زمان ثبت : یکشنبه 26 آذر 1396 در ساعت 16:06
نویسنده : رافائل
عنوان :

فلاش بک۱۱_استاد ایکبیری

ترم سوم بود. درس معادلات دیفرانسیل رو برداشته بودم. فقط من و زهرا بودیم. هستی و گلپر این درس رو برنداشته بودند. از همون روز اول از استاد بدم اومد. رفتارش همراه با توهین و بی ادبی بود. از نظر من سواد تدریس هم نداشت. یعنی کلاس درسش فاجعه بود. به سختی میرفتم سر اون کلاس. بیشتر بچه های ترم بالایی توی کلاس حاضر بودند که ارتباطی باهاشون نداشتم. 

یه روز استاد شروع کرد به تحقیر کل بچه های کلاس. بچه هارو میبرد پای تخته و سوال میپرسید و تحقیر میکرد. من یه سوال پرسیدم. گفت کتابت رو باز کن. گفتم کتاب ندارم. با تمسخر گفت پس برای چی اومدی سر کلاس؟ برو بشین خونه تون! اصلا چرا میاین دانشگاه درس بخونین؟

(اون موقع برای ما دانشجوها خیلی سخت بود که تمام کتابها رو بخریم. ما فقط کتابهای تخصصی رو میخریدیم و کتابهای دیگه رو یا از کتابخونه به صورت نوبتی میگرفتیم یا از ترم بالایی ها قرض میکردیم) من کتاب نداشتم و جزوه مینوشتم. خیلی هم مغرور بودم. از اینکه جلوی بقیه دستم انداخته بود ناراحت شدم.

همینجور بین ردیف صندلی ها چرخید و به هر کسی یه گیری داد. از وقت کلاس یک ربع گذشته بود ولی حضور و غیاب نمیکرد. بچه ها میگفتند خسته نباشید ولی جواب نمی داد. ناگهان گفت باید یک تایم دیگه بمونید من میخوام کلاس فوق العاده بگذارم. من عصبانی شدم. هستی بیرون منتظرم بود. قرار بود بریم شهر. میخواستم برای خونه خرید کنم و روز بعد برم شمال پیش خانواده. کیفم رو برداشتم و از کلاس زدم بیرون.

بچه ها بعدا گفتند که بعد از رفتنم اسم و فامیلم رو پرسیده و یادداشت کرده. دوستان توصیه کردند واحد رو حذف کنم. میگفتند استا  ایکبیری خیلی لجباز و عقده اییه. قبول نکردم و رفتم سر جلسه ی امتحان. به خودم اطمینان داشتم. 

روزی که نمره ها رو روی برد دیدم شوکه شدم. نه و نیم. من؟ منی که نمره ی زیر سیزده نداشتم. رفتم اتاقش. یکسری از ترم بالایی ها اونجا بودند. گفتم میخوام برگه ام رو ببینم. با اخم برگه ی امتحانی رو گذاشت جلوی روم. دوتا سوال که مجموعا شش یا هفت نمره داشت و من نوشته بودم رو به من صفر داده بود. در مورد سوال اول  باهاش بحث کردم. گفت به جواب آخر نرسیدی! گفتم یعنی از راه حل هم نمره نمیگیرم؟ گفت نه! سوال دوم رو نشون دادم و گفتم اینکه جوابش درسته. گفت: باید به روش برنولی حل میکردی. گفتم: شما توی سوالتون نگفته بودین به روش برنولی. گفت: اصلا به روش دیگه ای حل نمیشه من نمیدونم تو چجوری به جواب رسیدی. این غلطه. گفتم راه حلم رو بررسی کنید. گفت: همینی که من میگم. خودم رو پشت میزش صاف کردم و گفتم: آهان. پس بگین نمیخوام بهت نمره ات رو بدم. خیره شد تو چشمام و گفت: اصلا میدونی چیه؟آره  از قیافه ات خوشم نمیاد و نمیخوام بهت نمره بدم. 

جلوی تموم بچه ها پوزخندی بهش زدم و برگه رو پرت کردم روی میزش و اومدم بیرون.

نی نی گولو بیرون اتاقش ایستاده بود و جریان رو دید و شنید. رو به من گفت درست شنیدم؟ گفت از قیافه ات خوشم نمیاد؟ گفتم آره. گفت: مردکِ گوسفند. ناگهان زدم زیرخنده. تمام خشمم رو با قهقهه ریختم بیرون.

افتادن برای من خیلی افت داشت. چند روز خیلی تحت فشار بودم.

دست آخر با جمله ی مامان که بهم گفت: دانشجویی کهدرسی  رو نیفته که دانشجو نیست. بچه محصله، آروم گرفتم.

 ترم بعدی این درس با استاد دیگه ای ارائه شده بود. جلسه ی دوم ولی به جای همون استاد، استاد ایکبیری اومد توی کلاس و با لبخندی موزیانه گفت من استادتون هستم. برای همکارم کاری پیش اومده و نمیتونه این ترم به شما درس بده. من از سر کلاس بلند شدم. گفت: کجا؟ گفتم: میرم این درس رو حذف کنم. گفت : ترم بعد هم استاد گروه شما من هستم.

از کلاس زدم بیرون. روز حذف و اضافه رفتم دفتر گروه. واحد رو حذف کردم و رفتم دانشکده فنی و با گروه مهندسی مکانیک درس معادلات دیفرانسیل رو با استادی که همه ازش تعریف میکردند برداشتم. چقدر از خوندن اون درس با اون استاد لذت بردم. چقدر شیرین تدریس میکرد. پایان ترم فقط با خوندن جزوه ی استاد نمره ی شانزده گرفتم.  اینکه میگم شانزده فکر نکنید نمره ی متوسطیه ها. نه. کلا اون زمون نمرات پانزده و شانزده و هفده نمرات عالی دانشجوها در دانشگاه ما بود و نمرات هجده و نوزده و بیست جزو نمرات محال و استثنایی بود و این نمره ها فقط مختص دروس عمومی بودند. نمره ی نوزده من از فیزیک و نمره ی بیست من از دو تا از درس های اختصاصی که یکیشون رو به برکت نمونه سوالاتی که همکلاسی بهم داده بود به دست آورده بودم جزو موارد بسیار خاص و تکرارناپذیر گروهمون بودند. 

یادش بخیر. وقتی نمره ی شانزده میگرفتیم چه کیفی میکردیم. اونم از یه درس سه یا چهارواحدی.

بله. خلاصه که درسته که استاد ایکبیری منو از اون درس انداخت. ولی باعث شد طعم واحد افتادن رو بچشم. و همچنین باعث شد پیش خودم فکر کنم که حال استاد رو گرفتم و کردم توی لوله آزمایش.

****

عجب موجود کله خری بودم اون وقتا!

****

خدایا سپاس که از اون غرور کاذبم کم کردی و کمی فروتنی یادم دادی

نظرات (10)
زمان ثبت : جمعه 15 دی 1396 ساعت 02:37 [لینک نظر]
نویسنده : x
وب/وبلاگ : http://malakiti.blogfa.com
منم خیلی مغرورم
ازین برخوردای مشابه داشتم ولی استاد عقده ای نبوده و صرفااز قاطعیت من جا خورده
پاسخ:
اینم یه شانس بوده برات.
زمان ثبت : دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت 14:09 [لینک نظر]
نویسنده : مهسا
وب/وبلاگ :
اختیار داری رافائل جان
من گاهی مثل قصه ی شب ، خاطراتت رو می خونم.
پاسخ:
چه خوب
زمان ثبت : دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت 10:00 [لینک نظر]
نویسنده : فنجون
وب/وبلاگ :
ویییی چه جراتی داشتی ! البته این آپشن خوبی بوده که بتونی از یه دانشکده دیگه هم واحد برداری ...
من همیشه دلم میخواسته برم بعد دانشگاه برم یکی یکی با استادای مزخرفمون تسویه حساب کنم.
پاسخ:
اون زمونا خیلی کله شق بودم. منم دلم میخواست با یکی دوتا از استادا حسابی دست به یقه بشم.
زمان ثبت : دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت 06:10 [لینک نظر]
نویسنده : مهسا
وب/وبلاگ :
استاد معادلات دیفرانسیل ما خیلی آقا بود. محجوب و صبور و آروم. در عین آقایی با دانشجوهای خاطی برخورد می کرد. این خاطره من رو یاد ایشون انداخت.
رافائل جان خاطراتت خیلی خوبن. حال آدم رو خوب می کنند. چه خوب که اونها رو می نویسی.
پاسخ:
شما که تشویقم میکنید پرروتر میشم هی میرم گذشته رو شخم میزنم. خاطره پیدا میکنم میام اینجا سرتون رو درد میارم.
زمان ثبت : یکشنبه 26 آذر 1396 ساعت 23:39 [لینک نظر]
نویسنده : مریم بانو
وب/وبلاگ :
خوبه اینجور آدما خدا نشدن! فقط اختیار یه نمره دستشونه ببین چجوری میتازونن وای به حال اینکه اختیار دنیا هم دستشون بود
پاسخ:
دقیقا. شاید هم دلشون میخواست خدا بشن که اینقدر ادعا داشتند.
زمان ثبت : یکشنبه 26 آذر 1396 ساعت 22:44 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
وب/وبلاگ :
سلام
وای اعصابم خورد شد مردک شلغم!!!
پاسخ:
سلام.‌حرص نخور. از این آدما زیادند. خوباشو میگیم باید بدهاشون رو هم بگیم دیگه.
زمان ثبت : یکشنبه 26 آذر 1396 ساعت 21:28 [لینک نظر]
نویسنده : لیمو
وب/وبلاگ :
خیلییی باحال عمل کردی عالیییی :-)
پاسخ:
از من یاد نگیریا. با استاد جماعت درنیفت.
زمان ثبت : یکشنبه 26 آذر 1396 ساعت 21:06 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
عزیزم منهم با اینکه شاگرد نسبتا زرنگی بودم ولی همون ترم اول دوتا چهارواحدی ریاضی و آمار افتادم و مشروط شدم...بعد دعا کردم تصادف کنم بمیرم جلوی مامان بابام ابروم نره شرمنده نشم..
الان که یادم می افته میگم عجب خری بودم مامان بابای بیچاره ام داغ جوون ببینند اونم طیبه ی لوس و عزیزکرده شون رو...خب کمربابام تا می شد اصلا دیوانه می شد آلزایمر می گرفت چون اونهم خدابیامرز همیشه می گفت طیبه هم مامانمه هم دخترم ...آخه ارزوی مرگ برای افتادن دوتا درس...خریته
یه ترم بیشتر از هم ورودی هام خوندم ولی ترم آخر هم استخدام شده بودم هم دانشجو بودم .کلا بعدها فهمیدم اصلا افتادن حق مسلم هر دانشجوییه یکی ترم اول یکی ترم اخر....بابا یکی به دلیل استادبد یکی به دلیل درس نخوندن یکی افسردگی یکی مثل من به خاطر دندون درد و سرماخوردگی همزمان و اینکه اونوقت ها من نمی تونستم هیچ قرصی ببلعم...هیچی اما الان مثل نقل و نبات قرص می خورم
بابا باهوش
رافی باهوش
رافی خرگوش
واقعا ۱۶ عالی بود اون زمان ها.من یادمه.اونهم تو ریاضی.ماشالا به تو دختر.احسنت
الهی عاقبت به خیر شی رافی جون گلم
پاسخ:
میبینی عزیزم، گاهی بعضی اتفاق هایی که الان ناراحتمون میکنه بعدها باعث خوشحالیمون میشه.
چقدر اون موقع ها درس خوندن با الان فرق داشت.
یادش بخیر.
زمان ثبت : یکشنبه 26 آذر 1396 ساعت 20:59 [لینک نظر]
نویسنده : نجوی
وب/وبلاگ :
واقعا که چه استاد اکبیری بوده ها
خوب کردی حالش رو گرفتی خوشمان آمد حال همچین استادهایی رو باید گرفت
پاسخ:
خیلی بچه بود. با خودش مشکل داشت.
زمان ثبت : یکشنبه 26 آذر 1396 ساعت 20:44 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل جان
کار خوبی کردی که با استاد دیگری برداشتی
به شما میگند دانشجوی زبر و زرنگ
ممنون بابت نوشتن خاطراتت
پاسخ:
سلام عزیز مهربونم. به من میگن دانشجوی سرتق.
خواهش میکنم. سرتون رو درد میارم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :