زمان ثبت : سه‌شنبه 11 مهر 1396 در ساعت 17:07
نویسنده : رافائل
عنوان :

سپاس

مهندس دو به شک میگه: نمیتونم درک کنم چجوری حواست به همه چیز هست و چجوری میتونی اینقدر کار کنی!

توی دلم میگم: اینا همش از لطف پروردگاره!

****

هزارتا حرف توی دلم هست که دوست دارم بنویسم اما فقط برای خودم. حوصله ی قضاوت شدن توسط  رهگذرهای بیکاری که هیچی از من نمیدونند و گاها حتی نوشته های دوستانم رو با نوشته های من اشتباه میگیرند و یادشون نیست چیو کجا خوندن و فقط بلدند برن بالای منبر، ندارم.

****

این روزها اونقدر حس کردن نگاه خداوند برام آسونتر شده و اونقدر وجودش رو در لحظه لحظه ی زندگیم درک میکنم که واقعا برای خودم عجیب و شگفت انگیزه.

یه مثال کوچیک و ملموس و شاید هم بی اهمیت براتون میزنم: دیروز صبح وقتی سوار تاکسی شدم راننده موقع پیاده شدن با کسی که مسیرش با من یکی بود سر کرایه بحثش شد و هزارتومن اون رو نگرفت و در عوض از من دوبرابر کرایه گرفت. یعنی باقی پولم(دوهزارتومنی) رو نداد. حتی اگر کرایه افزایش پیدا کرده بود میبایست هزارو پانصد تومان برمیداشت. حوصله نداشتم که بحث کنم و توی دلم گفتم: حتما اون نیازمندتره.

امروز صبح پنیرفروش همیشگی سر کوچه منتظرم بود و همون کرایه ی قبل رو گرفت. عصر موقع برگشت، راننده کرایه نگرفت و گفت صلوات بفرست. 

انگار آرامش من در اون لحظه با خودش یک چرخه اتفاقات خوب درپی داشت. این ساده ترین اتفاق بود.

از چیزی یا کسی ناراحت میشم و خداوند بلافاصله بهم نشون میده قدرت اول و آخر خودشه و هیچکس با نقشه و توطئه هم نمیتونه کاری از پیش ببره و نمیتونید تصور کنید که اون لحظه چه حس فوق العاده ای از بودن در آغوش امن الهی بهم دست میده.

به قول تهی:

خدایا مرسی.......

نظرات (5)
زمان ثبت : چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت 09:49 [لینک نظر]
نویسنده : نازمهر
وب/وبلاگ :
خیلی جالب بود.واقعا حس آرامش داشت
پاسخ:
ممنون
زمان ثبت : چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت 01:27 [لینک نظر]
نویسنده : فرانک
عزیزم
خدا هم دوستت داره
نخواسته روزت خراب بشه
پاسخ:
زمان ثبت : سه‌شنبه 11 مهر 1396 ساعت 18:43 [لینک نظر]
نویسنده : مادر تنها
وب/وبلاگ :
سلام. اشک تو چشمهام جمع شد، بغض تو گلوم نشست....
رافائل جان اگر حرفای دلت اونقدر خصوصی نیست که نخوای با کسی اشتراک بگذاری، بنویس عزیزم و به خاطر یه مشت ادم بیکار خودت و ما رو از دلنوشته هات محروم نکن. نهایت اینکه کامنت هات رو ببند یا پستت رو رمزی کن عزیزم ولی بگذار احساس اون لحظه ات این روزهات جایی حک بشه. بعدها با گذشت سالها بعد با خوندن دلنوشته هات کلی حس خوب بهت دست می ده.
پاسخ:
عزیزم اصلا نمیخواستم ناراحتت کنم. خیلی حرف ها برای گفتن دارم هم غرغرنامه و هم عشقولانه ولی میترسم از قضاوت های نا ب جایی که روح آدم رو خراش میده.
زمان ثبت : سه‌شنبه 11 مهر 1396 ساعت 18:12 [لینک نظر]
نویسنده : خورشید
دلم تنگ شده بود برات
چند تا پستت را پشت سر هم خوندم
دلم همکلاسی خواست همین‌قدر مهربون و وفادار
امیدوارم از پیش دکتر که برگشتی یه عالمه خبر خوب با خودت بیاری
پاسخ:
مرسی خورشید جانم. امیدوارم همینطور بشه که میگی.
زمان ثبت : سه‌شنبه 11 مهر 1396 ساعت 17:34 [لینک نظر]
نویسنده : دال
وب/وبلاگ :
چه تجربه خوبی .
پاسخ:
بله. حس خوبیه.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :