X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : جمعه 31 شهریور 1396 در ساعت 06:47
نویسنده : رافائل
عنوان :

خودخواه

دیروز عصر اومده بود دیدنم.

برای کاری اومده بود اینجا. خواست باهاش برم بیرون.

دیر رسید. کوکوی سیب زمینی درست کردم و ساندویچش کردم و کمی میوه برداشتم و رفتم پایین ساختمون تا بیاد دنبالم.

ساعت یک ربع به نه بود.

میدونستم شام نخورده و از پیش من یک راست میره کارخونه برای کارِ خاصی و احتمالا تا نزدیک صبح درگیره.

رفتیم یه گوشه ای . یه مدته پشتش درد میکنه و این نگرانم کرده. میگه نمیدونم معده است که میزنه به پشت، قلبه یا چیز دیگه. 

جایی که درد میکرد رو نشونم داد. بهش گفتم من نگرانم که صفرا باشه. (سابقه خونوادگی دارند).

ساندویچ ها رو خوردیم. مثل همیشه برام چند دست لباس خریده بود و یک بسته قیسی تواضع.

شروع کرد به حرف زدن.

گفت تصمیم گرفتم بعد از صفر خودم بیام و با مامانت حرف بزنم و ازش بخوام تا عید همه چیز رو تموم کنیم.

گفتم: مادرت؟! 

گفت: روی اون حساب نمیکنم. فکر کن من تنهام! ازدواج من شده وسیله ای برای گروکشی های اون. میگه هنوز نفهمیدم از اولی چرا جدا شدی که حالا میخوای بری یکی دیگه رو بدبخت کنی. 

سکوت کردم و لبخند زدم.

از بعد از فوت پدرش منتظر این لحظه ها بودم. مادرش ادعا میکنه خیلی خیلی به فکر منه ولی درواقع حتی برای بچه ی خودش هم دل نمیسوزونه. میدونم که ترجیح میده پسرش ازدواج نکنه و مثل یه خدمتکار در اختیار اون و خواهر و برادراش باشه.

گفت: این شرایط منه. فکر کن فقط منم و خواهرم. کس دیگه ای رو ندارم. با من ازدواج میکنی؟ 

توی عالم خودم بودم که شنیدم میگه: این سومین باره که دارم ازت میپرسم!

گفتم: البته که باهات ازدواج میکنم. گفت باید بگی : بله.

گفتم: بله.

گفت: خیالم راحت شد.

گفتم: مامان من چی؟

گفت: نگران نباش. راضیش میکنم. بعد از صفر میام  خونه تون. شاید با شریک بزرگ بیام.

گفتم:  ای کاش قبل از رفتن خواهرت با هم میومدین. 

گفت: با لجبازی های مادر نمیشد....

***

دلم براش سوخت. تنهاست.  پر از کشمکش و فکر و خیال. این درد هم بی دلیل نیست. با این اعصاب داغون.....

مادرش بهش به چشم یه عابر بانک نگاه میکنه که هروقت خودش و پدر و خواهر برادراش بخوان باید براشون خرج کنه.

و به چشم کسی که دائم درخدمتشه و خرده فرمایشاتش رو انجام میده.

همیشه هم طلبکاره که همکلاسی عصبی و بداخلاقه. نمیدونم اگر برادر من پسرش بود چی میگفت! بداخلاقی رو اونوقت میفهمید.

***

بهش گفتم زودتر باید یه خونه بگیری و از مادرت جدا بشی. مادرت فکر میکنی به خاطر خونه، تو محتاجشی و در نتیجه هرچی بگه گوش میکنی. 

گفت: اون تصور اونه. به زودی متوجه میشه که اشتباه کرده....

***

منتظرم تا این روزا بگذرند.  

گاهی دچار شک و تردید میشم که کاری که دارم انجام میدم درسته یا نه؟!

اما وقتی به تمام خوبیهایی که داره و دیگرون ندارند فکر میکنم، تمام شک ها از بین میرن.

روزهای سختی درپیشه. دعا کنید توان مقابله با سختی ها رو داشته باشم.


نظرات (10)
زمان ثبت : شنبه 1 مهر 1396 ساعت 12:27 [لینک نظر]
نویسنده : دردانه
وب/وبلاگ :
از ته دل برات آرزوی خوشبختی میکنم
پاسخ:
ممنونم دردانه جان.
زمان ثبت : شنبه 1 مهر 1396 ساعت 11:43 [لینک نظر]
نویسنده : غ ز ل
وب/وبلاگ :
ان شالله که خدا کمکتون می کنه و این سختیها به آسونی تبدیل میشه دوست گلم
پاسخ:
ممنون غزل جان
زمان ثبت : جمعه 31 شهریور 1396 ساعت 21:10 [لینک نظر]
نویسنده : مادر تنها
وب/وبلاگ :
الهی که همه چی براتون به بهترین شکل ممکن ختم به خیر بشه و مزه ی عشق و بودن باهم رو ذره ذره زیر دندوناتون بچشید
پاسخ:
ممنون عزیز دلم. مرسی از دعای قشنگت.
زمان ثبت : جمعه 31 شهریور 1396 ساعت 19:32 [لینک نظر]
نویسنده : رخساره
وب/وبلاگ :
مراقب خودت باش رافی جانم
پاسخ:
خودم رو سپردم به خدا.
خیلی خسته ام.
زمان ثبت : جمعه 31 شهریور 1396 ساعت 15:07 [لینک نظر]
نویسنده : Samira
وب/وبلاگ :
دختر ول کن مامانتو مامانمووو
بچسبین به زندگیتون
خوششبخت بشین الهی
بیصبرانه منتظرم صفر بگذره و عروسیت شه
پاسخ:
گفتنش راحته، در عمل برای خودش داستانیه
زمان ثبت : جمعه 31 شهریور 1396 ساعت 15:01 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
امیدوازم هر چی خیر هست براتون پیش بیاد
ایشالله هر کس هرکاری میکنه پشیمون نشه:)
.
.
.
البته جمله دومی نمی دونم جمله درستی هست یا نه اما من قصدم آرزوی خوب برای شماست؛آخه یه بار به یکی از وبلاگیا وقتی ازدواج مجدد کرده بود گفتم؛ اومد و ازم خواست دیگه مزاحمش نشم:( !!
پاسخ:
عزیز دلم، شاید بهتره بگی، ان شاءالله کاری که خیرت توش هست رو انجام بدی!
میدونی عزیزم، تصمیم گیری تو برخی موارد خیلی سخته. مخصوصا وقتی همه چیز رو در مورد چیزی بدونی. وقتی ندانسته و نشناخته تصمیمی میگیری، حتی وقتی پشیمون بشی، دلت رو خوش میکنی که: من که نمیدونستم.وگرنه حتما این انتخابم نبود.
اما وقتی با دانش انتخاب میکنی، میبایست پای همه چیز بایستی. و یادت بشه که اطرافیان در برابر هرمشکلی بهت خواهند گفت: انتخاب خودت بوده!
زمان ثبت : جمعه 31 شهریور 1396 ساعت 11:31 [لینک نظر]
نویسنده : سمیرا
وب/وبلاگ :
عزیزم بسپار به خدا، خدا از همه اینا بزرگتره و شما هم دو نفر آدم عاقل و بالغ هستین وابسته به کیی هم نیستین که نگران باشین، انشالا که خدا بهترینارو نصیبتون کنه
پاسخ:
توکلم به خداست. خودش دل این مادرا رو نرم کنه و زبون پر نیش و کنایه شون رو مهربون.
زمان ثبت : جمعه 31 شهریور 1396 ساعت 11:11 [لینک نظر]
نویسنده : رها
وب/وبلاگ :
عزیزم تو که تصمیمتو گرفتی،هر دو تون تصمیمتونو گرفتین.خونواده هاتونم در جریانن.مستقل هم که هستین.دیگه چی اذیتت میکنه؟ شما بیشتر راهو رفتین،دیگه فقط توکل کن و بسپار به خدا.برای آرامش و خوشبختیت دعا میکنم.
پاسخ:
سپردم به خدا. فقط فکر اخم ها و ناراحتی های مامان و باقی ماجراها اذیتم میکنه.
زمان ثبت : جمعه 31 شهریور 1396 ساعت 10:02 [لینک نظر]
نویسنده : پرنسا
وب/وبلاگ :
خدا رو شکر که تصمیم آخرش رو گرفت.نگران نباش.
خدابزرگه .
پاسخ:
بیشتر نگران مامان هستم.
زمان ثبت : جمعه 31 شهریور 1396 ساعت 09:00 [لینک نظر]
نویسنده : لیلی
دلگرمیهااااااات مستداااااام مهربونم
چه حس خوبی داشت این پست
پاسخ:
ممنون لیلی عزیزم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :