X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 18 مهر 1396 در ساعت 17:15
نویسنده : رافائل
عنوان :

جنگ

بدترین چیز در این دنیا جنگه.

لعنت به جنگ. لعنت به اونایی که برای جاه طلبی و قدرت افروزی و لجبازی های خودشون مردم رو درگیر جنگ میکنند. 

لعنت به اونایی که نشستند یه ور دنیا و با تکون دادن چهارتا مهره تو چهل جای جهان، با استفاده از افکار پوچ و غرور کاذب و وعده وعیدهایی که به خورد یه عده میدن، چهل میلیون آدم بی گناه رو به کام مرگ فرو میبرند. فقط و فقط برای اثبات قدرت خودشون و برای اینکه به دیگران بفهمونند که حرف حرف اونا و منطق منطق اوناست.

لعنت به اونهایی که برای رسیدن به اون وعده ها مردم بیچاره ی سرزمینشون رو جلوی گلوله ها ردیف میکنند.

لعنت به جاه طلبی ما آدم ها!

لعنت به حرص و آز و زیاده خواهی های ما!

لعنت به تعصبات بیجا!

لعنت به منطقی که هیچ شعوری پشتش نیست.

لعنت به طالبان. لعنت به داعش.

****

بچگی من با جنگ گذشت. بچگی من بوی دود می داد و خون.

بچگی من پر بود از اتوبوس های خاکی رنگی که سربازان جوون رو میبردند به شهرهای مرزی و مادرانی که با چشم گریون فرزندانشون رو بدرقه میکردند.

بچگی من بوی گُل نمیداد. بوی گِل میداد. گلی که می مالیدند به ماشین ها و لباس ها. بوی خاک میداد.  بوی اسپندی رو میداد که مادرها پشت سر پسرهاشون دود میدادند. بوی اشک میداد. اشک زنای بیوه و بچه های یتیم و مادرای داغدار و پدرهایی که کمرشون زیر بار غصه خم شده بود.

وقتی توی شهر میگشتیم، بیشتر از مغازه های رنگ و وارنگ ، این حجله های رنگارنگ بودند که سر هر کوچه ای به چشم میخوردند. با چراغ های رنگی و گل های گلایول و عکس یه جوون روی حجله.

بچگی من پر بود از صف جمع کردن دارو برای بیمارستان ها.

آش های پنج تومانی که در مدرسه میخریدیم تا پولش رو برای خرید ملزومات مورد نیاز جبهه ها استفاده کنند.

قلک های پلاستیکی که مدرسه بهمون میداد تا پول توجیبی هامون رو برای کمک به جبهه ها داخلش بریزیم.

بچگی من پرِ از شیشه های چسب خورده برای جلوگیری کردن از شکستن شیشه در اثر موج انفجار.

بچگی من پرِ از صدای آژیر قرمز و سبز، خمپاره، موشک، بمب، هواپیما، شهید، شهید، شهید!

بچگی من پرِ از ترس و ناامنی و گریه و بوی مرگ!

خدا لعنت کنه اونایی رو که نگذاشتند نسل من بچگی کنه!

خدا لعنت کنه اونایی رو که نمیگذارند بچه ها بچگی کنند و در آرامش بزرگ بشن.

آخه جاه طلبی تا چه حد؟

جنگ افروزی تا چه حد؟

سبک مغزی تا چه حد؟

خدایا سرزمین منو از جنگ و انسان های جنگ طلب مصون نگه دار.




نظرات (16)
زمان ثبت : جمعه 21 مهر 1396 ساعت 07:45 [لینک نظر]
نویسنده : ماهرخ
وب/وبلاگ :
صبحتون به خیر وسلامتی.رافائل خوبم امیدوارم هر چه زودتر سرما خوردگیت خوب بشه و سلامتی همراه همیشگی شما باشه.
اره واقعا تو مناطق مرزی مثل شهرستان ما وسایر استانها ی مرزی اوضاع خیلی وحشتناک بود.هلال احمر اون زمان بین اوارهگان مواد غدایی ونون واب پخش میکرد.خاستم از صمیم قلبم بگم خدایا هیچوقت جنگ برنگرده.خدایا سایه شوم جنگ رو از سر سرزمینم دور کن.خدایا بهمون رحم کن.نزار هیچوقت اون سالها دوباره بیان.یادم من بقیه کلاسام رو تو کوه زیر چادر رفتم.همه بچه ها با پسر بچه ها و دخترا یه جا درس میخوندیم تو دشت و کوههای اطراف هر کسی بایدخودش معلم خودش بود وخودش تلاش میکرد اوضاع درهم و برهمی بود.من اون زمان ابتدایی بودم رافائل مهربونم کلاس سوم.اوضاع وحشتناکی بود اینجا نمیشه وجاش هم نیست از ویرانی ها بگم از گریه ها از مویه مادران از دست دادن همه اعضای یک خانواده.امیدوارم این کامنت من نارحتتون نکرده باشه.اخه بعضی وقتا تو ذهن نا خوداگاه یاد زمون جنگ وبد بختیاش میفتم.بازم ممنون رافائل جون.
پاسخ:
اینا حقایق جنگه. ای کاش اونایی که فراموش کردند جنگ چه مصائبی داشت یادشون بیفته و از این لجبازی ها دست بکشند. ای کاش اونایی که برای ما شاخ و شونه میکشند یک بار در شرایط ما قرار بگیرند تا دیگه برای منفعتطلبی مردم بی گناه رو به کام مرگ نکشند.
ان شاءالله که دیگه هیچوقت تکرار نشه.
جمعه ی خوبی داشته باشی عزیزم.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 20 مهر 1396 ساعت 21:51 [لینک نظر]
نویسنده : ماهرخ
وب/وبلاگ :
سلام و شب بخیر رافائل عزیزم.واقعا با این پست شما رفتم به دوران جنگ.شهر من موقع جنگ موردتهاجم قرار گرفت وبمباران شد چه روزای سختی برای من وبقیه همسن وسالان من بود برای همه.صدای هواپیمای جنگنده که به گوش میرسید صدای انفجار خیلی ترسناک بود برام.همه ما اواره کوه و اطراف شدیم خونه هامون خالی کردیم.از ترس حمله هوایی دشمن.دقیقا نزدیک عید بود.افسوس بهار اون سال با سالای دیگه کلی فرق داشت بوی شهادت بوی از دست دادن عزیز بوی مرگ میداد.اون سالها جنگ خیلی برای ما گرون تموم شد هیچ چیزی جای اون و پر نمیکنه.بازم ببخشید حرفام طولانی شد.ممنونم بابت پست واقعیتون خاطرا ت اون سالها برام زنده شدن.
پاسخ:
سلام عزیزم. شما و تمام کسانی که در مناطق مرزی زندگی میکردین که اوضاعتون وحشتناک بود.باز ماها بچه بودیم و فشارهارو اونجور که پدر و مادرها حس میکردند، حس نمیکردیم. خدا به همه ی بازماندگان جنگ صبر بده و جنگ رو از همه ما دور نگه داره.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 20 مهر 1396 ساعت 17:59 [لینک نظر]
نویسنده : پرنسا
وب/وبلاگ :
همین که میگی جنگ نکنید بقیه هم تایید کردن دیگه
پاسخ:
تائید ما چه فایده ای داره؟ اونایی باید به این موضوع فکر کنند و اون رو تائید کنند که متاسفانه نمیکنند.
زمان ثبت : پنج‌شنبه 20 مهر 1396 ساعت 16:24 [لینک نظر]
نویسنده : پرنسا
وب/وبلاگ :
تق تق
حکم حکومتی منظوره با اکثریت آرا تصویب شد
خو بعدش چی
پاسخ:
کدوم حکم حکومتی؟ من الان اصلا تو باغ نیستم!
زمان ثبت : چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت 21:36 [لینک نظر]
نویسنده : امیر
سلام
این شعر از ملک الشعرای بهار هست
پاسخ:
سلام. ممنون از اطلاعرسانیتون.
زمان ثبت : چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت 15:52 [لینک نظر]
نویسنده : مهسا
وب/وبلاگ :
جنگ جنگ تا پیروزی
جنگ جنگ تا پیروزی
کودکیم با این نوا گذشت بدون آنکه بدانم یعنی چه
از یک بچه ی هفت هشت ساله مگر چه می توان انتظار داشت
لباس سبز نظامی را دوست داشتم
شاید چون خیلی با لباسهای معمولی فرق داشت
یک رنگ خاص با یک مدل پوشیدن خاص
انگار پوشیدنش تخصصی می خواست که هر کسی نداشت
و پوتینهایش
پوتینهای بندی و بلند
مشکی و ساده
خاکی و گلی

بعدها در نمایشگاه ها همین پوتینها
تبدیل شدند به گلدان
تبدیل شدند به نماد جنگ
اما برای من
نماد جنگ در یک جفت کش گرد کوچک خلاصه می شود
یک جفت کش که ماهرانه به زیر پاچه های شلوار می افتاد
تا شلوار گرد و مرتب
بالای پوتین ها بایستد.

این رو مدتها قبل نوشته بودم رافائل جان. با این پست زیبات، یادش افتادم
پاسخ:
عالی بود مهسا جون. کاملا حسش کردم.
زمان ثبت : چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت 15:48 [لینک نظر]
نویسنده : ایوا
وب/وبلاگ :
هنوز پس از این همه سال یک فیلم از جنگ میبینم اشکم روان میشود. حیف از آن نسلی که بردند و جلوی گلوله دوست و برادرشان قرار دادند.
دلم برای مردمم و سرزمینم میسوزد.
الهی هیچگاه جنگی نباشد در هیچ کجای دنیا؛ اینها که شعار میدهند خدای نکرده جنگ بشود سوراخ موش میخرند و میروند توش. خدا ما را نجات بدهد از شر جاه‌طلبان جاهل بی وطن.
پاسخ:
الهی آمین. اینا که میگی همونایی هستند که الان بچه هاشون هیچکدوم ایران نیستند و خودشون هم که معلومه!!
خداروشکر کن که نیستی و از نزدیک نمیبینی.
زمان ثبت : چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت 10:28 [لینک نظر]
نویسنده : بهار شیراز
وب/وبلاگ :
یادم نمیره ...من نماینده مدرسه بودم، قلک ها رو برده بودیم شهر برای شرکت در راهپیمایی.صدای مدیر هنوز تو گوشمه میگفت بهار محکم بگو مرگ بر آمریکا
منم عمدا آروم میگفتم
یه چادر درازی هم کرده بودن سرم، نمی دونستم چادر رو بگیرم یا قلک(ابتدایی بودم خب)
پاسخ:
الهی ! عمه بهارم چادر به سر و قلک به دست. اون موقع باید با گیسوی افشون تو باغ های بهار نارنج میچرخی!
زمان ثبت : چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت 08:47 [لینک نظر]
نویسنده : قندک
باسلام و درود ماهم دوباره صاحب وبلاگ شدیم. قدمتون روی چشم
پاسخ:
به به. چقدر هم خوب. چه عالی!
زمان ثبت : چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت 08:01 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
دلم گرفت سر صبحی. اینا چی بود دلبندم؟

انشالله هیچوقت هیچ جای دنیا جنگ نباشه.
پاسخ:
شرمنده ام اما بوی خون میاد!!!!!!
زمان ثبت : چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت 07:44 [لینک نظر]
نویسنده : امیر
فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد
گسسته و شکسته پر و پای او
ز من بریده یار آشنای من
کز او بریده باد آشنای او
چه باشد از بلای جنگ صعبتر؟
که کس امان نیابد از بلای او
شراب او ز خون مرد رنجبر
وز استخوان کارگر، غذای او
همی زند صلای مرگ و نیست کس
که جان برد ز صدمت صلای او
همی دهد ندای خوف و می‌رسد
به هر دلی مهابت ندای او
همی تند چو دیوپای در جهان
به هر طرف کشیده تارهای او
چو خیل مور گرد پارهٔ شکر
فتد به جان آدمی عنای او
به هر زمین که باد جنگ بروزد
به حلقها گره شود هوای او
به رزمگه خدای جنگ بگذرد
چو چشم شیر لعلگون قبای او
به هر زمین که بگذرد، بگسترد
نهیب مرگ و درد ویل و وای او
جهانخواران گنجبر به جنگ بر
مسلط‌اند و رنج و ابتلای او
ز غول جنگ و جنگبارگی بتر
سرشت جنگباره و بقای او
به خاک مشرق از چه رو زنند ره
جهانخواران غرب و اولیای او؟
به نان ارزنت بساز و کن حذر
ز گندم و جو و مس و طلای او
به سان که که سوی کهربا رود
رود زر تو سوی کیمیای او
نه دوستیش خواهم و نه دشمنی
نه ترسم از غرور و کبریای او
همه فریب و حیلت است و رهزنی
مخور فریب جاه و اعتلای او
غنای اوست اشک چشم رنجبر
مبین به چشم ساده در غنای او
عطاش را نخواهم و لقاش را
که شومتر لقایش از عطای او
لقای او پلید چون عطای وی
عطای وی کریه چون لقای او
کجاست روزگار صلح و ایمنی؟
شکفته مرز و باغ دلگشای او
کجاست عهد راستی و مردمی؟
فروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست عهد راستی و مردمی؟
فروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست دور یاری و برابری؟
حیات جاودانی و صفای او
فنای جنگ خواهم از خدا که شد
بقای خلق بسته در فنای او
زهی کبوتر سپید آشتی!
که دل برد سرود جانفزای او
رسید وقت آنکه جغد جنگ را
جدا کنند سر به پیش پای او
بهار طبع من شکفته شد چو من
مدیح صلح گفتم و ثنای او
بر این چکامه آفرین کند کسی
که پارسی شناسد و بهای او
شد اقتدا به اوستاد دامغان
« فغان از این غراب بین و وای او»
پاسخ:
سلام امیر آقا. این شعر از کیه؟ چقدر خوبه! حرف دل منه!
زمان ثبت : سه‌شنبه 18 مهر 1396 ساعت 23:05 [لینک نظر]
نویسنده : پرنسا
وب/وبلاگ :
رافی خدا بزرگه .
هیچی نمیشه نترس.بهت قول میدم
پاسخ:
ان شاءالله
زمان ثبت : سه‌شنبه 18 مهر 1396 ساعت 22:50 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
سلام رافائل جان
واقعا جنگ بدترین چیز در دنیاست که نشانه ناتوانی آدم هاست
الهی هیچ وقت دیگه تو کشورمون تکرار نشه و امیدوارم یه روز هیچ جای دنیا جنگ نباشه ....
ای وای از دل های سوخته از جنگ ....
پاسخ:
سلام به روی ماهت. ان شاء الله عزیزم.
زمان ثبت : سه‌شنبه 18 مهر 1396 ساعت 20:42 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
سلام
حالا چرا یادتون به جنگ افتاد؟!
پاسخ:
سلام. این روزا اخبار بدی میشنوم!
زمان ثبت : سه‌شنبه 18 مهر 1396 ساعت 18:23 [لینک نظر]
نویسنده : کتی
وب/وبلاگ :
آمین.تمام خاطرات گذشته که یادآوری کردی از جلوی چشمانم رد شد. ...با تمام دلهره های کودکانه وقتی صدای آژیر قرمز شنیده می شد. ...وقتی کتار چهارچوب در وای میستادیم. ..سنگرهای مدرسه وآن قلکها. ...کمبود نفت ولباسهای بافتنی که می پوشیدیم. ...وبعدتر هم که من به لطف خانواده همیشه نگرانم به مدرسه شاهد فرستاده شدم وهمیشه غم وغصه وعقده ها وبغض های فروخورده را شاهد بودم. ...افسوس برای نسل ما....
پاسخ:
واقعا افسوس بر عمر و بچگی و جوونی که اینجوری گذشت.
زمان ثبت : سه‌شنبه 18 مهر 1396 ساعت 18:04 [لینک نظر]
نویسنده : فنجون
از وقتی خودم مامان شدم ترس از جنگ و ناامنی صدبرابر قبل نگرانم میکنه
پاسخ:
الهی که دیگه هیچوقت جنگ نشه. هرچند بعضی ها .......
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :