زمان ثبت : شنبه 30 دی 1396 در ساعت 18:24
نویسنده : رافائل
عنوان :

‌سرمای هوا! سرمای وجود!

از چند روز  قبل صدای همکلاسی عصبی و غمگین بود. ازش پرسیدم چی شده؟ گفت یه مشکل اداری پیش اومده. 

بعد هم من مریض شدم و رفتم خونه ی هستی! توی اون دو روز کمتر تماس گرفت. اکثرا هم بی حوصله بود. از پنجشنبه شب هر بار زنگ زدم خواب بود و کسل. گفت سردرد داره. گفتم حتما داری سرما میخوری. مراقب باش.

دیشب قبل از خواب گفتم: پس چی شد؟ قرار بود خواهرت اومد بیاین خونه ی ما! بازم که دست دست میکنید. خواهرت تا آخر اسفند برمیگرده ها!

گفت از فردا میگردم دنبال خونه! 

گفتم برا خونه چه عجله ای داری؟ اول باید تکلیف منو روشن کنی!

گفت دیگه نمیخوام تو این خونه بمونم.

فهمیدم یه چیزی شده! 

به حرف اومد.

طفلکی از مادرش خواسته بود بیان خونه ی ما و مادرش باز بهونه آورده بود. حرف های بی سر و ته! که تو اولی رو بدبخت کردی و من نمیدونم چرا از هم جدا شدید حالا بیام برا دومی!

بعد گفته بود من اونهمه به اون یکی محبت کردم آخرش چی شد؟ هیچ کاری برا این یکی نمیکنم.

همکلاسی عصبانی شده بود و آخرش دعواشون شده بود.

گفته از این خونه میرم و پشت سرم رو هم نگاه نمیکنم.

دلم براش میسوزه! مادرش یا زیادی توی این مدت بهش خوش گذشته و اونقدر پسرش بریز و بپاش کرده براش که حالا نمیتونه ازش بگذره!

یا با همسر اول همکلاسی در ارتباطه و ترجیح میده اونا دوباره آشتی کنند. 

من دلیل سومی برا این رفتارهای متناقض اش نمیبینم.

به همکلاسی میگم چرا بهم نگفتی؟ میگه نمیخوام تو بشینی فکر و خیال بکنی!

بهش میگم عجب شانسی دارم من! به جای اینکه مامانت بگه دختره از یه خونواده ی خوبه! تحصیلکرده است! دستش تو جیب خودشه! خوش بر و روئه! و از خداش باشه که یکی مثل من عروسش بشه! داره طاقچه بالا میذاره! 

واقعا نمیدونم چی بگم! دلم نمیخواد بدون حمایت خونواده ها ازدواج کنیم ولی هر لحظه یه ناملایمت جدید پیش میاد.

دلم برا تنهایی همکلاسی میسوزه! مادرش اصلا به فکرش نیست! 

****

از شرکت معتبر تهرانی تماس گرفتند که برای مصاحبه برم اونجا. فقط موندم اگه تکلیف زندگیمون روشن نشه من چه کار کنم!

جدیدا اسم تغییر کار پیش میاد شدیدا بهم میریزم و استرس پیدا میکنم. احساس میکنم دیگه توان استرس های این چنینی رو ندارم.

****

چه کار کنم فشار خونم بیاد بالا؟ تمام خونواده ی من فشار بالا هستند و بین همه ی اونا فشار من ، کف پامه!

****

خدایا در هر صورت و تحت هر شرایطی تو را سپاس.

مخصوصا برا این برف خوشگلت.

نظرات (17)
زمان ثبت : دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت 02:34 [لینک نظر]
نویسنده : x
وب/وبلاگ : http://malakiti.blogfa.com
حق داری ناراحتی, دلنشین نیست نپذیرنت اونم بدونننن دلیل موجه .نمی فهمم چرا بعضی از مادرا میخوان با بهونه تراشی پسراشون رو نگه دارن (و بالعکس بعضی از پدرا هم دختراشونو میخوان نگه دارن!)

یکی از دوستان ِ فامیل بود خیلی درامدش بالا بودخیلی واسه خانواده وفامیلش خرج می کرد دوست نداشتن این ازدواج کنه و منافعشون قطع شه ... انقدر هر کس رو پیدا کرد عیب روش گذاشتن و بهونه تراشیدن که رفت به زن یکی از دوستاش گفت یه دختر واسه ازدواج براش بپسنده و خواستگاری کنه .
پاسخ:
چه میشه کرد؟
زمان ثبت : یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 19:21 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
رافی جونم برای من هم کامنت گذاشتن سخت بود
ولی میگم
اگه همکلاسی فکرش رو اوکی کنه،خودتون برید عقد کنید ازدواج کنید بعدا مامانش رو دعوت کنید پاگشا
والا
چیه مادرش اینقدر اذیت می کنه
تازه تو که بیشتر تو معذوراتی.به خاطر اینکه دخترخانم هستی و خانواده ات حساس ترند
هیشکی جای هیشکی نیست اما اگه من جای تو بودم بعد از ازدواج مادرشوهرم رو دعوت می کردم خونمون.اگه تمایل داشت تشریف میاره
پاسخ:
راستش من به همکلاسی گفتم اگه مادرت نیاد و وظیفه ی مادریشو انجام نده. منم فرض میکنم وجود نداره و تا آخر عمرم نمیخوام ببینمش.
دست خودم نیست. الان اصلا نمیتونم مهربون باشم.
زمان ثبت : یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 17:14 [لینک نظر]
نویسنده : زیرزمینی
رافی جان بیخیال خونواده ها...جوون که نیستین...بچه هم نیستین...وابسته به خونواده ها هم نیستین...بیخیال همه...اینهمه دوری و سختی که چی...تو که از خونوادت دوری همکلاسیم به نظر نمیاد تمایلی به خونوادش داشته باشه...مگر چقدر زندگی میکنیم...اینهمه سال دوری و تنهایی بس نیس؟...بیخیال همه...بیخیالفردا چیزی بشه خواهر برادر تو دل میسوزونن یا خواهر برادر همکلاسی...هرکسی به فکر خودشه
خب اونم مادره.میگه بذار شاید برگرده به زن اولش.حتی بخاطر بچشون.
بیخیال همه.بخاطر خودت زندگی کن.هرچیزی که بیشتر بهت ارامش بدهاون کاریو بکن که همین الان خوشحالت میکنه
تمام خواننده هایب که نظر میدن دلشون به فکر توه...دخالت ندون حرفامونو
پاسخ:
میدونم که چون دوستم دارید اینارو میگید. ولی همه ی اینا توی حرف راحته. در عمل سختی های خودش رو داره.
زمان ثبت : یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 15:45 [لینک نظر]
نویسنده : خورشید
دوستم کاش کاری إز دستم برمیومد من میدونم معده درد چقدر
بده عزیز دلم گاهی وقتا به مدت بهتره یه چیزی را رها کرد من
میگم یه چند وقت أصلا أزش نپرس چی شد بزار خودش تصمیم آخر
را بگیره
پاسخ:
آره. باید بی خیال بشم.
درد معده امونم رو بریده.
زمان ثبت : یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 13:35 [لینک نظر]
نویسنده : مادر تنها
وب/وبلاگ :
سلام. رافایل جان چرا باهم ازدواج نمی کنید؟ حیف این روزهای خوب جوونیتون نیست که به تنهایی از هم بگذره؟ تا کی می خوای به مادر همکلاسی فرصت بدی برای موافق شدن با ازدواجتون؟ مطمین باش اگر واقعا سختگیری هاش بخاطر خوشبختی پسرش باشه، بعد ازدواجتون و فهمیدن اینکه پسرش چقدر خوشبخت و شاده باهاتون رفت و امد می کنه اگرم نه مخالفتش سر هم خوش گذشتن بهش باشه که دلیلی نداره از شادی خودتون و عمری که می ره و دیگه بر نمی گرده بگذرید.
پاسخ:
زمان ثبت : یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 10:54 [لینک نظر]
نویسنده : کتی
وب/وبلاگ :
می دونی افائل جان با ترس ولرز دارم نظرمو میگیم..چون می دونم به اتدازه کافی تو دلت آشوب هست....ولی خوب چند مورد را باید گفت..1.هرمادری پسرخودش را بهتر میشناسه...احتمالا در زندگی گذشته هم فقط یک نفر مشکل نداشته...و فکر میکنه ممونه بازهم خدای نکرده موفق نشه...2..فکر میکنه مادراصلی چه هرچقدرهم بد باز هم مادرهستش وبهتر از غریبه مادری میکنه.3..آدمها درسنین پیری دوست درن کسی کنازشون باشه وهمکاسی این جارو پرکرده وطبق گفاه شما خرج هم میکنه....پس یکجورایی مامانش نازکش داره،پشتیبان داره...ونمیخواداینو ازدست بده...هرچند ممکنه طوری وانمود کنه خودش داره الان زندگی پسر را جمع وجور میکنه..4مطمعن باش خودش میدونه که خیلی بالیاقت وقابلی ولی شاید میترسه که همین توانمندی وبرتری درکنار تجربهنانوفق پسرش وهمچنین وجود یک بچه که باید با شما زندگی کنه...ممکنه خسته بشی وخدای نکرده یک پیشامد دیگه...چون شناختی نداره وتلاشی هم براش نداره...اینجا باید بسپری به خود همکلاسی.چون تو تصمیمت را ازقبل گرفتی وسختی های پیش رو را قبول کردی.حتی با وجود اینکه می دانستی این مورد خیلی خوشاینر مامان عزیز نیست..منطقی پذیرفتی وحتی براش جنگیدی..مابقی به فکر نهایی وتمام کننده همکلاسی بستگی داره...بهترین فرصت هستش ،که بشینی وعملکردشو ببینی...بدون همفکری...چون این مورد به خودهمکلاسی،مادرش وخواهرش بستگی داره...به اندازه کافی زمان داشته....اگه اینبارهم نتونه جمعش کنه ....باید خودت یک تصمیم بگیری...چون به اندازه کافی مشمول زمان شد.عشق هرچقدرهم قوی باشه...فراتراز جریان زندگی نیست عزیز دلم...لطفا لطفا کامنتو تلخ نبین..به جان بچه هام برای خواهر تنی خودم هم بود این نظر را داشتم.
پاسخ:
اصلا تلخ ندیدم. منم به تمام این موارد فکر میکنم. فقط الان درد معده و تهوع از همه چیز برام مهم تره. اینا خوب بشن. بقیه بالاخره باید درست بشن.
زمان ثبت : یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 08:56 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
سلام عزیز دلم

کاش کاری از دستم برمیومد برات میکردم. این شرایط همکلاسی و خانواده اش خیلی حرص من رو درمیاره. اصلا دلم نمی خواد رافایل قشنگ من غصه بخوره.

الهی فدات بشم همه این دردهات عصبیه , یه روز به معده میزنه , یه روز به گردن و سر و شکم .

از خدا میخوام همه وجودت پر آرامش بشه , خدایا این دختر مهربون دیگه امتحاناشو پس داده , خدایا خودت کمکش کن و از این به بعد روی قشنگ زندگی رو بهش نشون بده.
پاسخ:
هستی جونم برام دعا کن. خسته ام.
زمان ثبت : یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 08:44 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
وب/وبلاگ : http://cafeleyli.blogfa.com
سلام رافی جان...
نمیدونم چی برات بخوام یا چی بگم که آروم بشی! مثل یک شناگر رویِ آب بخواب و خودت رو به دست خدا بسپار! به نظرم این تیکه ماجرا رو خود همکلاسی و مادرش باید حل کنند..‌پس تو آرام باش، اینقدر حرص نخور...استرس برات بدِ

اما یه اصلِ کلی هست! مادر دلش می خواد بچه اش پیش نوه اش باشه! حتی با تنش و سختی!
رافی همسر سابق همکلاسی ازدواج کرده؟
پاسخ:
نه. ازدواج نکرده.
زمان ثبت : یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 04:46 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
وب/وبلاگ :
اخه چرا در مورد همکلاسی اینجور میگه مادرش.ی پسر بیست ساله نیست که بگیم از روی هوا تصمیم میگیره.یه مرد بالغه.خودش صلاحشو میدونه واقعا.
ولی ب نظرم کوتاه نیاید.مقاومت کنه ی چند روز،خدایی نکرده نشد خب مهم نیست.رافائل جانم،شما اگر کم سن بودین،قظعا حمایت خانواده رو احتیاج داشتین برای سر هم کردن زندگیتون.الانم بهترین جالت اینه راضی شن،ولی اگر نشن ب نظرم بهتره شما دوتا برای ارامش هم کاری کنید.شما که مستقلید.
پاسخ:
چی بگم؟ واقعا نمیفهمم چه فکری میکنه!
زمان ثبت : یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 02:10 [لینک نظر]
نویسنده : سرن
اینم یاد رفت بگم؛ هیچکس نمی تونه جلوی رسیدن دوتا عاضق رو بگیره! اِنی بادی
پاسخ:
زمان ثبت : یکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت 02:09 [لینک نظر]
نویسنده : سرن
خیلی هم دلشون بخواد واقعا!؟
پاشو رافی جان، پاشو بیا مصاحبه رو انجام بده و مدیر شو و دست ما رو هم بند کن
پاسخ:
قربونت عزیزم. نمیدونم چرا این معده درد دست از سرم برنمیداره. دعا کن خوب بشم و بیام.
زمان ثبت : شنبه 30 دی 1396 ساعت 23:55 [لینک نظر]
نویسنده : غ ز ل
اینجور وقتا آدم نمیدونه چه کار کنه؟
چی درسته چی غلط؟
ان شالله بهترین تصمیم ها رو بگیری برای زندگی و کارت دوستم
وضع روحی و جسمیت بهت ه دوستم؟
پاسخ:
مرسی غزل جان. اوضاع جسمیم اصلا خوب نیست. معده درد و تهوع دست از سرم برنمیدارند.
زمان ثبت : شنبه 30 دی 1396 ساعت 21:32 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
راستی ارده خرما بخورید خوبه
و الانم برف و شیره انگور میچسبه
پاسخ:
بله. حتما.
زمان ثبت : شنبه 30 دی 1396 ساعت 21:29 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
سلام
حال و احوال خودتون چطوره؟
احتمال زیاد مادرشون میخواد اون خانم برگرده اما خب بلاخره باید وضعیت شمام شروع شه:(
نگرانتم رافایل جانم باید کمتر از نظر روحی توو تنش قرار بگیری گاهی وقتا دلم میخواد بیام اینجا بنویسم
خواهری هیچ کاری نکن برو خونه خودتون ور دل مادر و خواهر ایام رو بگذرون
پاسخ:
نمیدونم. خودم هم گیر کردم.
زمان ثبت : شنبه 30 دی 1396 ساعت 20:44 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل جان
فقط می تونم آرزو کنم همه چی معجزه وار درست بشه و با حمایت عزیزان تون برید زیر یه سقف .... و به امید خدا هم با هم روزهای جدید از زندگی رو شروع کنید و هم شما یک کار تازه عالی تر
امیدوارم هم هچی برات " احسن الحال " بشه
پاسخ:
الهی آمین.
زمان ثبت : شنبه 30 دی 1396 ساعت 19:57 [لینک نظر]
نویسنده : ساچی
وب/وبلاگ : http://sachi.blogsky.com
ماها ک اعتماد به نفسمون پایینه از تغییر می ترسیم و دچار استرس می شیم... در کل بنده عادتیم... عادت به چیزی ک هس هر چند بد و ناچیز... اما شجاع باش.. ی مصاحبه هس... و پنجاه پنجاه... پس تا کاملا اوکی نشده به فکر مسائل بعدش نباش... هر چند اگه ازدواج هم نکنی باز هم تهران خیلی خیلی از اینجا برات بهتره... فرصت ها زیاده ...
پاسخ:
من آدم عادت کردن نیستم. از چهاربار تغییر شغلم معلومه. فقط الان دیگه انرژی لازم رو ندارم.
زمان ثبت : شنبه 30 دی 1396 ساعت 18:54 [لینک نظر]
نویسنده : نجوی
وب/وبلاگ :
ای امان از بعضی مادر شوهرها و اخلاقهاشون
چی بگم رافی جون....چی بگم خواهر .... که گفتنی ها رو برات گفتم
یا طاقچه بالا میان و نیاز میکنن، یا با توقعات زیادیشون دردسر درست میکنن
چی بگم خواهر .... چی بگم....
یکی از دوستام حرف قشنگی میزنه همیشه، میگه کار خدا اینه که همیشه پازل ها رو کنار هم بچینه، فقط بسپار بهش... همین !
ماهم خواهر چاره دیگه ای نداریم، باید بسپریم بهش تا پازلها رو خودش کنار هم بچینه....
پاسخ:
سپردم به خودش. امیدوارم به بهترین حالت درستشون کنه.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :