X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : چهارشنبه 26 مهر 1396 در ساعت 21:33
نویسنده : رافائل
عنوان :

ازگذشته ها: بچگی

بچه که بودم وقتی انجیر خشک میخوردم عادت داشتم همیشه اول انجیر رو بشکافم و بعد بخورم. 

چی؟ 

کرم؟

نه دنبال کرم نمیگشتم. اون گیاهان خشک پیچیده در هم که مثل گندم خشک شده سیخونک های تیز داره رو تا حالا دیدین؟

من دنبال اونا میگشتم. چون فکر میکردم اونا قاصدک هایی هستند که داخل انجیر گیر افتادند و قراره با پیداکردنشون خبر خوبی بشنوم.

امروز یکی از همونا رو  پیدا کردم. خبر خوبی در راه هست.

****

بچه که بودم ، از وقتی خوندن یاد گرفتم هر کتابی که تو خونه مون پیدا میکردم میخوندم. مثل خوره میفتادم به جون کتاب ها.

یادمه سوم ابتدایی بودم که کتاب ربه کا رو خوندم.

خاله ام بهم گفت: دختر من اسامی توی این کتابهای  خارجی رو یادم نمیمونه تو چجوری این کتابو خوندی؟ اصلا چیزی فهمیدی؟ 

من شروع کردم به تعریف کردن. 

با همون جملات شروع کردم.

دیشب دوباره خواب دیدم در ماندرلی هستم.....

خاله دهانش باز مونده بود.

اول راهنمایی که بودم عاشق اوریانا فلاچی شدم. با کتابِ زندگی جنگ و دیگر هیچش تمام جنگ ویتنام رو از حفظ شدم. 

با کتاب مصاحبه با تاریخ سازانش فهمیدم توی دنیا همیشه چندتا آدم کله شق هستند که برای میلیونها نفر تصمیم میگیرند.

من عاشق قدرت، زنانگی و بی باکی اوریانا شدم.

کلاس سوم راهنمایی موسیقی لحظه های تنهایی من خوندن آهنگین غزلیات شمس بود. 

روزهایی که حوصله ی خواهرک چهار پنج ساله سر میرفت کتاب شعر اخوان ثالث رو می آوردم و براش داستان شاتقی و زندان رو بصورت آهنگین میخوندم.

گاهی آی آدم های نیما رو میخوندم و گاهی کوچه ی فریدون مشیری. 

اما فصل سرد فروغ چیز دیگه ای بود.

خیلی از اینها رو نمیفهمیدم. اما میخوندم و تکرار میکردم چون روحم رو آروم میکردند.

یادمه اول راهنمایی بودم که پسرعموم برای مامانم کتاب مردی که میخندد و جنایت و مکافات رو آورد و من شبها یواشکی زیر پتو اینارو خوندم. 

دوم راهنمایی زن دایی از کتابخونه ی سر کوچه شون برام کتاب مرغ خار(پرنده ی خارزار) و بلندی های بادگیر رو گرفت و خوندم. همون سال یا سال بعد تابستونش بود که کتاب بربادرفته ی خاله رو خوندم و بعد هم کتاب اسکارلت که در ادامه ی بربادرفته نوشته شده. توی دبیرستان کتاب های عاشقانه و تاریخی (پسر نیل، دزیره، جودی آبوت و دشمن عزیز، کتاب های ر اعتمادی و نسرین ثامنی)  و ......

سال اول دانشگاه بود که سینوهه رو خوندم.

اما نقطه عطف کتاب ها ، کتاب های پائولو کوئیلو بود. 

اونقدر کتاب هاش برای من روح نوازه که نگو....

خلاصه خواستم بگم که یه زمانی به قول بچه ها کرم کتاب بودم.

****

بچه که بودم بزرگترین آرزوم داشتن چوب اسکی و اسکی یاد گرفتن و داشتن پیانو و پیانو نواختن بود. 

مامانم میگفت این آرزوهای اشرافی از کجا اومده تو کله ات. الان میدونم که همش تقصیر اون کتابا بود.

من عاشق پالتو و چکمه های بلند چرمی و خز و کلاه هستم.

الان هم اونقدر که پالتو و چکمه دارم، مانتو و کفش تابستونی ندارم. تازه شانس آوردیم از اون کلاه های روسی اینجا مد نیست وگرنه حتما اگر زنی رو میدیدین که پالتوی خزدار با چکمه ی بلند چرم پوشیده و کلاه خز رو سرشه مطمئن میشدین که منم.

بابام یه دونه کلاه روسی پوست سمور داشت که بخشیدش به پسر عموم و من چقدر حرص خوردم. الانم که یادم اومد دارم دندونامو از حرص روی هم فشار میدم.

****

بچه که بودم یه عروسک خرس نارنجی داشتم که عاشقش بودم. دست و پای شلی داشت که وقتی بغلش میکردم آویزون میشد. زمان جنگ بود. مامان انداخته بودش لباسشویی. وقتی آوردش بیرون یه کوچولو از درز پهلوش باز شده بود. نشسته بودم به غصه خوردن که خرسم رو خراب کردی! مامان گفت: ببین عزیزم خرست رفته بود جبهه و ترکش خورده. الان هم چیزیش نشده میبریمش بیمارستان و بخیه اش میزنیم. 

بعد هم با نخ و سوزن درزش رو دوخت.

تا روزی که بیاییم شمال داشتمش. موقع اسباب کشی مجبورم کرد که ببخشمش به دختر کوچولوی همسایه.

اما من ته قلبم راضی نبودم. هنوز هم نیستم.

****

پ.ن: از عزیزایی که به  این بنده حقیر منت میگذارند و بهم اعتماد میکنند و شماره تلفنشون رو برام مینویسند واقعا سپاسگزارم. من توان پاسخگویی به این حجم از محبتتون رو ندارم. اینکه آدم بتونه به کسی که ندیده اعتماد کنه، نشون دهنده دل بزرگ و قلب پاکتونه.

اول از همه دوستای همدانی گلم شیرین و میترا که زمانی که راهی همدان بودیم برام شماره گذاشتند. بعد لیلی عزیزم و حالا نرگس جون که منو شرمنده ی خودش کرد.

مامان میگفت من که توان ندارم همراهت بیام بیمارستان. خواهرک رو میفرستم که تنها نباشی. اگه خاله شری نبود میخواستی چه کار کنی و کجا بری؟ 

به مادر گفتم : خبر نداری که گوشه گوشه ی این شهر بزرگ خونه های کوچیکی هست که صاحبانشون دلهایی به وسعت دریا دارند. مهمون نواز و مهربون. اونقدر دوستای خوب دارم که اصلا احساس تنهایی نمیکنم.



نظرات (10)
زمان ثبت : شنبه 29 مهر 1396 ساعت 14:50 [لینک نظر]
نویسنده : فرانک
همکلاسی تو الویته
اما فکر نکنم از پسم بر بیاد
پاسخ:
کی میتونه از پس تو بر بیاد مهربون؟
زمان ثبت : شنبه 29 مهر 1396 ساعت 07:58 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
بهت افتخار می کنم عزیزم.

از بچگی خاص بودی .

پاینده باشی
پاسخ:
مرسی عزیزم. شما ما رو خاص میبینی وگرنه من یه موجود کاملا معمولیم.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 27 مهر 1396 ساعت 17:52 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل جان
چه خوب که اهل مطالعه بودین ، من وقتی ابتدایی و راهنمایی بودم کانون پرورشی فکری کودکان میرفتم ....یادمه کتاب کوه های سفید اولین کتاب جدی بود که خوندم .....من هم کتاب های فالاچی رو دوست دارم و با کتاب کودکی که هرگز زاده نشد عشق کردم و کتاب های کوئیلو که عالی هستند من کتاب زائرش رو دوست داشتم ....کتاب ها واقعا یه دنیای جدید هستند فقط با خوندن شون میشه در دنیای دیگری هم زیست ....

انجیر هم نوش جانت و امیدوارم قاصدک ها برات خبرهای خوب بیاورند ....
پاسخ:
سلام دردانه جونم. منم کتاب نامه به کودکی که زاده نشد رو دارم. و دوستش دارم. باهات موافقم. کتابها مارو با خودشون میبرند به دنیاهای جدید.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 27 مهر 1396 ساعت 16:32 [لینک نظر]
نویسنده : فرانک
میدونی چرا همه بهت انقدر محبت دارن؟؟؟؟
چونکه خیلی خانم و گلی.....
سوسن و سنبلم هستی.....
منم خیلی دوستت دارم.....
ببین من اگه شماره بهت بدم بیچاره میشی!!!!
سه چهار ساعت باید باهات بحرفم هر روز....
پاسخ:
خانمی از خودته مهربونم. تو هم خیلی برام عزیزی.
فکر میکنی همکلاسی سه چهار ساعت بهت مهلت میده؟
زمان ثبت : پنج‌شنبه 27 مهر 1396 ساعت 16:25 [لینک نظر]
نویسنده : کتی
وب/وبلاگ :
رافائل جونم. ..چقدر هم سلیقه بودیم درایام شباب ...خدا راشکر که خاله مهربان تهران سکونت داره. ...امیدوارم مثل خونه خودت راحت باشی وخیرپیش روت باشه ....آنقدر خوش قلبی دوستان خوبی هم داری عزیزم. ...رافائل جان من تا وسط هفته تهرانم. ..غرب تهران. ..صادقیه .آخر هفته چهارشنبه میرم شمال، مامانم دیابت داره. متاسفانه انگشت پاش سیاه شده تحت نظر دکتر، یک سر می رم دیدنش. ..ولیلی جمعه برمیگردم. .دوست خوشفکر هم سن وهم ولایتیم. ..همیشه شاد باش
پاسخ:
مرسی کتی جونم. ان شاءالله مامان زود خوب میشه. نگران نباش. در پناه خدا باشی.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 27 مهر 1396 ساعت 16:18 [لینک نظر]
نویسنده : ماهرخ
وب/وبلاگ :
سلام رافائل جونم.عزیزم چقد خودمونی و دوست داشتنی نوشتی عزیز دلم.من هر کاری از دستم بیاد دریغ نمیکنم فقط میتونم بهت بگم دمت حسابی گرم قربونت.زمان من اصلا کسی به فکر کتاب خوندن نبود افرین دختر خوب.اون زمان اگه مثلا عروسک داشتیم دیگه خیلی با کلاس بودیم.یادم از این عروسکای پلاستیکی داشتم با هیچ چیزی عوضش نمی کردم.تو خوانواده پر جمعیت من واقعا با خواهرام سرش دعوا میشد.
بعد تو مدرسمون نمایشگاه کتاب قصه میزاشتن خیلی خوب بود واسه اون موقع کتابارو امانت میگرفتیم بعد خوندن تحویل میدادیم اگه وضع مالی خوبی داشتیم میخریدم.یادم اولین بار ابتدایی بودم دایی عزیزم برام کتاب قصه خرید.یاد اون روز افتادم خوشحال شدم.خیلی ممنون از نوشته زیبایت.یه دنیا تشکر ومهربانی تقدیمت.
پاسخ:
عزیز دلم خوب شما وسط جنگ بودید. مردم اونقدر هر کدومشون تو دلشون داستان نگفته داشتند که دیگه فرصت به کتاب نمیرسید.‌ آفرین به دایی خوش فکرت. الان هم نیازی نیست همه ی کتابها رو بخری. میتونی دانلود کنی. هرچند کتاب خوندن از روی ورق های کاغذی یه لطف دیگه ای داره.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 27 مهر 1396 ساعت 15:36 [لینک نظر]
نویسنده : پرنسا
وب/وبلاگ :
اوه
ماشاالله یه عالمه اسم کتاب گفتی.من جمع کنم برم
دیشب رافی یکنفر از من میپرسید کتاب خوندن چه فایده ای داره منظورش همین رمان داستانهای های ادبی بود من نمیدونستم چی بهش بگم فقط گفتم اگه به حرف تو باشه و بی فایده باشه پس همه نویسنده ها باید بیکار بشینن و هیچ کس کتاب نخونه .تو بودی چی میگفتی؟
پاسخ:
من بودم میگفتم بین هر کلمه یه عالمه دانش نهفته شده. اصول زندگی و اخلاق. تجربه هایی که نیازی نیست خودت سرت به سنگ بخوره تا به دستشون بیاری. یه مثال برات میزنم. الان همه میدونند گیاه بامبو چیه. ولی بیست و پنج سال قبل اینجوری نبود‌.من دبیرستانی بودم. زن داییم تازه بامبو خریده بود و گذاشته بود کنار سالن. وقتی رفتیم خونه شون مثل یه چیز فوق العاده نشونش داد و گفت کی میدونه این چیه؟ من گفتم بامبو. چشاش شد چهارتا. گفت کجا دیده بودی. گفتم ندیده بودم. توی یه کتاب توصیفش رو خونده بودم. حدس زدم این باید بامبو باشه.
اگر کتابها رو با دقت بخونی ، با تو حرف میزنند‌
زمان ثبت : پنج‌شنبه 27 مهر 1396 ساعت 11:14 [لینک نظر]
نویسنده : مریم بانو
وب/وبلاگ :
چه جالب! منم تو بچگی عاشق خوندن بودم.از روزنامه های دور سبزی مبخوندم تاااااا کیهان بچه ها و سروش کودکان.فقط حیف که مثه شما نشد کتابای معروفو بخونم.الانم هنوز عاشق خوندنم اما امان از فضای مجازی!
پاسخ:
یادش بخیر کیهان بچه ها. سه شنبه ها میومد؟
زمان ثبت : پنج‌شنبه 27 مهر 1396 ساعت 09:58 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
چه کودکی پر از کتابی.... منم از دوره راهنمایی هرررررر کتابی ک مامان از کتابخونه میاوردن میخوندم اما اسمهاش خیلی کم یادمه اما متن ها چرا....
خداروشکر بخاطر لطف دوستان:)
زنده و تندرست باشید
پاسخ:
مرسی مرضیه جونم.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 27 مهر 1396 ساعت 01:56 [لینک نظر]
نویسنده : جوراب
وب/وبلاگ :
بدون تعارف من هم تهران هستم از اول آبان تا نهم هستم و بعد میرم شهر محل طرحم ,هرکاری داشتی در خدمتم
پاسخ:
من شرمنده ی محبت هاتونم. واقعا نمیدونم چجوری تشکر کنم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :