حسابی بهت خوش گذشته باشه.
زمان ثبت : سه‌شنبه 3 بهمن 1396 ساعت 09:36 [لینک نظر]
نویسنده : نوشین
خیلی خوشحالم که تا حدودی علت مخالفت یا تردیدهای مادر همکلاسی برات مشخص شد. خب اینا خیلی کمک میکنه به تصمیمی که میخوای بگیری . راستش فکر میکردم دختر همکلاسی قراره کلا با مامانش باشه و هرازگاهی به شما سربزنه
ولی میفهمم که ارتباط با بچه ای در این موقعیت واقعا سیاست و مدیریت خاصی میخواد اما از طرفی با شناختی که در این مدت ازت پیدا کردم میدونم که بهترین مدیریتو خواهی دا شت.
الهی همه چی به خوبی پیش بره و تردیدهای دلت جاشون رو به اعتماد و آرامش بدن.
میبینی نوشین در سکوت را مدتیه به حرف آوردی و برات مینویسه؟
پاسخ:
آره واقعا. مثل هالی میمونی. هر هفتاد سال یه بار از آسمون ما رد میشی الهی که همینی بشه که میگی.
زمان ثبت : سه‌شنبه 3 بهمن 1396 ساعت 09:22 [لینک نظر]
نویسنده : نرگس
وب/وبلاگ :
سلام عزیزم ، مدتی است که حسابی تر از قبل مشغول بودم . جابجایی خانه داشتیم . دوقلوها آبله مرغون گرفتن ، رییس نامهربان می تازاند و غیره و غیره . البته رییس همچنان نارفیق است و اضاع مثل قبل . ولی ظاهرا من کمی عادت کرده ام و سعی می کنم کمتر خودم را اذیت کنم . لطفا برای آرامش و صبوریم دعا کن . امروز از خوبی و آرامشت خوشحال شدم و من هم روحیه پیدا کردم ابراز ارادتی بکنم . در ضمن حرفهای بچه ها گاهی بسیار جالب است . در زمان بارداری، دوستم به دخترش گفت اینقدر دوروبر خاله بپربپر نکن نی نی توشکمش دارد. اونم جواب داد وا نی نی شو خورده ؟؟
پاسخ:
بچه ها حرفاشون عالیه.
خداوند بهت دوصدچندان توان و انرژی بده.
امیدوارم این رئیس مردم آزارت هم به راه راست هدایت بشه.
بچه ها الان چطورند؟ خوب شدند؟
زمان ثبت : سه‌شنبه 3 بهمن 1396 ساعت 09:14 [لینک نظر]
نویسنده : نجوی
وب/وبلاگ :
رافی جونم
نگران هیچی نباش، درسته بچه های الان سخت شدن، و حتی گاه پدر مادرهای خودشونم از پس شون برنمیان، ولی تو میای من مطمانم
ای جونم خرمالو چه حرف بانمکی زده خانم کوچولو
حس اینکه ادم برا دیگران مهم باشه عالیه
پاسخ:
امیدوارم همینجوری باشه که تو میگی.
حس مهم بودن خیلی خوبه.
زمان ثبت : سه‌شنبه 3 بهمن 1396 ساعت 08:18 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
سلام صبحت بخیر عزیزم

از همین تریبون به بقیه دوستان هم سلام و صبح بخیر میگم. ممنون طیبه جون از لطفت

چقدر جالبه زندگی. دیشب داشتیم یه چیز دیگه میگفتیم یه چی دیگه شد.

من نمیدونم چی خوبه و چی بد ؛فقط از خدای مهربون می خوام بهترینهایرو برات پیش بیاره , هر چی که صلاحه و هر چیزی که باعث آرامش و خوشبختیت میشه.


نمی دونستم خرمالو همچین حرفی بهت زده ؛ چیزی بهم نگفت. اینقدر که بهش گفتی تو کار بزرگترها دخالت نکن
پاسخ:
البته فکر کنم شش دنگ حواسش به کارتونی بود که میدیدا!
آره. کلا یه حرفایی زد که من موندم چی بگم. ولی هنوز رو تصمیمم هستم خواهر.
زمان ثبت : سه‌شنبه 3 بهمن 1396 ساعت 00:48 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
در هیاهوی زندگی دریافتم
چه بسیار دویدن‌ها که فقط پاهایم را از من گرفت
در حالی که گویی ایستاده بودم...

چه بسیار غصه‌ها که فقط باعث سپیدی موهایم شد
در حالی که قصه‌ای کودکانه بیش نبود...

دریافتم
کسی هست که اگر بخواهد "می‌شود"
و اگر نخواهد "نمی‌شود؛
به همین سادگی...

کاش نه می‌دویدم و نه غصه می‌خوردم...!

جان لِنون


* به امید خدا همه چی خیلی زود درست میشه
ای جان خرمالو جان ، بچه ها واقعا دنیای پاک و تصورات معصومانه ای دارند
پاسخ:
این خرمالوی ما واقعا بانمکه
زمان ثبت : سه‌شنبه 3 بهمن 1396 ساعت 00:01 [لینک نظر]
نویسنده : کتی
وب/وبلاگ :
دیدی رافی جونم دیدی یکی ازین موردها که برات گفتم همون ترس در مادر همکلاسی بود.،.خب خب خب به قول مامانم زیاد بهش فکر نکنید بزارید کائنات کار خودشو کنه وچشم نظر نزنیم ،مادرشوهر آینده رو.... پس فقط ازت میخوایم که خودت را سلامت وسرپا وباروحیه نگه داری
پاسخ:
چشم عزیزم.
زمان ثبت : دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت 22:28 [لینک نظر]
نویسنده : فرشته
وب/وبلاگ :
عزیزم بهترشدی ؟
درباره سنجد گفتی خیلی خیلی غصه خوردم رافایل جون من از بچگی با کلی گربه بزرگ شدم الان هم 7 تا یگ دارم باور میکنی همشون مثل بچه هام برام هستن واقعا تو این شهر که خانواده ام نیستن رفت وامد ندارم وکلی مشکلات وفشار روم هست یک جایی به محبت بدون شرط و شروط میخوام که حیون ها بهم میدن نه انتظار پس دادن محبتشون هست باور کن شوهر وبچه هم درقبال کارهاشون دوطرفه انتظار دارن واصلا محبت یک حیوون خونگی رو اگه کسی حیون نداشته باشه نمیفهمه من مطمنم کلی غصه خوردی .
خودت هم تو رو خدا به خودت برس الان هم این پست رو نوشتی خوشحالم که داره کارها رو غلطک میفته انشالا بعد اینهمه خبر بد کلی خبر خوش بشنویم
پاسخ:
سلام فرشته جون. ممنون از لطفت . مراقب حیوونات باش. من که خیلی غصه خوردم.
زمان ثبت : دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت 21:04 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
عزیزدلمی.من با لیلی و بهار هم دورادور دوست شدم و بعد شدن بهترین های زندگیم
مجازز و واقعی نداره
دور و نزدیک نداره
محبت ادم رو حذب می کنه
احساس چیزی نیست که گولش زد.من باهات خیلی راحتم رافی عزیزم.و مطمئنم ظرفیتت خیلی بیشتر از این حرفهاست
پاسخ:
خیلی خیلی به من لطف داری. خداوند پاداش مهربونی و زلالی و صداقتت رو بده.
واقعا خداروسپاس میگم برای داشتن دوستای خوبی مثل شما.
زمان ثبت : دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت 20:40 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
وب/وبلاگ : http://cafeleyli.blogfa.com
به حرفهایِ تی تی گوش بده
خیلی تصمیم سختیه...خدا بهت کمک کنهخدا رو شکر که داری به صلح خیلی خوبی میرسی، از پستت انرژی متصاعد میشه از بس خوب و عزیزی
پاسخ:
ممنون لیلی ام. حرفای تی تی بدجور به دلم نشست. چقدر ماهه. بدجور منو اهلی خودش کرده.
زمان ثبت : دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت 20:11 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
رافی تو اونقدر مهربونی که می تونی کپلچه رو مثل دخترت نگهداری کنی.من مطمئنم.
دخترا رو خیلی راحت میشه دست گرفت.محبت پذیرن.اونهم تو این سن وسال
چقدر این دختر هستی جون نازه.چه بانمکه.نیکان هم گاهی جملاتی میگه که ما دقیقا متوجه نمیشیم چرا گفت ولی بعدا یواشکی درگوش من توصیح میده
بچه خواسته بگه بزرگ شده ادب داره خب
هستی جون از همین تریبون ارایشگاه رفتن و خوشگلاسیونت مبارک
پاسخ:
طیبه میدونی کامنت خصوصیت رو که خوندم گریه کردم. باورم نمیشد یه نفر از راه دور اینقدر به من اعتماد میکنه که درهای قلبش رو به روم باز میکنه. واقعا نمیدونم چی بگم! ممنونم عزیزم. از محبتت. از اعتمادت. از اینهمه خوبیت.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :