زمان ثبت : جمعه 24 آذر 1396 در ساعت 10:12
نویسنده : رافائل
عنوان :

فلاش بک۸_ استاد بلندمرتبه

ترم دوم یا سوم بود. دقیقا یادم نمیاد.  سر یکی از آزمایشگاه ها بود که اولین بار با استادبلندمرتبه مواجه شدیم. روز اول یا دوم بود که اومد سر گروه ما و از من پرسید شما اقلیت مذهبی هستید؟ گفتم: نه و با اخم گفتم من شیعه هستم. گفت: چه خوب!به خاطر اسمت فکر کردم شاید اقلیت مذهبی باشی. ( قبلا براتون گفتم که من اسم خاصی دارم که اون زمون خیلی ها این اسم رو نشنیده بودند. یه اسم قدیمیه کاملا ایرانی که یکی از عوامل جذابیتم برای افراد دیگه بوده. برای همین خیلی ها فکر میکردند شاید من زرتشتی باشم. البته توی سالهای اخیر به برکت یکی دو نفر آدم مشهور که همنام من هستند، این اسم شناخته شده)

همون روز متوجه نگاه های ویژه ی استاد روی خودم شدم. همکلاسی های سردستانی که استاد هم همشهریشون بود، آمار دادند که استاد مطلقه است و کمی سر و گوشش میجنبد و چون جانباز است عضو فلان شورای دانشگاه است و در سردستان هم کلی روابط و .... دارد و کلا من و حسابی ازش ترسوندند.

بعد از دونستن این قضایا من که اون زمان کلا مردستیز بودم، خیلی بیشتر از استاد فاصله گرفتم.

یک روز دیگه استاد مشغول توضیح یک آزمایش برای گروه ما بود که گفت: از داخل کابینت سه پایه ی فلزی رو به من بدید. 

من از داخل کابینت یه سه پایه بیرون آوردم و گرفتم سمتش. لبخند ژکوندی تحویلم داد و گفت. نه. این نه. یکی از اونا که مثل خودت شاسی بلنده رو بده! باز نگاه پرمعنی هم گروهی ها و اخمای من که رفتند توی هم. اصلا دوست نداشتم با من شوخی بکنه. 

اون درس رو با نگاه های خاص استاد و متلک های گاه و بیگاهش که به نظرم خیلی هم بی مزه بودند گذروندیم و ترم بعدی هم ماجرای اون درسی پیش اومد که براتون گفتم همکلاسی نمونه سوال هاشو بهم داده بود و من با بالاترین نمره پاس شدم. اون استاد هم علاقه ی خاصی بهم داشت.یه روز یکی از ترم بالایی ها که به خاطر چهره اش بهش میگفتیم نی نی گولو، بهم گفت: تو نیازی نداری خیلی درس بخونی. فقط استادا اسمت رو بالای برگه ی امتحانت ببینند نمره رو بهت میدن. این جمله ی اون ترم بالایی خیلی منو ناراحت کرد. واقعا اینطور نبود و من تلاشم رو میکردم مخصوصا سر کلاس هایی که استادانش نسبت بهم محبت داشتند بیشتر تلاش میکردم. گذشت و گذشت تا رسیدیم به ترم آخر. یه درس خاصی رو با استاد بلندمرتبه داشتیم. دیگه بزرگتر شده بودم و خوب وضعیتم فرق میکرد. اون زمان خیلی شیطون بودیم. با هستی کنار هم نشسته بودیم. یکی دو تا همکلاسی هم داشتیم که یکسری ماجراها با اونها در جریان بود. حین درس هستی برگشت و چیزی بهم گفت و من هم جوابش رو دادم  و خندیدم. که ناگهان استاد بلندمرتبه که همیشه مهربون و خوش اخلاق بود، با اخم و عصبانیت دو به ما گفت: چه خبره اینقدر پچ پچ میکنید، نمیگذارید آدم تمرکز داشته باشه!

تمام کلاس در سکوت غرق شد و همه به ما نگاه میکردند. من ناراحت شدم. همه در حال پچ پچ بودند و ما تازه یه چیزی گفته بودیم که اونطوری سرمون داد زد. عصبانی شدم و اخمام رو کردم توی هم.

استاد به درس دادنش ادامه داد کم کم شروع کرد به جک گفتن و خاطرات خنده دار تعریف کردن. کلاس منفجر میشد و من اخمهام توی هم بود. ناگهان استاد گچ رو انداخت توی گچ نگه دار تخته و گفت اینهمه حرف زدم همه خندیدند جز اونی که خنده بیشتر از همه بهش میاد. بعد اومد سمت من و آروم گفت: معذرت میخوام. منظورم تو نبودی که اخم کردی.

وقتی برگشت سمت تخته سیاه. من گر گرفته بودم. صدای پچ پچ پسرهارو میشنیدم. تا ته کلاس نفهمیدم چی شد و چطور گذشت. کلاس که تموم شد یکی از پسرا با تمسخر گفت: بعله! کسی که بیشتر از همه خنده بهش میاد!!!!

از کلاس زدیم بیرون. با بچه های سردستانی و هستی مشغول حرف بودیم و من داشتم با عصبانیت میگفتم این چه حرفی بود که استاد زد که ناگهان جلوی روم ظاهر شد. گفت از من ناراحتی؟ با استرس گفتم نه استاد برای چی؟ ( اون زمون فقط از این میترسیدم که با من بد بشه و منو بندازه) گفت پس دیگه سر کلاس اخم نکن! 

گفتم: چشم و  از دانشکده فرار کردم تا از اون جو خلاص بشم.

این محبت استاد نسبت به من ، برای من نه! ولی برای هستی یه فایده ای داشت. هستی اون درس و یه درس دیگه رو همزمان امتحان داشت. من رفتم و از استاد خواهش کردم که هستی بیاد و حضور بزنه و بعد بره سر اون امتحان دیگه و استاد یه روز دیگه ازش امتحان بگیره! استاد گفت: قول میدی سوال ها رو به دوستت ندی؟ گفتم قول میدم. گفت من به قولت اعتماد دارم. و اینجوری شد که هستی تونست هر دو امتحان رو با خوبی پشت سر بگذاره.

استاد بلندمرتبه ترم آخر ازدواج کرد و هیچوقت حرفی نزد که منو در شرایط سختی قرار بده ولی محبتش اونقدر ملموس بود که باعث متلک پرانی پسرای همکلاسی میشد. 

*****

یاد استادبلندمرتبه و لبخندهاش بخیر


نظرات (6)
زمان ثبت : جمعه 24 آذر 1396 ساعت 15:57 [لینک نظر]
نویسنده : پرنسا
وب/وبلاگ :
چه استاد بی شخصیتی
پاسخ:
اتفاقا اصلا بی شخصیت نبود. فقط فکر کنم اون روز خیلی تحت فشار احساساتش بود
زمان ثبت : جمعه 24 آذر 1396 ساعت 15:34 [لینک نظر]
نویسنده : لیمو
وب/وبلاگ :
چه جالب :-))
کاش اسمت خط قرمز نبود
پاسخ:
کاششششش
زمان ثبت : جمعه 24 آذر 1396 ساعت 15:08 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
بعدش هم
من مطمئنم جذاب و نازی
قدبلند سفید صورت گرد....از همه مهم تر عین خودم کک و مکی.به به... و مهربون
ماشالا.هزارالله اکبر
خوش به حال اونایی که تو رو دارن...مامانت اینا ،هستی،همکلاسی،دوستات ،همکارات
پاسخ:
تو لطف داری . البته بداخلاقم هستم. باور نمیکنی از هستی بپرس
زمان ثبت : جمعه 24 آذر 1396 ساعت 15:04 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
من فکر می کنم اسناد بلند مرتبه جرات نکرده تو رو در شرایط سخت قرار بده
خودت میگی مرد ستیز بودی...حتما پیدا بوده تو رفتارت
چقدر وسوسه شدم برای دونستم اسم واقعیت
پاسخ:
طیبه جون اون آدم شرایط و موقعیتش با من خیلی فرق میکرد. من خیلی ازش کوچیکتر بودم. شاید نگاهش به من به عنوان یه دخترکشیطون و متفاوت بود نه بیشتر. خوشحالم که اون آدمی بود که میقهمید بعضی علاقه ها فقط باید در حد همون علاقه باقی بمونند.
زمان ثبت : جمعه 24 آذر 1396 ساعت 13:35 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
بنده خدا آش نخورده و دهن سوخته شده ها
پاسخ:
منظورت کدوم آشه؟
زمان ثبت : جمعه 24 آذر 1396 ساعت 10:28 [لینک نظر]
نویسنده : نجوی
وب/وبلاگ :
سلام رافی جون صبح جمعه بخیر
چه اسم بامزه ای استاد بلندمرتبه
واین استادها عشقن منم دوره کارشناسی یه دونه از این استادها داشتم ولی هرگز به من لبخند نزد فقط بقیه سر و صدا و شیطونی میکردن منو دعوا میکرد یعنی فکر کن آخر کلاس بچه ها حرف میزدن، منه ردیف اولی رو دعوا میکرد حالا میگم برات ماجراش رو بعدها اعترافاتی در این زمینه کرد اما خب دست سرنوشت منو نگه داشته بود تو آب نمک واسه یار
ماجرا به 15 سال پیش برمیگرده، اون موقع من 19 سالم بود ، وقتی استاده اعتراف کرد سال سوم بودم، فکر کن رافی جون اگه دست سرنوشت منو تو اب نمک نمیذاشت الان بچه م 11' 12 سالش بود
واقعا یاد بعضی استادها بخیر....
پاسخ:
باید یه بار تعریف کنی برام. هی جوونی کجایی که یادت بخیر.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :