X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 7 آبان 1396 در ساعت 19:05
نویسنده : رافائل
عنوان :

سه گانه

ترس:

دیروز عصر حالم بد بود. از فکر برادر، حقوقم و بدقولی کارفرما، ضعف و سرماخوردگی و ... هرچه بود اصلا خوب نبودم. قرص کلداستاپ خوردم و سوپ اسفناج پختم و شب هم زود خوابیدم. 

نیمه های شب از حس نیاز به دستشویی از خواب بیدار شدم. حس کردم پام مثل یه کنده درخت سنگین شده ولی توجهی نکردم و پای چپم رو از تخت پایین گذاشتم و بعد هم پای راست که ناگهان حس کردم زیر پام خالی شد و خوردم زمین. پای راستم خواب رفته بود و گزگز میکرد.

ترسیدم.

کمی نشستم و پام رو ماساژ دادم تا کم کم اون حس خواب رفتگی از بین رفت. بلند شدم و رفتم دستشویی و برگشتم و تمام مدت پاهام رو محکم میکوبیدم به زمین تا مطمئن باشم که سالم هستند. 

برگشتم روی تخت. یادم افتاد یک بار دیگه هم وقتی طاق باز خوابیده بودم این حالت خوابرفتگی پا بهم دست داده بود. 

سعی کردم بهش فکر نکنم و خوابیدم. 

صبح که از خواب بیدار شدم خوب بودم. 

اما خیلی ترسیدم. درواقع چیزی که ازش میترسیدم اتفاق افتاده بود.....

****

سپاس:

با خودم فکر میکردم چه کار خوبی کردم که خدا اینجوری هوامو داره. وسط این اتفاق ها و توی این شرایط همکلاسی رو سر راهم قرار داده. طوری برنامه ریخته که برادرم بیاد نزدیکم. دوستای خوبی نصیبم کرده و مهندس دو به شک رو فرستاده کارخونه تا هوامو داشته باشه.

چه کار خوبی کردم که بعد از سه روز که برگشتم کارخونه ، کارگرا اومدنو پیشم و میگن این چند روز که نبودی انگار تولید مادر نداشت. 

ماماجون نمیدونی چقدر خوشحالم وقتی میبینم اینجور سفت و محکم منو درآغوشت گرفتی. 

مامای مهربونم ازت ممنونم که هوامو داری و اطرافم رو با آدم های خوب پر کردی و فرشته هاتو فرستادی تا مراقبم باشند.

سپاس 

****

دوستی:

نرگس جانم پیغام پرمحبتت منو یک دنیا شاد کرد. خیلی دلم میخواد بیام و از نزدیک ببینمت و باهات حرف بزنم و دوقلوهای خوشگلت رو ببوسم. 

کمی فرصت میخوام تا خودم رو جمع و جور کنم. شهامت پیدا کنم از دنیای مجازی بیام بیرون و واقعی بشم. خیلی دلم میخواد با تو و چندتا دیگه از بچه ها ، واقعی واقعی و در دنیای واقعی دوست باشم. فکر میکنم خدا اینجا رو دریچه ای قرار داده تا بتونم با آدم های خوبش دوستی کنم. 

از محبتت ممنونم. دعا کن این روزها هرچه سریعتر بگذرند تا من بتونم در آرامش با شما رفاقت کنم. عکس بچه ها رو نگاه میکنم و میبینم که مادری توانا و مهربون کنارشون دارند. زندگی به هرکدوم از ما یه جور سخت گرفته ولی در کنار سختی هاست که قدر راحتی و آسایش رو بیشتر میدونیم.

دوستت دارم دوست خوبم.

نظرات (12)
زمان ثبت : دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت 23:06 [لینک نظر]
نویسنده : مارال
وب/وبلاگ :
رافی جان دوست خوبم مطمئنم تو از پسش برمیای روزهای بسیار عالی ای رو برات می بینم.ما هم دوست داریم ببینیمت.بوسس
پاسخ:
قربونت بشم مارال جون. منم منتظرم تا فقط زندگی به روال عادی برگرده. اونوقت حتما میام دیدنتون.
زمان ثبت : دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت 19:38 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل عزیز
الهی که شاد و سلامت باشی ....
نگران نباش رافائل جان به امید خدا هیچ مشکلی پیش نمیاد و با توان به سمت روزهای عالی پیش میری ....
در پناه خدا باشی خودت و عزیزانت
پاسخ:
سلام دردونه جونم. ممنون از محبتت. انرژی های مثبت شما دوستان منو پرتوان میکنه.
زمان ثبت : دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت 16:37 [لینک نظر]
نویسنده : ایوا
رافائل جان نگرانیهات را بگذار توی دست خدا و خیالت راحت باشد که خودش میداند چه میکند. برای برادرت حتمی کار بهتری هست که منتظرشه. برای خودت هم بهترینها توی راهند. استرس بیشتر ترس است برای چیزهایی که کنترلی روی آنها نداریم. تلاشت را بکن از این استرس دور باشی. خدارا شکر که اطرافیانت هم هواتو دارند؛ تو هم هوای خودت را داشته باش.
من با بدنم حرف میزدم و میزنم و از تک تک سلولهام تشکر میکنم. از پاهام، دستهام و... حتی زمانی که حالشون بد بود ازشون تشکر میکردم که کارهام را انجام می‌دهند و درست کار میکنند.

رافائل جان یکی از چیزهایی که کمک من کرد (چون آدمی بودم که زندگی را خیلی خیلی جدی گرفته بودم) تماشای یک فیلم یا سریال خنده دار و نوشته یا جوک بود که اشکم سرازیر میشد حتی اگر بی محتوا بود. کم کم یاد گرفتم که از زندگی میتوان لذت هم برد چون فراموش کرده بودم.
من پیش پیش خدا را برای بهبودیت شکرگزارم.
پاسخ:
ایوای مهربونم، از لابهلای تک تک کلماتت نور خدا به من میتابه. درست میگی. منم زندگی رو خیلی سخت و جدی گرفتم. منم باید یاد بگیرم از زندگی لذت ببرم. هر روز سعی میکنم و امیدوارم خدا پشت و پناهم باشه.
زمان ثبت : دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت 15:32 [لینک نظر]
نویسنده : پرنسا
وب/وبلاگ :
رافائل جونم از بس مهربونی همه عاشقتن
اینه که محل کارت بهشون رو نمیدی وگرنه میومدن دوتا ماچ آبدارت هم میکردن و حلقه گل گردنت مینداختن.
مگر اینکه این رییست رو نبینم چرا حقوق مادر تولید رو زیاد نمیکنه
رافی بیا شبونه راهش رو ببندیم با بچه های وبلاگی با چوب بیفتیم به جونش
تا بقهمه رییس واقعی کیه
پاسخ:
ای جونم پرنسا جون. یاد فیلم های قدیمی و قلچماق ها افتادم. این مدیرعامل که میگم یه پیرمرد ریزه میزه ی نقلیه. نیازی به قشونکشی نداره.
زمان ثبت : دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت 11:08 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
سلام عشقم

حتما خدا دوستت داره. انشالله که بتونی بر استرسها و ترسها غلبه کنی به یاری خدای مهربون. اینجوری هر روز حالت بهتر میشه.
پاسخ:
سلام عزیزم. الهی آمین. دوستت دارم.
زمان ثبت : دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت 10:34 [لینک نظر]
نویسنده : خورشید
رافائل عزیزم من این نظر را صرفا برای تو با تمام وجودم میزارم صلاح ندونستی تأیید نکن
دیشب وحشتناک دلشکسته بودم ساعت چهار بلند شدم نشستم به حرف زدن با خدا
هر چی خواستم از دلشکستگی خودم حرف بزنم تو اومدی پیش نظرم نمی دونی چقدر ملتمسانه از خدا برات سلامتی خواستم یع موقع به خودم اومدم دیدم صدای اذان میاد ............
پاسخ:
الهی قربونت بشم. منم تمام دیشب یاد تو و نیسا بودم و کلی براتون دعا کردم. حتی به نیسا هم گفتم. دیشب دلامون پیش هم بود. ان شاءالله خدا خودش مارو توی بغلش نگه میداره.
زمان ثبت : دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت 07:33 [لینک نظر]
نویسنده : کتی
وب/وبلاگ :
خدا پشت وپناهت عزیزم. ...ایشالا که قوت توپاهات وآرامش تو دلت باشه. ..
پاسخ:
مرسی کتی جونم. از راه دور میبوسمت.
زمان ثبت : دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت 00:31 [لینک نظر]
نویسنده : غ ز ل
وب/وبلاگ :
عجب خدایى داریم و خیلى وقتا حواسمون نیست
سلامت باشى همیشه دوست عزیزم
پاسخ:
مرسی غزل جونم.
زمان ثبت : یکشنبه 7 آبان 1396 ساعت 23:18 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
دل قوی دار رفیقممممممم...
پاسخ:
حتما! سحر نزدیک است!!!!!
زمان ثبت : یکشنبه 7 آبان 1396 ساعت 22:41 [لینک نظر]
نویسنده : میترا
وب/وبلاگ :
چقدر خوبه عزیزم که نیمه پر لیوان رو میبینی.
امیدوارم هرچه زودتر به ارامش برسی
پاسخ:
ممنون میترا جونم.
زمان ثبت : یکشنبه 7 آبان 1396 ساعت 19:50 [لینک نظر]
نویسنده : ماهرخ
وب/وبلاگ :
سلام رافائل جونم عزیزم این مدت که امدم تهران خیلی دلم برات تنگ شده.امدم بگم حسابی مواظب خودت باش نگرانت شدم.خیلی خسته شدم چون با اتوبوس امدیم چهارده ساعت تو راه بودیم وقتی رسیدیم ساعت پنج صبح بود.به زور خواهرم اسنپ گیر اورد.وقتی رسیدیم خونه از بس حالمون بد بود ومن سرگیجه شدید داشتم از حال رفتیم.همیشه سلامت و سرحال باشی عزیزم.خدایا هزاران بار شکرت بخاطر همچین دوستان و اطرافیان خوبت خدایا سپاس ازت میخام همیشه هوای عزیزترین دوستم رو داشته باش در همه حال کمکش کن انشاالله این روزا تموم میشه برادر هم مشکلشون حل بشه و کار خوب با درامد خوب پیدا کنن.من احساس میکنم به شما نزدیک تر شدم عزیزم از نظر مسافت میگم برات سلامتی کامل و بهترین روزها رو میخام.
پاسخ:
سلام ماهرخ جونم. خسته نباشی عزیزم. حتما خیلی سخت بوده اینهمه تو ماشین نشستن. الان استراحت کن تا حالت بهتر بشه و خستگیت در بشه.
منم توکلم به خداست. وقتی میبینم شما دوستای گلم اینجوری هوامو دارید و برام دعا میکنید، به زندگی امیدوار میشم. تنت سلامت و دلت خوش باشه عزیزم.
زمان ثبت : یکشنبه 7 آبان 1396 ساعت 18:56 [لینک نظر]
نویسنده : رزا
وب/وبلاگ :
رافائل جان خیلی مواظب خودت باش.خیلی زیاد. خودت از همه چیز مهمتری.
دوست ندارم بگم ولی خب به جمع ما کورتونیها خوش اومدی! حواست به تغذیه ات باشه که عوارض کمتر بشه.
پاسخ:
جمع ما کورتونیها خیلی باحال بود. چشم عزیزم. من تصمیم گرفتم این بیماری رو از رو ببرم رزاجون.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :