X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 7 آذر 1396 در ساعت 19:04
نویسنده : رافائل
عنوان :

فلاش بک۵_ دانشمند،

این روزها در مورد روزانه هام نمینویسم چون چندان حس خوبی ندارم و نمیخوام این حس رو ثبت کنم. همینقدر بگم که جاروبرقی خریدم. 

****

میخوام براتون از تفاوت دیدگاه خانواده ها و نحوه ی برخوردشون و درنتیجه نوع تربیت فرزندانشون بگم. 

من و هستی از دو خانواده ی متفاوت با دو فرهنگ مختلف بودیم. اما یک وجه تشابه بزرگ داشتیم. خانواده های ما به عقاید دیگران احترام میگذاشتند و صرف ظاهر کسی، اونو قضاوت نمیکردند. مادر من همیشه میگفت : عیسی به دین خود، موسی به دین خود!پدرم همیشه میگفت: اصل هر دینی اخلاقیاته و اگر تو نتونی اصول اخلاقی رو رعایت کنی، بقیه یه مشت حرف و کار تکراریه که طوطی وار انجامش میدی. خانواده ی هستی هم کاری نداشتند که من چجوری فکر میکنم. رفتار من براشون مهم بود که مورد قبولشون بود. ما با وجود تفاوت ها به هم احترام میگذاشتیم. اما همه اینجوری نیستند.

ترم اول، هستی با سه نفر همخوابگاهی بود که دونفرشون رشته ی زمین شناسی بودند. یکی از این دو تا دختری بود چادری و مومن . سه یا چهارسال از ما بزرگتر بود. در نتیجه همیشه طوری صحبت میکرد انگار ما یه تعداد بچه ی احمق هستیم که به هدایت و راهنمایی های ایشون نیازمندیم. با مقنعه ی چونه دار و تسبیح توی دستش منو یاد معلم های پرورشی راهنمایی و دبیرستان مینداخت. یه رادیو ضبط کوچیک داشت که از صبح تا شب نوار افتخاری رو با صدای بلند پخش میکرد و ما هم مجبور بودیم گوش بدیم. تمام روز منی که با جزیره ی قمیشی و نون و پنیر ابی و چشمون سیاه هایده حال میکردم باید به( گل من چندین منشین غمگین ) افتخاری گوش میکردم. خانم ایران دانشمند اسم و فامیلش هم مثل خودش عجیب بود. اصالتا ترک بود اما با وجود سکونت در ورامین، خودش رو تهرانی اصیل و ما رو شهرستانی های بی کلاس میدونست. طوری رفتار میکرد که انگار با بچه های بالا  درارتباطه و اگر کسی خلافی بکنه بهشون گزارش میده. به بهانه عضویت در بسیج با خیلی از آقایون همصحبت میشد ولی وای به حال کسی که ایشون هنگام صحبت با نامحرم میدیدش. 

یه بار آخر هفته که تنها بودم سر اون ضبط صوتش باهاش دعوام شد. سر ظهر بود و خواب بودیم که خانم دوباره صدای ضبطش بلند شد. منم مثل قوم آپاچی ها پریدم بیرون و گفتم این کدوم احمق بی فرهنگیه که  سر ظهر صدای ضبطش رو بلند کرده؟ اومد بیرون و خواست افاضات بفرماید که گفتم: تویی که اینقدر ادعای دین و ایمان داری برو ببین پیامبرت در مورد رعایت حقوق دیگران چی گفته. دفعه ی بعد هم صدای ضبطت رو بلند کنی اونقدری که توی اتاق ما شنیده بشه میرم شکایتت رو به حراست دانشگاه میکنم. تا بیاد حرف بزنه در اتاق رو بستم و رفتم زیر بالش تا دیگه صدای خودش و ضبطش رو نشنوم.

یه دفعه داشت صحبت میکرد. برگشت و گفت: کبوتریم گفته از اونجا که میای برام شیرینی زنجبیلی بیار. هستی چشاش شده بود چهارتا که اینا کبوترشون حرف میزنه؟! بعد از دو تا پاراگراف حرف زدنِ ایشون مشخص شد که کبوتر اسم خواهرشه! 

نمیدونم کجاست یا الان چه میکنه. فقط همینو بگم که هیچکس تمایلی نداره ازش خبر بگیره!

*****

میخواستم باقی ماجرا رو بنویسم ولی هستی و خانواده شام پیشم بودند و فرصت نشد. بقیه بمونه برای بعد.

دیروز داشتم به هستی میگفتم رفتیم بیرون یادم بنداز یخ مخصوص دارو بخرم تا روی جای تزریق بذارم شاید دردش کمتر بشه.

خرمالوجون گفت: خاله از اونا که مستطیله و توی پاکته.

گفتم آره خاله. کجا دیدی؟

گفت: ما که داریم.

من با تعجب گفتم: دارید؟

گفت: مامان ما از اون یخا داریم توی یخچال. دکتر بهت داده بود.

هستی با تعجب نگاش کرد و بعد از شنیدن توضیحات بامزه ی خرمالوجون وقتی که فهمید منظور خرمالو جون چیه گفت: اونی که میخوای یه بسته ی مستطیل کوچیکه؟

گفتم : آره. گفت: بچه راست میگه. دندون پزشکم به من داده بود و من اصلا یادم نبود. بعد رفت و از یخچال پیداش کرد و آورد و رو به خرمالو گفت: تو که میدونستی خوب زودتر میگفتی. من و خاله یک هفته است دنبال این هستیم. خرمالو طفلی با مظلومیت گفت: خوب شما که به من نگفته بودید. 

با خنده گفتم: خاله تو ناراحت نشو. مامانت نمیخواست اینو بده به من. لو رفت. بعد با خرمالو جون کلی به حواسپرتی هستی خندیدیم.

نظرات (12)
زمان ثبت : چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت 23:55 [لینک نظر]
نویسنده : آمنه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل عزیز. مدتی هست که وبلاگ صمیمی تو رو می خونم و این بار تصمیم گرفتم این کامنت رو بنویسم. وقتی اولین جمله های فلاش بک 1 (خاطرات خوابگاهت) رو می خوندم به همون سردستان و خوابگاهی که ازش نوشتی رفتم . با این تفاوت که شما از 19 سال پیش نوشتی و من اولین بار که پامو اونجا گذاشتم 15 سال پیش بود. من هم توی اون دانشگاه و خوابگاهی که توی زمستون لباس های روی بند توی بالکن خیلی قشنگ یخ می زد و گربه ها هرازگاهی توی سالن سرک می کشیدن سه سال و نیم نفس کشیدم. راستی من همیشه طبقه اول اون خوابگاه بودم و به جز دوستان هم اتاقیم بقیه طبقه سوم بودن . من رو بردی به اون روزها و خاطراتم . بازم برامون بنویس. منتظرم
سلامت و پرانرژی باشی
پاسخ:
سلام. به به. خوش اومدید. پس وقتی ما رفتیم شما اومدین اونجا. با وجود سختی هاش ولی جای پرخاطره ای برای ما بود.
زمان ثبت : چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت 23:19 [لینک نظر]
نویسنده : ربولی حسن کور
وب/وبلاگ : http://rezasr2.blogsky.com
سلام
خوب زدین توی برجکش!
برم ببینم توی فیسبوک پیداش میکنم؟!
پاسخ:
سلام.
من که از ترم بعدش که خوابگاهمون عوض شد هیچوقت نخواستم ببینمش یا بدونم کجاست.
زمان ثبت : چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت 19:21 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
درود به خانواده شما و هستی خانوم با چنین نگاهی
آخی نازی خرمالوی مهربون ....معلومه رافی رو خیلی دوست داره
پاسخ:
ممنون عزیزم. خرمالو جون خیلی مهربونه. خیلی زیاد.
زمان ثبت : چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت 18:03 [لینک نظر]
نویسنده : غ ز ل
کیف کردم از حرفایی که بهش زدی
خیلی حال داد

من از دانشگاه بیشتر خاطراتمو فراموش کردم جز یک تصویر محو از اضطرابهامو پسرى که فکر میکردم عاشقش شدم
پاسخ:
من اما بهترین دورانم بود. خیلیهاشو به یاد دارم.
زمان ثبت : چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت 16:58 [لینک نظر]
نویسنده : نجوی
وب/وبلاگ :
فدای شما بشم رافی جونمممم لطف داری به من عزیزمممم وای خودمم دلم از صبح بال بال میزد بیام پیشت خواهر شنبه و یکشنبه یه ورک شاپ دارم دانشکده مون برای اساتید زبان درباره نقد و بررسی روشهای آموزش و ارزشیابی زبان ، دیگه همش نشستم پای لپ تاپ هی از خودم پاور پوینت در وکنم ظهر یار زنگ زده وسط مکالمه بجای اسمش، اسم یکی از تئوریستها رو گفتم وای یک ساااااااعت داشت میخندید بهم
دیروز هم جلسه ی گروه بود، بعدم کلاس تا ساعت 5 ، بعد کلاس هم رفتم دنبال یار بیمارستان براش شام پخته بودم بردم بهش دادم بچم کلییی ذوق کرد و کلی دعای خیر به جون شما و اقای همکلاسی که همچین ایده ای دادی یه ساعتی موندم پیشش و برگشتم خونه ، و دوباره امروز از صبح کلاس و تایم رست نهار هم پاور درست کردن و ... خلاصه ببخشید دیگه خواهر خودمم همش فکرم اینجا بود منم کلی به این خونه ی گرم مجازی و صاحب خونه گلش عادت کردم عزیزدلم
هی خواهر .... آخر هفته گفتی و کردی کبابم دوباره یار از اون کشیک های طولانی دو سه روزه داره باز نمیتونم ببینمش بهش میگم همکلاسی ها و کادر بیمارستان بیشتره من میشناسن اخلاقت رو چون همش میبیننت یه وقت سوالی از علایق و سلایقت داشتم از اونا بپرسم
پاسخ:
ای جانم. خسته نباشی خواهر. چه کار خوبی کردی براش شام بردی. منم بودم یکی سورپرایزم میکرد کلی ذوق میکردم. خوب پس به قول مامانم برو بشین سر درس و مشقت تا تکالیفت رو درست انجام بدی منم آخر هفته تنهام. هستی با خانواده رفتند تهران. منم به کپلچه حسودی میکنم که آخر هفته ها پیش پدرشه.
زمان ثبت : چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت 15:46 [لینک نظر]
نویسنده : نجوی
وب/وبلاگ :
رافی جونم نبینم خوب نباشی، نبینم بی حوصله باشی... ان شا الله همیشه دلشاد و خوش باشی و انرژی مثبت از سر و روی زندگیت بباره و هی از شدت انرژی مثبت از خودت ذوق در وکنی و حرکات موزون و ناموزون بیایی
جارو برقی هم مبارکه
وای وای رافی جون از این دانشمندا که میگی زیاد دیدم میدونم چقدر مصیبتن ... حتی فکرش هم ادم رو خسته و عصبی میکنه
ما یه دونه ش رو دو ترم پیش بین همکارامون داشتیم، بعد ماها زبانی ها که باهم حرف میزدیم لابلای حرفهامون کلمه انگلیسی میگفتیم یه جوری به ما با خشم نگاه میکرد انگار مفسد فی الارض دیده همیشه میگفت شما زبان خارجی خونده ها همتون غرب زده این اینهمه رشته های عرفانی و معارف اسلامی رشته های علوم انسانی شماها بی دین و ایمونا رفتین زبان انگلیسی خوندین میگفت شماها همتون مستعمره انگلیس ین
بساطی باهاش داشتیم بخدا
حالا این وسط چه ارتباطی بین زبان خارجی خوندن و بی دین و ایمونی وجود داشت الله اعلم
پاسخ:
سلام عزیزم. وای اونی که تو میگی یه مصیبت بوده. چقدر هم خودشون رو عقل کل میدونند. اینجور آدمها.
کجایی نجوی جون؟ کم پیدا شدی؟ منو به کامنتهات عادت دادی. میخواستم برات ایمیل بزنم امروز از بس سرم شلوغ بود که فرصت نشد بشینم پای سیستم. امیدوارم آخر هفته ی خوبی همراه با یارت داشته باشی
زمان ثبت : چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت 15:02 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
ممنون بابت شام دیشب ؛ بسیار عالی و خوشمزه بود. انشالله همیشه سلامت باشی و ما بیایم خونتون هی زحمت بدیم بهت.

یادش بخیر کبوترمون. چقدر اذیت شدیم ترم اول. باز شما اتاقتون جدا بود خوب بود. من بیچاره باید تمام مدت تحملش میکردم.
پاسخ:
نوش جونت عزیزم.
تو که خیلی طفلکی بودی.
زمان ثبت : چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت 10:03 [لینک نظر]
نویسنده : نرگس
وب/وبلاگ :
سلام عزیزم ، احترام به عقاید و دیدگاههای دیگران نکته مهمی هست که باید از کودکی به بچه هامون یاد بدیم و فرهنگ بشود . مهم نیست که دیگران به چه چیزی معتقدند، بلکه مهم این است هرکسی به آنچه معتقد است، پایبند باشد . آدمهایی که به عقاید خودشان هم پایبند نیستند ، همیشه من را می ترسانند . من جنوبی ام و در شهری بزرگ شده ام که حدود 40 در صد جمعیتش از عزیزان اهل سنت هستند و چقدر هم مهربان و دوستانه آن سالها کنارهم زندگی می کردیم . و آنقدر وجوه مشترک و اساسی در بعد انسانیت داشتیم که به اختلاف دیدگاهها توجه نکنیم و به عقاید هم احترام بگذاریم . و آنقدر اهل سنت مهربان و غیور و دلیر بودند و هستند که از همشهری بودن با آنها به خود ببالیم . سالهاست که ساکن تهران هستم ولی هنوز هم اگر یکی را با لباس محلی هم استانی هایم ببینم ، ابراز احساسات می کنم و با افتخار اعلام می کنم اصالتاً اهل آن خطه هستم . باید به فرزندانمان یاد بدهیم به انسانیتشان افتخار کنند و نه به ....سالهاست که عروس شمال هستم و می دانم که شمالیها چه انسانهای نازنینی هستند ، شاید من و همسرم در ظاهر خیلی تفاوت فرهنگ داشته باشیم ، ولی خدا را شکر با احترام به عقاید، سلایق ، فرهنگ و آداب و رسوم یکدیگر هیچ مشکلی با هم نداریم . تازه من کلی هم غذای خوشمزه شمالی یاد گرفتم درست کنم . که همسرم مجبوره بگه رو دست شمالیها زدی ( آیکون نرگس خود شیفته ) ممنون عزیزم که با مطالب خوبت ما را هم سر ذوق می آوری . خوب و خوش باشی.
پاسخ:
سلام نرگس جونم. چقدر قشنگ تموم اونچه که میخواستم بگم رو تحلیل کردی و گفتی. احترام به عقاید دیگران واقعا مهمه. مهم تر اینکه همه ی ما ایرانی هستیم و باید بتونیم اختلافات کوچیک رو کنار بگذاریم و با هم و درکنار هم زندگی کنیم.
زمان ثبت : چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت 08:16 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
من واسه اذیت و مجبور کردن اینکار رو نمیکردم چون وقتی کاست مسافر شادمهر اومد اولین کسی بودم که گرفتم و گذاشتم و همه می اومدند سوییت ما گوش میدادند اما اون موقع فکر میکردم شنیدن صدایِ یکی مثلِ معینِ نازنینم گناه داره
پاسخ:
آهان. پس تو خوب بودی. خوب منم اولین بار با شجریان و شادمهر و شهرام ناظری توی خوابگاه آشنا شدم و چه کیفی هم کردم با آهنگ هاشون.
زمان ثبت : چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت 08:09 [لینک نظر]
نویسنده : پرنسا
وب/وبلاگ :
ولی جو خوابگاهتون خسلی سالم بوده ها..
الان از اونور بوم دارن می افتن
پاسخ:
ما خیلی پاستوریزه بودیم. حالا براتون از جو بدها هم میگم.
زمان ثبت : چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت 07:26 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
منم تو خوابگاه یه ضبط قرمز داشتم و همش آهنگهای افتخاری گوش میدادم!
نیلوفرانه و گل من چندین منشین غمگین

آخه تو مدرسه تو مخمون کرده بودند که اگه به آهنگهای اونورِ آبی گوش بدیم تو گوشمون سربِ داغ میریزند
پاسخ:
وای لیلی یعنی میخوای بگی شبیه دانشمند بودی؟ نه مطمئنم نبودی. منم الان افتخاری گوش میدم. ولی اون موقع اون میخواست ما رو مجبور کنه و این بود که اذیتمون میکرد.
زمان ثبت : سه‌شنبه 7 آذر 1396 ساعت 23:13 [لینک نظر]
نویسنده : بهین
وب/وبلاگ :
رافائل عزیز نبینم بیحوصله باشی ما ترا باانرژی وشاد میخواهیم الهی زودتر مشکلات حل بشن جارو برقی مبارک باشه
پاسخ:
ممنون عزیزم. ان شاءالله.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :