X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : شنبه 18 آذر 1396 در ساعت 19:21
نویسنده : رافائل
عنوان :

فلاش بک ۷_ دکتر ت

ترم سوم دروس تخصصی شروع شد. (هنوز کلی خاطره از ترم اول و دوم باقیمونده که بعدا براتون مینویسم) .

من و گلپر و هستی توی یکی از اتاق های طبقه ی دوم خوابگاه بودیم و زهرا هم  طبقه ی سوم با دوستانی که از ترم اول با اونها هم اتاق بود، سکونت داشت. ولی از ترم دوم همیشه با هم بودیم. مخصوصا که کلاس های مشترکی داشتیم.

ترم سوم با دکتر ت یکی از دروس تخصصی پایه رو ارائه داده بودند. درسی که پیشنیازش ریاضیات یک و دو بود و از اونجایی که بسیاری از دانشجوها در دانشگاه سردستان، یکی از این دو درس رو می افتادند، لذا بیشتر جمعیت کلاس، دانشجویان ترم بالایی بودند و اون وسط من و هستی و زهرا و چندتا از هم ترمیها هم در کلاس شرکت داشتیم. بعضی از ترم بالایی ها این درس و درس بعدی رو همنیاز کرده بودند و در ترم آخرشون برداشته بودند. یعنی ما ترم سومی ها با ترم آخریها همکلاس بودیم. 

جو کلاس جور خاصی بود. دو سه تا پسر ترم بالایی شر توی کلاس بودند که هر حرف استاد رو سوژه میکردند برای شیطنت.

 دکتر ت بسیار خوش برخورد بود. با لبخند صحبت میکرد.  از اون مدل آدم هایی بود که نصف جملاتش از چیز شد و چیز کردن و چیز چیز گفتن  تشکیل میشد. وقتی بهش سلام میکردیم با لبخند و هیجان میگفت: به به! سلااااااااام. خانووووووووم چییییییز!(همینجور غلیظ)

خلاصه روزی از روزها بحث در مورد انرژی و عمل و عکس العمل بود.

من داشتم چُرت میزدم که استاد ناگهان با هیجان گفت: آهان. بذارین اینجوری بگم!  خوبببب باید بگم که اوووم من که کردممم، (من یهو  از چرت پریدم)، آقایون هم ، اووومممم، حتما تا حالا کردن(آقایون جیک نمیزدند و با چشمای از حدقه در اومده استاد رو نگاه میکردند انگار میخواستند بپرسند استاد شما از کجا خبرداری؟) ، خانم ها هم، اوووم، بعضیاشون حتما کردن،(ایندفعه خانم های متاهل سرخ شدند و تقریبا کلاس در سکوت خفه شد)، بله بله ! اوووممم حتما دیدین دیگه، وقتی بسکتبال بازی میکردین، چیز رو که میزدین زمین، با چه شدتی برمیگشت سمتتون!

ناگهان کلاس منفجر شد. نمیشد جلوی خنده ی بچه ها به خصوص ترم بالایی ها رو گرفت. استاد هاج و واج مونده بود و نگاه میکرد!

اونروز تا ته کلاس پسرها گاه گاه رو به هم میگفتند:( من که کردم، تو هم حتما کردی)

****

امروز روز خوبی بود! خداروشکر!

تازه فهمیدم خیلی لوسم. همیشه دلم میخواسته مثلا بچه ی عزیز خونواده باشم، شاگرد عزیز معلمم باشم، کارمند عزیز مدیرم باشم و ... درنتیجه بهای سنگینی برای این عزیز بودن و عزیز شدن پرداخت کردم. خودم رو فراموش کردم! شما اینجوری نباشید!

****

امروز از سرما تو کارخونه دائم رو  ویبره  بودم!

خداجونم بابت این سرما و این برف شکر.

لطفا بارندگیها رو بیشتر کن.

بابت عطر خوش لبوی داغ در سرمای زمستان سپاس.

بابت برقراری مجدد سرویس صدهزار بار سپاس.

ماما جونم دوستت دارم. مرسی که هوامو داری!

نظرات (10)
زمان ثبت : یکشنبه 19 آذر 1396 ساعت 14:59 [لینک نظر]
نویسنده : نرگس
وب/وبلاگ :
سلام، خدارا شکر که هستی ، خدارا شکر که خوبی ، خدا را شکر که شادی و لبخند برلب دوستان می نشانی . فقط می خواستم بگویم خدا را شکر ماهم هستیم و خدا را شکر که خوبیم . بچه ها هم خدا را شکر خوبند . خوش باشی . عزت زیاد
پاسخ:
خداروشکر. فکر کنم بهتر شدی نرگس جان. به یادت بودم. مراقب خودت و بچه ها باش.
زمان ثبت : یکشنبه 19 آذر 1396 ساعت 14:57 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
رافی
من خودم خدایِ سوتی دادنهای چیزدار و کردن و دادن بودم! یعنی حرف که میزدم کلاس منفجر میشد و خودم نمیفهمیدم چرا بقیه میخندند
پاسخ:
بله بله. کاملا قابل پیشبینیه. میتونم تصور کنم چه سوتی هایی دادی!
زمان ثبت : یکشنبه 19 آذر 1396 ساعت 12:50 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
بنده خدا استاد
نمی دونسته که از حرفاش سوءبرداشت میشه
اینهمه خوبی کن درس یاد بده آخرشم بهت بخندند


خدا رو شکر برای همه لطف و مهربونی اش
پاسخ:
دانشجو جماعت همینه دیگه
زمان ثبت : یکشنبه 19 آذر 1396 ساعت 08:14 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
سلام صبح شما بخیر

یادش بخیر , عجب دوران شیرینی بود.

خداروشکر سرویست درست شد. دیدی الکی اون همه حرص خوردی.
پاسخ:
سلام.
یادش بخیر.
درست شد اما با خون جگر
زمان ثبت : یکشنبه 19 آذر 1396 ساعت 08:05 [لینک نظر]
نویسنده : کیهان
وب/وبلاگ : http://mkihan.blogfa.com
موفق باشی و لذتهای زندگی ات صد چندان.آمین
پاسخ:
ممنون دوست گرامی
زمان ثبت : شنبه 18 آذر 1396 ساعت 21:43 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
سلام بر بانوی ورزشکار
خوبین؟ الهی شکر که اول هفته ی پرانرژی ای داشتین
وای ما یه کلاسی داشتیم فک کنم توو وبم نوشتم یه دختر و پسر داشتن ته کلاس پفک میخوردن یهو استاد گفت شما اون آخر دارید چی کار میکنید
پسره هم برگشت گفت: آقا این داره چیز منو میخوره
دختره: والا خودش چیزش رو درآورد من هی گفتم نمیخوام
وای رافایل جون کلاس کلا رفت توو هوا استاده هم یخ بسته بود:)))))
پاسخ:
اون دو تا چقدر ضایع بودن. من بودم نمیتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم.
مرسی مرضیه جونم. خوبم خداروشکر.
زمان ثبت : شنبه 18 آذر 1396 ساعت 20:51 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
لوس نگو که ....که باید بگم اول
به قول ملیحه همکارم همیشه به من میگه :چیه حالا مدال افتخار بهت دادن؟؟؟
من از سرما متنفرم
خداروشکر که سرویس برقرار شد.خیلی خوشحال شدم
منهم دلم لبو خواست کنار رافی جونم باهم بخوریم ..وای ..به به
پاسخ:
یکی از لذت های زمستون لبو و انار خوردنه. اونم دست جمعی. جات خالی عزیزم.
واقعا درست میگه! هیچ مدال افتخاری هم نصیبم نشده فقط سطح توقع همه رفته بالا
زمان ثبت : شنبه 18 آذر 1396 ساعت 20:31 [لینک نظر]
نویسنده : نجوی
وب/وبلاگ :
وایییییی راااافی جوووون عااااااالی بووووود مررررردم از خنده
من سرشارم از این خاطره ها البته خوشبختانه خودم از ین مدل سوتیها ندادم سوتی های من که معرف حضورت هست رافی جون دکتر کیا و پانسیون بیمارستان ...
حالا از خاطره هام برات خصوصی میفزستم اینجا روم نمیشه بگم
پاسخ:
بله بله. خاطرات شما برای بنده آشناست کاملا مستحضرم
زمان ثبت : شنبه 18 آذر 1396 ساعت 20:19 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
رافی جون خدا خفت نکنه با این خاطره تعریف کردنت...کردنت...کردنت
من که مردم از خنده
خنده ام که تموم شد برمی گردم
پاسخ:
نوش جونت. منم دلم میخواست بخندونمتون.
زمان ثبت : شنبه 18 آذر 1396 ساعت 19:41 [لینک نظر]
نویسنده : kilgh
وب/وبلاگ :
خاطره ی کلاسی خیلی باحال بود. کلی خندیدم. :)))) ایول و ممنون.
پاسخ:
خواهش میکنم. خوشحالم که خندوندمتون.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :