X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 25 مهر 1396 در ساعت 16:40
نویسنده : رافائل
عنوان :

سلام بهترینها

سلام ای بهترینهای من! سلام ای فرشته های زمینی!

اول از همه بگم که خیلی دوستتون دارم! از همه ی شما برای مهربونی و همدلیتون ممنونم.

دوستای همیشگی،هستی طفلکم با اونهمه نگرانی، لیلی که با تلفنش تو راه برگشت هم منو گریوند و هم کلی خندوند. خورشید عزیزم. مارال جانم، ایوای مهربونم. شیرین و فرانک و پرنسا و مرضیه و نیسا جانم. ماهرخ و کتی و سمیرا و میترا و دردونه عزیزم. غزلم که مامان شده! نرگس جانم و نرگس خانم عزیزی که تازه خواننده ی من شده و با پیغام خصوصیش یک دنیا شادم کرد. رزای عزیز. جوراب عزیز. شن های ساحل عزیز. زن های زمستان عزیز، امیر آقا و دکتر ربولی عزیز و همه ی دوستای خاموشم، از همه ی شما برای بودن و همراهیتون ممنونم. نمیدونم چطور از شما تشکر کنم. (اگر اسم کسی از قلم افتاد بذاره پای حواس پرتی من)

بچه ها من خوبم. امروز به هستی میگفتم: فکر کنم تمام بغض و گریه ام از ترس مرخصی گرفتن و مرخصی ندادن بود. وقتی راحت با یک هفته مرخصی من موافقت شد ناگهان آروم گرفتم. چنین موجود خنده داری هستم. جانم فدای کارم

دوم بریم سراغ ماجراها!

روز یکشنبه قرار بود همکلاسی بیاد راه آهن دنبالم. من اما زودتر رسیدم. خبر داد که توی اتوبوس بی آر تیه و کمی طول میکشه تا برسه. پرسید میتونم سوار اتوبوس بشم و توی  ایستگاه منیریه پیاده بشم؟ گفتم البته. چندبار این مسیر رو باهاش رفته بودم.

خوب راستش رو بخواین من از بچگی هیچوقت تو تهران تاکسی و اتوبوس سوار نشده بودم مگر همراه یه آدمی که تهران رو خوب بشناسه. چون بچه که بودیم بابا ماشین داشت و همه جا با ماشین میرفتیم. سالهای بعد که رفتیم شمال هم همیشه بابا مارو میاورد تهران. وقتی خودم بزرگ شدم و برای کار و مسائل دیگه تنهایی رفتم تهران، هر بار یا خاله شری همراهم بود یا یکی از دوستای دانشگاهم و یا خودم با آژانس این طرف و اون طرف میرفتم. از وقتی هم همکلاسی اومد تو زندگیم که دیگه اون فرمون به دست و همراه همیشگیم بود. خلاصه که بنده سوار اتوبوس شدم و رفتم چسبیدم به راننده که ببینم کی و کجا میرسم به منیریه.

بالاخره با افتخار پیاده شدم و به همکلاسی گفتم: دیدی بزرگ شدم و گم نشدم. همکلاسی هم گفت: آفرین. دفعه ی بعد تا میدون ونک خودت میای

از منیریه با مترو رفتیم تجریش. اونجا منو برد یه جا و بهم صبحونه داد. بعد رفتیم پالادیوم. آقا این پالادیوم پالادیوم که میگن، همین بود؟ هستی یه همکاری داره، چنان از پالادیوم تعریف میکرد که نگو. ما هم گفتیم شاید چیز خاصیه.همکلاسی طفلک هم قول داده بود منو ببره اونجا. یعنی چنان پشیمون شدم از رفتن به پالادیوم و بی خودی وقتم رو اونجا هدر دادن. اونایی که نمیدونند بدونند و آگاه باشند که پالادیوم یه پاساژ بزرگه با یکسری مغازه های برندفروشی که مغازه معمولیاش هم به عنوان مثال برای یه شال نخی بیست هزارتومنی معمولی، اتیکت  قیمت زده بودند پنجاه هزار تومن.

خلاصه حیف از اون زمانی که اونجا هدر شد. به جاش میتونستم برم بازار تجریش. حیف حیف.

از اونجا بدو بدو رفتیم  دکتر و دکتر حرف زد و من گوله اشک شدم از فکر التماسی که باید برای مرخصی گرفتن به این و اون بکنم. ( که البته اصلا این اتفاق نیفتاد).

بعدش هم رفتیم آزمایشگاه و بعد هم نوبت ام آر آی و بعد رفتیم که ناهار بخوریم.

همکلاسی دنبال رستوران میگشت ولی اون ساعت هرجا رفتیم غذاشون تموم شده بود.  در نتیجه رفتیم یه ساندویچی.

بعد هم ترمینال و خداحافظی.

این دو روز خیلی سرم شلوغ بود. چون قراره هفته ی دیگه نباشم و باید کارها رو سر و سامون بدم. از اون طرف هم دائم گوشیم زنگ میخوره و خانواده و دوستان ابراز محبت میکنند. دیروز از بس خسته بودم ساعت نه شب بیهوش شدم. 

امروز هم از صبح شروع کردم به نوشتن  این یادداشت که تا الان طول کشیده.

خواستم بگم الان خیلی خوبم. نگران نباشید این طور که فهمیدم بسته به جایی که پلاک ها ایجاد میشن ممکنه رفتارهای فرد هم متغیر باشه و تحت کنترل خودش نباشه . گریه کردن های منم به همین دلیله.

طفلک خواهرک خیلی نگرانه و الان دنبال نشانه های این بیماری در خودشه. اطرافیان هر کسی فهمیده همش دنبال اینه ببینه خودش علائم مشابهی نداشته باشه.

همه رو ترسوندم ولی خودم الان آروم هستم. عجب بچه ی بدی هستما.

****

خدایا سپاس از اینکه منو در دایره ی چنین آدم های مهربونی قرار دادی.

پ.ن.لیلی جونم خیلی باحالی!


نظرات (14)
زمان ثبت : چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 21:32 [لینک نظر]
نویسنده : بهین
وب/وبلاگ :
خداروشکر که خوب هستی ازانجایی که دختر موفق وتلاشگری هستی این بیماری خفته را ازبین میبری رافایل جان توکه تا پالادیوم اومدی خونه ما همون حوالیه میامدی خستگی در میکردی من اغلب پیاده میرم پالادیوم
پاسخ:
بهین جونم خوب آدرس نداده بودی که خواهر! این دفعه خواستم بیام حتما بهت خبر میدم بیای همدیگه رو ببینیم. توی پالادیوم فقط از قسمت اسباب بازیش خوشم اومد و نونوایی طبقه ی پایینش. به همکلاسی گفتم باید یه بار کپلچه رو بیاریم اینجا.
زمان ثبت : چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 19:55 [لینک نظر]
نویسنده : شیرین
وب/وبلاگ :
آخیییییش
الهی شکر که حالت خوبه عزیز دلم
الهی شکر که همکلاسی پیشته
به به بازار تجریش فک نکنم کسی باشه که دوسش نداشته باشه
پاسخ:
بازار تجریش یه تیکه از بهشته. میوه فروشیهاش. ادویه فروشی هاش. لباس فروشی هاش. از همه مهمتر امامزاده صالح و نمکاش.
زمان ثبت : چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 16:14 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل جان
یه عالم انرژی و امید برات آرزو می کنم
الهی همیشه پر از شوق زندگی باشی و خدا همیشه و در همه حال دستت رو در دست مهربانش بگیره
برای خودت و عزیزانت آرزوی سلامتی دارم
پاسخ:
سلام دختر خوشقلبم. سلام مهربونم. ممنونم از دعای قشنگت.
زمان ثبت : چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 15:59 [لینک نظر]
نویسنده : فرانک
پس چی که بهت ایمان دارم!!!
ببینم یه ذره ناراحتی و غصه میخوری میام پوستت رو غلفتی میکنم !!!!
حولست باشه !!!
فرانک در کمینه!!!
پاسخ:
فرانک حسابی منو ترسوندیا! چی میکشند این فامیل شوهر از دست تو هرچند میدونم تو خیلی خانمی.
زمان ثبت : چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 15:47 [لینک نظر]
نویسنده : زیرزمینی
با تمام قدرت ادامه بده رافی جان...تو تازه اول راهی...والبته یکم به فکر خودت باش اول
پاسخ:
باشه زیرزمینی جونم.
زمان ثبت : چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 12:39 [لینک نظر]
نویسنده : nisa
وب/وبلاگ : http://nisa.blogsky.com
فدای تو بشم که نوشته هات در هر شرایطی باشم بهم انرژی میده. آرزو می کنم که همیشه خوب باشی خوب خوب خوب.
پاسخ:
قربونت بشم مهربونم. ان شاءالله که خوب باشی و مشکلات رفع بشن.
زمان ثبت : چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 12:35 [لینک نظر]
نویسنده : خورشید
سلام عزیزم
خوبی
خدا را شکر کن که من از تو شماره ندارم وگرنه دیوونه ت میکردم از بس زنگ میزدم
الان بیرون میرم خونه هستم هر کاری میکنم همش میگم ببینی رافائل چکار کرد
پاسخ:
عزیز دلی! قربون تو عزیزم.
زمان ثبت : چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 11:25 [لینک نظر]
نویسنده : آبگینه
باز مدرسه ام دیر شد. ببخشید دیر رسیدم؛ خداروشکر حاله روحیت بهتره
ما هم دعا میکنیم زوده زود خوبه خوب شی
پاسخ:
از مامانی نی نی دار نباید توقع داشت. گل پسرمون چطوره؟
زمان ثبت : چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 10:37 [لینک نظر]
نویسنده : ماهرخ
وب/وبلاگ :
سلام رافائل خوبم.خدای مهربون شکرت خدایا هزاران بار تورا سپاس.خیالم راحت شد وقتی اینجا رو خوندم فدات.نمیدونم چطور بگم اینکه گفتی نگران نباشیم ولی میشه دوست به این خوبی نگرانش نبود.خدا همیشه پشت و پناهت رافائل عزیز.برات از صمیم قلبم دعا میکنم در کنار همکلاسی روزهای خوبی پیش رو دارین.انشاالله.بلا به دور.
پاسخ:
سلام ماهرخم. مهربونم واقعا شرمنده ی محبتاتونم.
زمان ثبت : چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 08:00 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
سلام صبحت بخیر عزیزم

واقعا وجدان کاری مارو خفه کرده . به جای اینکه فکر بیماری باشیم فکر مرخصی هستیم. اونوقت این همکار من برای مانیکور و پدیکور و رنگ مو هم مرخصی میگیره با خیال راحت میره. تازه اگه هم رییس تو زمان مرخصیش بهش زنگ بزنه خیلی هم شاکی میشه.

دلبندم بگرد ببین این بیماری ما اسمش چیه؟ هراس از مرخصی لابد یه اسم علمی براش پیدا کردن تا حالا. مگه اینکه بیماریمون نادر باشه و فقط تو ما دوتا دیده شده باشه.

راستی خداروشکر میکنم که اینجا تونستی یه عالمه دوست خوب پیدا کنی. خداروشکر که هنوز انسانهای خوب دور و برمون هستن.
پاسخ:
سلام عشقم. اسم بیماری ما فوبیای مدیر عوضیه. من و تو اولین بار جایی کار کردیم که از حق و حقوق عادی یه انسان هم برخوردار نبودیم. این ترس از توهین و بی احترامی در ضمیر ناخودآگاه ما نشسته و ولمون نمیکنه. باید با یه مشاور خوب صحبت کنیم.
زمان ثبت : چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت 07:37 [لینک نظر]
نویسنده : امیر
سلام
امیدوارم که مثل همیشه خوب باشید و در بهترین حالت روحی و جسمی
همون طور که خودتون هم قبلا گفتین میدونستین که این بیماری اومده و البته فکر کنم به صورت خاموش و با روحیه ای که از شما سراغ دارم حتما بر اون غلبه خواهید کرد چرا که من فردی رو میشناسم که در آغاز بیماری شروع به کنترل کرد و تونست کوهنوردی هم بکنه.این رو برای اطلاع میگم و الا میدونم شما نیازی به دلداری ندارید ولی با آدمای اطرافتون و دوستان خوبی که انرژی مثبت به شما منتقل میکنن و البته درمان های جدیدی که اومده حتما این دوره رو هم به سلامتی سپری خواهید کرد.
از خداوند برای شما و تمام انسان ها سلامتی و سربلندی از درگاه الله متعال خواستارم.
پاسخ:
سلام امیرآقا. ممنون از این همه بذل محبت! شما و باقی دوستان خوب اینجا از افتخارات من و مایه ی دلگرمی منند‌
زمان ثبت : سه‌شنبه 25 مهر 1396 ساعت 23:54 [لینک نظر]
نویسنده : پرنسا
وب/وبلاگ :
عزیزمی
خو حالا از پالادیوم واسه من چی خریدی؟
پاسخ:
زمان ثبت : سه‌شنبه 25 مهر 1396 ساعت 23:10 [لینک نظر]
نویسنده : مریم بانو
وب/وبلاگ :
سلام رافائل جون.من طبق معمول دیر رسیدم ولی خداروشکر که به خبرای خوبش رسیدم.امیدوارم خدا همکلاسی و خانواده و تمام عزیزانتو برات حفظ کنه.همیشه شاد باشی و از اتفاقای خوب خوب برامون بنویسی
پاسخ:
سلام مریم بانو جون. مرسی از محبتت عزیزم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 25 مهر 1396 ساعت 21:55 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
رافی جانم...
اولین بارِ تو زندگیم وقتی داشتم گریه میکردم به کسی زنگ زدم...یعنی بروبکس که منُ میشناسند، میدونند حالم که خوب نباشه، جواب نمیدم چه برسه به گریه...فقط یه لحظه فکر کردم الان باید کنارت باشم حتی با حالِ زار...من و تو قرار گذاشتیم یه وقتی که حالمون خوبه با هم حرف بزنیم و فکر میکنم اونشب ما از حال بد به حال خوب رسیدیم...هق هق های گریه به خنده تبدیل شد...یاس به امید و نارضایتی به رضا...فقط تو و همه آرزوهایی که برات دارم رو به خدا میسپارم...
پاسخ:
لیلی جونم نمیدونی اون شب با حرفات با من چه کار کردی! انگار خدا تو رو فرستاده بود که بگه منو یادت نره!
با حرف زدن با تو از حال خیلی خراب به یه حال خیلی خوب رسیدم. ممنونم که هستی فرشته کوچولو. میدونم خدا همینجوری مراقب تو هم هست. هرشب برا تو و خونواده دعا میکنم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :