زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 در ساعت 18:00
نویسنده : رافائل
عنوان :

درددل

اولا:

باز هم یکطرفه قضاوت کردید. وقتی آدم کنار گود بشینه، لنگ کردن دیگران آسون به نظر میاد.

مادر من بیماره و من نمیدونم چندوقت مهمون ماست. ترس های مادرم رو درک میکنم. نداشتن پدر. شرایط جسمی مادر، بیماری خودم. ازدواج قبلی همکلاسی و فرزندش از ازدواج قبلی، تمایل کم مادرش برای ازدواجش و .... همه و همه ترس هایی هستند که باعث میشه یه مادر رفتار سختگیرانه ای داشته باشه.

دوما:

پدر قبل از فوتش، چهارماه بیمار بود و به دلیل نوع تربیتمون و دیسیپلینی که داشت، یه حسرت تا آخر عمر با من موند. اینکه بغلش کنم و بهش بگم که چقدر دوستش دارم!

نمیخوام حسرتی دیگه به دلم بمونه.

سوما:

میخوام یه سوالی بپرسم که نمیخوام اینجا جوابش رو بدید. خودتون با خودتون تنها بشید و به سوالم فکر کنید.

تا حالا چند بار تونستید بر خلاف یک سنت متداول و یک تابوی اجتماعی رفتار کنید؟

لطفا جوابتون رو برای خودتون نگه دارید !

چهارما:

همه چیز رو نمیدونید. پس درک همه ی شرایط براتون ممکن نیست.....

پنجما:

چندتا عاشق رو دیدید که تا آخرش عاشق بمونند و شرایط باعث تغییرشون نشه؟ دقیقا چندتا؟ اگر با قوانین ریاضی و آمار و احتمال آشنا هستید بگید چنددرصد میشه به ماندگاری یک عشق اعتماد کرد؟ شعار ندید لطفا! 

*****

سرویس محل کارم برداشته شده! 

هردم از این باغ بری میرسد!!!

*****

مدیری که آسایش زیردستانش برایش مهم نیست مدیریت بلد نیست، صرفا جاه طلبیست که دیگران را نردبان ترقی خود کرده است!

****

خدا سپاس برای بودنت.

برای داشتنت.

برای حس کردنت.

برای توجه ات.

برای گرفتن دستانم.

خدایا سپاس!

نظرات (16)
زمان ثبت : یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 22:42 [لینک نظر]
نویسنده : ماهرخ
وب/وبلاگ :
سلام رافائل عزیزم.تو ولایت من هم واقعا سنتها و.رسومات زیادی دست و پا گیرن: نمیدونم این رسومات چه ربطی به رسیدن دونفر بهم دارن دونفر که همدیگرو میخان ومیشناسن.دوست دارن باهم زیر یه سقف باشن.چرا جامعه یا نزدیکان به
ددلشون رجوع نمی کنن ؟!چرا جلوی خواستن دو یار و میگیرن!؟؟نمی دونم چی
بگم.شاید چون همه اینجوری هستن!یا کسی خوشبختی و شادی کسی براش مهم نیست فقط درگیر زندگی خودشون هستن!بعدش میان شعار میدن ازدواج اسان وجلوی ازدواج جوونا سنگ نندازین.اخه با کدوم پشتوانه.؟اونا میخان با هم زندگی کنن نه فلان کس یا خاله یا.....ولی من مطمئن هستم وانشاالله با کمک خدای عزیز به همدیگه میرسین.ماشاالله چشم حسود کور.
پاسخ:
قربونت بشم. تو حرص نخور. شاید هم به دلیل ترس هاشون و تضمینی که برای آینده میخوان این کارها رو میکنند. یه روزی همه ی این مسائل حل میشه.
زمان ثبت : یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 18:34 [لینک نظر]
نویسنده : رزا
وب/وبلاگ :
رافائل جون من یکی از هموناییم که خلاف جهت آب شنا کردم و خیلی جاها تونستم برخلاف رسومات رفتار کنم و خیلی جاها نه.
پشیمون نیستم از کارایی که کردم. ولی بلایی به سرم آوردن که الان بعد از سالها اصصصصلاً دلم نمی خواد عکسای عروسیم رو ببینمو یه جا گم و گورش کردم از بس که خاطرات بد برام زنده می کنن. از بس که اذیتمون کردن.
مطئنم که تعلل تو و آقای همکلاسی برای اینه که جوانب رو در نظر می گیرین. نه مثل من که یهو شوریدم و همه قواعد بازی رو بهم ریختم و به شدت باهام برخورد شد که سرکوبم کنن.
مواظب اعصابت باش.خدا مامانت رو 120 ساله کنه الهی.
پاسخ:
ممنونم رزا جون. چقدر به حرفات نیاز داشتم.
زمان ثبت : یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 18:30 [لینک نظر]
نویسنده : ویرگول
وب/وبلاگ : http://haroz.mihanblog.com
از ته دل برات یه دنیا آرامش می خوام.
من دلم روشنه و می دونم‌که به زودی همه چیز معجزه وار خوب پیش خواهد رفت.
قوی باش دهتر
به خاطر داشته هات قوی باش
پاسخ:
چشم. مرسی.
زمان ثبت : یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 17:13 [لینک نظر]
نویسنده : طیبه
سلام رافی جون
قبلا می خوندمت
نمی دونم چرا دیگه نخوندمت
امروز چندین پستت رو خوندم
خیلی باحالی
مثل خودم دهه پنجاهی
و از همه جالبتر خاططرات خوابگاه
و اون شورت و سوتین ها و باد
بعدا میام بازم کامنت میذارم
درمورد مسایل روز::خدا چاره سازه
پاسخ:
بله خدا چاره سازه. خودش درستش میکنه.
زمان ثبت : یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 15:16 [لینک نظر]
نویسنده : خورشید
خودت میدونی برام خیلی عزیز و محترم هستی
کامنت دیشب م اگر چه مهربون نبود ولی حرف ایی بود که به کپل هم خواهم زد
از من نرنجیده باشی
پاسخ:
نه اتفاقا. حرفات کاملا درست بود.
زمان ثبت : یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 14:42 [لینک نظر]
نویسنده : نرگس
وب/وبلاگ :
سلام عزیزم ، آداب و رسوم گاه آنقدر با زندگی ما عجین شده که کنار گذاشتنش راحت نیست . به خصوص وقتی پای دل و رضایت عزیزان در میان باشد ، که واقعاً نمی شود راحت تصمیم گرفت . ( بیخود نبود من تو کامنت قبلی زود تغییر موضع دادم.) ولی عزیزم این نیز بگذرد . انشاالله اینها برایت به خاطراتی شیرین تبدیل شود و این مرحله را به لطف خدا طوری طی کنی که هم کارها راحت پیش برود و هم بزرگترها راضی باشند . همانطوری که می دانی من اهل یکی از جنوبی ترین شهرهای ایرانم و همسرم شمالی است . ما هم برای ازدواج احتیاج به جلب نظر بزرگانی داشتیم که هم ما را دوست داشتند و هم مایل بودند آداب و رسوم رعایت شود . ولی خدا کمک کرد که بتوانیم موافقت بزرگترها را بگیریم برای جلوگیری از هر گونه مشکل و هزینه اضافه ، رسوم هیچ منطقه خاصی را اجرا نکنیم و چون قرار بود تهران ساکن شویم به جای برگزاری دو مراسم عروسی مجزا و دعوت کردن کلی جمعیت و صد البته هزینه اضافه ، یک مراسم خوب ولی با جمعیت کم در تهران برگزار کردیم . ابتدا پذیرشش برای خانواده ها سخت بود ، ولی با استدلال و دلبری راضیشان کردیم و خدا را شکر همه چیز به خوبی و خوشی گذشت . و چون هردو شاغل بودیم پولهایمان را روی هم گذاشتیم و برای خرید عروسی واقعاً هرچه لازم داشتیم خریدیم و دلیلی هم ندیدیم به دیگران نشان بدهیم . در ضمن من هم پدرم فوت کرده بودند و مادرم همه زندگیم بود . وحالا که او را هم در کنارم ندارم احساس می کنم بزرگترین پشتوانه زندگیم را از دست داده ام . خدا همه رفتگان را قرین رحمت نماید و به مادرت هم عمر با عزت و سلامت بدهد . قطعاً نهایت آمال هر مادری خوشبختی فرزندانش است ، انشاالله مادر عزیزت به آن حد از یقین به خوشبختیت می رسد که با طیب خاطر و آرامش تو را به یار می سپارد . خدا به همه آرامش ،و صبوری عنایت کند . در پناه حق
پاسخ:
وای نرگس جون احساس کردم نشستم کنارت و سرم رو گذاشتم روی شونه ات و داری باهام حرف میزنی. ممنونم که با حرفات حالمو بهتر کردی.
زمان ثبت : یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 13:30 [لینک نظر]
نویسنده : ویرگول
وب/وبلاگ : http://haroz.mihanblog.com
چی بگم الان من آخه؟
ببخش اگه هر کدوممون دل کوچکت رو شکستیم.
بازم میگم با همکلاسی جان حرف بزنید رو در رو
اونطوری می تونید راحت تر مسائل رو موشکافی کنید.
هر چی زودتر هم بهتر
پاشو اصلا برای چهارشنبه قرار بزار برو تهران یا اون بیاد خونه پیش تو. آقا اصلا سه شنبه شب با هستی اینا بیاد که همسایه نفهمن و بعد که هستی اینا رفتن همسر جان بمونن. اینطوری کلی وقت دارین که حرف بزنین. امان از تجربه خواهر
پاسخ:
ای شیطون. این روزا شدیدا به دعا نیاز دارم. برام دعا کن.
زمان ثبت : یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 08:23 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
سلام عزیزم

انشالله سایه مامان مهربونت همیشه بالا سرت باشه , امیدوارم خدا یه راه حلی جلو روتون بزاره که نه خانواده ها ناراحت بشن و نه شما اذیت بشین.

ماجرای سرویس چی بود این وسط ؟؟؟؟عجب موجودات مسخره ای هستن. حالا زمستونی کلی اسیر میشین که.

امیدوارم یه سرویس بهتر براتون جور بشه

مراقب رافی مهربون من باش
پاسخ:
فعلا که همینجور اسیریم . برام دعا کن. دنبال کار میگردم.
زمان ثبت : یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 04:24 [لینک نظر]
نویسنده : سارا
وب/وبلاگ : http://ghuo.ir
چه خوبه وبلاگت بروزه و چقدر خوب مینویسی
امیدوارم هر تصمیمی میگیری موفق باشی
پاسخ:
ممنون عزیزم.
زمان ثبت : یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 01:22 [لینک نظر]
نویسنده : ایوا
رافایل جان از این که راهکاری دادن و حرفی زدم که آزارت داده ازت معذرت میخواهم. همین مانده بود من به تو استرس وارد کنم

امیدوارم زودتر حالت خوب شود و خداوند راه خیر و صلاحت را زودتر باز کند.
پاسخ:
عزیزم این چه حرفیه که میزنی؟ من اینو بیشتر در جواب کامنتهایی که تائید نکردم نوشتم وگرنه میدونم که دوستان جز خوبی چیزی نمیخوان.
زمان ثبت : یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 01:01 [لینک نظر]
نویسنده : مریم بانو
وب/وبلاگ :
اگه ناخواسته ناراحتت کردم عذر خواهم
فقط بدون این درگیریا برا همه هست
ایشالا که به بهترین شکل حل شه
پاسخ:
نه عزیزم. ناراحتم نکردی. من یکسری کامنت رو تائید نکردم و در جواب اونا این پست رو نوشتم.
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 20:27 [لینک نظر]
نویسنده : کتی
وب/وبلاگ :
رافائل جانم...توروخدا ناراخت نشو....فکز نکن چون تشکیل زتدکی دادم...پس درکی ندارم...من وقتی داشتم ازدواج می کردم...مامان می گفت حتما پاعقدی باید تو خونه باشه....مگه زن بیوه هستی که بری محضر.....مهری شان وشوکت دختر هستش....خاله چی میگه....دایی چی میگه....درحالی که فقط تماشاچی هستن....وانقدر درگیر زندگیشون که درنهایت یادشون میره...ولی ما باید همه جوانب را درنظر می گرفتیم....ویا مادر همسرم که فکر می کرد پسرش از آسمان افتاده....و همه تک د
خترهای کارخانه دارها ارزوی ازدواج باپسرش را داشتند.خلاصه بساطی داشتیم.تابدترین خاطراتم مال دوران عقدم هست...بگذریم....خیلی غصه خوردم.ولی الان می بینم که فقط روزهای زندگیم را خراب کرون.وفرصت های زیادی از دست رفت...از جمله فرصت مهاجرت....عزیزم...حالا که انتخابت از اول متفاوت بوده...پس باید اماده این ری اکشن ها باشی...و تا می تونی با ماملن صحبا کنی...حتی اگه قهر کنه...بدوبیراه بگه محل نده...بلاخره شاهد روزهای خوشت هم میشه دختر خوب....امیدوارم...همکلاسی هم بایک همت بلند انطرف قضیه را پوشش بده
پاسخ:
الهی آمین. حرفات رو قبول دارم.
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 20:12 [لینک نظر]
نویسنده : خورشید
بحث عشق و ازدواج با هم جداست
درسته که خیلی خوبه تو عاشق همکلاسی هستی
ولی این بخشی از رابطه س
برای ازدواج فقط نظر و تایید تو کافی نیست
حتما به نظر بقیه حتی اگه برخلاف میلت هست توجه کن
رابطه زن و شوهر بسیار متفاوت با دو تا دوست
به خانم قبلیش و اینکه در رابطه با بچه تا چه میزان قراره با هم در
ارتباط باشن توجه کن
قانون و قواعدها ی مادرت را رسم و رسوم دست و پاگیر ندون
اونم یه عمر برای خودش رؤیای این روز را داشته
امیدوارم زیر سایه پروردگار صحیح ترین تصمیم را بگیری
پاسخ:
من دقیقا به همه ی اینا فکر میکنم. برا همینه که در عذابم.
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 19:34 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
اولا مادرجون سالم باشند سالیان سال سایشون بالای سرتون
دوما مادر همکلاسی خان هم بنده خدا تنهاست و دچار وابستگی شده به پسرش
سوما الهی توو لباس عروسی بیای و برای ما بنویسی
بعدترشم من عاشقتم آرامشت برام مهمه
پاسخ:
سلام دختر گیسو کمند شیرازی من. قربونت محبتت که ناب و خالصه.
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 18:41 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
اگر حرفی زدم که رنجیده خاطرت کردم، عذر می خوام
پاسخ:
نه عزیزم. تو که جز مهربونی چیزی در وجودت نیست. فقط من یه کم خرابم.
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 18:24 [لینک نظر]
نویسنده : نجوی
وب/وبلاگ :
آخ آخ رافی جون دقیییقا با حرفهات موافقم خیلی عمیق....
چون من و یار هم خیلی خیلی شرایط سخت گذروندیم خواهر ... و دقیقا درگیر و دار همین قضاوتها بودیم و هستیم البته ! تمام شدنی که نیست....
اینکه اطرافیان ، دوستان، حتی دوستان نزدیک، از جزییات اطلاع ندارن، جای ما نیستن، شرایط احساسات و عواطف ما رو درک نمیکنن، از شرایط طرف مقابل مون اطلاع ندارن، اما همییییینجوری قضاوت میکنن و راهکار میدن ... با این پستت چه روزهایی برام زنده شد خواهر ... البته میگم مال ما هم هنوز تموم نشده، همچنان پا برجاست.... فقط کمی تا قسمتی کمرنگ شده... یا شایدم من و یار بی تفاوت تر شدیم...
با اینکه شرایط من و شما با هم تفاوت زیادی داره، اما در عین حال حس ها و شرایط مشترک هم زیاد داره و با تمام قلبم درکت میکنم خواهر.....انگار کلمه به کلمه ی این پست از اعماق دل من نوشته شده بود ....
دوست دارم از شرایطم برات بگم، از دردهایی که کشیدم و میکشم هنوز هم بر سر همین مسائل، از اشکهایی که ریختم، از چشم هایی که به انتظار نظاره جدایی و بهم زدن رابطه من و یار هنوز که هنوزه به ما خیره ن، .... از خیلی چیزها ولی از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون روم نمیشه بس که حرف میزنم حالا دیگه سوژه داشته باشم واسه حرف زدن دیگه کی شما رو از دست ما نجات بده
پاسخ:
سلام نجوی جونم. خسته نباشی عزیزم. من کاملا درکت میکنم. شرایط ما در عین حال که با هم فرق داره ولی خیلی خیلی هم شبیه هم هست. مطمئنم که تو منو درک میکنی چون تو هم خیلی چیزا گوشه ی دلت برا خودت داری.
ای کاش الان اینجا بودی عزیزم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :