X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : شنبه 16 دی 1396 در ساعت 20:20
نویسنده : رافائل
عنوان :

فلاش بک ۱۳_رفیقان باحال (مریم ۲)

اول توضیح بدم که اسم مریم مستعاره و چون اسم دوست ما هم خیلی زیاده من به دلایلی مجبور شدم اسم مریم رو انتخاب کنم.

بین دوستان همدانشگاهی و همکلاسی هامون یه همکلاسی داشتیم به اسم مریم(۲). الان هم که فکر میکنم یادم نمیاد مریم توی کدوم یکی از خوابگاهها بود. میدونم که با ما خوابگاه داخل دانشگاه نیومده بود.

سه تا همکلاسی هم داشتیم که هر سه از بچه های سردستان بودند. یکی از یکی ماه تر. هر سه تا مهربون و خانم. خیلی اوقات وقتی ما میرفتیم خونه هامون برای تعطیلات، این سه تا بچه ها کارهای اداری مربوط به دانشگاه رو برای ما انجام میدادند. هنوز هم باهاشون درارتباط هستیم. بچه های سردستان کلا همگی چادری بودند. اصلا فرهنگ اون شهر اینجوری بود. مریم هم که چادری بود بیشتر با اون بچه ها میگشت. 

من کلا از این مریم خوشم نمیومد و باهاش درحد یه سلام و علیک  بیشترارتباط نداشتم. چون این مریم هم اخلاقیات خاصی داشت.  بسیار بسیار س*ی*ا*س*ی بود. فقط هم عقاید خودش رو قبول داشت. من از اولش آدم اهل سی*ا*ستی نبودم . حوصله ی چنین آدم هایی رو هم نداشتم. مخصوصا که همیشه خودش رو جزو ژن های برتر میدید

القصه ما رفقای قدیم دو سه سال قبل یه گروه تشکیل دادیم توی تل*گر*ام و اونجا دائم با هم در ارتباط بودیم. من و هستی و گلپر و زهرا و سه تا بچه های سردستان و دو تا دیگه از هم ورودی های خوبمون و این خانم مریم خانوم!

دو سال قبل یه روز زمستونی دلمون حسابی برا هم تنگ شده بود. بچه های سردستان میگفتند بریم و اونجا یه قرار بذاریم برای تجدید دیدار. گلپر و زهرا میگفتند بریم تهران. مریم خانم پیشنهاد سفر دست جمعی میداد. من و هستی اصرار کردیم که بیاید پیش ما. زهرا موافقت کرد. گلپر هم گفت میاد. ولی بچه های سردستان نمیتونستند بیان شهر محل اقامت.  ما داشتیم چهارتایی برنامه ی دیدار میریختیم که ییهو مریم خانم خودش رو دعوت کردو گفت منم میام. 

خوب من با هستی و گلپر و زهرا رودربایستی نداشتم. اونا منو میشناختن و منم اونارو . ولی از مریم خوشم نمیومد. قرار شد شب، شوهر هستی آقای میم بره خونه ی من بخوابه و من و بچه ها خونه ی هستی باشیم. به هستی گفتم: به نظرت من جلوی مریم چجوری باید لباس بپوشم. گفت: بی خیال. خودت باش. اون مهمون ماست. تو که مهمون نیستی.

خلاصه که دوستان کم کم اومدند. دور هم بودیم و اون سه تا وروجک چسبیده بودند به هم و میگفتند و میخندیدند و من مونده بودم با خانم افاده، جناب مریم خانم که حتی لبخند زدن هم بلد نبود(از اول هم بلد نبود و توی این سالها هم یاد نگرفته بود)

مریم خانم به برکت روابطی که داشت دبیر شده بود و من همیشه میگفتم بیچاره بچه هایی که زیر دست این معلم عنق پرورش پیدا میکنند. (تهران که بودیم یه معلم پرورشی داشتیم که با یه من عسل هم نمیشد قورتش داد. این بشر رو با یه کانتینر عسل هم نمیشد بهش نزدیک شد. )

خلاصه، غروب آقای میم اومد خونه تا همگی همراه برادر هستی و خونواده شام رو بریم بیرون.

وقتی آقای میم اومد بچه ها رفتند توی اتاق تا چادر سر کنند. مریم گفت تو چرا وایستادی. گفتم چه کار کنم. من میرم الان در رو باز میکنم. وقتی فهمید نمیخوام روسری سرکنم یکهو برگشت رو به هستی با حالتی خشن گفت: تو چجوری به این اجازه میدی اینجوری بره جلوی شوهرت؟

(من شلوار پوشیده بودم و یه تونیک آستین بلند که کمی بالاتر از زانوهام بود، تنم  بود.)

اون لحظه دلم میخواست بزنم توی گوشش. دلم میخواست بهش بگم: من یه زن هرزه نیستم که دنبال جلب توجه شوهر دوستم باشم و آقای میم هم اونقدر سالم و چشم پاکه که منو مثل خواهر خودش میدونه. اما باز به حرمت خونه ی هستی سکوت کردم. بچه ها موضوع رو با خنده رد کردند. موقع بیرون رفتن من با گلپر رفتیم توی ماشین برادر هستی. اصلا دلم نمیخواست دوباره کنارش بشینم. فردا صبح دوستان یک به یک رفتند. زهرا میگفت: این نچسب رو کی دعوت کرد؟! 

جالب بود که حتی یک بار هم تعارف نکرد ما بریم خونه شون. فکر کنم از من وحشت داشت 

زمان انت*خا*بات مریم خانم با زهرا توی گروه حرفش شد . زهرا یه قمی کاملا مطلع و به روزه که افکار روشنی داره. زهرا به هیچ وجه کوتاه نمیومد و هربار با دلیل و برهان با مریم روبه رو شد . در نهایت یه روز مریم قاطی کرد و به خودش اجازه داد هرچی دلش میخواست به ماها بگه و بعد هم گروه رو ترک کرد. در حالیکه خیلی از دوستان نظرات مخالف زهرا داشتند اما با خوبی و خوشی در کنار هم موندند. به قول الی جونم(یکی از بچه های سردستان) این آدما میان و میرن ولی ما دوستای سالهای دوریم. نباید این اختلاف عقاید دوستیمون رو خدشه دار کنه!

البته باید بگم من با مریم اصلا دوست نبودم و اون برخوردش هم باعث شد حسابی از چشمم بیفته! خیلی هم خوشحال شدم که رفت. والله به خدا! احساس میکردم مامور کا گ ب توی گروهه!

****

شاید این سالها بی حجابی یه جورایی مد شده و روشنفکری به حساب میاد. اما من نه در راسته ی روشنفکرهای الانم که حاضرند هر لباسی رو به تن کنند یا با هر شمایلی در هر محیطی حاضر بشن، نه هیچ وقت در راسته ی محجبه ها بودم. 

نوزده سال قبل همین شکلی بودم که الان هستم. و اون زمان اونجوری که ما بودیم جزو مطرودین جامعه به حساب میومدیم. اما اینا از بی دینی ما نبود. 

مردم شمال همیشه اینجوری بودند. سی سال قبل که در محدودترین شرایطِ روزگار بودیم توی شهر ما عروسی ها مختلط بود. زنها و مردها ساده اما بی تکلف بودند. حالا که همه جا مد شده عروسی های یواشکی و پارتی های آنچنانی میگیرند، اومدند توی شهر ما به مراسمات عروسیِ ما گیر میدن. یکی نیست بگه ما اون زمون هم روابطمون حساب و کتاب داشت. الان هم که بعضی ها از اونور بوم افتادند، باز هم ما روابطمون حساب کتاب داره!

****

اینارو تعریف کردم که یه چیزی بگم:

گلپر خواستگاری داره که اهل سنت هست. پسر خوبیه. اما گلپر جرات نداره به خونواده اش بگه. بهش گفتم اینهمه مسلمون و مسیحی با هم ازدواج میکنند هیچ اتفاقی نمیفته. گفت ازدواج یه مسلمون با یه مسیحی راحت تر از ازدواج یه شیعه با یه سنی  توی ایرانه. غمگین شدم. یاد این دو تا مریم افتادم. گلپر راست میگفت. دور و اطراف ما پر هستند از آدم هایی که میگن یا باید مثل ما باشی یا اینکه تو مطرودی! تو بدی! تو بی دینی! 

من شیعه! مریم ها شیعه! اما اونا من رو به چشم یه آدم بد میدیدند.

حالا وای به حال گلپر و خواستگارش! 

****

خدا یکی!دین یکی! کشور یکی! زبان یکی! اما .....

ما آدم های جهان سومی هستیم. اگه همینطوری پیش بریم، جهان سومی هم باقی میمونیم.

*****

پ.ن. بچه ها بابت سرماخوردگی زن داداش مریم شماره یک امروز حسابی منو خندوندین. ممنونم.

*****

خدایا هزارهزار سپاس برای بارونی که فرستادی! چجوری ازت تشکر کنم. اونقدر بزرگی که هیچی برای گفتن ندارم!

خدایا سپاس برای وجود مادر و خواهرک و برادر و زن برادر و برادرزاده جان!

خدایا سپاس برای وجود هستی و آقای میم و خرمالوجون!

خدایا سپاس برای بودن همکلاسی و کپلچه!

خدایا سپاس برای تک تک دوستای مهربونم و تموم خواننده های خاموش و روشنم!

خدایا سپاس که هستم‌.

که هستی! 


نظرات (17)
زمان ثبت : دوشنبه 18 دی 1396 ساعت 02:29 [لینک نظر]
نویسنده : Alan
man hodadan adame motaghedi hastam o in eteghad yaeni man marz haee baraye khodam daram.
in adm haye khoski mazhabi ham enshaeallah ye roz motvaje eshtebahe shon beshan.
darbareye ezdevaj sonny o shie ham ke chi begam vala, in ye taboe dotarafast
پاسخ:
منم دعا میکنم این اتفاق بیفته!
الان اما خونواده ی پسر با این قضیه مشکلی ندارند. خونواده ی دختر خیلی مخالف هستند.
زمان ثبت : یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 21:20 [لینک نظر]
نویسنده : صبا
بندرانزلی
ولی کلا یک حسی به من میگه جواب لاهیجان
پاسخ:
اما من فکر کنم منظور کتی بندرانزلی بوده. حالا از خودش میپرسم دوباره بهت میگم.
زمان ثبت : یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 20:31 [لینک نظر]
نویسنده : x
وب/وبلاگ : http://malakiti.blogfa.com
ضمن احترام به ادم هایی که دین دار و مومن واقعی هستن ,یه عده هم این وسط مریض هستن
من یه همکلاسی داشتم مثل مریم خانم شما بود دقیقا با همین مشخصات ... این مریم خانم ما به حدی مریض بود فکرش که حتی اگر می دید دوتا دختر دارن با هم تو کلاس اروم صحبت می کنن و می خندن با یه حالت زشت و بدی می گفت وااااه چرا اینا اینجوری می کنن چرا با هم حرف میزنن چرا میخندن !!! کلا از مهر و محبت و روابط انسانی و شادی بویی نبرده بود ... هر ادمی رو جز خودش و هر عقیده ای رو جز عقیده ی خودش زشت و بد می دونست ....

شمالی ها خیلی خونگرم و اجتماعی هستن چند تا از عروس های فامیل ما شمالی هستن انقدر هم متین و باوقار و بااخلاق هستن که حد نداره ِ... یکیشون مال بندر انزلی بود می گفت عروسی های ما مختلط همه ی پسرا مثلا میان با عروس می رقصن نگاهشون به هم نگاه خواهر برادرانس نه نگاه موردار که تا عمق وجود رو می سوزونه از زشتی ....


ای کاش هر جوری هستیم نخوایم زورکی کسی رو بهشت یا جهنم ببریم ....
همین اسلامی که توصیه اش به حجاب هست یه بخش بزرگی از دین رو نرم خویی و خوش رویی با مردم معرفی کرده ...
پاسخ:
ای کاش هرجوری هستیم نخوایم کسی رو زورکی به بهشت یا جهنم ببریم.
زمان ثبت : یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 20:27 [لینک نظر]
نویسنده : صبا
رافائل جون واقعا من توی دوست های خودم که همه مثلا نسل تازه فارغ‌التحصیل شدن توی تمام فضای محازیشون پر این که عکس ها و متن هایی که زود قضاوت نکنیم به تفاوت ها احترام بزاریم و .. سر هر مسئله ای چنان به هم توهیین میکنن و یک بحث بی ربط رو میچسبونن به حجاب و خدا و پیغمبر بعدا لفت میدم یا همه رو بلاک میکنن نمیزارن جوابشون رو بدیم
..
راستی میشه از کتی جون بپرسید کدوم دو شهر خاص رو تو گیلان رو میگن ؟؟ ببینم شهر منم جزو شون هست ؟
پاسخ:
شما اول بگو بچه ی کدوم شهری تا من بهت بگم هست یا نه مطمئنا رشت یکی از اون دو تا هست
زمان ثبت : یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 18:38 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
کلا چرا هرکیو رو اعصابه اسمشو گذاشتید مریم؟؟؟؟ :))))
ولی خب جلو و روش یکیه حرفشو مستقیم‌زده البته که نباید آدم زیاد رک گو و بی پرده باشه چون توو جامعه طرد میشه....
پاسخ:
اتفاقا مریم نامهایی که میشناسم خیلی خوبند. این دو تا اسمشون یکی بود. هرچی فکر کردم هیچ اسمی بهتر از مریم پیدا نکردم که ویژگی های اسم خودشون رو داشته باشه.
جلو و رو یکی بودن وقتی خوبه که یه موضوعی اصلا به آدم ربط داشته باشه تا بخواد درموردش صحبت کنه! این آدم خیلی خاصه. صحبت هاش هم همیشه در قالب من میفهمم و شماها نمیفهمیده.
زمان ثبت : یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 17:34 [لینک نظر]
نویسنده : فرشته
وب/وبلاگ :
رافی جان یک نقطه مشترک دیگه هم گیر اوردم .منم بابام شمالیه والبته یک شهر خیلی دور از شمال زندگی کردم وبزرگ شدم من هم مثل شما از اول حجاب روسری نداشتم ودقیقا مثل شما لباس پوشیدنم کاملا مناسب و درشان خودم بوده به نظرم وقتی از اول اجباری نباشه خود ادم راحت تصمیم میگیره مواردی بوده که خودمون به تشخصیص خودمون جلوی یکی یا چند از اشناها روسری یا حتی مانتو پوشیدم چون خودم تشخیص دادم نگاه طرف پاک نیست .تا بهت بگم وقتی ازدواج کردم شوهرم از خانواده مذهبی بود براش راحت نبود مسله حجاب نداشتن من چند دفعه که باهام تو عقد اومد خونه قوم وخویش ها و واقعا جمع رو دید که بی حجابی به معنای که ما داشتیم چیز بدی نیست واصلا فلسفه مو باز بودن چیز بدی نیست خودش فهمید وبهم میگفت حجاب نداشته باش من واقعا تک تک حرفهات رو قبول دارم حتی تو اشناها ودوستها داشتم افرادی که یک روسری کوتاه وشل سرشون بوده از اون ور لباس تنگ بدن نما با یقه باز که بدتر جلب نظر میکرد واندامشون رو نشون میداده یعنی واقعا دوتار مو باعث شهوت میشه اما اباس تنگ و سینه باز با روسری اوکی هست ؟
پاسخ:
چقدر خوبه منظورم رو میفهمید.
به به. چه اشتراکات خوبی!
زمان ثبت : یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 13:59 [لینک نظر]
نویسنده : خواننده
وب/وبلاگ :
سلام خانم رافایل خیلی خوشحالم که به کامنتم اهمیت دادین جوابم رو دادید واقعا خیلی خوشحالم که اینقدر برای مخاطبینتون ارزش قایلید کاملا متوجه منظورتون شدم باور کنید قصد جسارت نداشتم.من همیشه وبلاگتون رو می خونم با اینکه ندیدمتون به عنوان یک دوست خوب قبولتون دارم امیدوارم همیشه شاد باشید.بازم به خاطر توجهی که داشتید ممنونم
پاسخ:
سلام عزیزم. خواهش میکنم. اتفاقا کار خیلی خوبی کردید که کامنت گذاشتید و من فرصت یافتم توضیح بدم و مقصودم رو درست تر برسونم. من کاملا درکتون میکنم. و چه خوب که از دلگیریتون نوشتید. اصلا دوست ندارم کسی رو از خودم برنجونم.
شما هم شاد باشید و سلامت.
زمان ثبت : یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 13:31 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
بزار متم یه چیزی در گوشی بهت بگم
ما رفتیم عروسی محلی به سرزمین مادریِ خاله بهار اینها! خوب من که شناخت نداشتم و ابتدایِ آشناییت ما بود اما کلِ خانواده، لطف کرده بودند به احترام ما روسری گذاشته بودندبعدشم که خاله اومد تهران با فرفروک، بازم به احترامِ میم روسری سرش بود!
من همچین رفیقهایِ گلی دارمهمین احترام به تفاوتهاست که قوام میده به رفاقتهایِ ما
پاسخ:
دقیقا درک میکنم. چون منم سالها به احترام شوهر هستی روسری میگذاشتم. تا اینکه اتفاقی افتاد که باد روسری مارا برد.
زمان ثبت : یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 13:04 [لینک نظر]
نویسنده : نجوی
وب/وبلاگ :
سلام رافی جونم
وای طفلی گلپر ماها کی میخوایم یک مقدار معقول و منطقی فکر کنیم اخه ؟ تا کی این خود برتر بینی مزخرف رو میخوایم دنبال خودمون داشته باشیم ؟ اره درسته متاسفانه این رفتارها مختص ما مسلمان ها مخصوصا شیعه هاست....
من دوره لیسانس یزد بودم، از چشمام بدی دیدم، از زرتشتی ها ندیدم.
پدر مهربون و نازنین اقای یار اهل تسنن ، که دیگه معرف حضور هست که چه مرد محترم و نازنینیه. مامان مژگان اما شیعه هستن، و سالهاست که باهم زندگی میکنن هیچ مشکلی هم ندارن، تازه به نظرم خانواده پدر مهربون، بهتر از خانواده مامان مژگان هستن،خانواده مامان مژگان خیلی حرف و حدیثی ان ، ولی خانواده پدر مهربون واقعا همشون دنیای محبت و مهرن. حالا جالبه اقای یار ، پدر مهربون رو بیشتر از مامان مژگان دوست داره ولی از نظر اعتقادی مثل مامان مژگان شیعه ست تازه یه وقتی هم سر به سر پدر مهربون میذاره بهش میگه من با پیروان عمر علیه السلام حرفی ندارم بهش میگه بابا تا هر وقت شده روز پدر بهت یه پلاک عمر علیه السلام میدم بندازی گردنت
تا کی این مرزبندی ها رو میخوایم داشته باشیم ما ایرانیا ؟؟؟ واقعا تا کی ؟؟؟ چرا نمیخوایم درک مون رو بالا ببریم ؟؟؟ چرا نمیخوایم یاد بگیریم دین هر کس، اعتقاد هر کس مال خودشه، و ما حق نداریم در موردش دخالت کنیم و نظر بدیم ؟؟؟
پاسخ:
آخ نجوا جان مدینه گفتی و کردی کبابم. خداکنه یه روزی همه چیز درست بشه.
زمان ثبت : یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 12:57 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
برای گلپر عزیز هم بهترین ها را آرزو می کنم
خدا را شکر برای همه چی
پاسخ:
الهی آمین.
زمان ثبت : یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 12:55 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل عزیز
حرف هایت رو درک می کنم ....ما تو خونه خودمون چند نفر با عقاید و سلایق مختلف هستیم .... یعنی سلیقه من با خواهرم مثلا کاملا متفاوت هست و حتی عقاید و حجابش ....اما کاملا هم را درک میکنیم و به هم احترام می گذاریم و هر کس خودشه ....هر چند بحث می کنیم اما با احترام . برای همین میفهمم منظورت را
پاسخ:
ای کاش یاد بگیریم در سرزمینمون هم همینطور رفتار کنیم.
زمان ثبت : یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 11:44 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
چقدر حرص خوردیم از دستش

نباید خرده بگیریم به این افراد , اینا همینجوری بزرگ شدن. زمان میبره تا دیدگاههاشون عوض بشه. شاید تا اخر عمر هم عوض نشن.
پاسخ:
آره دقیقا. خودم و خودت رو عشقه!
زمان ثبت : یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 09:19 [لینک نظر]
نویسنده : بهار شیراز
وب/وبلاگ :
بیا در گوش ات بگم، منم مثل توام...اما رفیق جینگ لیلی محجبه...این تفاوت چیزی از محبت بین مون کم نمیکنه
پاسخ:
ای به قربونت بشم. اصلا این محجبه ها خیلی خوبند. عشقند.مثل لیلی. مثل هستی.
زمان ثبت : یکشنبه 17 دی 1396 ساعت 01:48 [لینک نظر]
نویسنده : کتی
وب/وبلاگ :
چقدرحرص خوردم...کاش خیلی ها متوجه بشوند که حجب وحیا باید دروجود آدم باشه...نه درپوشش.البته مطلقا منظورم لباس ولتگارانه نیست...ولی پوشش معقول چه ایرادی داره...درست پوشیدن با آزاد پوشیدن فرق داره...فرهنگ مل متفاوته وبه سختی میشه اطرافیان را به باور رساند...اببته الان خیلی بهترشده....ولی واقعیت اینه که درشمال به زن ارزش وبها می دهند ونگاه جنسیتی به طور خاص وجود نداره...بزای همین اعتماد به نفس ما بیشترهستش...زنان شمالی به خصوص دوشهر خاص درگیلان همیشه مظهر شیک پوشی وبافرهنگی بودند...ولی متاسفانه این تصویر درست گاهی به ولنگاری تعبیر میشه...پدران ما به داشتن دختر افتخار می کردند...ولی خیلی شهرها وروستاها درایران دختر را جز فرزند حساب نمی کنند وزن هنچنان ضعیفه هستش..
پاسخ:
حرص نخور کتی جان. به هر حال اونا هم از بچگی در شرایطی بزرگ شدند که پذیرش ما براشون سخت بوده.
امیدوارم خدا همه ی ما رو به راه راست هدایت کنه.
زمان ثبت : شنبه 16 دی 1396 ساعت 23:22 [لینک نظر]
نویسنده : پرنسا
وب/وبلاگ :
بنده به شخصه اعتقاد دارم موی سر حجاب نیست و جزو زیبایی هست
البته ماهم چون جزو مذهبی های معمولی هستیم هر وقت این رو هر جا گفتم محکومم کردن بعضی جاها هم جرات ندارم بگم
عزوسی رفته بودیم مثلا به احترام خانواده ماها جدا بود ولی کلا مختلط بود
بعد اون وسط خانمه ماکسی بلند پوشیده چسسسبون قرمززز یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی روسری هم سرش کرده.الله اکبر
همونجا به بغل دستیم گفتم به نظر من اون حانمه که پیراهن کوتاه پوشیده تا زانو پوشیده و روسری نداره از این بشر باحجاب تره.
بغل دستی پوکر فیس به من نگاه کرد و یک غلط کردی خاصی هم تو چشماش بود
پاسخ:
من با نظرت کاملا موافقم. به نظر منم آدم باید پستی و بلندیهای بدنش رو بپوشونه.
زمان ثبت : شنبه 16 دی 1396 ساعت 22:52 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
الهی
مریم یا هر اسم دیگه ای که داشتند ولی گمونم هردوشون اسمشون مثل هم بوده
اما عجب مریم هایی....سخت بوده تحملشون
من با حرفات راجع به عروسی هاتون هم موافقم آخه دقیقا بیشتر از بیست سال قبل چندجای مختلف شمال عروسی رفتم.واقعا خوب بودند.یک بار هم عروسی تو یه قسمت از یه جنگلی بود یادم نیست کجا ما هم اونجا بودیم اردویی با همکارای خواهرم رفته بودم اونقدر خونگرم بودند و مهربان که ما که از دور تماشا می کردیم رو دعوت کردند به جمعشون و بچه های اتوبوس ما هم تو عروسی اونها با عروس خانم رقصیدند و از بچه های اتوبوس ما هم مفصل پذیرایی هم کردند.یادم نمیره هیچوقت.
اخی گلپر که چندپست قبل رفته بودی خونشون....خدا براش بهترین ها را مقدر کنه.کاش بتونه بیان کنه با تحلیل درست و خانواده قانع بشن.
وب منو که می خونی...می دونی من با دوستان صمیمی که ازشون می نویسم و هم اتاقم اختلاف نطر سیاسی زیاد دارم؟؟اما با حفظ احترام به عقایدهمدیگه به هممون خوش می گذره
پاسخ:
دقیقا منم منظورم همینه. که یاد بگیریم به عقاید هم احترام بگذاریم و از روی ظاهر همدیگر رو قضاوت نکنیم.
زمان ثبت : شنبه 16 دی 1396 ساعت 22:40 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
خوب شد خونمون دعوتت نکردم والااااا
شوهر به در کن از راه
میم جانِ جانان رو با هزار زحمت از چنگال زنهایِ این دوره زمونه محفوظش کردم! والاااا
پاسخ:
واقعا. حالا تو دعوت کن من قول میدم روبنده هم بزنم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :