X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : شنبه 30 دی 1396 در ساعت 18:24
نویسنده : رافائل
عنوان :

‌سرمای هوا! سرمای وجود!

از چند روز  قبل صدای همکلاسی عصبی و غمگین بود. ازش پرسیدم چی شده؟ گفت یه مشکل اداری پیش اومده. 

بعد هم من مریض شدم و رفتم خونه ی هستی! توی اون دو روز کمتر تماس گرفت. اکثرا هم بی حوصله بود. از پنجشنبه شب هر بار زنگ زدم خواب بود و کسل. گفت سردرد داره. گفتم حتما داری سرما میخوری. مراقب باش.

دیشب قبل از خواب گفتم: پس چی شد؟ قرار بود خواهرت اومد بیاین خونه ی ما! بازم که دست دست میکنید. خواهرت تا آخر اسفند برمیگرده ها!

گفت از فردا میگردم دنبال خونه! 

گفتم برا خونه چه عجله ای داری؟ اول باید تکلیف منو روشن کنی!

گفت دیگه نمیخوام تو این خونه بمونم.

فهمیدم یه چیزی شده! 

به حرف اومد.

طفلکی از مادرش خواسته بود بیان خونه ی ما و مادرش باز بهونه آورده بود. حرف های بی سر و ته! که تو اولی رو بدبخت کردی و من نمیدونم چرا از هم جدا شدید حالا بیام برا دومی!

بعد گفته بود من اونهمه به اون یکی محبت کردم آخرش چی شد؟ هیچ کاری برا این یکی نمیکنم.

همکلاسی عصبانی شده بود و آخرش دعواشون شده بود.

گفته از این خونه میرم و پشت سرم رو هم نگاه نمیکنم.

دلم براش میسوزه! مادرش یا زیادی توی این مدت بهش خوش گذشته و اونقدر پسرش بریز و بپاش کرده براش که حالا نمیتونه ازش بگذره!

یا با همسر اول همکلاسی در ارتباطه و ترجیح میده اونا دوباره آشتی کنند. 

من دلیل سومی برا این رفتارهای متناقض اش نمیبینم.

به همکلاسی میگم چرا بهم نگفتی؟ میگه نمیخوام تو بشینی فکر و خیال بکنی!

بهش میگم عجب شانسی دارم من! به جای اینکه مامانت بگه دختره از یه خونواده ی خوبه! تحصیلکرده است! دستش تو جیب خودشه! خوش بر و روئه! و از خداش باشه که یکی مثل من عروسش بشه! داره طاقچه بالا میذاره! 

واقعا نمیدونم چی بگم! دلم نمیخواد بدون حمایت خونواده ها ازدواج کنیم ولی هر لحظه یه ناملایمت جدید پیش میاد.

دلم برا تنهایی همکلاسی میسوزه! مادرش اصلا به فکرش نیست! 

****

از شرکت معتبر تهرانی تماس گرفتند که برای مصاحبه برم اونجا. فقط موندم اگه تکلیف زندگیمون روشن نشه من چه کار کنم!

جدیدا اسم تغییر کار پیش میاد شدیدا بهم میریزم و استرس پیدا میکنم. احساس میکنم دیگه توان استرس های این چنینی رو ندارم.

****

چه کار کنم فشار خونم بیاد بالا؟ تمام خونواده ی من فشار بالا هستند و بین همه ی اونا فشار من ، کف پامه!

****

خدایا در هر صورت و تحت هر شرایطی تو را سپاس.

مخصوصا برا این برف خوشگلت.

زمان ثبت : جمعه 29 دی 1396 در ساعت 19:22
نویسنده : رافائل
عنوان :

از میون آدمیان به خلوت تنهایی

امروز حدود ساعت یازده صبح بود که از خونه ی هستی برگشتم خونه ی خودم. هستی اصرار داشت امشب رو هم بمونم پیششون. اما من قبول نکردم. گفتم بعد از دو روز بودن تو خونه ای که توش آدمیزاد بوده حالا باید برگردم به خونه ی خالی خودم و سعی کنم دوباره به سکوت خونه عادت کنم. 

سخته ولی این زندگی منه! 

امروز دیوارهای خونه داشتند منو قورت میدادند. اینکه کسی نیست که باهاش حرف بزنی، خیلی سخته! گاهی حتی با کسی حرف نمیزنی ولی همون نفس کشیدن یکی دیگه توی خونه خیلی خوبه! 

درسته که گاهی آدمها از هم خسته میشن. گاهی آدم ها میخوان از شلوغی فرار کنند. ولی خوب! شلوغی خیلی بهتر از تنهاییه!

****

مادرم میگه توی این ده دوازده سال هستی بیشتر از من بهت رسیده و برات مادری کرده! خدا حفظش کنه!

****

هوا داره به هم میریزه! باد میاد و سرد شده! 

****

همکلاسی هم سرما خورده. دو روزه که فقط خوابیده!

****

منم دو روز تقریبا فقط خواب بودم!

****

خدایا برای همه چیز سپاس! 

برای صدای شیطنت بچه ها!

برای گریه کردن نوزادان!

برای شام های دورهمی!

برای خنده ها و گریه ها!

زمان ثبت : چهارشنبه 27 دی 1396 در ساعت 23:43
نویسنده : رافائل
عنوان :

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن...

این مدت فشار عصبی روم زیاد بود و من طوری وانمود میکردم که انگار چیزی نشده. دوشنبه شب که سنجد جلوی چشمام جون داد و یکوری افتاد و نفس های آخرش به زور از دهنش بیرون اومد، وقتی چشماشو بستم و هیچ جایی نداشتم که دفنش کنم، وقتی میون یک عالمه دستمال کاغذی و پارچه پیچیدمش و بعد یه کیسه ی بزرگ رو از پوشال پرکردم و اون پارچه رو میون پوشال ها قایم کردم و بعد توی چندتا پلاستیک گذاشتم و بردم و با اسباب بازی ها و باقیمونده ی خوراکیهاش انداختمش توی سطل زباله ی جلوی کوچه، وقتی برگشتم و افتادم به جون قفسش  و با سفیدکننده اونقدر شستمش که دیگه نفس خودم بالا نمیومد و بعد نشستم و یه دل سیر گریه کردم، وقتی شب خوابم نمیبرد. وقتی فردا صبحش که کلی مهمون از دفتر تهران داشتیم و توی سرما هی بدو بدو میکردم، فکر نمیکردم که ته مونده های انرژیم رو دارم مصرف میکنم.

 از شرکت که اومدم بیرون حس میکردم که توان راه رفتن ندارم. رفتم کلاس یوگا. اونجا به هستی گفتم که حالم خوش نیست. بعد از یوگا رفتم خونه و دوش گرفتم. از صبح چیزی نخورده بودم و اصلا میل نداشتم. یه لقمه نون و ارده و شیره خوردم. حالت تهوع و درد شکم و معده اومده بود سراغم. کم کم حالم طوری شد که نمیتونستم روی پا بند بشم. آخرش زنگ زدم به هستی. شب بود که با همسرش اومد دنبالم. وقتی حالم رو دید منو برد درمونگاه. دکتر هم یه سرم و چندتایی آمپول برام نوشت. سرم اونقدر بزرگ بود که تزریقش بیش از یکساعت زمان برد. رفتیم خونه ی هستی. دیروقت بود. خرمالو جون خواب بود. منم رفتم توی رختخواب. اما نیم ساعت بعد دوباره دل درد برگشت. تا ساعت سه شب از دلدرد خوابم نبرد. به همکارم پیام دادم که نمیتونم برم سر کار.‌ صبح تا حوالی ساعت یازده هنوز توان راه رفتن نداشتم. اما بعد کم کم بهتر شدم. 

مامان میگه، تو میگی بابت مردن سنجد ناراحت نشدی ولی من تو رو میشناسم. خودم برا یه جوجه سه روز غصه میخوردم تو که این حیوون رو دو سال داشتی جای خود داره.

براش نگفتم که این چند وقت فشار عصبی روم زیاد بود. دیدن مردن سنجد هم داغ مرگ بابا رو تازه کرد. نگفتم که استرس از دست دادن عزیزانم دوباره افتاده به جونم. فقط گفتم: نگران نباش ! خوبم!

اما

خوب نیستم! 

*****

از سر درد دارم میمیرم. خدا کنه بتونم بخوابم.

*****

خدایا سپاس که هستی جانم همیشه هست. نزدیکتر از خواهر! بهتر از رفیق! 

زمان ثبت : دوشنبه 25 دی 1396 در ساعت 22:34
نویسنده : رافائل
عنوان :

مرگ

سنجد مرد!

دو ساعت قبل جلوی چشمام جون داد!

هیچ کاری نمیتونستم براش انجام بدم!

دقیقا مثل دوازده سال قبل!

وقتی پدرم جلوی چشمام جون داد!

تک تک ثانیه هاش برام زنده شد.

نشستم و نگاش کردم.

وقتی آروم گرفت چشماشو بستم.

نیم ساعت خیره شدم به صفحه ی تلویزیون. جلوی چشمام تمام لحظه های دوازده سال قبل رژه میرفت!

پدر هم غروب بود که رفت!

یهو بغض شدم و باریدم!

نه برای سنجد! 

که انگار دوباره برای پدرم سوگواری میکردم!

برای بچه های یتیم شده ی سانچی! پلاسکو! کرمانشاه! کرمان! ایران! ایران! ایران!

زمان ثبت : یکشنبه 24 دی 1396 در ساعت 19:19
نویسنده : رافائل
عنوان :

دردناکترین

دردناکترین مرگ

سوختن در میان آبی اقیانوس  است.

سوزناکترین نگاه

نگاه چشمان منتظر کودکی بی پدر است که خیره بر درب مینگرد!

سخت ترین دل

از آن کسی است که جان آدمی را با پول قیاس میکند!

ناعادلانه ترین حق

دیه ایست که در ازای  عدم حضور عزیزت میدهند!

و بازی!

بازی همچنان ادامه دارد!!!!!

زمان ثبت : شنبه 23 دی 1396 در ساعت 20:49
نویسنده : رافائل
عنوان :

عجب صبری خدا دارد

چندین سال قبل خواستگاری داشتم که مهندس کشتیرانی بود. 

من فقط و فقط گفتم نه! همه میگفتند: پسر خوبیه. خونواده داره. مهندسه! چند سال بعد ناخدا اول کشتی میشه آینده اش درخشانه!

گفتم: نه!

گفتند حقوقش به دلاره! باهاش میری روی کشتی و همه ی کشورهارو میبینی!

گفتم: نه!

گفتند: چرا نه؟

گفتم: از چشم به راهی بیزارم. از دوری متنفرم. از اینکه خودم روی خشکی باشم و همسرم روی آب متنفرم! از اینکه شوهرم بره و بیاد و ببینه بچه دار شدیم، بره و بیاد و ببینه بچه ش دوساله شده! بره و بیاد و ببینه بچه ش داره میره مدرسه، دانشگاه، خونه ی بخت.... بیزارم!

من شوهری میخوام که همسر باشه. همپا باشه، نصفه و نیمه نباشه!

 ن.ف.ت.کش ایرانی که تصادف کرد و هنوز هم داره میسوزه چهارتا از پرسنلش از همولایتی های ما هستند. 

کشتی داره میسوزه و کسی ازشون خبر نداره! فعلا امدادرسانی در مرحله ی نامه نگاریه! 

همسر ناخدا اول کشتی رو که امروز آورده بودند توی برنامه ی حالا خورشید دیدید؟ من اگر با اون خواستگار ازدواج میکردم شاید جای این زن بودم. 

چقدر قلبم به درد اومد. 

سوخت جت حمل میکنند با پایین ترین نقطه ی اشتعال!

چند دلار بهشون بدن کافیه؟ چند تا کشور خارجی برن کافیه؟

ارزش جون آدم ها چقدره! 

هیچی؟! 

نامه نگاری تا کی؟

کاغذبازی تا کی؟

پنهون کاری تا کی؟

دلم خونه!

****

خدایا سپاس که اونقدر توان دادی که اینارو ببینم و هنوز نفس بکشم!

****

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،
بر لب پیمانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین
زمین و آسمان را
واژگون ، مستانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت می پذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
سبحۀ، صد دانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و ، دیوانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش این چرخ را
وارونه ، بی صبرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم.
که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!
و گر نه من بجای او چو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

 

شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی

زمان ثبت : شنبه 23 دی 1396 در ساعت 13:05
نویسنده : رافائل
عنوان :

بیزاری

رفتم خونه و در مدتی که اونجا بودم اتفاقاتی افتاد که حسابی منو بی حوصله کرد.

چهارشنبه شب مامان در اخبار ماه پاره شنید که یکی از ن. ا. و های نیرو.ی د.ری.ا.یی دچار سانحه شده و شش نفر از پرسنل افتادند داخل آب.

یکی از اقوام نزدیک ما توی نیرو.ی د.ر.ی.ا.یی کار میکنه. مادر گف: یعنی ممکنه آقا حمید هم بین اونا بوده باشه. گفتم: نه. فکر نمیکنم. اگه بود که تا حالا به تو هم خبر میدادند. 

گفت به نظرت به سارا (همسر حمید)زنگ بزنم؟ میترسم خبر نداشته باشه و نگران بشه.

خواهرک گفت: زنگ بزن. اون روزی ده بار با آقا حمید تلفنی حرف میزنه!

من گفتم: تازه اونا توی خونه های سازمانی هستند. اون تا الان باخبر شده!

خلاصه مادر زنگ زد و فهمیدیم آقا حمید جزو یکی از اون شش نفر بوده و ظهر برگشته خونه اما داغون و کوفته. دو نفر فوت شدند چونموج اونها رو به صخره ها کوبیده بوده و یک نفر هم توی بیمارستان در کماست.

فردا غروب رفتیم خونه ی خاله و بعد هم خونه ی سارا.

آقا حمید تعریف کرد که روز قبل اومده بوده خشکی. روز حادثه قرار بوده برای آموزش سربازها و پرسنل به ن.ا.و برگرده که خبر میدن نیازی نیست بره و به علت شرایط بد جوی قراره  ن.ا.و  وارد بندر بشه. ظهر آقا حمید میره اسکله که میبینه اوضاع شلوغ پلوغه. بهش میگن ن.ا.وشون دچار سانحه شده و در حال غرق شدنه. آقا حمید با عجله میره سمت موج شکن و متوجه میشه  در ورودی بندر موتور ن.ا.و خاموش شده و موج های سهمگین ن.ا.و رو به موج شکن و صخره ها کوبیدند. 

بهشون دستور میدن که چند نفر برای کمک برن به ن.او . آقا حمید هم خودش رو به قایق میرسونه و سریع میرن سمت ن.ا.و . اما نزدیک ک.ش.ت.ی، قایقشون در اثر موج واژگون میشه. پنج نفر داخل آب میفتند. یک نفر رو آب به صخره ها میکوبه. نفر دوم رو که در اثر ضربه به صخره بیهوش شده بوده آقا حمید و یه نفر دیگه میگیرند. آقا حمید تعریف میکرد که مرگ خودم رو به چشم دیدم. اگر پاهام رو توی یه چاله بین صخره ها محکم نکرده بودم، موج منو هم میکوبید به صخره.

خلاصه که به کمک نیروهای امداد و ماهیگیران، نجاتشون میدن. یک نفر هم در موتورخونه ی ن.ا.و در اثر تکان های شدید ن.ا.و سرش به لوله ها برخورد کرد و فوت کرد.

آقا حمید عصبانی بود. میگفت روز قبل به فرمانده ی کل گفته بودند که با وضعیت جوی موجود باید ن.ا.و بیاد داخل لنگرگاه. اما فرمانده پرسنل اصلی رو فرستاده خشکی و گفته سربازها و درجه دارها بمونند و توی دریا چرخ بزنند‌. 

از همه ی اینا که بگذریم من از چیز دیگه ای ناراحتم.

هر روز هر روز توی تلویزیون میشنویم یک فل.سطی.نی( با مشخصات کامل، جنس و سن و اسم و فامیل و ....) در مناطق اشغالی درگذشت. اما وقتی هموطن هامون چنین اتفاقی براشون میفته، وقتی برای یه ن.ا.و ایرانی چنین اتفاقی میفته! صدای تلویزیون در نمیاد!

ای تف به روی هرچی خب.رگ.زاری که جز دستگاه دروغ سازی و دروغگویی چیزی نیستند!

کجا بودند خب.رن.گارهایی که بالای سر اون نوجوان فل.سط.ینی هستند و اسم و سن و شماره شناسنامه ش رو میپرسند و ظرف یکساعت برای ایران ارسال میکنند. چرا توی کشور خودشون از هیچ چیزی خبر ندارند.

چند وقته حالم از ایرانی بودنم به هم میخوره!

جواب خانواده ی اون دو نفری که بیخودی و برای عقده ای بازی یه فرم.ان.ده ی بی قابلیت از بین رفتند رو کی میده؟

میدونید چیه؟ منم مثل خیلی های دیگه در اثر سوء رفتار یک عده، از هر چی فل. سط.ینی و لب.نان.ی بدم میاد.

اصلا باید عرض کنم از کل کشورهای عربی بیزارم!!!!

اونایی که تموم سرمایه های این مردم داره صرف بزرگتر شدن شکمهاشون میشه!

بیحوصله ام.

زمان ثبت : جمعه 22 دی 1396 در ساعت 18:35
نویسنده : رافائل
عنوان :

رفتم و برگشتم

چهارشنبه غروب با برادر و خانواده ش رفتیم خونه ی مامان. بارون میبارید. مامان راحتی هاشو عوض کرده بود. خواهرک برای برادرزاده جان روی دیوار بادکنک و کاغذ کشی چسبونده بود و براش کیک خریده بود. شام خوردیم و بعد هم براش جشن گرفتیم. کلی ذوق کرد. من ساعت یازده و نیم جلوی بخاری سالن از خستگی خوابم برد. 

صبح وقتی وروجک  بیدار شد تا ظهر حسابی با هم بادکنک بازی کردیم. ظهر اونا رفتند خونه ی خاله ی برادرزاده جان و عصر هم من و خواهرک رفتیم خونه ی خاله.  کمی فامیل دیدیم و شب هم به غرغرهای مادر گوش سپردیم و صبح امروز هم تا ظهر به صحبت و شنیدن گلایه هایی که هیچوقت تموم نمیشن گذشت و ظهر هم  خودم رو رسوندم به برادر و با اونابرگشتم خونه! 

الان هم سردرد نشسته در مغزم.

****

فرزانه چند لحظه پیش اومده بود اینجا دیدنم.

****

مرا حوصله تنگ است!

****

این پست صرفا جهت اطلاع از زنده بودنم بود!

****

خدایا سپاس که صبر میکنم!

سپاس که کمکم میکنی!

سپاس که ......

زمان ثبت : سه‌شنبه 19 دی 1396 در ساعت 19:35
نویسنده : رافائل
عنوان :

فردا

خدا امشب رو به خیر بگذرونه، فردا پر از امیده!

فردا تولد برادرزاده جانمه! 

فردا بعد از کار برادر و خانواده میان دنبالم و میریم خونه ی مامان. قراره شب براش یه جشن  تولد خودمونی  بگیریم. 

سرم این روزها خیلی شلوغه و فرصت نت گردی ندارم.

سرما خوردگی دوباره برگشته. اشتباه کردم و انتیبیوتیکم رو تا آخر نخوردم. یادم رفته بود که به دلیل استفاده از داروی تزریقیم، سیستم ایمنی ام پایینه و دیگه مثل سابق سریع خوب نمیشم. 

دوباره باید آنتی بیوتیک بخورم.

****

یادتون که هست. من و همکلاسی عادت داریم همدیگر رو به نام های مختلف صدا بزنیم. از قبیل شخصیت های کارتونی یا حیوانات و میوه های مورد علاقه مون. همکلاسی گاهی  به من میگه هلو  جون. منم بهش میگم گلابی البته میدونه که چون عاشق گلابی هستم بهش میگم گلابی. دیشب بهش گفتم : گلابیِ بدقول!  میگه: نشد دیگه! این دیگه فحش بود! 

کلی خندیدم !

*****

خدایا سپاس که شرایطی رو فراهم کردی تا در زمینه ی مورد علاقه ام کار کنم. هزاران هزار بار سپاس.

زمان ثبت : دوشنبه 18 دی 1396 در ساعت 19:00
نویسنده : رافائل
عنوان :

چند توصیه

سلام و صد سلام.

رفتم جواب آزمایشم رو گرفتم و برگشتم. توی راه سری به داروخانه ها زدم برای کرم ضدآفتاب و فکر کردم  خوبه که بر اساس کارو تجربه و اطلاعاتم، چندتا توصیه خدمت دوستان ارائه بدم.

این روزها نه تنها خانمها که خیلی از آقایون به شدت دنبال راه کارهایی برای زیباسازی پوستشون هستند.

من پزشک نیستم. اما طراح فرمول انواع کرم و شوینده ی پوست و شوینده های  خونگی هستم. 

فرایند تولید این محصولات به این شکله  که یکسری افراد که تحصیلات مرتبط با پزشکی، بیوشیمی، شیمی، داروسازی و گیاه شناسی دارند اطلاعاتشون رو تجمیع میکنند و بر اساس اطلاعات اونها شرکت های تولیدکننده مواد موثره ی شیمیایی و گیاهی، موادی رو میسازند که خواص مختلفی بر روی پوست و مو دارند.

فرمولاتورها با استفاده از این مواد موثره و یکسری مواد پایدارکننده، فرمول محصولات مصرفی رو طراحی میکنند و در این خصوص ابتدا از ویژگیهای معرفی شده توسط سازندگان مواد موثره بهره میبرند وبعد با استفاده از آزمایشات بالینی بر روی مصرف کنندگان؛ خواص این مواد رو در فرمول طراحی شده ی خودشون بررسی میکنند. شرکتهای تولید کننده ی این محصولات بعد از گرفتن تاییدیه از اداره جات مربوط و اداره ی نظارت بر بهداشت غذا و دارو، محصولات خودشون رو به مردم عرضه میکنند. در این مسیر شرکت های بزرگتر با فرستادن نمایندگان علمی و ویزیتورهاشون به نزد پزشکان و دکترهای داروساز و داروخانه ها، اونهارو با محصول جدیدشون آشنا میکنند تا دکترها با تجویز اون محصول و داروخانه ها با ارائه محصول به مشتری ها به فروش اون محصول کمک کنند. (روند تولید دارو هم مشابه همین محصولات آرایشی و بهداشتیه).

خوب خوب! حالا میرسیم به توصیه ها!

۱_ از کرم ضدآفتاب با اس پی اف سی به بالا استفاده کنید و اگر خارج از منزل هستید، سعی کنید هر دوساعت یک بار کرم رو تجدید کنید. (اس پی اف سی و پنجاه به لحاظ درصد حفاظتیشون،  تفاوت چندانی با هم ندارندو استفاده ی مکرر مهم تر از بالاتر بودن اس پی اف کرم هست.)

۲- حتما ترکیبات کرم ضدآفتاب رو بخونید و ضدآفتابی رو بخرید که حاوی  هر دو نوع یو وی فیلترهای اِی و بی باشه!

۳_ دو ساعت بعد از مصرف کرم های ضدآفتاب حتما صورتتون رو بشورید و بعد کرم رو استفاده کنید. برخی کرم های ضدآفتاب حاوی ترکیباتی هستند که بعد از جذب پرتوی آفتاب،موادی رو  تشکیل میدن که در طولانی مدت باعث ایجاد لک بر روی پوست میشوند.

۴_ حتما از مرطوب کننده های مناسب پوستتون استفاده کنید. در سنین بالاتر مرطوب کننده ها میبایست قوی تر و کِرِم سنگین تر باشد تا جذب مواد بهتر صورت پذیرد. (یک مرطوب کننده ی طبیعی مخلوطی از گلیسیرین، عصاره ی آلوئه ورا و گلاب هست)

۵_ درصورتی که به خارج از منزل میروید، بعد از برگشتن به منزل حتما صورت خودتون رو با یک شوینده ی ملایم بشورید. فیس واش های مناسب انواع پوست ها در داروخانه ها وجود دارند. اگر تمایل به استفاده از صابون دارید، از صابون معمولی استفاده نکنید. از صابونهای آرایشی و یا پن های مرطوب کننده استفاده کنید. اگر چیزی در دسترس نداشتید، شامپو بچه گزینه ی مناسبیه، هفته ای یکبار از ماسک ماست و خیار رنده شده روی پوستتون استفاده کنید. ماست به دلیل غنی بودن از ترکیبات لاکتیکی بسیار بسیار برای پوست مفیده!

۶_در سنین پایین به هیچوجه از کرم های ضدچروک استفاده نکنید. پوست با عادت کردن به شرایطی که براش میسازید ، ضعیف تر میشه! در هر سنی از کرم های مخصوص همون رده ی سنی استفاده کنید.

۷_ ژل ها و کرم ژل ها به دلیل داشتن بافت سبک و جذب مناسب برای سنین جوانی و میانسالی مناسب تر هستند.

۸_ موثرترین ماده ی گیاهی  در کنترل آکنه و جوش، عصاره ی برگ بید سفید و روغن درخت چای هست. اگر کرم ضد آکنه ی گیاهی میخرید به ترکیبات آن دقت کنید که این دو یا حداقل یکی از این دو ماده را داشته باشد. در غیر این صورت میبایست ترکیبی از مشتقات سالیسیلیک اسید در کرم موجود باشد.

۹_ روغن گل سرخ، عصاره ی گیاه رزماری و گیاه دم اسب، گزنه و چند گیاه دیگر در تقویت پیاز مو موثر هستند اما هیچ ترکیبی تا کنون یافت نشده که پیاز از بین رفته ی مو رو بازسازی کنه. فریب تبلیغات رو نخورید.

۱۰_ میزان مواد موثره ی موجود در اُدوکلن، کمتر از اُدو توالت و اُدو توالت کمتر از اُدو پرفیوم ها میباشد. بنابراین در یک عطری که میخرید با یک نوع خاص، بر اساس اینکه بر روی شیشه ی آن چه اسمی نوشته شده میبایست قیمت اُدو پرفیوم ازاُدو توالت بیشتر واُدو توالت از اُدوکلن بیشتر باشد. اما برخی مواقع شما دو عطر مختلف دارید که قیمت عطری که اُدوتوالت است  از قیمت اُدو پرفیوم بیشتر است. این به مواد موثره و اسانس موجود در اون عطر بستگی دارد. مثلا قیمت اُدوپرفیوم ورساچه از اُدوتوالت آن بیشتر است. اما قیمت اُدوتوالت ورساچه از قیمت اُدوپرفیوم ایفوریا بیشتر میباشد. و درواقع در بازار اُدوپرفیوم ورساچه رو خیلی کم پیدا میکنید(مطمئنم خیلی هاتون اینارو نمیدونستید) پس مراقب باشید هنگام خرید عطر ، اُدوکلن رو به شما به جای اُدوپرفیوم نفروشند.

مطمئنم الان همه رفتید سراغ عطرهاتون تا روی شیشه ها رو بخونید.

فعلا این توصیه ها رو از من داشته باشید تا بعد.

*****

خدایا سپاس برای تمامی نعمتهایی که به ما ارزانی داشتی. از خوراک و پوشاک تا گیاه و آب و خاک. از پدر و مادر و خواهر و برادر تا همسر و فرزند!

از دوستان و رفیقان که یاور ما هستند تا دشمنانی که مارو میسازند.


   1       2       3    >>