X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : دوشنبه 8 آبان 1396 در ساعت 21:23
نویسنده : رافائل
عنوان :

قبل از تهران نویسی

فردا صبح میرم تهران. قراره  ام آر آی رو به دکتر نشون بدم و نوع دارویی که میبایست مصرف کنم رو برام مشخص کنه.

امروز از سر کار رفتم خونه ی هستی. دیشب برادر و زن برادرش رو آوردند خونه ی خودشون تا یه مدت پیش خودشون باشند تا حال برادرش بهتر بشه. رفتم عیادت برادرش. طفلکی خیلی ضعیف شده بود. 

کلی برادرزاده ی سه ماهه ی هستی رو بغل کردم و ماچ مالیش کردم. یه دختر تپل و گرد که به قول هستی صورتش رو با پرگار کشیدند. آروم و شیرین. با مژه های بلند. هستی دخترک رو بغل کرده بود که خرمالوجون اومد و گفت مامان بده بغل خاله رافائل. تو پیشش هستی. اما خاله میخواد بره. کم میبینتش.

بله. منم بچه رو حسابی چلوندم. شیرینک تو بغلم نشسته بود و صداش درنمیومد.

بعد هم با هستی رفتیم تا برا تولد زن داداشش یه هدیه بخره. کلی دوتایی تو گوش همدیگه مثل کبوترا بغبغو کردیم. 

دلم برا یه دل سیر حرف زدن با هستی تنگ شده.

اومدم خونه و مامان زنگ زد و نزدیک به یک ساعت با مامان و خواهرک حرف زدیم و خندیدیم.

الان هم نشستم منتظر زنگ همکلاسی. امروز عصر جلسه هیات مدیره داشتند و معلومه هنوز هم تموم نشده.

از وقتی اومدم این خونه و گفتم نباید بیاد اینجا، نتونستیم درست و حسابی همدیگه رو ببینیم. دلم برا بغل کردنش تنگ شده. برا بو کشیدنش. برا اینکه سرم رو بذارم روی سینه ش و به صدای قلبش گوش کنم. 

طفلکی این مدت همش درگیر کارهای من بوده. دوبار برای گرفتن جواب ام آر آی رفت تا مرکز تصویربرداری.

توی تهران هم که واویلا. از یه سمت تا یه سمت دیگه که میخوای بری حداقل یک ساعت توی راه هستی.

امروز رفته بودم مغازه ی لوازم التحریر فروشی. داشتم برای کپلچه چندتا وسیله میخریدم. جامدادی و لیوان فروزن و خطکش چوبی فروزن. دوتا لیوان به شکل گاو هم برای خرمالوجون و پسرداییش برداشتم. دخترک دوازده سیزده ساله ای کنارم ایستاده بود. ناگهان گفت: ببخشید خانم شما معلم هستید؟ گفتم: نه عزیزم. چطور مگه؟ گفت: آخه دارید جایزه میخرید. گفتم: برا بچه مدرسه ایهای فامیل جایزه میخرم. 

دلم خواست برای دخترک هم هدیه ای بخرم ولی خوب با خودم فکر کردم احتمالا با این کار دخترک را به دردسر می اندازم و پدر و مادرش حتما بازخواستش میکنند. پس منصرف شدم.

همیشه دوست داشتم معلم بچه های ابتدایی میبودم. اما خوب، سرنوشت چیز دیگری میخواست.

فردا میرم تهران. فردا همکلاسی رو میبینم و باز هم باید تنها به دیدن و کنارش بودن اکتفا کنم. دلم لک زده برا اینکه با خیال راحت یک ساعت کنارش بشینم و براش حرف بزنم و بعد هم ببینم که از خستگی خوابش برده آخه کدوم مردیه که یک ساعت پای حرف یه زن بشینه ؟! توهم زدما

برام دعا کنید!

نظرات (11)
زمان ثبت : چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت 16:54 [لینک نظر]
نویسنده : خورشید
میشه بیای توضیح بدی چی شد
رفیق کم حوصله و خل و چلت که معرف حضور هست
پاسخ:
الهی قربونت بشم. تو اول رمز منو بده
زمان ثبت : سه‌شنبه 9 آبان 1396 ساعت 19:59 [لینک نظر]
نویسنده : مارال
وب/وبلاگ :
خیلی مراقب خودت باش عشقتون پایدار
پاسخ:
ممنونم مارال جان.
زمان ثبت : سه‌شنبه 9 آبان 1396 ساعت 19:56 [لینک نظر]
نویسنده : آبگینه
میگم هوای تهران چه خوب شده نگو رافائل جون امروز تهران بودا
انشاالله داروها بهترین تاثیر رو میزاره و خوبه خوب میشی
پاسخ:
لطف داری عزیزم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 9 آبان 1396 ساعت 16:25 [لینک نظر]
نویسنده : nisa
وب/وبلاگ : http://nisa.blogsky.com
دوست مهربونم سلام
امیدوارم با همکلاسی عزیز بهت خوش بگذره. فقط منم تهرانم و چشم انتظارت . بالاخره یه روز باید بیای و من از نزدیک ببینمت.
دعا می کنم که خوب باشی خیلی خوب.
پاسخ:
سلام نیسا جونم. الان دارم برمیگردم. امروز روز خیلی فشرده ای بود. حتما یه روز میام پیشت. به امید اون روز.
زمان ثبت : سه‌شنبه 9 آبان 1396 ساعت 15:49 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل عزیز
به امید خدا امروز لحظه های عالی با همکلاسی داشته باشی ، الهی که با انرژی و امید روزهای خوبی با همکلاسی خواهی داشت با عشق و سلامتی و دلخوشی ....در کنار هم به مهر ، اینقدر با هم باشید به لطف خدا که پر از بهترین حس و حال خواهی شد
امیدوارم برادر دوست عزیزت هستی خانم هم زود خوب بشوند
وای منم عاشق بچه هستم یعنی زیااااد ها وقتی میگی چلوندیش دلم ذوق میکنم
چه مهربونی تو که برای بچه ها شادی میخری ، هدیه همراه شادی
خدا دلت رو شاد کنه
پاسخ:
سلام دنیای مهربونی‌.
مرسی از محبتت. منم عاشق بچه ها هستم. جات خالی اونقدر این دخترک شیرین و چلوندنیه که نگو.
زمان ثبت : سه‌شنبه 9 آبان 1396 ساعت 13:41 [لینک نظر]
نویسنده : فرانک
سلام رافی جونم...
ایشلا زودتر خوب بشی و داروهاتم بریزی آشغالی
پاسخ:
سلام فرانکم. ان شاءالله.
زمان ثبت : سه‌شنبه 9 آبان 1396 ساعت 12:34 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
انشالله کنار هم با شادی وقت بگدرونید. خوش بحالتون که هستی خانم پیشتونن کاش دوست جان منم بود دل برا به دل سیر حرف زدن باهاش تنگ شده.
تندرست و شاد باشید
پاسخ:
مرسی عزیزم. ان شاءالله به زودی دوستت رو ببینی و یه دل سیر باهاش حرف بزنی.
زمان ثبت : سه‌شنبه 9 آبان 1396 ساعت 08:05 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
سلام. صبحت بخیر مهربونم

انشالله امروز خیلی روز خوبی باشه برات. سعی کن از بودن در کنار همکلاسی لذت ببری. و با خبرهای خوب برگردی.

ممنون که اومدی دیدن برادرجانمان. خیلی لطف کردی.
پاسخ:
سلام عزیزم. مرسی عشقم. ان شاءالله برادرت هرچه زودتر خوب میشه
زمان ثبت : سه‌شنبه 9 آبان 1396 ساعت 07:39 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
خدا پشت و پناهت عشقمممم
پاسخ:
مرسی عزیز مهربونم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 9 آبان 1396 ساعت 00:09 [لینک نظر]
نویسنده : بهار از کویر
وب/وبلاگ :
عزیزم تهران با همکلاسی بهت خوش بگذره این روزا همش به فکرتم برات دعا می کنم سلامت وسرحال باشی با عشق عزیزت (کار کردن با بچه های ابتدایی واقعا سخته من دخترم ابتدایه باور کنید کلاس اول رو با هم خوندیم پدرم در اومد)
پاسخ:
مرسی عزیزم. بله خیلی سخته. مامدر سی سال معلم ابتدایی بودند. پس شما هم شروع کردی دوباره از کلاس اول داری درس میخونی
زمان ثبت : دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت 21:42 [لینک نظر]
نویسنده : میترا
وب/وبلاگ :
پیشاپیش برای دیدن همکلاسی چشمت روشن
رافایل جون کار کردن با بچه های ابتدایی عشق و حوصله خارج از حد میخواد.
سالهای قبل که دانشجوی کارورزی تو مدارس ابتدایی داشتم همش بادخودم میگفتم خدا به دادشون برسه.ولی اگه بتونی باهاشون خوب ارتباط برقرار کنی از بودن کنارشون لذت میبری.
راستی زن کویر یه قرار وبلاگی گذاشته کاش بتونی بری و لذت ببری.خورشید بانو هم میره.جای ما هم خالی
پاسخ:
ممنون میترا جون. درست میگی. صبر و حوصله و انرژی زیادی میخواد.
راستش هنوز آمادگی مواجهه با دوستان رو ندارم. مخصوصا در این شرایط. به قول سوسن تسلیمی عزیز: شاید وقتی دیگر!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :