زمان ثبت : شنبه 4 آذر 1396 در ساعت 17:50
نویسنده : رافائل
عنوان :

فلاش بک ۱_ سال صفریها وارد میشوند.

من موجود حسودی هستم. وقتی لیلی شروع کرد به تعریف کردن خاطرات دوران دانشجوییش، منو با خودش برد به قدیم. به ولایت سردستان. به خوابگاه. به دانشگاه و نوزده سال قبل....

سه ماه بعد از اتمام دبیرستان، وقتی با وجود مخالفت پدر برای اینکه انتخاب رشته نکنم و یکسال صبر کنم، کار خودم رو انجام داده بودم و در دانشگاه سردستان قبول شده بودم، همراه پدر و مادر راهی ولایت سردستان شدیم برای ثبت نام در دانشگاه.

توی صف ثبت نام با گلپر آشنا شدم. دخترکی ریزه میزه که از تهران اومده بود. ثبت نام با هزار سختی انجام شد و برگشتیم شمال. سه روز قبل از شروع کلاسها برایمان یک اردوی پیش دانشگاهی گذاشته بودند. پدر به همراه پسرعمویم من رو همراه با یک چمدون آوردند دانشگاه(چون مادر خانم معلم بودند و باید روز اول مهر میرفتند مدرسه، خانوم معلم وظیفه شناس یک روز رو هم برای بردن دخترش مرخصی نگرفت) جلوی در خوابگاه که داخل محوطه ی دانشگاه بود منو پیاده کردند و چمدونم رو دادند دستم و رفتند.

اول بگم که توی دانشگاه ما به ترم اولی ها و ورودی های جدید میگفتند سال صفری!

تا یک هفته وضعیت خوابگاه ما مشخص نشده بود و ما ورودی های جدید رو در نمازخانه و سالن تلویزیون خوابگاهی که داخل مجموعه ی دانشگاه بود اسکان داده بودند. چه وضعیتی بود. درهم میلولیدیم و تکلیفمون روشن نبود. توی همون دو روز پیش اردویی با هستی و گلپر بیشتر آشنا شدم. برخلاف گلپر که پرهیجان و پر جنب و جوش بود و دائم حرف میزد، هستی ساکت و آروم بود و من با خودم فکر میکردم عجب دختر درونگراییه. اون دوتا ترک بودند. سردستان هم شهری ترک نشین بود. اونا که میرسیدند به هم شروع میکردند ترکی حرف زدن و من حرص میخوردم و میگفتم یالله فارسی حرف بزنید.

خدا به من رحم کرد که لهجه هاشون متفاوت بود و اکثرا روی کلمات و لهجه ها با هم به اختلاف میرسیدند و ترجیح میدادند که فارسی صحبت کنند.من هم بابت تفاوت لهجه هاشون کلی میخندیدم.

توی اردو با سه تا از بچه های رشته ی مهندسی کشاورزی که هم ورودی ما بودند جور شدیم. 

روز دوم اردو بود. برای ناهار روزها به سلف دانشگاه میرفتیم. دانشگاه شبیه یک شهرک بزرگ بود با چندین ساختمان و مجتمع که هرکدوم در منتهی الیه یکی از خیابانهای اصلی واقع شده بود.

این شهرک خارج از شهر اصلی سردستان بود. در کنار جاده ی اصلی. یکطرف جاده روستایی بود به نام فنچول آباد(مجبورم از نامی مستعار استفاده کنم) و سمت دیگر جاده مجتمع دانشگاهی ما واقع شده بود. ما به  فنچول آ باد میگفتیم فنچول سیتی!

هر روز در ساعت های خاصی سرویس از شهر به دانشگاه و از دانشگاه به شهر درتردد بود. در فاصله ی ساعتهای اصلی هم هر یک ربع سرویس داخلی داشتیم تا دانشجوها رو بین دانشکده ها و ساختمانهای اداری و سلف و خوابگاه ها که هر کدوم یک طرف این فضای بزرگ بودند جابه جا کنند.

بین خوابگاه خانمها و سلف، مسافت زیادی بود. باید ابتدا از جلوی خوابگاه اساتید میگذشتیم و بعد به میدون اصلی میرسیدیم و بعد از جلوی دانشکده ی کشاورزی رد میشدیم و بعد هم از جلوی مجتمع خوابگاهی پسران (شامل چندین آپارتمان چهارطبقه) عبور میکردیم و دست آخر به سلف میرسیدیم.

بله. داشتم میگفتم. روزها ما نصف این مسیر رو با سرویس و نصف دیگه رو پیاده طی میکردیم.

شب اول شام رو آوردند خوابگاه.

شب دوم ما دیر رسیدیم خوابگاه و شام تموم شده بود. گفتیم چه کار کنیم حالا؟ گشنه هم بودیم. ژتون های شام هم در دستانمان بود. من که یه جورایی فکر میکردم عقل کل هستم گفتم : خوب بریم سلف و همونجا غذا بخوریم. همونطور که برای ناهار میریم!

بچه ها هم موافقت کردند. 

جلوی در خوابگاه یک تاکسی داشت چندتا دانشجو رو که از شهر آورده بود پیاده میکرد. با خوشحالی رفتیم و تاکسی رو گرفتیم و دوتا جلو و سه تا عقب نشستیم و رفتیم پیش به سوی سلف.(اون زمانها هنوز روی صندلی جلو دو نفر سوار میشدند)

آقا توی اون تاریکی ما خندون از دست یابی به یک ماشین، وقتی رسیدیم جلوی سلف، چشمامون شد چهارتا!

در مسیر خوابگاه پسران تا سلف، پسرهای دانشجو، شلوارک و دم پایی به پا و زیرپیراهن و پیژامه پوش در حرکت بودند. از ماشین پیاده شدیم و ماشین رفت و ما موندیم با چشمای از حدقه بیرون اومده و پسرایی که تا چشمشون به ما میفتاد بدو بدو میرفتند داخل سلف.

هاج و واج ایستاده بودیم که یکی از پسرا اومد و گفت شما اینجا چه کار میکنید؟

گفتیم اومدیم شام بخوریم.

پسر گفت: اینجا؟ مگه نمیدونید که شام رو توی خوابگاه توزیع میکنند و دخترا حق ندارند شبا بیان اینجا؟

گفتیم نه! از کجا باید میدونستیم.

پسر ژتون های ما رو گرفت و رفت آشپزخونه و همراه شاگرد آشپز با پنج تا ظرف یه بار مصرف پر از غذا برگشتند و بعد هم گفت: سریع از اینجا برید تا حراست دانشگاه نیومده و بهتون گیر نداده ! 

ما ظرف ها رو گرفتیم و سریع راه افتادیم. اول میرسیدیم به خوابگاه پسران.

پسرای بیچاره رو بگو که با شلوارک های مامان دوز و دمپایی های لنگه به لنگه و زیرپیراهن های سوراخ و پیژامه های گشاد وقتی مارو میدیدند، میزدند به چاک!

وقتی رسیدیم جلوی خوابگاه، از توی تاریکی از داخل ساختمون صدای هو کردن و ماچ فرستادن و آواز خوندن بلند شد. بله! ما رو رصد کرده بودند. مثل گرگی که توی بیابون پنج تا بره دیده انواع متلکها  رو نثارمون میکردند. قدمهارو تند کردیم. شروع کردیم به دویدن. یکی از بچه ها چادری بود. چادرش گیر کرد زیر پاش و نقش زمین شد و غذاهای توی دستش ریخت روی زمین.

صدای جیغ و سوت و دست زدن پسرها از داخل ساختمونها بلند شد.

ما مثل گلوله ی از فشنگ در رفته دویدیم و دویدیم تا از اون ناحیه دور شدیم.

تا خود خوابگاه با قلب هایی که از ترس و هیجان به تالاپ تولوپ افتاده بود کل مسیر رو  پیاده گز کردیم و وقتی رسیدیم خوابگاه با هم پیمان بستیم که ماجرای اون شب رو هیچ وقت و هیچ کجا برای هیچکسی بازگو نکنیم.

نشون به اون نشون که از ترم سوم هروقت میخواستیم از خاطرات سال صفری بودنهامون تعریف کنیم اول از همه میرفتیم سراغ همین شیرین کاریمون


نظرات (14)
زمان ثبت : یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 14:09 [لینک نظر]
نویسنده : کتی
وب/وبلاگ :
عالی بود. .یکسری خاطرات آن دوران برام تداعی شد. ...چه روزهایی بود رافائل جان
پاسخ:
روزهای بدون دغدغه و نگرانی.
زمان ثبت : یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 13:12 [لینک نظر]
نویسنده : پرنسا
وب/وبلاگ :
راستشو بگو چقدر سوت بلبلی زدن واست
حالا یک نفری با دوستش به جای ساختمان اداری دانشگاهشون رفته بود تو محوطه خوابگاه پسرا .میگفت کاریمون نداشتن اما همکلاسی های خودمون عین پلیسا قایم شده بودن اینور اونور آمار میگرفتن با موبایل به هم خبر میدادن.فکر کرده بودن اینا برا دیدن دوست پسری چیزی اون طرفها پیداشون شده
پاسخ:
سوت بلبلی که خوبه. عربده میکشیدند.
زمان ثبت : یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 12:31 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل جان ...
چقدر شیرین بود خاره ات
پاسخ:
سلام عزیزم. فرصت بشه بقیه رو هم مینویسم.
زمان ثبت : یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 12:08 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
یادش بخیر چه دوران خوشی داشتیم. تنها مشکلمون دوری از خونواده بود و بس.

کاش برمیگشتیم به اون دوران . داداشم همیشه میگفت بهترین دوران زندگی ادم دوران دانشجوییه قدر بدون این روزهاتو.
پاسخ:
آره عزیزم. یادش بخیر. حاضرم نصف عمرم رو بدم و دوباره برگردم به اون دوران.
زمان ثبت : یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 11:08 [لینک نظر]
نویسنده : میترا
وب/وبلاگ :
خیلی باحالللللل بود.یاد دسته گلهای خودم افتادم
همیشه میگم بهترین دوران عمرم دوره کارشناسیم بوده.
پاسخ:
دقیقا همینطوره. بهترینش برا همون وقتا بود.
زمان ثبت : یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 10:33 [لینک نظر]
نویسنده : فنجون
وب/وبلاگ :
جونت سلامت که کلی از تصور اون روزتون خندیدم ...
پاسخ:
خواهش میکنم. حالا میخوام بازم بخندونمتون. صبر داشته باشید.
زمان ثبت : یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 08:28 [لینک نظر]
نویسنده : نجوی
وب/وبلاگ :
وای وای چقدددددر خندیییییدم صبح اول صبحی خدا خیرت بده رافی جون روحم شاد شد انقدر خندیدم
اگه اشکال نداره واسه یار تعریف کنم این خاطره رو
وای یادش بخیر خوابگاه... من دوره لیسانسم خوابگاه بودم، چقدددررر شیطنت میکردیم چقدر خاطره موند از اون دوران.....
پاسخ:
عزیزم برا هرکس دوست داری تعریف کن. من خودم برا خیلیها تعریف کردم.
زمان ثبت : یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 00:22 [لینک نظر]
نویسنده : مریم
وب/وبلاگ :
من در هنگام خوندن خاطره
پاسخ:
چه خوب که خندوندمتون.
زمان ثبت : شنبه 4 آذر 1396 ساعت 23:07 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
حالا چرا دویدید، اون گودزیلاها ممکن بود غذاتون رو بخورند اما به شماها کاری نداشتن

چقدر خوشحالم که باعث شدم خاطراتت رو بنویسی
پاسخ:
لیلی از وقتی هستی خاطراتت رو خوند و یاد ساعت خودش افتاد هی بهم میگفت تو هم بنویس. من حسودم تحریک شدم. حالا میخوام خرابکاریهامون رو براتون بنویسم.
زمان ثبت : شنبه 4 آذر 1396 ساعت 22:54 [لینک نظر]
نویسنده : نخودی
وب/وبلاگ :
روحمو شاد کردی خانم دستمریزاد خوب تعریف میکنی دوست دارم تندتند بیام بخونمت تندتند بنویس
پاسخ:
به روی چشم.
زمان ثبت : شنبه 4 آذر 1396 ساعت 22:11 [لینک نظر]
نویسنده : دخترچه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل ( چه خوب که تو مثل رافائل سر کار من نیستی!)
چند وقت پیش طبق معمول تو قطار داشتم موسیقی گوش میدادم. یک موسیقی عاشقانه من رو یاد تو و همکلاسی انداخت و گفتم برات بفرستم اما الان هرچی فکر میکنم یادم نمیاد کدوم بود
رافائل من تنها شدم. دلم دوست میخواد، یک همراه و کسی که بتونم باهاش حرف بزنم. دعام میکنی؟
پاسخ:
سلام عزیز دلم. دعات میکنم زیاد. اون رافائل سر کارت رو بنداز دور. پسره با تعریفات منو یاد نازی ها میندازه.
قربونت من شاید هیچ کاری نتونم برات انجام بدم ولی میتونم حرفات رو گوش بدم. درضمن عزیزکم تو هیچوقت تنها نیستی. خدای مهربون هست و به زودی فرشته هاشو سر راهت میگذاره. فقط یادت باشه هر صبح با لبخند از رختخوابت بیای بیرون و به خودت بگی امروز یکیشون رو میبینم. باور کن معجزه میشه.
زمان ثبت : شنبه 4 آذر 1396 ساعت 21:48 [لینک نظر]
نویسنده : مریم بانو
وب/وبلاگ :
چه باحال
حالا آخرش شام خوردین یا نه؟
پاسخ:
آره خوردیم. اولش با عصبانیت و آخرش با ریسه رفتن.
زمان ثبت : شنبه 4 آذر 1396 ساعت 19:01 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
وای که چقدر خندیدم ازتون آخی دختر چادریه اوج ضایع شدن بوده ها
جوان و شاداب و پرانرژی
چه دوران خوبیه این دوران دانشجویی
پاسخ:
خیلی دوران خوبی بود. حالا میام و هی از شیرین کاریهامون براتون مینویسم.
زمان ثبت : شنبه 4 آذر 1396 ساعت 18:40 [لینک نظر]
نویسنده : شاهزاده پوفر
خاطره باحال و هیجان انگیزی بود!!!
پاسخ:
ممنون.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :