X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : پنج‌شنبه 31 فروردین 1396 در ساعت 07:21
نویسنده : رافائل
عنوان :

سپاسگزارم.

ماما جان من آدم فراموشکار و قدرنشناسی هستم، شما به بزرگی خودت ببخش. 

ماما جان من گاهی یادم میره که خیلی ها به داشتن همین شغلم غبطه میخورند و در آرزوی به دست آوردن کار به هزاران نفر رو می اندازند، اونوقت میشینم و غصه ی اینو میخورم که چرا کارفرما برخلاف وعده های اولیه اش عمل کرده و حقوقم رو زیاد نکرده. من اشتباه میکنم و باید قدردان این موقعیت باشم و سعی کنم کمی صبر پیشه کنم و خودم شرایط رو برای خودم بهتر کنم.

ماما جان من فراموشکارم و یادم میره که چقدر خوشبختم که از لحاظ مالی مستقل هستم و دارم یه زندگی مستقل رو پیش میبرم.

ماما جان من فراموشکارم و یادم میره ازت برای داشتن بهترین دوست دنیا، خونواده خوب، سلامتی، آب و هوای عالی، نعمت زندگی، محیط کار خوب، وجود همکلاسی و هزارتا چیز دیگه سپاسگزاری کنم.

مامای عزیز، سپاسگزارم که منو در آغوش امن خودت جا دادی. 

زمان ثبت : چهارشنبه 30 فروردین 1396 در ساعت 21:10
نویسنده : رافائل
عنوان :

عصبانیم.

آخه یکی نیست بگه الان برا چی عصبانی هستی؟

۱_ به بنگاهی گفتی خونه ی تر و تمیز میخوای با رهن کامل ، اونوقت تو رو برده یه خونه ی هم کف نمور نشونت داده با یه عالمه اجاره؟ خوب مگه ایرادی داره؟

۲_ رفتی آرایشگاه ابروتو تمیز کنی. یک ساعت و نیم خانم آرایشگر با همکارش بالا سرت ایستاده اند و هی در مورد مدل ابروت نظر میدن و اصلا به فکر تو و خستگی بعد از کار و قراره دیدن خونه نیستند؟ خوب چه اهمیتی داره؟

۳_ خسته و کوفته میای ولو میشی پای تلویزیون که کمی موسیقی گوش بدی. اونوقت میبینی رسیور قطع شده؟ بازم یکی رو پشت بوم یه گندی زده؟ خوب چرا خودت رو ناراحت میکنی؟ فقط دعا کن مثل دفعه ی قبل که آنتن تلویزیون رو باز کردن و بردن این بار دیش رو نبرده باشن.

۴_ از ظهر صداشو نشنیدی؟ جلسه داشته؟ ساعت نه شبه؟ دلت تنگ شده؟ میخوای بری کله ت رو فرو کنی زیر پتو و بخوابی و دیگه جواب تلفن رو ندی؟ که تلافی کنی؟ چیو تلافی کنی؟ مگه بهت نگفته بود که جلسه داره؟ خوب پس چه مرگته؟

آهان. از اینکه هر روز بیشتر وابسته ش میشی از خودت بدت اومده؟ میترسی؟ احساس میکنی اون آدم مستقل قدیمی نیستی و زندگی بدون اون داره برات سخت میشه؟ میترسی یه روزی برسه که دیگه نتونی بدون اون ادامه بدی؟ خوب که چی؟ اینهمه تنها بودی، مستقل بودی، خانم و آقای خودت بودی، قهرمان زندگی خودت و دیگران بودی، خوب چی شد؟ به کجا رسیدی؟ حالا فرض کن اونقدر وابسته بشی که......

پاشو، پاشو برو نمازتو بخون و این لوس بازیا رو بذار کنار.

فردا به  پشت بوم سر بزن و ببین چه کار کردن. اینقدر حرص نخور. پاشو.

زمان ثبت : چهارشنبه 30 فروردین 1396 در ساعت 06:26
نویسنده : رافائل
عنوان :

تنبلی

هر روز صبح یه بادگیر برمیداشتم و روی مانتو میپوشیدم و بعدازظهر هم دستم میگرفتم و برمیگشتم خونه. امروز تنبلیم گل کرد و گفتم هوا خوبه. بی خیال بادگیر. 

اومدم از خونه بیرون و .........

باد، طوفان، رعد و برق، باروون.

کجا بودین تا حالا شماها؟

من؟ 

ویبره.

الان نشستم منتظر سرویس و توی دلم به هرچی آدم تنبل و هرچی افکار تنبلانه است، بد و بیراه میگم.

آخه یکی پیدا نمیشه  بهم بگه قبل از بیرون زدن از خونه، برو پشت پنجره و یه نگاهی به بیرون بنداز.

آی تنبل.....

زمان ثبت : سه‌شنبه 29 فروردین 1396 در ساعت 07:44
نویسنده : رافائل
عنوان :

ماجرای مطب نشینی

دیروز بعد از کار، برای ریزش موهام رفتم دکتر پوست و مو. 

نوبتم رو با منشی چک کردم و ویزیت رو پرداخت کردم و نشستم روی صندلی. خانم کنار دستیم یه خانم چادریِ سبزه رویِ بیست و هفت _هشت ساله بود. نگاهی به من انداخت و گفت: خانم این دکتر کارش خوبه؟ گفتم: بله. گفت: شما قبلا پیشش اومدین، از کارش راضی هستین؟ گفتم: من نیومدم ولی دوستانم پیشش اومدن و راضی هستن. گفت: شما هم برای لک صورت اومدین . نه؟ گفتم: نخیر. گفت: منم صورتم جدیدا لک آورده، قبلا اینجوری نبود. از وقتی قرص ال دی خوردم اینجوری شد. شما هم که صورتتون لک داره، پس چرا به دکتر نمیگین؟ نگاهی به صورتش انداختم، من لکی نمیدیدم. البته احتمالا زیر خروارها کرم پنهانش کرده بود. با بیتفاوتی گفتم: برام مهم نیست. من از بچگی صورتم کک و ومک داشت. گفت: واقعا؟ مهم نیست؟ پس برا چی اومدین؟ (فکر میکرد دارم بهش دروغ میگم) گفتم: برا موهام. گفت: ولی صورتتون رو هم نشون بدین.  دیگه کم مونده بود عصبانی بشم و یه چیزی بهش بگم. گفتم : من کک و مک های صورتم رو لک نمیدونم و برام مهم نیستن و همینجوری راحتم. 

منشی صداش کرد و وارد اتاق دکتر شد.

******

خانم جوان چادری دیگری بچه بغل اومد نشستم کنارم. به کودکش لبخند زدم و سرگرم بازی با بچه شدم که خانم پرسید: شما قبلا اومدین اینجا؟ گفتم: نه. گفت: از کار دکتر خبر دارین؟ کارش خوبه؟ ( یک لحظه فکر کردم اشتباها اومدم آرایشگاه و خانم داره در مورد آرایشگر سوال میپرسه) گفتم: نمیدونم.

سوال دیگری نپرسید و من نفس راحتی کشیدم. میخواستم بگم خوب خانم حتما شما قبلا از کسان دیگری در مورد طبابت ایشون اطلاعاتی بدست آوردید که اومدین اینجا، اگر هم که نه، پس دیگه به مدرک ایشون اعتماد کنید و اینقدر به دنبال پرس و جو از بقیه نباشید.

یک زمانی پزشکان نقش خدایان روی زمین رو ایفا میکردند. چی شد که اعتماد آدم ها از پزشکان سلب شد؟ واقعا چه اتفاقی افتاد؟

******

دکتر داروهایی برام نوشت  و داروخانه ای رو معرفی کرد برای دریافت دارو( اینم یه مدل جدید از نحوه ی کار کردن در ایران) 

رفتم همون داروخانه. بعد از دیدن نسخه، دخترها پچ پچی کردند و گفتند، خانم فعلا بشینید تا آماده بشه. بعد از یک ربع رفتم داروها رو بگیرم. یکی از داروها (یه ویتامین خارجی) اونی نبود که دکتر اسمش رو نوشته بود.درضمن یکی از عناصر داخل دارو آهن  بود که معده ی من نسبت به قرص های حاوی آهن به شدت حساسه و فورا دچار درد و ناراحتی میشه.به دخترک پشت پیشخون گفتم این دارو اونی نیست که توی نسخه است. گفت: همینه. اسمش فرق میکنه. نگاهی بهش انداختم و بیشتر  بحث نکردم اما برگشتم مطب دکتر. به منشی گفتم میخوام دارو رو به دکتر نشون بدم. به جعبه ی قرص توی دستم نگاه کرد و گفت: از داروخانه تماس گرفتند و پرسیدند. چون داروی شما فعلا وارد نشده و هیچ کجا نیست، مشابه اون رو دادند و مشکلی نداره. گفتم: با این حال میخوام با دکتر صحبت کنم. قبول کرد که برم داخل. 

دارو رو به دکتر نشون دادم و جریان رو شرح دادم. گفت : بهتره که همون رو که نوشتم پیدا کنید و بخورید چون با داروی دیگری که بهتون دادم مکمل هم هستند. پرسیدم دارویی که نوشتید حاوی آهنِ؟ گفت: نه. 

تشکر کردم. برگشتم به داروخانه و دارو رو پس دادم. و از دیروز دنبال داروی اصلی هستم. سرچ کردم و خیالم راحت شده که داروی فوق مکمل حاوی آهن نیست. بالاخره پیداش میکنم. به قول مامان نهایتا تا یکی دو ماه دیگه وارد میشه.

دلم برای مردم بی اطلاع و کسانی که آشنایی با داروها و یا زبان انگلیسی ندارند میسوزه.

بعد از این همه دکتر رفتن، هنوز به زد و بند بازی های کادر درمان عادت نکردم.

یه منشی و یه داروخانه چی به خودشون اجازه میدن در طبابت یک دکتر دخالت کنند. هزار الله اکبر به این مردمانِ همه چیزدان.

زمان ثبت : یکشنبه 27 فروردین 1396 در ساعت 22:19
نویسنده : رافائل
عنوان :

خودم

مثلا قراره بخوابم اما...

نشستم لبه ی تخت و لاک هامو گذاشتم کنارم و فکر میکنم ناخن های پاهامو چه رنگی لاک بزنم.

به شلوار سبزم نگاه میکنم و لاک سبز تیره رو برمیدارم. در انتهای کار شبیه آدم فضایی ها شدم ولی از نتیجه راضی هستم. میخواستم فرق کنم. با همیشه فرق داشته باشم. کمی از قالب زن کلاسیک درونم فاصله بگیرم و متفاوت باشم. 

حالا هوس کردم کمی هنر نقاشی و ترکیب رنگ رو هم به کار بگیرم.

لاک طلایی رو برمیدارم و به یاد ماهی های پولک سبزی که رگه های طلایی روی بدن دارند رگه های طلایی رو روی سبز یشمی میکشم. جالب میشه. دلم میخواست قلم باریک تری داشتم و کمی رنگ نارنجی اضافه میکردم ولی لاک نارنجی ندارم.

یادم باشه در اولین فرصت لاک نارنجی بخرم.

خیلی وقته به دستهام لاک طلایی نزدم. 

از پنج سال قبل. وقتی با خواستگاری برای آشنایی بیشتر بیرون رفتیم و لاک طلایی من براش شد سوژه ی سوال های بیمزه. اون روزها گذشت اما لاک طلایی دیگه از چشمم افتاده بود هرچند هنوز هم جزء رنگ های انتخابی من در خرید لاک به حساب می آمد.

با خودم فکر میکنم هرکدوم از این آدم ها که اومدند و رفتند یه گوشه از احساساتم رو زیر پا له کردند و من چقدر محافظه کارتر شدم.

نگاهی به لاک می اندازم. میگذارمش جلوی همه ی لاک ها و تصمیم میگیرم در اولین فرصت ازش استفاده کنم. میخوام به خود قبلیم برگردم. میخوام حالا که کسی هست که خودی های منو به سخره نمیگیره، از این پوسته ی محافظ بیام بیرون و دوباره خودم باشم.

باید از نو متولد بشم.

زمان ثبت : یکشنبه 27 فروردین 1396 در ساعت 12:33
نویسنده : رافائل
عنوان :

داستان های من و خرمالو جون

جمعه با هستی و خانواده رفته بودیم پارک. موقع برگشت، داخل ماشین، صحبت از زمان عقد و مهریه و این جور چیزا شد. هستی می گفت: مبلغ مهریه رو کم کن اما حق طلاق بگیر. گفتم همکلاسی اصلا راضی نمیشه. گفت: ولی حق طلاق خیلی مهمه. گفتم: همکلاسی گفته اصلا در این مورد حرفش رو هم نزن. 

یهو خرمالو جون با حالت گریه گفت: نه، خاله، نه. طلاق نه. 

هستی گفت: تو به حرفای ما گوش نده. منظور ما رو متوجه نمیشی.

خرمالوجون گفت: عه. طلاق بده. یعنی خاله از عمو جدا بشه. من نمیخوام. آخه من عمو رو خیلی دوست دارم..

خندیدم و سعی کردم با زبانی ساده موضوع رو براش روشن کنم. 

آخرش خیالش راحت شد که حرفی از جدایی نیست.

آقای میم میگه اصلا حرف این چیزها رو نزنید.

من ته دلم  میگم: من خودم حق طلاق نمیخوام. الان و توی این سن اصلا به جدایی فکر نمیکنم. تحت هر شرایطی باید بتونم کنارش بمونم. درسته که آدم ها تغییر میکنند ولی دلم گواهی میده این مرد که از هجده سال پیش میشناسمش و تموم جوونی شو تا میانسالیش دیدم، مردی نیست که بخواد تغییر فاحشی داشته باشه. وقتی با این شرایط تصمیم گرفتم که باهاش ازدواج کنم پس در آینده کنارش میمونم و اصلا اصلا واصلا نمیخوام به طلاق و جدایی فکر کنم. حتی اگه روزی خودش نخواد کنارش باشم، به خواسته ش احترام میگذارم و از زندگیش بیرون میرم. ولی اصلا نمیخوام خودم به جدایی فکر کنم. درضمن همکلاسی منو میشناسه. میدونه اگه بخوام از زندگیش برم بیرون دنبال طلاق نمیرم. یه روز یه چمدون برمیدارم و میرم ناکجا آباد که حتی فکرش هم نرسه من کجام. من گم شدن رو خوب بلدم.

حتی این مهریه رو صرفا بابت دلنگرونی هام از آینده و پیری تعیین کردم و یه دلیل دیگه هم بستن دهن فامیل. وگرنه حتی مهریه هم برام مهم نیست و هیچوقت دنبال گرفتنش نخواهم رفت.

اما این وسط موندم همکلاسی چه خوب خودش رو تو دل خرمالوجون جا کرده. کپل جان مهره ی مار داره.

زمان ثبت : شنبه 26 فروردین 1396 در ساعت 21:18
نویسنده : رافائل
عنوان :

من و همکلاسی

همکلاسی قراره جمعه منو با خودش ببره به جایی که کلی بازی کنم و هیجاناتم رو تخلیه کنم و انرژی بگیرم. میدونم این کار رو برا این  انجام میده که روحیه منو عوض کنه. تا جمعه همش باید دل نگرون باشم. میترسم این تخلیه هیجان برام خوب نباشه(به خاطر درد زانوها و کمرم) خودش که میگه: مراقبتم. نگران نباش.

****

این پسر خیلی شیطون و پرهیجانه. روحیه پرجنب و جوش و بچگانه ای داره. کلا  کودک درونش هنوز زنده است. مثل من نیست که کودک درونم تبدیل شده به پیرزن نق نقوی ( نمید ونم با کدوم ق نوشته میشه) درون.

****

شبکه ی  پ*ی ام س*ی رو تماشا میکردم. یه تبلیغ باحال میده درمورد این شربت های انرژی زا، توش یه تنبله. من اینو میبینم همش یاد همکلاسی میفتم که به من میگه تنبل. اونقدر قشنگ تنبله لبخند میزنه که نگو.

****

الان زنگ زده، داره از خونه ی داییش برمیگرده، معلوم نیست با من حرف میزنه یا با گربه های توی کوچه.

****

میگه ناقلا چه کار داری میکنی حواست به من نیست. 

لو رفتم. بهش میگم دارم وبلاگ مینویسم. کلی ذوق کرده که مچم رو گرفته. میپرسه: چی مینویسی؟

میگم: درباره ی تو مینویسم.

میگه: حالا خوب مینویسی یا بد؟

میگم: امممم نه خوب و نه بد.

میخنده.....

توی دلم میگم: مینویسم که خیلی دوستت دارم.

زمان ثبت : جمعه 25 فروردین 1396 در ساعت 20:26
نویسنده : رافائل
عنوان :

رفیق

رفیق خوب داشتن یه نعمت بزرگه. اصلا بزرگترین نعمته.

رفیق خوب داشتن مثل داشتن یه جعبه ابزار تو ماشینه.

وقتی میری مسافرت، دلت گرمه. خیالت راحته. ممکنه اصلا بهش نیازی نداشته باشی ولی مطمئنی اگه اتفاقی بیفته با وجود جعبه ابزار دیگه قرار نیست خیلی متحمل سختی بشی.

رفیق خوب شبیه چای بعد از خواب نیمروزه. دلچسب و گوارا. اصلا اگه چای بعد از خواب نباشه، خواب نمیتونه دوباره شارژت کنه.

رفیق خوب شبیه بوی گل نرگس میمونه تو  شبهای سرد زمستون که بهت امید میده که بدونی توی سرما هم میشه دووم آورد.

رفیق خوب  شبیه یه بستنی قیفی میمونه، وسط ظهر تابستون که حسابی دلت رو خنک میکنه.

رفیق خوب مثل یه کتابه. همراهه. آرومه. با زبان بی زبانی باهات حرف میزنه. هر روز یه چیز جدید بهت یاد میده.

رفیق خوب شبیه قرص آرام بخشه. وقتی اعصابت بهم میریزه حسابی آرومت میکنه. شادت میکنه. بهت انرژی میده. زندگیتو دوباره از سر میسازه.

رفیق خوب یکیه مثل هستی. همیشه هست. همیشه خوبه. همیشه همراهه. همیشه......

پاینده باشی رفیق.

زمان ثبت : پنج‌شنبه 24 فروردین 1396 در ساعت 22:07
نویسنده : رافائل
عنوان :

حسودی که هرگز.....

جدیدا احساس میکنم حسود شدم. از بعضی از احساسات و برخوردهای خودم اصلا راضی نیستم. مثلا گاهی به شرایط کسی حسادت میکنم. نه اینکه از این ناراحت باشم که اون شخص چنین موقعیتی داره. نه. از این ناراحتم که چرا خودم چنین شرایطی ندارم.

یا دوست دارم بعضی چیزهای خاص فقط برای خودم باشه. بعضی لحظه های خاص. بعضی آدم های خاص.

از این خصلت بیزارم. 

نمیدونم چجوری باید ازش رها بشم.

اصلا دوست ندارم حسود باشم. به پول و ثروت دیگران حسادت نمیکنم. 

به گردش ها و شادی های نمایشی دیگران حسادت نمیکنم.

ولی گاهی وقتی میبینم کسی به یکی از آرزوهای دست نیافته من دست یافته، حسودیم میشه.

به اونایی که چند زبان مختلف رو بلد هستند حسودی میکنم.

به اونهایی که موهای پرپشتی دارند حسودی میکنم.

به اونهایی که شاد و سرخوش هستند و اجازه نمیدن مشکلات کمرشون رو خم کنه حسودی میکنم.

به آدم هایی که هدف دارند و با انگیزه زندگی میکنند حسادت میکنم.

به اونایی که زندگیشون جهت پیدا کرده و بالا و پایینش رو طی کرده حسادت میکنم.

به اونهایی که میتونند با آرامش با مسائل روبرو بشن، حسادت میکنم.

به آدم های منطقی و کسانی که میتونند حساسیت هاشون رو کنترل کنند حسودی میکنم.

به اونهایی که قلب بزرگ و مهربونی دارند و خداوند در لحظه لحظه زندگیشون جاریه، حسادت میکنم.

من

به همه ی اونهایی که دختر دارند حسادت میکنم.


زمان ثبت : پنج‌شنبه 24 فروردین 1396 در ساعت 09:00
نویسنده : رافائل
عنوان :

چند نکته

دیروز غروب رفتم خرید. هنگام برگشت از اونجایی که وسایل زیادی دستم بود باوجود اینکه مسیر خیلی کوتاه بود، منتظر تاکسی شدم تا سواره برم خونه.

تاکسی خالی بود. آقایی جلو نشسته بود. آقای دیگری اومد و پرسید: شما سوار نمیشید؟ به وسایل دستم اشاره کردم و گفتم من کمی جلوتر پیاده میشم. آقا محترمانه رفت داخل ماشین نشست.

خانمی از راه رسید. نگاهی به ما انداخت. رفت سراغ ماشین دیگری. راننده حواله اش کرد به سمت ماشین ما. آمد و گفت: میشه شما بشینید. گفتم: خانم من وسایلم زیاده و کمی جلوتر پیاده میشم. 

خانوم رفت داخل. اما اول کیفش را میان خودش و آقا قرار داد و بعد کمی، فقط کمی از هیکل مبارک را برد داخل ماشین. 

نگاهی به صندلی انداختم و در دلم گفتم بی خیال، سوار شو.

با چه زحمتی خودم را در آن وسایل جا دادم، خدا میداند. دو قدم جلوتر پیاده شدم و تمام مدت به خودم بد و بیراه میگفتم که چرا کرایه ی دو نفر را حساب نکردم تا راحت بنشینم.

*****

میخواستم وارد مغازه عطاری شوم. سه خانم چادری جلوی در ایستاده بودند و داخل نمیرفتند. ازشان تقاضا کردم که راه را باز کنند. یکی شان گفت داخل جا نیست.

به برکت قد بلندم کمی سرک کشیدم به داخل مغازه. داخل مغازه دو آقای مسن ایستاده بودند و خانمها نمیخواستند وارد شوند که یک وقت خدای نکرده با آقایون برخورد نکنند.

****

وارد مغازه ای شدم که پلاستیک و ظروف یک بار مصرف و هزار جور خنزل پنزل آشپزخانه و تولد بازی داشت. قبل از من خانمی آنجا بود. مرد فروشنده پرسید امرتون؟ گفتم زیپ کیپ و بقچه ی زیپ دار میخوام. گفت چه سایزی؟ گفتم کار خانوم رو راه بیندازید من فعلا عجله ای ندارم. در این بین دو خانم دیگر وارد مغازه شدند. مرد کار سه خانم را ره انداخت و آمد سراغ من. سایز را گفتم. رفت که نمونه بیاورد. خانمی وارد شد. بعد از هل دادن من خود را به سمت دیگر مغازه کشید. وسایلی که میخواست برداشت و از آقا خواست حساب کند. مرد هم کار خانم را راه انداخت و در همین حین گفت: شما که عجله نداشتید! و من فقط دندان هایم را بر روی هم فشار میدادم.

****

۱_ خانم های محترم: هر مردی که داخل ماشین کنار شما مینشیند تمایلی ندارد که به شما بچسبد. اگر مایل به نشستن کنار یک مرد نیستید، صرفا صندلی جلوی تاکسی را انتخاب کنید. نفر سومی که کنار شما مینشیند به اندازه ی شما حق دارد که از فضایی معادل یک نفر استفاده کند.(قبول دارم که بعضی از آقایون رفتارهای نامناسبی دارند ولی باید یاد بگیریم قرار نیست ما با رفتار خودمان به شعور دیگران توهین کنیم. پاسخ دادن به رفتار بد دیگران بهتر از پیش داوری های نامناسب است)

۲_ خانم های محترم: پدران و برادران و همسران شما هم مردانی از همین جامعه هستند. به نظر شما یک آقای محترم شصت ساله تمایلی به تنه زدن به یک خانم پنجاه  شصت ساله دارد؟ آنهم در یک مغازه؟ 

۳_ حق تقدم را رعایت کنیم چه مایی که مشتری هستیم. چه شمایی که فروشنده هستی. زمان برای هر شخصی اهمیت دارد. احترام به حقوق دیگران نمیبایست باعث سوءاستفاده شود.

متشکرم.

   1       2       3    >>