X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : جمعه 10 آذر 1396 در ساعت 07:55
نویسنده : رافائل
عنوان :

سنتهای مزخرف

همکلاسی سعیش رو میکنه که منو خوشحال کنه. 

همکلاسی ، طفلکی خیلی تلاش میکنه،

ای کاش ما اینجا و توی ایران زندگی نمیکردیم.

ای کاش توی اروپا زندگی میکردیم و برا خودمون میرفتیم محضر و عقد میکردیم.

 و میرفتیم سر خونه و زندگی خودمون.

ای کاش پدرهامون زنده بودند و جلوی مادرها رو میگرفتند تا اینقدر سنگ جلوی پای ما نندازند.

آخه من نمیدونم مهریه ی من به دیگرون چه ربطی داره. مادر همکلاسی یا مادر من باید نظراتشون زمان عروسی خودشون به شوهراشون میگفتند نه اینکه الان بخوان نظر بدن.

اصلا چی میشه آدم مراسم بله برون نگیره؟

به خاله و عمو و دایی و عمه ای که سالی یه بار هم از آدم خبر نمیگیرند چه ربطی داره که مهریه من چقدره؟!

اصلا این بزرگای فامیل که خودشون بلد نیستند با هم روابط حسنه داشته باشند، چه بزرگتری قراره برای ما بکنند؟ یعنی توی چهل سالگی هم ما به بزرگتر نیاز داریم.

خیلی مسخره است به خدا!

اه. خسته ام. خیلی!

****

پ.ن. نجوی جان دیروز صبح برات ایمیلی فرستاده بودم. فکر کنم ندیدی. ولی خوشحالم که به حرفام عمل کردی. 

نظرات (19)
زمان ثبت : یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 13:26 [لینک نظر]
نویسنده : ویرگول
وب/وبلاگ : http://haroz.mihanblog.com
من این شرایط رو با پوست و استخوون درک می کنم چون کشیدم این روزها رو.
ولی از طرفی نمی شه هم برای بقیه نسخه پیچید چون هیچ چیزی تو زندگی دو نفر یکسان نیست.
من عروس نازپروده ایی بودم که مادر همسرم به گفته خودش فقط از راه رفتن من می تونست کلی حض ببره. با فوت ناگهانی ایشون و حمله خواهر همسرم به ارث و سعی در جلوگیری از ازدواجمون از عرش به فرش افتادم.
می دونم همه می گن کوتاه بیا اما ببین این یه مسئله دو طرفس. اگه مثلا تو قرار نیست از همسرت مجلس عروسی بخوای پس اون هم باید با مثلا میزان مهریه موافقت کنه. سعی کن اول همه چی رو پیش خودت و همسرت حل کنی بعد بری سراغ بزرگترها. به نظر می رسه که تعدیل شرایط برای همسرت راحت تر از تو باشه. چون اون یکبار ازدواج کرده و در حال حاضر هم چندان از وضعیت زندگیش با مادرشون خوشحال نیست. برو تهران و بشین رو در رو باهاش حرف بزن. این حرف زدنهای پشت تلفن فقط کار رو خرابتر می کنه.
پاسخ:
میدونی عزیزم، مشکل اینجاست که مادرش اصلا به مشکلات زندگی پسرش فکر نمیکنه.
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 16:40 [لینک نظر]
نویسنده : سرایدار
وب/وبلاگ :
سلام مجدد
نظرات رو خوندم . جالبه که همه همعقیده اند . قدر هستی رو بدون و به حرف لیلی هم گوش بده ... گرچه دخالت تو کار به این مهمی حتی برای عزیزتر از جان آدم کار خیلی سختیه چون اولا اطلاعات آدم در خصوص ماجرایی ممکنه کافی نباشه و هم از ترس تبعات احتمالی آینده آدم محافظه کار می شه . ولی ایکاش دوست ات هستی که ظاهرا خیلی هم خانومه و واقعا دوستت داره کمی بیشتر قبول مسئولیت می کرد و با مادرت رک و پوست کنده صحبت می کرد .
دم هستی رو ببین خواهر ... دختر آذری اگه بخواد کاری رو به سرانجام برسونه فلک هم نمی تونه جلودارش بشه .
پاسخ:
سلام. ممنون از نظر شما.
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 16:26 [لینک نظر]
نویسنده : سرایدار
وب/وبلاگ :
سلام
سنتها مزخرف نیستند بلکه فهم انها برای بعضی ها مشکل است. عالم و آدم فریاد می زنند که نگذارید سنتها کارها را مشکل نماید. کو گوش شنوا !!!!
دلسوزی زیاد هم اصلا خوب نیست. دختر / پسر تشکیل زندگی شان دیر شود آبروبرتر است یا مهریه شان کم باشد؟ اصلا مهریه کم / عروسی مفصل / جهیزیه خوب چه کسی را خوشبخت کرده ؟
باور کنید شعار نمی دم ولی ترکا هنوز هم رسمی دارند که اگر دختر و پسر همدیگر را بخواهند و خانواده ها مانعی بینشان ایجاد کنند دست هم را می گیرند و فرار ... من حالا فرار را توصیه نمی کنم و گویا سن شما هم به اندازه ای بالاست که هیچ وزیر و وکیلی نیاز ندارید . پس فقط کمی شجاعت لازم دارید.... همدیگر را دوست دارید و بالغ و عاقل و مستقل هم که هستید . منتظر خانواده ها نمانید و چشمداشتی هم از آنها نداشته باشید. قرار عروسی را بگذارید و انها را در عمل انجام شده قرار دهید. مطمئن باشید خیلی زود با دیدن خوشبختی تان هرچقدر هم از شما مکدر باشند برویتان اغوش خواهند گشود
پاسخ:
جالب بود ولی .....
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 15:45 [لینک نظر]
نویسنده : مریم بانو
وب/وبلاگ :
رافائل جونم این رسم و رسومات برا بزرگترا خیلی مهمه اما فک میکنم کم کم چند سالیه که خیلی چیزا داره کمرنگ میشه بدون اینکه حرف و حدیثی درست شه.تو فامیل ما خیلیا مراسمات معمول رو نداشتن حتی عروسی.یا مراسمایی مثه حنابندون و پاتختی.دیگه الان مهم خود عروس و دامادن که چه تصمیمی بگیرن.فکر کنم مادرتون با توجه با ازدواج قبلی همکلاسی یکم ترس حرف و حدیث فامیلو دارن.
اما از من میشنوی (به عنوان کسی که سر ازدواجش خیلی اهمیت داد به اینکه خیلیا حرف و حدیث نسازن) کاریو بکن که خودت دوست داری.چون کسی که اهل حرف و حدیثه بالاخره یه ایرادی پیدا میکنه.راسته که در دروازه رو میشه بست در دهن مردمو نمیشه.
پاسخ:
درسته.
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 15:06 [لینک نظر]
نویسنده : میترا
وب/وبلاگ :
سلاااام عروس خانم در اینده ای نزدیک.همه ماها کم و بیش این شرایطو زمان ازدواج داشتیم.ولی بعداز یه مدت اینهادخاطره میشن.عزیزم یادت نره که استرس برات خیلی بده.به روزهای بعد از ازدواج و خونه پراز عشقتون فکر کن
پاسخ:
این روزا از همه طرف استرس میباره.
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 13:42 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل جان
فقط بدون دعا می کنم همه چی درست بشه ...
امیدوارم خیلی زود دل تو و همکلاسی شاد بشه
پاسخ:
ممنونم دردونه جونم.
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 12:27 [لینک نظر]
نویسنده : شیرین
وب/وبلاگ :
والا کاش یه بارم شده به حرف شیطونه گوش کنین و برین سر خونه و زندگی تون
باید یکی از ماها این تابوهای مسخره برو بشکنیم که توی این سن هنوز نگران شکستن دل بزرگترامون هستیم.البته من کاملا درکت میکنم چون خودمم متاسفانه روحیات اینچنینی دارم ولی تو فکر کن زندگی منتظر نمیمونه...
بیشتر از شکستن دل مادرت که واقعا من درکش نمیکنم چرا اینقدر نگران حرفای فامیلش هس به فکر خودت و آینده ت باش لطفا !
این نهایت خودخواهی پدر و مادراس که اجازه دخالت خواهر و برادراشون رو توی ازدواج بچه هاشون میدن.
حالا اگه آدم یه فامیل نکته دان و بادرایت و دلسوز داشته باشه باز یه چیزی!
ما که نداریم! اگه شما دارین خوش به سعادت تون واقعا..
اینقدر توی مسئله به این مهمی احساساتی عمل نکن عزیزم!
این تابوها رو بشککککککککککککککککککککن لطفا.
نقطه
پاسخ:
تمام زندگیم در حال شکستن تابوها بودم. الان هم یه جور. واقعا خسته ام.
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 09:31 [لینک نظر]
نویسنده : نرگس
وب/وبلاگ :
سلام ، من که می گم به حرف شیطونه گوش کن . بالاخره چی یکبارم نمی خوای به حرفش گوش کنی؟ بعد با یک دنیا عشق در کنار یار می روید و دلشان را بدست می آورید . با خوشبخت شدنتان هم به مرور زمان به آنها ثابت می کنید ، دل نگرانی های مادرانه شان بی مورد بوده است . البته قبلش هم می توانید بروید دلشان را به دست بیاورید . انشالله که می شود . عجب آدم حزب بادی شدم . سریع تغییر موضع دادم . اصلاً هرچی دلت گفت گوش کن . احترام بزرگترها جای خود ، دل آدم هم جای خود . خوش باش و زود باش
پاسخ:
چی بگم نرگس جون؟!
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 08:25 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
رافائل عزیز و مهربونم واقعا نمیدونم تو این شرایط چی درسته و چی غلط. می دونم دیشب با حرفهام رنجوندمت ولی اصلا قصدم اذیت کردنت نیود. وقتی میبینم اینجوری تحت فشاری دلم میگره, میخوام کمکت کنم ولی کاری ازم برنمیاد.

من فقط نگران سلامتیت هستم, این استرسها همشون تو روند بیماریت تاثر سوء داره. باور کن همه اینها میگذره . میدونم سخته , میدونم الان میگی دلت خوشه , خودت همه کاراتو کردی الان داری برام نظر میدی , ولی خواهر من سخت نگیر , سعی کن ارومتر باشی و فقط به فکر سلامتی و خوشبختی خودت باشی.

فکر کن ببین چطوری احساس راحتی میکنی همون کار رو بکن.

شاید منم الان جای تو بودم مهریه بالا در نظر میگرفتم , چون شرایط الان تو رو ندارم پس نصیحت کردن و حرف زدنم بیمورده. ببخشید که دیروز هم نظرم رو دادم. فقط می خوام این مراسم دست و پا گیر ازدوا زودتر تموم بشه و بری سر خونه و زندگیت و من فقط خوشبختیت رو ببینم. شاید برای همینه که میخوام مهریه رو پایین بگی و قال قضیه رو بکنی.

در هر صورت تنها کاری که ازم برمیاد دعا کردنه. امیدوارم عاقبت بخیر بشی خواهر گلم. می دونی که چقدر برام عزیزی.
پاسخ:
ممنونم هستی جان. خسته ام. خیلی!
از همه طرف داره بد میریزه رو سرم. امروز هم .....
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 02:58 [لینک نظر]
نویسنده : ایوا
رافائل جان سلام. کاش یکی بهشون میگفت که خوشبختی این دو براشون مهمه یا حرف خانواده خودشان! حرفشان اینقدر اهمیت دارد!
تصمیم شما جدیست و دیر یا زود انجام میشود خوب بود اگر خودشان هم همکاری میکردند پیش از کنار گذاشته شدن.
شما تا حال خیلی هم به آنها احترام گذاشتید ولی آنها انگار دوست ندارند به خودشان احترام بگذارند.
رافائل جان اگر از ته دل دوستش داری برو و زندگیت را شروع کن؛ کسی نمیداند فردا چه میشود.
پاسخ:
دقیقا ترس از فرداست که منو نگران میکنه.
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 00:43 [لینک نظر]
نویسنده : نادیا
وب/وبلاگ :
سلام من همیشه خاموش میخونمتون واین اولین نظرم هستش که براتون میذاریم . البته خیلی کوچیکتر از شمام و اصلا قصد جسارت ندارم . فقط نظرم اینه متاسفانه شما واسه نسلی هستین که همچنان گوش به فرمان خانواده این و واقعا براتون سخته ذره ای خلاف میل اونا عمل کردن حتی . فکر میکنم بهتره از احساستون کم کنید و یکم عاقلانه تر با شرایط برخورد کنین ، بهرحال این خانم ها مادرن و بهترین ها رو واسه بچشون میخوان کما اینکه همکلاسی یه تجربه ناموفق داشته و مادرش چشمش ترسیده و مادر شما هم میخواد دخترش تو این سن بهترین ازدواجو داشته باشه . من بهتون قول میدم شما بهترین عروسی رو هم بگیرین باز جای دلخوریش هست ، و این خیلی وحشتناکه که دو فرد با این سن و تجربه تو مقدمات ازدواجشون به بن بست خوردن ، شما هرچی جلوتر بری تو ازدواج مشکلات جدیدتری رو حتما خواهی داشت پس سعی کنید پلن زندگیتون مشخص باشه واینکه افسارش دست خودتون . کسی نمیگه دل مادرتون رو بشکونید ولی طوری منیج کنید که هم اونا کوتاه بیان و راضی بشن و هم شما برید سرخونه خودتون . مطمئنا مادراتون با سنگ اندازی جلوی شما اشتباه میکنن ولی اشتباه خیلی بزرگتر رو شما میکنین که اجازه میدین با این اوصافی که خودتون گفتین زندگیتون ، عشقتون و همه چیزتون بیش از اندازش تحت تاثیر اینا قرار بگیره
پاسخ:
شاید......
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 00:42 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
رافی به نظرم باید بطور جدی التیماتوم بدید! دختر و پسر بیست سال که نیستید که براتون تصمیم بگیرند! به مامانت و مامانش یه تاریخ اعلام کنید خیلی جدی، هرچقدر که دلت میخواد مهر رو در نظر بگیر و هرچقدر که دلت می خواد جهیزیه ببر! مهم خودت و کپلکید باقی بهانه اند...احترام جایِ خودش اما هر روزتون میتونه شیرین تر و گرم تر و بی استرس تر بگذره با در کنار هم بودنتون و این رسومات دست و پا گیر رو باید کنار گذاشت...
پاسخ:
لیلی جان مادر من که از بس تو این زمینه خودسری کردم برگشته و میگه تا حالا کار خودت رو کردی حالا هم هر کاری میخوای بکن.....
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 00:38 [لینک نظر]
نویسنده : فرانک
حدا اقل ماها باید سعی کنیم واسه نسل بعدیمون اینطوری نباشیم
پاسخ:
آفرین فرانک جون. سعی کن اینجوری نباشی.
وبلاگت رو چه کار کردی دختری؟
زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 ساعت 00:05 [لینک نظر]
نویسنده : بهین
وب/وبلاگ :
این روزها واین حرفها برای اکثر زوجها بوده وهست اکثر مواقع دیدیم و شنیدیم سر مهریه چونه میزنن تو هم رافایل عزیز بخاطر همکلاسی و اینکه زودتر ازدواج کنید همراهی کن وکمی گذشت کن تا بامید خدا سروسامون بگیری
پاسخ:
داریم تمام سعی مون رو میکنیم. در پناه خدا.
زمان ثبت : جمعه 10 آذر 1396 ساعت 16:31 [لینک نظر]
نویسنده : آرمیتاژ
وب/وبلاگ :
سلام
خوبه که آدم احترام بزذگترا رو داشته باشه و به عرف حامعه هم احترام بگذاره ولی...
خداییش هر دوتون ظاهرا خیلی بچه ننه تشریف دارین. شما هم پدر خدابیامرزت فوت شده و جدت هم قطعا فوت شده پس برای عقدت نباید مشکلی داشته باشی... رسومات برای شما و همکلاسی هم دیگه دست و پا گیره... بشکنید این تابو ها رو...
یه عقد با دو تا شاهد... یه لباس سفیدو دو تا حلقه خوشگل... بجنبین محضرضای خدا...
پاسخ:
ممنون از اظهارنظر صریحتون در مورد بچه ننه بودن ما!
وقتی عزیزانت رو از دست میدی، باقیمونده هاشون عزیزتر میشن و شکستن دلشون سخت تر.
زمان ثبت : جمعه 10 آذر 1396 ساعت 13:48 [لینک نظر]
نویسنده : کتی
وب/وبلاگ :
اونم فامیلی که بیشتر وقتها نقش تماشاچی را بازی می کنند...حق داری..رافائل جان باور کن اگر تصمیم نهایی را بگیرید وکار خودت را بکنی درنهایت همه تسلیم می شن...بعد از چند سال هم اصلا یادشون میره...وقتی مدتهاست مستقل زندگی می کنی وروی پای خودت می ایستی فقط باید باهاشون محترمانه برخورد کنی ولی کارخودت را انجام‌بدی...والا باید دوسال هم وقت بزاری طرفین را راضی کنی پس خودتان چی...
پاسخ:
بله کتی جون. درست میگی. الان دقیقا توی همین مرحله هستیم و مرحله ی سختیه چون من آدمی نیستم که راحت برخلاف نظر مادرم رفتار کنم و حالا با این شرایطم از نظر روحی خیلی تحت فشار هستم.
خداوند کمکمون کنه!
زمان ثبت : جمعه 10 آذر 1396 ساعت 12:10 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
ایشالله بزودی سر خونه زندگیتونم میروید عروس خانم خوجکل
پاسخ:
ممنون مرضیه جونم.
زمان ثبت : جمعه 10 آذر 1396 ساعت 09:07 [لینک نظر]
نویسنده : نجوی
وب/وبلاگ :
وای رافی جون خواهر شرمنده شدم بخدا
ایمیلت رفته بود تو فولدر اسپمم الان که پستت رو دیدم رفتم سراغ ایمیلم دیدم شرمنده عزیزم و یک دنیا ممنون از محبتت که به فکرم بودی وقت گذاشتی و نوشتی چقدر حس قشنگیه یک نفر که تا الان ندیدی و عمر دوستیتون به دو هفته نمیرسه ، از پشت خط ها و مانیتورها و کانکشن های مجازی برات وقت میگذاره و باهات حرف میزنه خییییلی حس عالی بود واقعا شارژ شدم سر صبحی من قدردان این همه محبتتم عزیزم
و چقدر عالی تر که نظرمون کاملا یکی بود و بدون اینکه من ایمیل شما رو بخونم همین اتفاقها افتاد چقده ما همدل بیدیم خواهر
در مورد اون قضیه هم که با یار صحبت کنم، چقدر عالی شد ایمیلت رو خوندم خواهر چون میخواستم امروز باهاش صحبت کنم ولی حالا دیگه نمیگم و دست نگه میدارم تا به مود عادی برگرده و تو یه فرصت مناسب میگم، فکر میکردم الان تنور گرمه نون رو الان بچسبونم بهتره ولی فعلا نمیگم
رافی جوووون کاش الان بهت نزدیک بودم میپریدم بغلت میکردم صدتا ماچت میکردم خواهر خوب و همدل و مهربونم مرسی بابت همه چیز، بابت اینکه حوصله به خرج میدی حرفهای این وراج پرحرف خانم رو گوش میدی مرسی که وقت میگذاری برام مینویسی و مرسی که اونقدر برات اهمیت داره که منو راهنمایی کنی به دوستی باهات قلبا و قویا و شدیدا افتخار میکنم
در راستای اقدام دیروزم ، به دکتر کیا گفتم فعلا تا شنبه صبح یار رو بهتون نمیدم لطفا برای کشیک هاتون و برنامه های روز تعطیلتون به فکر کسی دیگه باشید الانم یار مثل یه خرس قطبی سفید کنار بخاری مست خوابه دلم نیومد بیدارش کنم گفتم حالا یکم استراحت کنه انرژیش برگرده، روزهای پر دغدغه ای پشت سر گذاشت، هر دومون گذاشتیم ولی یار بیشتر از من، من روم خیلی زیاده خواهر سریع کنار میام با مسائل، ولی اون طفلک دیشب تا حدودای 2 بیدار بود هر از گاهی میگفت نجوایی ..؟ من خیلی شوکه شدم از اون جریان... انگار بین زمین و آسمون معلقم حالا بیدار شه ببینم امروز چطوره اگه خوب نبود دیگه مجبورم دعواش کنم خودشو جمع کنه والا چه معنی داره ادم انقدر به مسائل بچسبه ، نه ؟!
پاسخ:
قربونت شم عزیزم که اینقدر مهربونی. من یار رو درک میکنم. آخه منم همینجوریم. یه چیزی که فکرم رو مشغول میکنه بدجور به هم میریزم. برا همین گفتم بذار با خودش به نتیجه برسه و بعد باهاش حرف بزن. چون الان تو مود عذاب وجدانه.
وقتی منو اینهمه محرم میدونی که اینقدر باهام صمیمانه و خودمونی حرف میزنی، حسابی شرمنده ات میشم رفیق نادیده ی دوست داشتنی من!
زمان ثبت : جمعه 10 آذر 1396 ساعت 08:55 [لینک نظر]
نویسنده : نجوی
وب/وبلاگ :
سلام رافی جوووونم صبح روز جمعه ت بخیر عزیزم
وای وای امان امان از حرف مردم و فامیلها.... که اگه برات بگم من و یار چی کشیدیم تا اینجا رسیدیم.... چقدر هی مادرش گفت فلان عمه ت چی میگه، اون زن عموت اینو گفت، زنداییت اینو میگه و....
اخه ماهم از دو نقطه ی ایران بودیم ، ما از جنوب کشور و اونا کردستان.... بعد اونا هم تعصبات خاص خودشون رو داشتن، و حتی بعضی فامیلشون ترجیح میدادن یار از دخترهای فامیل بگیره، نه اینکه تو دانشگاه ، تو تهران، با دختری از جنوب کشور اشنا بشه و بخواد ازدواج کنه.... خلاصه خواهر ما نیز بساطی داشتیم که هنوز هم تمام نشده ... البته ناگفته نماند فامیل های ماهم دست کمی از فامیل های یار نداشتن و همچنان هر از گاهی از صحبتهای گرانقدرشون بهره مندمون میکنن
یار ما که خیلی حرص شون رو میخوره، من همش میگم بی تفاوت باش، چه تاثیری تو زندگی و روابطمون دارن؟! صدها کیلومتر دورتر ما داذیم زندگی میکنیم،وسالی یکبار هم همدیگه رو نمیبینیم ، چه اهمیتی داره چی میگن و چی فکر میکنن و ایا از رابطه ما خوشحالن یا نه، مهم من و توییم
ولی خب خواهر کلا ما ایرانی ها فرهنگ عجیب غریبی داریم ... که خیلی توش گره و ایراد هست متاسفانه
پاسخ:
بله متاسفانه همینطوره و این تفاوت های کوچیک رو اونقدر بزرگ میکنیم تا حسابی دست و پامون رو میبنده و اذیتمون میکنه.
میدونی نجوا جونم شاید اگر جوون تر بودم برام روبهرو شدن با شرایط راحت تر بود. ادان یه جورایی انرژیم تحلیل رفته.
بعدشم مشکل من مامانامون هستند که هر کدوم زل زدن به دهن خواهر و برادرای خودشون.
شیطونه میگه شناسنامه هامونو برداریم و بریم محضر و همشون رو دربرابر عمل انجام شده قرار بدیم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :