X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 14 آذر 1396 در ساعت 12:42
نویسنده : رافائل
عنوان :

بیمار دکتر میشود.

الان سوار ماشین هستم و پیش به سوی شمال.

وقتی داشتم سوار ماشین میشدم کیف داروهام رو دادم به راننده و خواستم بذاره صندوق عقب و بعد پرسیدم که صندوق سرده؟ راننده گفت : بله. به کیف اشاره کردم و گفتم: داخل کیف دارو هست به نظرتون صندوق بمونه بهتره دیگه؟ راننده: بله. بله. خنکه. نگران نباشید.

آقا بعد از اون تا همین الان راننده هی گفته:

_خانم دکتر هوای ماشین خوبه؟

_ خانم دکتر چیزی لازم نداری؟

_ خانم دکتر پنجره رو بالا بکشم؟

_خانم دکتر نگه دارم!

خلاصه اینکه بنده مفت و مجازی به واسطه ی یه کیف حمل دارو تبدیل شدم به خانم دکتر.

بعد شما برید هی درس بخونید.

*****

یه گوله انرژی براتون میفرستم.

*****

خدایا سپاس برای این آفتاب درخشان.

نظرات (14)
زمان ثبت : شنبه 18 آذر 1396 ساعت 08:14 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
چطوری خانوم دکتر

البته در اینکه شما دکتری هیچ شکی نیست , فقط نامردا مدرکشو بهت ندادن.
پاسخ:
خوبم عزیزم. شما خوبی؟
زمان ثبت : چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت 12:13 [لینک نظر]
نویسنده : ماهرخ
وب/وبلاگ :
سلام رافی جونم خوبی.از دیشب خیلی نگرانت شدم اخبار گوش میدادم گفت گیلان زلزلع امده..امدم حالتو بپرسم مواظب خودتون باشید عزیزم.
الان قسمت نظرها رو خوندم دیدم در جواب دوستان گفتی شما حسش نکردین نگرانیم کمتر شد.بیا بگو که خوبی و سلامت قربونت دوست خوبم.:گل دلم گرفته برات.
پاسخ:
سلام ماهرخ جونم. نگران نباش عزیزم. من خوبیم. مرسی که به یادمی
زمان ثبت : چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت 10:18 [لینک نظر]
نویسنده : بهین
وب/وبلاگ :
الهی درکنار خانواده خوش بگذره و دعواتون هم نشه رافائل عزیز یه کمی بیشتر درس خونده بودی دکتر میشدی شما که باهوش ساعی بودی و بایه خیز دکترا میگرفتی
پاسخ:
مرسی عزیزم. بله. شرایطش بود. اما متاسفانه دیگه علاقه اش نبود. من خودم تا همین جا توقف کردم چون بیشتر از این دیگه برام جذاب نبود.
زمان ثبت : چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت 07:25 [لینک نظر]
نویسنده : مهسا
وب/وبلاگ :
خیلی بامزه بود.... خانم دکتر عزیز
پاسخ:
ممنون عزیزم.
زمان ثبت : چهارشنبه 15 آذر 1396 ساعت 03:34 [لینک نظر]
نویسنده : فرانک
خانم دکتر رسیدین منزل ؟
پاسخ:
بله. بله. در خدمتتون هستم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 14 آذر 1396 ساعت 23:17 [لینک نظر]
نویسنده : فرانک
سلام رافی جون..
عیدت مبارک
میگن زلزله اومده مراقب خودتون باشین
پاسخ:
سلام عزیزم. بله. دیشب بود. ولی ما حس نکردیم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 14 آذر 1396 ساعت 21:39 [لینک نظر]
نویسنده : مریم بانو
وب/وبلاگ :
خوش بگذره خانوم دکتر
پاسخ:
ممنون مریم بانو جانم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 14 آذر 1396 ساعت 21:08 [لینک نظر]
نویسنده : نجوی
وب/وبلاگ :
وای وای رافی جون از دانشجوهام نگم که چقدر زدن و رقصیدن و هی گفتن استاد توروخداااا وایسین همه باهم عکس بندازیم امروز خاطره انگیز بشه
راستش خودمم استرس حراست بهم دست داده بود ولی بعد فکرش رو کردم دیدم خب اخر وقت بود جز من و دانشجوهام هیشکی نبود دانشجوهامم همه خودی بودن با کلاسشون راحتم بچه های ارشدن سن و سال کم نیستن
در عوضش کلی دست و جیغ و هورا کشیدن و اواز خوندن
کم مونده بود منم برم قاطیشون لب کارون بخونم
وای رافی جوووون با اینکه سوتی خیلی خجالت داره گاهی ، ادم واقعا شرمنده میشه ولی در کل خییییلی خوبه من خیلی سوتی دوست دارم بعدها کلی خاطره میشه میخندیم بهشون
پاسخ:
ای شیطون. خوشحالم که خوشحالی. ان شاءالله که سوتی هات همیشه این مدلی باشه.
زمان ثبت : سه‌شنبه 14 آذر 1396 ساعت 20:50 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
همش بخاطر خرید خوووووب همکلاسی هست البته
پاسخ:
تو چه حافظه ای داری دختر. ان شاءالله بهترینها قسمتت بشه.
زمان ثبت : سه‌شنبه 14 آذر 1396 ساعت 18:59 [لینک نظر]
نویسنده : ماهرخ
وب/وبلاگ :
رافائل جونم عزیزم انشاالله به سلامتی و خوشی بری ولایت همیشه سلامت باشی.
تعطیلات در کنار مادر جون و خواهرک حسابی خوش بگذره خدا نگهدارت باشه عزیزم
برو خوش باش به دور از ادمایی که به ظاهر خوبن ولی در درون فرسنگها با خوبی فاصله دارن.
پاسخ:
مرسی ماهرخ جونم. فقط دعا کن دعوامون نشه
زمان ثبت : سه‌شنبه 14 آذر 1396 ساعت 17:40 [لینک نظر]
نویسنده : نجوی
وب/وبلاگ :
سلام رافی جوووون
رسیدنت بخیر عزیزم چشمت از دیدن مادر و عزیزانت روشن خیلی خوش بگذره بهت عزیزم عید شما و عزیزانت هم مبارک باشه
کاش منم به مامانم نزدیک بودم این یکی دو روز تعطیلی رو میرفتم پیشش دل تنگشم
وای رافی جووون در راستای استراتزی دیروز، تا ساعت یک ربع به 1 شب با یار چت کردم و بهونه گیری کردم و غر زدم هی من بهونه اوردم هی یار صبوری کرد بلاخره خودش گفت هیچیت نیست دلتنگ شدی ولی باز هیچی نگفت منم امروز بی سر و صدا بدون تماس و پیام صبح رفتم سر کار تا عصر سکوت کردم و هی پا رو دلم گذاشتم بهش زنگ نزنم ، عصر همینکه از کلاس اومدم بیرون دیدم آقای دکتر با لبخندی بر لب تو کوریدور جلو در کلاس منتظره وای نمیدونی چقدر غافلگیر و خوشحال شدم یعنی انقدر خوشحال شدم کلهم کنترلم رو از دست دادم جلو اونهمه دانشجو روم به دیفال روم به دیفال استغفرالله رفتم سمتش دست انداختم گردنش ماچش کرذم وای که چقدر دانشجوها دست زدن و سوت زدن و جیغ و هورا کشیدن من شنبه نرم حراست صلوات
خلاصه خواهر سوتی اون روزی جلوی دکتر کیا کم بود ، امروزم اضافه شد همش تقصیر یاره که منو یه هو غافلگیر میکنه الانم در خدمت یاریم جای همه عشاق خالی فردا عصرشم خالی کرده البته گفت صبح تا ظهر رو نتونستم خالی کنم ولی ظهر به بعدش خالیه خلاصه اینکه استراتژیم خیلی خوب جواب داد خواهر
پاسخ:
به به. چه شیرین. چه خوب! اما من نگران حراست رفتنتم. دختر مراقب خودت باش. یه کم کنترل کن خودتو. استاد که این باشه، دانشجوهاش چی میشن
البته منم سوتی دادم. همکلاسی زنگ زده بود. جلوی مامان هی جان جان کردم. وقتی تلفن رو قطع کردم مامان با اخم میگه چه خبره هی جان جان میکنی حسابی حرصش دراومده بود
زمان ثبت : سه‌شنبه 14 آذر 1396 ساعت 15:32 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
خانوم دکتر؟؟؟!!
خانوم دگتر؟؟!!
......
.....
هیچی دوس داشتم صداتون بزنم
پاسخ:
جانم؟
جانم؟
زمان ثبت : سه‌شنبه 14 آذر 1396 ساعت 13:25 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
لحظه های خوبی برات آرزو دارم در کنار خانواده رافی جان
نه ببخشید خانم دکتر
پاسخ:
مرسی عزیز دلم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 14 آذر 1396 ساعت 12:58 [لینک نظر]
نویسنده : امیر

سلام توی این مملکت به همین راحتی میشه دکتر شد
احتمالا در پایان مسیر باید براش نسخه بنویسید
امیدوارم در منزل و در کنار عزیزان ایام خوب و خوشی داشته باشید و پر از انرژی مثبت باشید
پاسخ:
سلام. دقیقا همینطوره امیرآقا. متاسفانه عق بیشتر مردم به چشمشونه!
ممنونم. تعطیلات خوبی داشته باشید.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :