X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : جمعه 20 مرداد 1396 در ساعت 11:35
نویسنده : رافائل
عنوان :

گذشته

دوازده سال قبل، دانشجوی دوره ی ارشد بودم که پدر بعد از یک بیماری پنج ماهه فوت کردند. جلوی چشمهامقطره قطره آب شدن مردی رو دیدم که برام مثل یه کوه قوی بود و فکر میکردم هیچوقت هیچیش نمیشه. بعد از مراسم سوم، مریض شدم. میگفتند آنفولانزاست. تا پای مرگ رفتم اما برگشتم. مادرم میگفت آخراش دیگه وقتی میخوابیدی با ترس میومدم بالاسرت تا مطمئن بشم زنده ای. من اما زنده موندم. بههار همون سال مقاله ای که برای یکی از معتبرترین ژورنال های علمی فرستاده بودم، پذیرفته شد و بعد دفاع از پایان نامه. همون موقع ها کمردرد و گاهی خالی شدن زانو داشتم. رفتم پیش یکی از معتبرترین دکارهای مغز و اعصاب . بعد از معاینه و چندبار نشستن و بلند شدن گفت هیچیت نیست و اگر فکر کردی ام اس گرفتی، خیال بیخوده. حالت خوبه و فقط این روزا زیادی تحت فشار بودی. فیزیوتراپی و ورزش و بعد هم یه مراسم دفاع پایان نامه ی خوب، باعث شدم حالم خوب بشه. شاید همون موقع اگر دکتر مقابل تئوری بیماری مقاومت نکرده بود من با پذیرش بیماری زودتر بیمار میشدم.

این سالها اتفاقات زیادی افتادند. خوب و بد و بدتر. 

فشارهای عصبی توی محیط کار قبلی شاید باعث شد شیر خفته چشم بازکنه و بیدار بشه.

اما خداوند همیشه مراقبم بوده. لجبازی نکردم و با تغییر محیط کارم، حالم بهتر شد.

امسال با یکسری بررسی های اتفاقی دکتر به علائمی رسیده که میگه ام اس داری. ولی مهم اینه که من قبولش ندارم. من میرم تهران و با دکترهای دیگه ای مشورت میکنم و نهایتا قراره یه دارو استفاده کنم ولی این بیماری هرچی که هست، قرار نیست زندگی عادی منو مختل کنه. من سالهاست با بیماری های مختلف دست و پنجه نرم کردم و سالهاست یادگرفتم بیشتر از خودم نگران اطرافیانم باشم.

اگر پست قبلی بهتون گفتم که دکتر چی گفته صرفا برای این بود که اطلاعرسانی کرده باشم ولی تاکید میکنم که "من خوبم " و قرار نیست این بیماری خاموش بیدار بشه. دلم میخواست به دکتر بگم: من حتی تاریخ دقیق تشکیل پلاک ها رو میتونم بهت بگم ولی خوب کسی حرف منو باور نمیکنه. برای افراد علمی پذیرش این حرف ها سخته.

مراسم سوم بابا، در یک لحظه حس کردم قلبم ایستاد. طوفانی در مغم پیچید. حس گنگی وحشتناکی در سرم به وجود اومد. عمه  جانم که دستانم در دستش بود با ترس نبض منو میگرفت و صدام میکردم. حس کردم از خودم جدا میشم. اما درست در آخرین لحظه ، چیزی منو هل داد پایین. گنگی رفت. دوباره صدای گریه ها بود. دوباره آدم ها. 

از اون روز به بعد هیچوقت آدم قبلی نشدم. حس میکردم تمرکزم کم شده. بارها اینو به اطرافیان گفتم ولی کسی باور نکرد......

به نظر خودم اون چهار تا پلاک توی مغزم از همون موقع به وجود اومد.

بعد از اون بیماری طولانی و ... خوب شدم.

الان هم خوبم.

لطفا باور کنید که خوبم و دیگه درموردش سوال نپرسید.

باهاش مدارا میکنم و با قصه گفتن خوابش میکنم.

قرار نیست بیدار بشه.

من نمیخوام و اجازه نمیدم.

دوستتون دارم و از بودن و همراهیتون شادم و به داشتن دوستای خوبی مثل شماها افتخار میکنم.

نظرات (13)
زمان ثبت : چهارشنبه 1 شهریور 1396 ساعت 11:47 [لینک نظر]
نویسنده : نازمهر
وب/وبلاگ :
سلام رافائل جان
خوبی
امیدوارم ایام به کام باشه
خانمی امروز داشتم جایی در مورد ام اس میخوندم
که بنده خدایی مبتلا شده بود و در سیر درمان از دکتر رحمت الله حافظی متخصص طب فیزیکی کمک گرفته بود و بسیار راضی بود.
گفتم به شما بگم دوست داشتید تو تحقیقاتی که میکنی این طب فیزیکی رو هم بررسی کن شاید واقعا کمک کنه برای کنترل بیماری و حفظ سلامتی
روزهات پر نور
دلت پر عشق
پاسخ:
سلام.
ممنون عزیزم از اینکه به فکرمی یک دنیا خوشحال شدم. به روی چشم. یه چیزایی درموردش خوندم. سعی میکنم دامنه اطلاعاتم رو بیشتر کنم.
زمان ثبت : جمعه 27 مرداد 1396 ساعت 18:53 [لینک نظر]
نویسنده : ایوا
رافائل عزیز، ام اس بهترین اتفاق زندکی من بود. برای همه چیزهایی که یاد گرفتم و آموختم. برای سفر زندگیم که پر بارترش کرد و تازه فهمیدم پیش از ام اس من زنده بودم و بعد از آن زندگی کردم.
خیلیها در اطرافم نمیدانند چون درباره اش حرف نمیزنم و همیشه باور دارم که خوبم پس هستم. هرروز از سیستم ایمنی بدنم تشکر میکنم که در هارمونی با سایر اندامهاست و از بدنم سپاسگزارم که آرامش را برایم فراهم کرده.
راستی میدانستی رافائل یکی از فرشتگان مقرب خداست که کارش شفاست. نمیدانم پیشتر اینرا گفته بودم بهت یا نه!!
پاسخ:
جالبه ایوا جان. چون منم از وقتی متوجه این بیماری شدم، آرامش بیشتری پیدا کردم و بیشتر قدر زندگی و زنده بودن رو میدونم.
نه. نگفته بودی. کارهای خدا هیچکدوم بی حمت نیست. روزی که این وبلاگ رو راه انداختم و این اسم رو انتخاب کردم حس میکردم دلیلی داره که بین چندتا اسم مختلف این یکی خیلی بیشتر از بقیه برام حقیقی و مانوسه.
چقدر خوبه که به من سر میزنی.
زمان ثبت : سه‌شنبه 24 مرداد 1396 ساعت 17:02 [لینک نظر]
نویسنده : رزا
وب/وبلاگ :
من خواننده خاموشم. قبلا جسته و گریخته از وبلاگ گولو می خوندمتون. الان یه کم مرتب تر. اول می خوام بگم خیلی خوبه که انقدر منظم و مرتب به وبلاگ نویسی ادامه می دین.لذت می برم از این نظم. دوم می خوام بگم تحسینتون می کنم که انقدر منطقی راجع به بیماری صحبت می کنینی و سع یدارین از لحاظ ذهنی کنترلش رو در دست داشته باشید. و سوم خواستم بگم غیر از کنترل استرس و یوگا کردن حواستون به ویتامین دی بدنتون باشه. اگر مقدارش پایین باشه احتمال بیدارشدنش بیشتر میشه.
هرچند حتما دکترتون گفته ولی گفتم یادآوری کنم. چون خودم یه بیماری مزمن دارم و توی این 20سال هیچ دکتری بهم نگفت پایین بودن ویتامین دی یکی از عوامل جانبی بیماریه تا اینکه خودم توی مقالات پژوهشی کشفش کردم.
همیشه خوب باشی رافائل جان.
با نوشته هات زندگی می کنم.
پاسخ:
سلام عزیزم. چقدر خوشحالم که کامنت گذاشتی. به من لطف داری.
بله دو سالی میشه که مرتب ویتامین دی رو چک میکنم. به دلیل زانو درد شروع کردم به چک کردنش و البته که خیلی پایین بود. الان مرتب قرص ویتامین دی میخورم. یکی از مهمترین عامل در بسیاری از بیماری های زنان همین کمبود ویتامین دی هست. ممنون از یادآوریت.
امیدوارم سلامت باشی و درد و بیماری ازت دور باشه.
کامنت های شما دوستان به من امید و انرژی میده.
زمان ثبت : شنبه 21 مرداد 1396 ساعت 09:01 [لینک نظر]
نویسنده : شیمامان
وب/وبلاگ :
این بیماری دیگه اصلا بیماری مهمی نیست. خیلی ها دارن و خیلی راحت زندگیشونو می کنن. ارزش نگران شدن نداره.
من کسی رو می شناسم که ام اس زمینگیرش کرده بود دقیقا مثل قطع نخاعی ها، اما قدرت خدا با اون وضعش حامله شد!!! و با حامله شدنش انگار نه انگار...
دو سال پیش دخترش رو عروس کرد الان یه نوه هم ازش داره و وضعش از من و شما هم بهتره...
دوست داری پیگیر باشی حتما باش اما اصلا نگران نباش.
پاسخ:
باشه چشم. ممنون از دلگرمی هات.
زمان ثبت : شنبه 21 مرداد 1396 ساعت 08:24 [لینک نظر]
نویسنده : هستی
وب/وبلاگ :
منو ببخش که اون موقع ها نتونستم پیشت باشم. وضعیت کاری آقای میم بهم ریخته بود. خودمم مشکلات زیادی داشتم ،‌اویل ازدواجمون بود. کارخونه چند ماه یه بار حقوق میداد ،‌درگیر زندگی خودم بودم. از اینکه بهت زنگ بزنم و خبر بدی بشنوم واهمه داشتم.

منو ببخش عزیزم
پاسخ:
این چه حرفیه که میزنی؟! تو همیشه بهترین همراه و همدم من بودی.
زمان ثبت : شنبه 21 مرداد 1396 ساعت 00:10 [لینک نظر]
نویسنده : مری
وب/وبلاگ :
سلام رافایل جونم انشالله خدا کمکت می کنه وخوب خوب میشی....عزیزم ..برات دعا می کنم
پاسخ:
سلام عزیزم. ممنون از محبتت.
زمان ثبت : جمعه 20 مرداد 1396 ساعت 22:30 [لینک نظر]
نویسنده : سمیرا
وب/وبلاگ :
سالم و سرزنده باشی عزیزم
پاسخ:
مرسی سمیرا جان.
زمان ثبت : جمعه 20 مرداد 1396 ساعت 16:50 [لینک نظر]
نویسنده : مارال
وب/وبلاگ :
خوشحالم که قوی هستی برات بهترین ها رو می خوام
پاسخ:
ممنون مارال جان.
زمان ثبت : جمعه 20 مرداد 1396 ساعت 15:17 [لینک نظر]
نویسنده : مریم
وب/وبلاگ : http://l-r-y.blogsky.com
بیخیال بابا منم اگه الان برم دکتر میگه کلیه نداری
پاسخ:
اینم یه نظریه.
زمان ثبت : جمعه 20 مرداد 1396 ساعت 13:39 [لینک نظر]
نویسنده : فرانک
برات بهترینهارو آرزو میکنم
پاسخ:
ممنون فرانک جونم.
زمان ثبت : جمعه 20 مرداد 1396 ساعت 13:20 [لینک نظر]
نویسنده : آبگینه
این حرفارو بیخیال شنیدم آب و هوای ولایت خنک بوده
غذا محلی چی خوردی؟ زودی بگو میخام هوس کنم بگم واسم درست کنن؛ زیاد فرصت ندارم
پاسخ:
همش دروغه. من اینجا آبپز شدم. از شدت گرما و شرجی هوا موش آب کشیده بودم.
خورشت آلومسما. بگو برات درست کنند با زیتون پرورده.
زمان ثبت : جمعه 20 مرداد 1396 ساعت 11:49 [لینک نظر]
نویسنده : مرضیه
الهی صدهزار مرتبه شکر که خوب و رو به راهید خانوم
توکل بخدایت کن کفایت میکند حتما
پاسخ:
حتما. حتما.
زمان ثبت : جمعه 20 مرداد 1396 ساعت 11:42 [لینک نظر]
نویسنده : گل آبی
وب/وبلاگ :
ایمان دارم که جسم ما، تها از باورهامون تبعیت می کنه و من مطمئنم که در مورد تو با این روحیه قوی‌ هیچ بیماری اجازه عرض اندام طولانی مدت نخواهد داشت. امیدوارم مثل همیشه سلامتیت رو بخواهی و مطمینم که اون رو خواهی داشت،
پاسخ:
مرسی گل آبی عزیزم. البته که همینطوره.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :