زمان ثبت : دوشنبه 11 دی 1396 در ساعت 17:53
نویسنده : رافائل
عنوان :

داستان من و هاپو

دو ماه و نیم قبل یه روز که از در کارخونه اومدیم بیرون تا منتظر سرویس بمونیم، یه توله سگ سیاه و قهوه ای بانمک اومد سمتمون و شروع کرد به پارس کردن. معلوم بود که خیلی گشنه است. دو تا همکارام کمی ترسیدند. من کلوچه ای داخل کیفم داشتم که چند روز بود با خودم میبردم و میاوردم. مشمای کلوچه رو پاره کردم و کلوچه رو انداختم جلوی توله سگ. با اشتهای زیاد کلوچه رو خورد و دم تکون داد. 

بعد از اون روز هر روز صبح ها وقتی سرویس ها از راه میرسیدند، سر و کله اش پیدا میشد و دنبال پرسنل کارخونه راه میفتاد تا کسی چیزی بهش بده.

چندباری براش نون بردم. یک بار هم استخون مرغ. همکارم هم براش آشغال گوشت آورد. دیگه عادت کرده بود که سرویس ما رو که از دور ببینه، بیاد و جلوی در ماشین بالا و پایین بپره و پارس کنه. همکارها از پارس کردنش میترسیدند. چندمرتبه دعواش کردم. کم کم که بزرگ شد آرومتر شد.

مدتهاست با خودم کیسه فریزر میبرم رستوران کارخونه و باقیمانده ی غذای خودم و همکارها رو جمع میکنم و عصر که میخوایم برگردیم براش میبرم. الان تقریبا همه میدونند و حتی مدیر دو به شک هم از باقیمانده ی غذاش برای هاپوی ما میریزه.

پسرک چند وقتیه بزرگ شده و فهمیده با پارس کردن آدم ها رو میترسونه، برای همین دیگه پارس نمیکنه.

بعد از ظهرها اون ساعتی که ما تعطیل میشیم، میاد جلوی در کارخونه و اون سمتی که ما می ایستیم منتظر میمونه. وقتی من و میبینه چنان حرکات بانمکی انجام میده. دستاش رو روی زمین میگذاره و حالت تعظیم به خودش میگیره. میپره و دم تکون میده. باهاش حرف میزنم و بهش میگم: سلام پسر! چطوری خوشمل من! امروز چه کار کردی؟ خوبی پسری ؟!

و همکارها از این مدل حرف زدن من ریسه میرند.

یکی از همکارهامون میگفت: تا چند وقت دیگه خانم رافائل این سگه رو از توی حلقه هم رد میکنه!

یکی دیگه از همکارها امروز میگفت: میترسم یه روز اینو با خودت ببری خونه!

پشت کارخونه ی ما یه آبگیر طبیعیه. چند روز قبل با نگهبانها که صحبت میکردم یکیشون گفت هاپو جون میره اونجا و تنی به آب میزنه و خودش رو میشوره. 

سفارش پسرک رو به نگهبانها کردم تا بهش غذا بدن. 

اگه یه روز بیام و ببینم نیست واقعا نگرانش میشم.

یه بار یه تعداد از سگ های وحشی باهاش درگیر شده بودند و حسابی زخم و زیل شده بود. دست خونیش رو میگرفت سمت ما و نشونمون میداد. بعضی از کارگرهای خودمون هم بدجور رفتار میکنند. یه دفعه یکیشون بدجور کتکش زد. 

هفته ی قبل هم نمیدونم چه بلایی سرش اومد که پاش میلنگید. از اون موقع پاشو خوب زمین نمیذاره!

الان، منم و دوتا همکارم و این پسرک سرراهی که هر روز با پسمونده های ناهارمون شکمش رو سیر میکنیم.

البته باید بگم که این پسرک الان دیگه برا خودش مردی شده و برای غریبه ها یه سگ بزرگ ترسناک به حساب میاد. ولی خوب عجقولی منه! حسابی با هم رفیقیم. خیلی دلم میخواد یه دستی به سرش بکشم. ولی میترسم ازم بترسه و عکس العمل بدی نشون بده!

****

خدایا سپاس برای آرامش این لحظه! 

خدایا سپاس برای توانایی نوشتن!

خدایا سپاس برای توانایی سخن گفتن!

خدایا سپاس برای توانایی برقراری ارتباط با موجودات!

خدایا سپاس برای گلهای توی گلدونهام!

خدایا سپاس برای عطر خوش کدوی دارچین زده!


نظرات (10)
زمان ثبت : چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت 22:38 [لینک نظر]
نویسنده : x
وب/وبلاگ : http://malakiti.blogfa.com
ای جونم
چه خوب که انقدر دلت مهربونه هواشو داشتی

منم پرنده ها و گربه ها رو خیلی دوست دارم ... سگ چندان ندیدم

نمیدونستم سگ ها هم کلوچه میتونن بخورن فکر می کردم از شیرینی خوششون نمیاد :))
پاسخ:
این سگ ما عاشق شیرینیه! پلو هم دوست داره. مخصوصا عدس پلو با کشمش
زمان ثبت : سه‌شنبه 12 دی 1396 ساعت 09:53 [لینک نظر]
نویسنده : زیرزمینی
اخییییییی
پاسخ:
تو خوبی؟؟؟؟؟
زمان ثبت : سه‌شنبه 12 دی 1396 ساعت 08:11 [لینک نظر]
نویسنده : نوشین
رافائل جانم
دلم ضعف رفت واسه این پسری و حرکاتش.
تا نه سال پیش من از هرمدل سگی میترسیدم . کوچیک و بزرگ ، خونگی و بیرونی تا اینکه بعد ازدواج از نزدیک لمسشون کردم و وقتی مهربونیشونو دیدم کم کم ترسم کنار رفت. از وقتی خودم تو خونه دوتا گربه دارم احساس مسئولیت بیشتری نسبت به این موجودات دوست داشتنی دارم. به گربه های خیابون غذا میدم . باورت میشه منی که فوبیای سگ داشتم یکبار رفتم پناهگاه سگهای وفا تو هشتگرد و ساعتها زندگی کردم باهاشون که چقدر تشنه محبتند.
حیوونا حس آدمها را خوب میگیرند و مهربانی تو رو خوب میفهمند و قدردانند و وقتی بدونند دوستشون داری و نمیترسی اونا هم نمیترسند. پس نوازشش کن امان از اون چشماشون. مهربونی و وفای بی قید و شرط
نوشته هاتو دوست دارم، سپاسهاتو و مهربونیتو
دلت همیشه آروم
پاسخ:
ممنون عزیزم. من که عاشق حیوونام. تازه فهمیدم که باید میرفتم دامپزشکی میخوندم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 12 دی 1396 ساعت 08:06 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
من از خیلی از حیوونا می ترسم و نزدیکشون نمیشم و غیر ارادیه
اما بیشتر از اون از آدم هایی که خیلی خوبند ولی ناگهان در موقعیت های مختلف تغییر می کنند و خوی درندگی حیوان درونشون یا خوی مکار بودن درونشون یا گربه صفتی درونشون و ....رو بروز میدن ،از اونها بیشتر می ترسم.البته شاید خودم هم دچار این تغییر شدم گاهی ولی حواسم نبوده که خدا منو بکشه
پاسخ:
خداحفظت کنه. ما آدم ها موجودات غیرقابل پیشبینی هستیم. منم از آدم ها بیشتر میترسم.
زمان ثبت : دوشنبه 11 دی 1396 ساعت 22:15 [لینک نظر]
نویسنده : مریم بانو
وب/وبلاگ :
خوش به حال هاپو! منم خیلی دوست دارم برا سگا غذا بریزم ولی از اینکه میان سمتم به شدت میترسم.برا همین ترجیح میدم غذا ندم بهشون عوضش پشت پنجره اتاقم برا پرنده ها دونه میریزم.یه روزم که یادم میره خودشون با نوک میزنن به شیشه حیوونا موجودات جالبی هستن.
پاسخ:
حیوونا موجودات دوست داشتنی هستند. چه فرقی میکنه، سگ یا پرنده!
دستت درد نکنه که بهشون غذا میدی!
زمان ثبت : دوشنبه 11 دی 1396 ساعت 20:57 [لینک نظر]
نویسنده : بهین
وب/وبلاگ :
رافائل جان شخصیت جالبی داری باهوش ،قوی،موفق وخیلی صفات خوب دیگه

ازت خوشم میاد الهی به ارزوهات برسی عزیزم
پاسخ:
ممنون بهین جان. ولی اینهمه خوبی که گفتی حتما از قلب خودت نشات میگیره وگرنه منم یه آدم معمولی هستم مثل بقیه با یه دنیا خوبی و بدی!
ان شاءالله که خوبی هاش بیشتر از بدی هاش باشه!
زمان ثبت : دوشنبه 11 دی 1396 ساعت 19:34 [لینک نظر]
نویسنده : رزا
وب/وبلاگ :
وای رافائل جونم هر خطی که تعریف کردی من باهاش غش و ضعف کردم. انقدر که این موجودات با وفا و قدرشناس و فهمیده ان.
شرف دارن به بعضی از آدمها.
کاش اذیتش نکنن. کاش زنده بمونه.
خودت خوبی؟ حال دلت خوبه؟
پاسخ:
خوبم رزا جون. با دلم هم کنار میام!
بچه های کارخونه به احترام من کاری بهش ندارند. فقط خداکنه این ماشین های رهگذر کاری به کارش نداشته باشند.
زمان ثبت : دوشنبه 11 دی 1396 ساعت 19:23 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
وب/وبلاگ :
من هنوز در تشخیص جنسیت حیوانات مشکل دارم و شده اسباب خنده همه
یه بار به میم گفتم از کجا فهمیدی این گاو ماده استگفت چون ایش دارهگفتم اوا چرا من تا حالا فکر میکردم همه گاوها ایش دارند
پاسخ:
لیلی خیلی باحالی.
اگه منظورت اینه که از کجا فهمیدم پسره؟ باید بگم کوچیکتر که بود خیلی ول مینشست و دم و دستگاهش معلوم بود. الان که بزرگتر شده با ادب شده و جمع و جور میشینه. اونوقت میگن این حیوونا شعور ندارند! میشه مگه؟
زمان ثبت : دوشنبه 11 دی 1396 ساعت 18:54 [لینک نظر]
نویسنده : نادیا
وب/وبلاگ :
اونایی که حیوونا او اذیت میکنن مشکل روانی دارن
پاسخ:
دقیقا. دقیقا. اونا خیلی لعنتی هستند.
زمان ثبت : دوشنبه 11 دی 1396 ساعت 18:32 [لینک نظر]
نویسنده : لیمو
وب/وبلاگ :
رافایل عاشق اون سپاسگزاریهای اخر پستهاتم , بهم کلی ارامش میده

من از سگ ها هر مدلی باشن میترسم :-))
پاسخ:
خودم هم با اون سپاسگزاری ها حالم خوب میشه!
نترس لیمو جونم. همکارهای منم میترسیدند. از وقتی ارتباط من و با این حیوون دیدند اونا هم کم کم بهش نزدیک شدند و الان دیگه ازش نمیترسند.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :