X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : شنبه 2 دی 1396 در ساعت 21:00
نویسنده : رافائل
عنوان :

یخ وجود

من خیلی سردم. 

از بچگی یاد نگرفتم که احساساتم رو بروز بدم. برعکس همیشه اونهارو سرکوب میکردم.

اولین بار که یه نفر بهم گفت دوستم داره، اول کلی خندیدم چون فکر میکردم داره بامن شوخی میکنه. بعد خشمگین شدم. و در انتها در تنهایی خودم ، زدم زیر گریه چون فکر میکردم بهم توهین شده!

بعد از اون هر وقت هرکسی هرجایی بهم گفت دوستم داره، از چشمم افتاد. 

انتظار داشتم با رفتارشون بهم نشون بدند که دوستم دارند نه با حرف زدن!

به همین روال خودم هم بلد نبودم کسی رو دوست داشته باشم و یا به کسی ابراز محبت کنم. شاید اینا همه به دلیل نوع تربیت خونواده بود. 

بچگی تا بزرگی فقط سالی یک بار اونهم عید به عید پدر و مادر مارو میبوسیدند. منم توی عالمی بزرگ شدم که اگه به مامانم میچسبیدم یا میخواستم بغلش کنم، فورا میگفت: خودتو لوس نکن. سنگین باش.

یا اخمای پدر میرفت توی هم که : نبینم لوس بازی دربیاری!

اینجوری بود که من در شرایطی وارد جامعه شدم که مثلا اگر از درد میمردم هرگز صدام درنمیومد. اگر از دلتنگی حالم خراب میشد، اصلا نمیفهمیدم چم شده! بلد نبودم به کسی بگم دوستت دارم. دوران دانشگاه، آه و ناله ی بچه ها به دلیل دوری از خانواده به نظر من لوس بازی بود. 

متاسفانه هنوزم همینجوری هستم. با وجود اینکه یه عالمه خرمالوجون رو دوست دارم، گاهی یادم میره بغلش کنم و یا ببوسمش و وقتی یادم میاد از خودم عصبانی میشم.

با وجود علاقه ی زیادم به هستی، نمیتونم احساسم رو نسبت بهش ابراز کنم.

وقتی دلم برای خونواده تنگ میشه، به جای ابراز دلتنگی ازشون عصبانی میشم.

وقتی کسی که فکر میکنم نباید دوستم داشته باشه، بهم ابراز محبت میکنه، اونو از خودم محروم میکنم. اخلاقم عوض میشه. بد میشم تا دیگه دوستم نداشته باشه اما نمیتونم بهش بگم که احساسش داره منو آزار میده.

وقتی دوستی مدام بهم ابراز محبت میکنه، ناراحت میشم. چون عذاب وجدان میگیرم. چون میدونم که نمیتونم محبتش رو جبران کنم.

میون اینهمه سرکوب احساسات، با تنها کسی که راحت تر از بقیه هستم(اونم نه اونجوری که بقیه آدمها هستند) ، همکلاسیه.

تنها کسیه که بهش گفتم دوستش دارم. 

تنها کسیه که تونستم عزیزم و عشقم خطابش کنم(یه زمانی به این واژه ها میخندیدم).

تنها کسیه که اگه دم دستم باشه بیخود و بی جهت بغلش میکنم و میبوسمش.

و اینها فکر میکنم همش به دلیل رفتار پرمحبت همکلاسیه.

از روز اول چنان منو از محبت هاش لبریز کرد که یخ وجودم کم کم آب شد.

یادم میاد چندماهی بود با هم صحبت میکردیم و من با نام فامیل خطابش میکردم. یه روز عصبانی شد و گفت چرا منو به اسم صدا نمیکنی؟ گفتم خیلی برام سخته. گفت تمرین کن. بابا من اسم دارم. اسمم رو بگو. و اون شب منو مجبور کرد پشت تلفن چند بار به اسم صداش کنم.

بعدها عزیزم خطابش میکردم. یه روز گفت: کی میخوای به ما ارتقاء درجه بدی؟ گفتم: یعنی چی؟ گفت: میدونی چندوقته توی عزیزم موندم. پس کی عشقت میشم! 

و چقدر زود عشقم شد!!! 

وقتی به گذشته نگاه میکنم چه دوران شیرینی رو پشت سر گذاشتم. 

همکلاسی یخ قلب منو آب کرد. جوری که الان وقتی یه کم دیرتر زنگ میزنه، نگرانش میشم. 

الان راحت بهش میگم دلم برات تنگ شده. بهش میگم دوستت دارم. و وقتی دم دستم باشه اونقدر نوازشش میکنم که از دستم فرار میکنه! 

ابراز محبت رو همکلاسی به من یاد داد. نه اینکه خودش از اون مردایی باشه که توی خیابون آویزون زنشون هستنا! نه! اتفاقا شبیه اون مرد قدیمیاست که میگه جلوی دیگرون فاصله تو با من حفظ کن. اما توی خلوتِ خودمون بلده بهم بگه: هلو جون من چطوره؟ میدونی چی شده؟ میگم نه! میگه عه نمیدونی عمر من شدی ! و .....

اینکه یه مرد بلد باشه زیر گوش عشقش جملات عاشقانه(یا به قول یه عده: شر و ور) زمزمه کنه، خیلی مهمه! خیلی!

من این روزا دارم تمرین میکنم که بتونم دربرابر بقیه آدم ها هم احساساتم رو بروز بدم.

من توی وبلاگها خیلی کم کامنت میگذارم. شاید دوستان فکر کنند بهشون سرنمیزنم یا از سر بی محبتی کامنت نمیگذارم. اما اینجوری نیست. بیان احساساتم همیشه برام سخت بوده. لطفا اینو نذارید پای کم لطفی. همه ی شما رو میخونم و دوستتون دارم.

****

عزیزی که درمورد داروی سنگ کلیه پرسیده بودی:

عرق خارشتر و خارخاسک رو هر روز چندمرتبه بخور.

سنگدان مرغ رو تمیز کن و خوب بشور و بذار خشک بشه. بعد پودرش کن و توی غذات بریز و بخور.

دم کرده ی دم آلبالو و پوست خربزه هم عالیه.

اگه بری عطاری انواع داروهای گیاهی رو برای دفع سنگ کلیه بهت میدن که همه شون خوب هستند. 

این روشها که گفتم پدرم استفاده کرده بود و عالی بود. امیدوارم تو هم هرچه زودتر از شر سنگها خلاص بشی..

حتما دکتر برو. و تا میتونی آب بخور.

****

خدایا سپاس بیکران بابت بزرگیت و آغوشی که همیشه به روی ما باز است.


نظرات (14)
زمان ثبت : سه‌شنبه 5 دی 1396 ساعت 00:25 [لینک نظر]
نویسنده : مارال
وب/وبلاگ :
خصلت بهمن ماهیاست دیگه
پاسخ:
به به. مارال جان. کجایی دختر؟ خوبی؟
زمان ثبت : دوشنبه 4 دی 1396 ساعت 09:17 [لینک نظر]
نویسنده : پرنسا
وب/وبلاگ :
چقدر کامنت مادر تنها قشنگ بود تو این پست.لایک
پاسخ:
موافقم باهات.
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی 1396 ساعت 14:48 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
دلت همیشه پر از گرمی عشق و مهربونی رافائل عزیز
خیلی هم خوب و مهربونی
پاسخ:
ممنون دختر مهربون من.
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی 1396 ساعت 14:32 [لینک نظر]
نویسنده : لیمو
وب/وبلاگ :
با خانواده مشکلی ندارم , ابراز علاقه هم میکنم
اما بقیه فامیل نه , حتی طوری که فکر میکنن من خودمو میگیرم واسشون!
با جنس مخالف هم که ریشه ای مشکل اساسی دارم هررفتاری رو میگم بی احترامیه
پاسخ:
خوب کم کم بهتر میشی. ولی همه ی این مشکلات رو منم داشتم و دارم. امیدوارم تو زودتر از من با خودت کنار بیای.
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی 1396 ساعت 13:25 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
من که خعللللللللی دوستدارم رافایل جون و راستش توو دنیای مجازی که اصلا حس نکردم سردی!!!!!!
من که راه میرم و ابراز احساسات میکنم
پاسخ:
کار خیلی خوبی میکنی. منم دوستت دارم عزیزم.
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی 1396 ساعت 12:14 [لینک نظر]
نویسنده : میترا
وب/وبلاگ :
عشقتون پایدار بانو.متاسفانه تو خونه ما هم خبری از روابط گرم و ابراز محبت کلامی و غیر کلامی نبود.جالبه این رویه تایید هم میشد.وقتی بعداز فارغ التحصیلی از دانشگاه با مادرم سرگرم خرید جهیزیه و..بودیم مامانم میگفتن اینقدر خوشم میاد تو با اخم با فروشنده ها صحبت میکنی
پاسخ:
ای وای من. امون از دست این مادرایی که میخوان دختراشون رو پسر بار بیارن
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی 1396 ساعت 12:04 [لینک نظر]
نویسنده : لیمو
وب/وبلاگ :
چقدر من شبیه شمام رافایل جان :-( کاش میشد درستش کرد واقعا , یه چیزاییش دست خودم نیست
پاسخ:
از همین الان سعی کن عزیزم. من توی سی و شش سالگی فهمیدم وقتی توی قرآن خدا گفته ما شما رو جفت آفریدیم یعنی چی. زن باید زن باشه و زنیت داشته باشه. مرد هم باید مرد باشه و مردنگی داشته باشه. هر کسی جای خودش رو داره و محبت کردن هم نه تنها بد نیست. خوبم هست. آدم باید بتونه بی هوا باباشو بغل کنه و ماچش کنه. یا قربون صدقه ی خواهر و برادرش بره. باید بتونه!
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی 1396 ساعت 11:43 [لینک نظر]
نویسنده : بهار شیراز
وب/وبلاگ :
من تو این زمینه نقطه مقابل تو هستم...به راحتی احساساتم رو بروز میدم..
یعنی احساساتم خودشون تراوش می کننن، نمی تونم قایمشون کنم
امیدوارم تا همیشه عاشقانه هایت رو برامون بنویسی و من لبریز بشم از این عشق بیکران...برایت بهترین ها رو آرزومندم
پاسخ:
ممنونم بهارجونم. چقدر خوبه که احساساتت رو بروز میدی. این عالیه.
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی 1396 ساعت 10:27 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
با خوندنِ پستت یک لبخندِ پت و پهن اومدم رو لبم و یک دنیا خوشحالی از دلت که این روزها دلِ، پرِ عشق و مهر...مهرتون همیشه مستدام
پاسخ:
مرسی لیلی عزیزم.
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی 1396 ساعت 01:28 [لینک نظر]
نویسنده : کتی
وب/وبلاگ :
رافائل جان.من درد مشترکم مرا فریاد کن....اون جمله مامانت دقیقا درمورد مادرم صدق داشت....سنگین باش سنگین باش...متاسفانه این نابلدی درابراز احساسات تاهمیشه باهامون میمونه،کمرنگ میشه ولی ازبین نمیره،،،،آمین به دعاهای قشنگت
پاسخ:
ای وای. هرچقدر هم تمرین میکنیم بازم با آدم های نرمال فاصله داریم.
زمان ثبت : یکشنبه 3 دی 1396 ساعت 01:11 [لینک نظر]
نویسنده : مادر تنها
وب/وبلاگ :
چه جالب! منم همینطور بودم. مامان اونقدر مشغله ی ذهنی داشت که تا می خواستیم خودمونو و لوس کنیم و غرق بشیم تو اغوشش می گفت گرم برید عقب . بابا خیلی جدی یود خیلی خیلی. یاد ندارم منم جز موقع تحویل سال همدیگرو به اغوش کشیده باشیم. من محبت کردن رو کم کمک از دوست دانشگاهیم یاد گرفتم و تا ابد مدیونشم واقعا تا قبل از دوستی با الی بلد نبودم ابراز احساست کنم و شخصیتی به شدت مرد گریز داشتم. بعد هم که مهربون همسر پاش به زندگیم باز شد و معجزه کرد. من مردستیز بدبین رو عاشق و واله ی خودش کرد. یادمه چند ماه بعد اشنایی مون دستم رو می بوسید و من از این بوسیدن حالم خراب می شد و می گفت چطوری می تونه خودش رو اینقدر کوچیک کنه. روزگار گذشت و گذشت و اینقدر تو راه رسیدن بهم دچار انواع جراحات روحی و جسمی شدیم که روزی شد که دیدم بی اختیار دارم به دستهاش بوسه می زنم. منی که یکروزی منزجر بودم از اینکار .... می دونی عشق واقعی ادم رو سرشار می کنه وقتی سرشار که شدی راه قلب مسدود شده ات کم کمک باز می شه .... خیلی خوشحالم که اقای همکلاسی با شگرد خاص خودشون و عشق نابشون تونستن قفل دلت رو بشکنن :)
پاسخ:
چقدر قشنگ نوشتی عزیزم. دونه دونه واژگانت رو درک میکنم.
زمان ثبت : شنبه 2 دی 1396 ساعت 22:42 [لینک نظر]
نویسنده : خورشید
پس من خیلی خوشبختم چون یه بار برام نوشتی که
دوستم داری
در هر صورت حرفم نزنی قلب مهربونت داد میزنه
ولی من ابایی ندارم هم دوست دارم هم اول و اخر
مناجاتم برات سلامتی میخوام
پاسخ:
عزیز دلم واقعا دوستت دارم و خیلی خیلی بهت فکر میکنم و برای خودت ک زندگیت دعا میکنم. الهی که رنگ شادی بپاشه به زندگیت.
زمان ثبت : شنبه 2 دی 1396 ساعت 22:21 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
وب/وبلاگ :
رافی جونم
من دقیقا برعکس تو و محیط برعکس محیط تو بزرگ شدم
همیشه جای مامانم کنار بابام خوابیدم
همیشه روزی ده بیست بار بوس و بغل بازی داشتیم با مامان بابام مخصوصا من بابام و داداش بزرگترم با مامان
جوری که من اگه می رفتم حیاط گلاب به روتون دست به آب برمی گشتم اتاق با بابام دیده بوسی می کردیم انگار از سفر برگشتم
یا بابام می رفت مغازه برمی گشت همینطور
بابام نسبت به مامانم هم همینجور بود ولی مامانم بدش میومد و به اون بیچاره می گفت سبک بازی درنیار جلوی بچه ها
من همیشه دلم می سوخت تصمیم داشتم یه روز خودم زنش بشم جبران کنم براش..والا به قرعان
تو جامعه هم همیشه باج دادم تا همه دوستم داشته باشند ولی از شنیدن این چیزا از پسرا می ترسیدم با وجود اینکه خواهر بزرگتر از من تو خونه بود و اونها هم کم سن بودن ولی زود شروع شد ابراز علاقه پسرای فامیل و دوست و همسایه به من...از همشون فرار می کردم یا خودم رو می زدم به خنگی و نفهمی
کامنت طولانی شد..‌بقیه اش باشه فردا هفت صبح عین لیلی جون
اما خداییش اینکه بتونی ابراز کنی دوست داشتن رو خیلی خوبه و خداروشکر من بعد از صدسال یاد گرفتم حالا هم رافی جون دوستت دارم...زیاد
پاسخ:
قربون محبتت عزیر دلم. چقدر خوب بوده رابطه ی شما توی خونه. الهی که همیشه رندگیت پر از محبت باشه.
زمان ثبت : شنبه 2 دی 1396 ساعت 21:25 [لینک نظر]
نویسنده : نجوی
وب/وبلاگ :
آخیییییی رااااافی جوووووونم چه پست پر مهری عزیزممممم عشقون مانا و لحظه افزون
خیلی خوبه ادم احساساتش رو به جا و به موقع بروز بده، من خیلی تو این قضیه رو خودم کار کردم تا تونستم به تعادل برسونم خودم رو، الان حتی احساس دلخوری هم داشته باشم از کسی براحتی میگم، چون برای تمام احساساتم چارچوب و مرزهای منطقی تعریف کردم و برای من که آدم احساسیم این کار خیلی نتیجه بخش بود و کم کم به تعادل رسوندم چون من علیرغم اینکه ادم صبوری ام اما احساساتم رو باید به زبون بیارم و ابراز کنم
وای رافی جون یاد یه چیزی افتادم تا مدتها اقای یار منو خانم دکتر صدا میزد فکر کن پیام میداد مینوشت عشقم صبح بخیر ، ولی میخواستم صدام بزنه میگفت خانم دکتری ...؟ یعنی جوووون به لبم کرد تا خانم دکتر تبدیل شد به خوشگل بانو و حدود سه ماه طول کشید تا تونست اسمم رو صدا کنه
پاسخ:
سلام عزیزم. میگم این یار شما داداش خودم نبوده؟؟؟؟؟
خیلی خوبه که تونستی با احساساتت و ابرازشون کنار بیای.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :