X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : جمعه 3 آذر 1396 در ساعت 14:16
نویسنده : رافائل
عنوان :

جمعه نوشت

دو روز قبل داشتم با لیلی جونم تلفنی صحبت میکردم که همکلاسی به  خونه زنگ زد. بهش توضیح دادم که مشغول صحبت با تلفن هستم و بعدا باهاش صحبت میکنم.

بعد وقتی باهاش تماس گرفتم گفت با کی حرف میزدی. گفتم یکی از دوستای وبلاگیم. تن صداش عوض شد و گفت: کی؟! 

(قربون اون حساسیت هات که حتی نمیتونی ناراحتیت رو توی صدات قایم کنی) براش توضیح دادم و وقتی گفتم لیلی کی هست و در مورد ارتباطمون گفتم و فهمید که دوست وبلاگیم یه خانمه آروم شد. بعد گفتم دوستای دیگه ای هم دارم. 

دیروز صبح وسط چت کردنمون پرسید بقیه کی هستند؟ گفتم کیا؟ از دوستای وبلاگیم گفت و منم از نجوی و یارش، نرگس و بچه هاش، نیسا و همسر هنرمندش، مارال و دختر و همسرش، خورشید و دوتا بچه هاش و گل آبی گفتم و گفتم که اینا تهران هستند و من و دعوت کردند و شماره ی اکثرشون رو دارم و خیلی هاشون دوست دارند همدیگه رو ببینیم. فکر کنم خوشش اومد و براش جالب بود. دوست داشتم از باقی دوستان بگم که اکثرشون تهران نیستند. از فرانک و ماهرخ و میترا و سمیرا و پرنسا و غزل و رخساره و آبگینه و مریم بانو و کتی و زن تنها و مهسا و شیرین و امیرآقا و دکتر ربولی و  ...... اما فرصت نشد.

یه روز میشینم و از همه ی شما دوستان براش تعریف میکنم و ازش میخوام یه قراری بذاریم تا بتونم شماهارو ببینم.

****

امروز صبح همسایه بغلی از ساعت هشت صبح توی حیاط خلوتش که سمت پنجره های خونه ی منه داشت تاپ و توپ و تالاق و تولوق زمین میکند. چرا؟ نمیدونم.

فقط میدونم که منو که تصمیم گرفته بودم تا ساعت نه بخوابم، بیدار کرد و از رختخواب کشید بیرون!

****

عجب آذرخانومیه ها! از روز اولی که اومده بارون و سرما رو با خودش آورده. دیشب حسابی یخ زدم. پالتوها رو آوردم بیرون و تمام مدت ذهنم درگیر عزیزای کرمانشاهی بود. 

امیدوارم علی دایی زودتر بتونه با پولهای جمع شده شرایط اسکان موقت اون مردم رو فراهم کنه. 

میگم علی دایی، چون بیشتر از هر کسی توی این مورد بهش اعتماد دارم.

****

همکلاسی که قرار بود امروز با عکاسباشی بره جنگلنوردی در مازندران، به دلیل یه کلاس فوق العاده ی کپلچه، سفرش رو کنسل کرد.

اونقدر غم تو دل این مرد زیاده که نمیدونم چجوری میتونم یه کوچولو شادش کنم. 

دلم تنگته!

****

خدایا هزاران بار سپاس برای انسان های نازنینی که سر راهم قرار دادی و میدی. هربار که با رفیق جدیدی آشنا میشم احساس میکنم محکم تر از قبل منو توی بغلت گرفتی. ممنونم مامای مهربونم. لطفا مراقب این آدم های نازنین و قلب های مهربونشون باش.

خدایا سپاس برای روزی ای که ارزونی میداری!

بابت خوردنی ها و نوشیدنیها! 

بابت دیدنیها و شنیدنیها!

سپاس ای مهربان!

نظرات (20)
زمان ثبت : سه‌شنبه 7 آذر 1396 ساعت 01:02 [لینک نظر]
نویسنده : مادر تنها
وب/وبلاگ :
وااااای چه ذوقی کردم!!! ممنون از اینکه من رو هم به جرگه ی دوستانت اضافه کردی عزیزم ایشالله که لیاقتش رو داشته باشم
پاسخ:
عزیزم من همیشه به یاد شما هستم.
زمان ثبت : یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 16:02 [لینک نظر]
نویسنده : مادر تنها
وب/وبلاگ :
خدا دوستای خوبت رو برات تا همیشه نگه داره
پاسخ:
الهی آمین. شما هم جزوشون هستیا
زمان ثبت : یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 14:47 [لینک نظر]
نویسنده : غ ز ل
راستى ممنونم که به یادمى
من همچنان هستم اما زیرپوستى
چون فرصتم کمه واسه نظر دادن
پاسخ:
میدونم عزیزم. تو الان سرت شلوغه.
زمان ثبت : یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 14:45 [لینک نظر]
نویسنده : غ زل
وب/وبلاگ :
الهى همیشه شاد باشى
منم یه زمانى بو پروا و بدون ترس به آدمهاى مجازى نزدیک مى شدم
خیلی هاشون خوب بودن. شمارمو داشتن
یا دیدمشون
اما کسى تمام منو بع ورطه نابودى کشید و از قبل ازدواج ترسهاى بدى تو وجودم اومد
گاهى مثل امروز به طرز وحشتناکى خودنمایى میکنه آثار اون آزار و حالم خراب میشه و از همه آدمها( دور از جون شما و دوستان) میترسم
اونوقت میرم تو یک گوشه کز مى کنم و میمونم چه کنم با این خالم
از سه هفته بعد زایمان این حالتها برگشته
تنها کارى که میتونم بکنم اینه که هى خدا رو صدا کنم و سر ماه اک رو رو قلبم بزارم شاید آروم شم

اینا رو ننوشتم که جسارتى به دوستان باشه
فقط الان نیاز داشتم حرف بزنم شاید بهتر شم

خلاصه که دوستیهاى پاکتون پایدار
منم اگر همسر راضى بشه همراهیم کنه خوشحال میشم ببینمت
پاسخ:
غزل جان اینکه گفتی حقیقته. گاهی با شناخت آدمها، تمام تصورات خوبمون درباره ی اونا از بین میره.
مراقب خودت باش عزیزم.
زمان ثبت : شنبه 4 آذر 1396 ساعت 18:18 [لینک نظر]
نویسنده : مارال خطاب به نرگس جان
وب/وبلاگ :
ممنون از این همه محبت و مرامت بوسسس
پاسخ:
الان اینجا چه خبره؟؟؟؟؟
زمان ثبت : شنبه 4 آذر 1396 ساعت 15:16 [لینک نظر]
نویسنده : آبگینه
آخجون اسمه منم جز دوستات بود
پاسخ:
معلومه که اسمت جزو لیست هست.
زمان ثبت : شنبه 4 آذر 1396 ساعت 14:01 [لینک نظر]
نویسنده : فرانک
سلام رافی جونم....
خیلی خوشحالم تو لیست دوستات هستم....
پاسخ:
سلام عزیزم. چرا که نه؟!
زمان ثبت : شنبه 4 آذر 1396 ساعت 11:06 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
خیلی خوشحالم که دوستهای جدید پیدا کردی , حالا وقتی بری تهران زندگی کنی نگران تنهاییت نیستم.

شاد باشی و سلامت
پاسخ:
اما من نگران تنها شدن تو هستم خواهرم!
زمان ثبت : شنبه 4 آذر 1396 ساعت 10:45 [لینک نظر]
نویسنده : نخودی
وب/وبلاگ :
همکلاسی کاملا حق داره تو خیلی خیلی مهربونی من خیلی وقت نیست میخونمت اما مهربونی تو تک تک کلماتت دیده میشه حتی تو غر زدنات
پاسخ:
عزیزم شما به من لطف داری.
زمان ثبت : شنبه 4 آذر 1396 ساعت 10:15 [لینک نظر]
نویسنده : نرگس
وب/وبلاگ :
سلام و صد سلام به رافی عزیز و همه دوستای خوب وبلاگی اش . از آنجائیکه دوست دوستمون ، دوست خودمون هم می شه . پس سلام به همه دوستای خوبم . روزتون خوش . زندگی تون سرشار از سلامتی ، شادابی و سرزندگی . به دوستی با همه شما خوبان افتخار می کنم . امیدوارم هرچه زودتر رافائل عزیز ساکن تهران بشود و سعادت نصیب شود که دوستان عزیز را ببینم . رافائل جون متشکرم از همه خوبیهات و انرژی های مثبتت . روز و هفته خوبی برای همه آرزو می کنم . در پناه حق
پاسخ:
سلام نرگس جونم. خوشحالم که اینجا کامنت گذاشتی. روزت خوش عزیزم.
زمان ثبت : شنبه 4 آذر 1396 ساعت 09:15 [لینک نظر]
نویسنده : بهار شیراز
وب/وبلاگ :
تو خانواده ما که این دیدار و گفتگوها عادی شده
همه اش هم زیر سر لیلی هستا....اون جا انداختش واسه همه
پاسخ:
آفرین به لیلی جونم . تو خونواده ی ما هم کم کم عادی میشه. صبر کنید خونواده بشیم.
زمان ثبت : شنبه 4 آذر 1396 ساعت 01:27 [لینک نظر]
نویسنده : مارال
وب/وبلاگ :
رافی جان ممنون که منم تو لیست دوستانت قرار دادی حتما به همکلاسی بگو ما چقدر دوستت داریم.این روزا خیلی وقت کم میارم برای وبلاگ نویسی و سر زدن به دوستان
پاسخ:
خواهش میکنم عزیزم. منم یه وقتایی کم میارم.
زمان ثبت : شنبه 4 آذر 1396 ساعت 00:32 [لینک نظر]
نویسنده : مهسا
وب/وبلاگ :
عرض تشکر که به یاد من هم هستی
پاسخ:
من همه ی شما دوستای گلم رو دوست دارم.
زمان ثبت : جمعه 3 آذر 1396 ساعت 22:35 [لینک نظر]
نویسنده : خورشید
وب/وبلاگ :
رافی میشه برام یه ادرس بزاری میخوام برات یه عالمه پیاز و سیر داغ که خودم درستیدم بفرستم با شور و ترشی بعد ببینی خورشید چه کدبانویی
پاسخ:
ای وای خورشید جونم دستت درد نکنه خواهرم. اصلا دلم راضی نمیشه به زحمت بیفتی. بذار ما کوچ کنیم تهران، اونوقت حتما بهت آدرس میدم و میام از شورو ترشیهات ازت میگیرم. الان من نباید از این چیزا بخورم. تنها باشم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم. ولی پیش همکلاسی خیالم راحته نهایت یه کلم به من میرسه
زمان ثبت : جمعه 3 آذر 1396 ساعت 19:13 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
سلام
چقدر خوب و شیرین هستن این دوستی ها خدا براتون به همین خوبی که هستن حفظشون کنه:)
پاسخ:
سلام.
الهی آمین.
زمان ثبت : جمعه 3 آذر 1396 ساعت 18:28 [لینک نظر]
نویسنده : مریم بانو
وب/وبلاگ :
آخ جووون قرار وبلاگی
من خیلی از وبلاگارو میخونم.ولی وبلاگ شما اولین و تنها وبلاگیه که براش کامنت میذارم.منم تهرانم رافائل جون.امیدوارم بشه که ببینمت
پاسخ:
باعث افتخار منه که برام کامنت میگذاری.
ان شاءالله در یک شرایط خوب حتما این کار رو میکنیم.
زمان ثبت : جمعه 3 آذر 1396 ساعت 18:23 [لینک نظر]
نویسنده : ربولی حسن کور
وب/وبلاگ : http://rezasr2.blogsky.com
سلام
اگه قراره غیرتی بشه ولش کن
دوری و دوستی
پاسخ:
سلام. غیرتی نمیشه. نه به اون شکلی که شما تصور کردید. فقط نسبت به دنیای مجازی خوشبین نیست و میگه تو ( یعنی من) زیادی مهربونم و زیادی به همه اعتماد میکنم.
از تمام پیج های مجازی من خبر داره و آدرسشون رو داره و هیچوقت نخواسته پیجهام رو ببندم. بیشتر نگرانمه که آسیب نبینم نه اینکه از حرف زدن با یه مرد ناراحت بشه.
زمان ثبت : جمعه 3 آذر 1396 ساعت 15:51 [لینک نظر]
نویسنده : نجوی
وب/وبلاگ :
ای جان دلم جان دلم جان دلم جان دوست عزیزمممم باعث افتخار من و یار هست رافی جونم آشنایی با شما و اقای همکلاسی وای که بسی دلشاد گشتم اسمم رو تو لیست دوستان دیدم آخه من خیلی تازه م، تازه از تنور درومدم و دیدن اسمم تو لبست دوستان خیلی خیلی خوشحال کرد خدایا سپاس ان شا الله شایسته این دوست عزیزم و دوستی باهاش باشم
آخ جون قرار وای ک من چقدر قرار میدوستم من بیصبرانه و عاشقانه منتظر اون روزم و از الان بهش فکر میکنم رافی جونم
تازه من به یه موضوعی دیگه هم فکر میکنم همساده شیم هی یار رو بپیچونیم بریم تهران گردی نکته انحذرافی هم که داشتی دیگه.... یار رو بپیچونیم سه تایی بریم.... البته یار انقدر درگیر کشیک و اینهاست که پیچوندنش اصلا کار سختی نیست
الهی من قربون دل تنگت برم عزیزم میدونم...خیلی سخته....چند پیش من و یار در استیتی این چنین بودیم...و من هیچ کاری ازم برنمی امد براش انجام بدم و همین باعث بیقراری بیشترم شده بود. یار هم عادتی داره اونقدر تو داره اونقدر تو داره که اعصاب ادم رو بهم میریزه، هرچی من بهش میگفتم حرف بزن، خالی میشی سبک میشی، هی میگفت فکرامو جمع و جور کنم بهت میگم خلاصه خانم عزیزی که شمایی حرف نزد که نزد ، منم زیاد نمیخواستم دور و برش بپلکم اصرار کنم حرف بزنه که بیشتر عصبی نشه گفتم حالا تو حال و هوای خودش باشه خوب میشه، ولی جون دادم تا اخلاقش به حالت طبیعی برگشت. آخه یار خیلی پرانرژی و شیطون و خوش خلاقه انقدر از دستش میخندم که از چشمام اشک میاد بعد انهمه ساکت و مظلوم شده بود واقعا غیرقابل تحمل بود. همش میگفتم کاش موضوع ناراحتیش به من ربط داشت ، چون در اون صورت میتونستم بااش حرف بزنم و کاری انجام بدم. خلاصه خواهر خیلی اذیت شدم اون چند روز، به رو هم نمی اوردم ، تو خودم میریختم که بهش انرزی منفی ندم اما خب واقعا روزهای سختی گذروندم.
ان شا الله خدا شما و اقای همکلاسی رو برای هم دلشاد نگه داره و هرگز دلتنگ نباشید
وای منم دلتنگه صبح بهش میگم کی باورش میشه من و تو تو یک شهریم و من دو هفته ست ندیدمت بابا ترکیدم از دلتنگی میخنده میگه چشم چشم هستم در خدمتت والا من که متوجه نشدم منظورش از این جواب بی ربط چی بود ولی گفت این روزها میبینمت باشد که به دیدار یار نائل گشته و رستگار شویم
راستی رافی جون داشتم به پیشنهاد شام امشب که گفتی فکر میکرذم ایده خیلی خوبی بود مرسی عزیزدلم باید از زیر زبونش بکشم ببینم اوضاع بیمارستان چظوره چون گاهی انقدر سرشون شلوغه که برم هم نمیتونم ببینمش همش درگیر مریض و ازمایشگاه و این چیزهاست ...
پاسخ:
امیدوارم بتونی امشب کنار یارت شام بخوری.
من که الان خیلی غمگینم. بعدا میام و مینویسم. خدا خدا کردم تو یه کامنت گذاشته باشی تا دلم باز بشه.
ممنون که میای و باهام حرف میزنی نجوی جان.
اسمت هم فوق العاده است. نجوی، کسی که این اسم رو برات انتخاب کرده یا شاعر مسلک بوده یا عاشق و یا هردو.
اینطور که معلومه یار حسابی تادیب شده و میخواد از دلت دربیاره و باهات یه قرار خوب بگذاره!
امیدوارم به زودی زود تمام دروی ها و دلتنگی ها تموم بشه.
این مردا وقتی نخوان حرف بزنند هیچ جوره نمیشه ازشون حرف کشید.
زمان ثبت : جمعه 3 آذر 1396 ساعت 15:31 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل جان
ان شاءالله خیلی زود با لیلی عزیز دل و دیگر دوستان وبلاگی دیدار داشته باشی ....چقدر عالی که دوستان خوبی داری و با همکلاسی در موردشون صحبت کردی
هوا دیگه حسابی سرد شده ...الهی دل ها همه گرم باشه و پرامید خصوصا هموطن هامون که روزهای سختی رو دارند بعد زلزله

خدا رو شکر برای همه نعمت ها
پاسخ:
مرسی دردونه جونم. الهی آمین.
چقدر این شکرگذاری های شما توی کامنتها بهم انرژی میده.
زمان ثبت : جمعه 3 آذر 1396 ساعت 15:18 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
چقدر تو مهربونی دخدر
من با دوستانِ آقایِ وبلاگی هم که حرف میزنم، میمِ بنده خدا جرات نداره سوال کنه کیهفقط بعدش میگه آقا بود دیگه!!!
پاسخ:
میم طفلی که اسیر تو شده رفته پی کارش. چاره ای نداره بنده خدا
نمیدونم لیلی جون. شاید زیادی دلرحمم. شاید هم مهربون. ولی دوست ندارم هیچ چیزی ناراحتش کنه. شاید برای اینه که میدونم چقدر خوب و مهربونه و میدونم هیچ مردی به اندازه ی اون دوستم نداره. اون دوست داشتن خالص و نابی رو که سالها در مردهای مختلف جستجو کردم و پیداش نکردم، در وجود این کپل جونم یافتم. اینه که خیلی برام عزیزه!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :