X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : شنبه 30 بهمن 1395 در ساعت 17:57
نویسنده : رافائل
عنوان :

دنیای بی وفا

تلخم. بدجور تلخ. دختر همکار مامان که سه سالی هم از من کوچیکتره، رفته تو کما. اول گفتن سنگ کیسه صفرا داره. بعد گفتن زخم معده. بعد سرطان معده و حالا هم سرطان پانکراس. 

نشستم و یه دل سیر گریه کردم.

مهسا جان  رو همیشه دوست داشتم. همیشه لبخند شیرینی روی لباش بود. مهربون و شاد بود. عاشق همکلاسی دانشگاهش شد و با هم ازدواج کردند. پسرک مدتها بی کار بود. دست به هر کاری میزد نمیگرفت. یه مدت تهران بودند با پدر و مادر شوهرش. یه مدت اومدند شمال. مهسا حق التدریسی  تو مدرسه کار میکرد. دو سالی میشد که استخدام شده بود. تمام این سالها کار کرده بود. همسرش بچه دار نمیشد ولی اون کنارش مونده بود. با بی کاری و بی پولی و بچه دار نشدنش ساخته بود و حالا، حالا که تازه زندگیشون داشت رو غلتک میفتاد، این بیماری اومده بود سراغش. اون هم تنها در مدت چند ماه. شیره ی وجودش رو مکیده بود و حالا میشنیدم که رفته تو کما. امیدوارم که دیگه درد نکشه و اذیت نشه. مهسای مهربون این حقش نبود.

یه دل سیر گریه کردم. نه. سیر نه. هنوز هم دلم پره. هنوز اشکام جاریه. تلخم. دائم به پوچی و بی ارزشی این دنیا فکر میکنم. چقدر بی خود حرص این دنیا رو میخوریم.

ببخشید که کامتون رو تلخ کردم. بدجور دلم گرفته....‌‌‌

زمان ثبت : جمعه 29 بهمن 1395 در ساعت 21:31
نویسنده : رافائل
عنوان :

تولدبازی

مهمونی تولد به خوبی برگزار شد. ناهار فسنجون پخته بودم. خورشت مورد علاقه همکلاسی و دسر تیرامیسو که البته اصلا دوست نداشت نمیدونم چرا وقتی تیرامیسو دوست نداره برای من بیسکوییت فینگرلیدی میخره و میاره؟ دفعه قبل با خودش یه بسته فینگرلیدی آورده بود و من به خیال اینکه تیرامیسو دوست داره، براش درست کردم ولی گفت از هرچیزی که شبیه فرنی باشه و خامه ای، بدش میاد. قیافه من رو با دماغ و دهن آویزون تصور کنید. شانس آوردم هستی ژله درست کرده بود و با خودش آورده بود و البته همکلاسی هم ژله دوست داشت. کیک هم براش کیک اتریشی سفارش داده بودم که خامه نداره، بدک نبود ولی اونی هم که فکر میکردم نبود. باید خودم کیک سیب و هویج میپختم. اون خیلی خوشمزه تره. به هرحال، کلی حرف زدیم و خندیدیم. همین دور هم بودن و خنده ها و تعریف های آقایون از شیطنت های دوران بچگیشون به هرچیزی می ارزید. ظهر همکلاسی پنج دقیقه قبل از هستی اومد. برام کادو آورده بود. یه ساک دستی خوشگل که توش یه کلاه  قرمز بابانوئلی بود پر از شکلات و یه جعبه حاوی یه پیراهن خواب سبز آبی و ربدوشامبرش. 

بعد از اومدن هستی و خانواده، آقایون نشستن به صحبت و من و هستی هم سفره غذا رو آماده کردیم. بعد هم مراسم تولد بازی با این پسرک شیطون که یه لحظه آروم و قرار نداشت و از بس ورجه وورجه میکرد شمع های کیکش خاموش میشد. روشن کردن و فوت کردن شمع ها خودش بیست دقیقه طول کشید. وسط مهمونی خرمالو جون اومد نشست بین ما و خودش رو چسبوند به همکلاسی و مثل گربه خودش رو میمالید به همکلاسی و بعد هم میگفت آخه من دوسش دارم. کلی باعث خنده شد. هستی میگفت توی خونه هم از صبح داشته همینو میگفته طوری که باباش حسودیش شده. بهش میگم خاله اینجوری نمیشه ها. عمو مال منه.

بچه ها حلقه هامون رو دیدند و کلی خوششون اومد. 

خودمون هم دوباره ذوق کردیم.

بعد از رفتن هستی  و خانواده یه دل سیر رفتم تو بغلش و موهای جوگندمیش رو نوازش کردم. بهش گفته بودم یکی از لباس های کهنه شو که دیگه نمیخواد برام بیاره. یه تی شرت سرمه ای برام آورده بود. گفتم عطرشو بزنه به لباسه تا هر وقت دلم براش تنگ میشه اونو بپوشم و فکر کنم تو بغلشم.

 تیشرت رو پوشیدم. خندید و گفت توش گم شدی. ولی حس خوبی بود. کنارم یه نیم ساعتی خوابید و بعد خداحافظی کرد و رفت. رفت و من نشستم منتظر تا زنگ بزنه و بگه که رسیده تا برم و بخوابم. رفت و من دارم حرف ها و کارهامو مرور میکنم و میبینم با اینکه سعی میکنم خیلی رفتارم رو کنترل کنم ولی باز هم حرف هایی میزنم که نباید بزنم. مثلا درمورد چاقیش. اینکه دائم ازش میخوام خودش رو لاغر کنه. من نگران سلامتیش هستم ولی خوب نباید اینقدر در مورد چاقیش بهش گیر بدم. 

گاهی اوقات به تردید میفتم. من خیلی آدم جدی و سختگیری هستم و همکلاسی آدم شوخ و شلوغیه. گاهی فکر میکنم نکنه کنار هم نتونیم با هم کنار بیایم و موجب ناراحتی همدیگه بشیم. ازش پرسیدم هنوز هم مثل قدیما منو دوست داری؟ گفت آره. خیلی. 

همیشه نگرانم که با این اخلاقم و با این سختگیریهام اونو از خودم برنجونم. امیدوارم چنین اتفاقی نیفته . میدونم که زندگی با آدمی مثل من خیلی سخته. مدتهاست دارم رو اخلاقم کار میکنم و سعی میکنم متعادل تر باشم. شما هم برام دعا کنید.



زمان ثبت : چهارشنبه 27 بهمن 1395 در ساعت 20:56
نویسنده : رافائل
عنوان :

گزارش نوشت

سلام به همگی. در حال حاضر توی قطار نشستم و دارم برمیگردم. یه بحث شدید هم با پرسنل قطار کردم که در آخر براتون تعریف میکنم. و اما شرح ماموریت: 

آقو ما رسیدیم تهروون اونم ساعت شش و ربع. همکلاسی جانم منتظرم بود. با هم راه افتادیم. گفتم کجا میریم؟ گفت تجریش. گفتم اونجا برا چی؟ گفت بریم شام بخوریم و یه کم بگردیم و بعد بریم برسونمت خونه خاله شری. تو ترافیک پشیمون شدیم.  یعنی پشیمون شدم. گفتم اگه میشه بریم یه جای نزدیکتر چون خیلی  دیر میشه. اینجوری شد که رفتیم kfc پارک ملت و اونجا شام خوردیم. حیف پولی که داد برا غذا. آخه دوتا ساندویچ و یه سالاد بشه ۶۸ هزارتومن؟  واقعا این پول برا اون غذا نمی ارزید. همکلاسی میگفت: چرا حرص میخوری؟ بهش گفتم با ۴۰ تومن توی ساندویچی هدایت میتونستیم دوتا ساندویچ مخصوص بخوریم با مخلفات. اون میخندید و میگفت حالا یه شبه. حرص نخور. اما من حرص میخوردم. بعد، از شیرینی فروشی تواضع برا خاله قرابیه خرید و هرچی گفتم میخوام امروز دست خالی برم، خاله کلی دعوام میکنه، قبول نکرد و گفت روز عشقه. نمیشه دست خالی بری. بعد هم منو رسوند خونه خاله و خودش برگشت. خاله شری کلی بابت شیرینی ها تشکر کرد و کلی داماد جونم دامادجونم گفت.(خاله از طرفدارهای همکلاسیه). خلاصه امروز صبح زود رفتم دفتر و تا ساعت پنج اونجا جلسه داشتم. اگه همکلاسی نمیومد دنبالم همچنان قرار بود منو نگه دارند. آخه خیلی از من خوششون اومده بود(آیکون آدم خودشیفته) خلاصه ساعت پنج راه افتادیم سمت ونک. برام سانویچ سرد خرید که توی قطار اگه گشنه شدم بخورم و از ساعت شش و ربع تا هفت و نیم تو ایستگاه پیشم نشست و کلی با هم حرف زدیم.

حالا هم دارم بر میگردم.

و اما موضوع قطار:

آقو ما اومدیم تو قطار، چشمتون روز بد نبینه، همه واگن ها پر. رفتیم سمت صندلیمون، دیدیم اونم پر. دوتا دختر دانشجو با پررویی نشسته بودند بدون بلیط. یعنی همه بلیط دارا سر پا و همه بی بلیط ها نشسته. مامور اومد کلی باهاش بحث کردم. میگه روزای چهارشنبه شلوغه. اینا همه قبل از کرج پیاده میشن. میگم یعنی چی آقا؟ اگر خدای نکرده اتفاقی بیفته چجوری میخواین افراد بدون بلیط رو شناسایی کنین؟ میگه: خیالتون راحت همه بیمه هستن. گفتم فکر کردی با بچه طرفی یا هالو گیر آوردی؟ اگه مشکلی پیش بیاد ، فرد بدون بلیط شامل هیچ بیمه ای نمیشه. همین میشه که یه جایی صد نفر میمیرند و امثال شما اعلام میکنند بیست نفر‌ . آخه بقیه تو هیچ کجا ثبت نشدند. طرف دید نمیتونه از پس عصبانیت من بر بیاد، فرار کرد و رفت. ما هم سه نفره نشستیم تا بالاخره نیمه راه صندلی خالی شد. 

الان هم که دارم مینویسم عصبانی هستم.

اینا رو ولش.

فردا تولد همکلاسیه و من برا جمعه میخوام براش تولد بگیرم. خودم و خودش و هستی و خانواده.

دعا کنید برنامه هام خوب پیش بره.

الان ساعت نه و بیست دقیقه است و من هنوز نرسیدم. چقدر این قطار پر دردسر و کنده.


زمان ثبت : سه‌شنبه 26 بهمن 1395 در ساعت 16:22
نویسنده : رافائل
عنوان :

سرویس نوشت

الان نشستم تو سرویس تهران و دارم برای ماموریت میرم تهران. فردا باید دفتر تهران باشم. آقا ما هرکاری کردیم این ماموریت رو بپیچونیم، نشد که نشد. اصلا تمام کائنات دست به دست هم دادن که من و همکلاسی تو روز ولنتاین بتونیم همدیگه رو ببینیم.. بله دیگه، اینجوریاست. امروز اونقدر سرم شلوغ بود که نگو و نپرس. الان واقعا خسته ام. شب میرم خونه خاله شری. این بار البته دست خالی. اونقدر شاید شاید کردن که تا همین چند لحظه قبل نمیدونستم که بالاخره میرم تهران یا نه.

صبح جاده وحشتناک بود. به شکل سورتمه وار و در حال سرسره بازی رسیدیم کارخونه. توی کارخونه با وجود اینکه روز قبل تمام محوطه رو تمیز کرده بودند حدود سی سانتی متر برف نشسته بود روی زمین. نمیدونید که چقدر دقت کردم که مبادا زمین بخورم. 

خداروشکر به سلامت گذشت.

الان هم جاده به سمت تهران خیلی بهتره و باز شده.

بریم ببینیم فردا چی پیش میاد.

پ.ن. خدایا برای تمام داده ها و نداده هات سپاس.

زمان ثبت : دوشنبه 25 بهمن 1395 در ساعت 17:47
نویسنده : رافائل
عنوان :

روز عشق

همه جا پرشده از قلب و شکلات و گل و... تمام صفحات مجازی صحبت از ولنتاین و روز عشقه. حالا چه فرنگیش و چه ایرانیش.

تا دوسال قبل که همکلاسی در زندگیم با این شرایط فعلی وجود نداشت، هر سال میگفتم خوب چی میشد من هم  یکی و داشتم که به منم تبریک میگفت و برام گل و شکلات و خرس میخرید. اما از پارسال، مخصوصا امسال، این روز خاص چندان برام جذابیت نداره. میدونید چرا؟ وقتی کسی تو زندگیت هست که هر روز با شنیدن صداش، با زنگ زدن های مداومش و گاه و بی گاه با هدیه دادن های با دلیل و بی دلیلش ، بهت محبت میکنه و مملوت میکنه از حس های  خوب، دیگه اینکه یه روز خاص بخواد برات چیزی بخره تا مثل بقیه بگه دوستت داره، چندان برات جذاب نیست.

اصلا من اون بوسه هایی که یواشکی از  پشت تلفن برام میفرسته و اون زمزمه های قبل از خوابیدنش که میخواد منو بخوابونه و اون تنبل تنبل گفتناش و شوخی های لج درآورش رو خیلی بیشتر از شکلات و خرس روز ولنتاین دوست دارم. چون فقط مختص منه. چون تو اونا با هیچکس شریک نیستم. ولی روز عشق چون یه روز عمومیه احساس میکنم همه چیزش عمومی و نمایشیه. 

شایدم حالا که یکی هست که برام کادوی ولنتاین بخره، به قول یه عده خوشی زده زیر دلم.

به هر حال، میخواستم بگم، عاشق بودن و در معرض یک دنیا محبت قرار گرفتن خیلی خیلی قشنگ تر و جذاب تر از کادوی روز ولنتاین و یه قراره عاشقانه توی این روزه. وقتی عاشقی، لحظه لحظه ش  مثل یه شکلات چندمزه است. گاهی مزه شکلات شیری میده ، گاهی شکلات فندقی ، گاهی شکلات سفید، گاهی هم شکلات تلخ و گاهی ازاون شکلاتا که وسطش یه شیره خوشمزه است و وقتی گازش میزنی اون شیره میریزه بیرون.... هم لحظه های تلخ داره و هم لحظه های شیرین. همه چیزش هم همیشه باب دلت نیست. مثل این میمونه که یکی  که دوستت داره برات یه کادوی خوشگل آورده باشه و تو کلی بابتش ذوق کرده باشی و بعد از اینکه کادو رو باز میکنی، میبینی که ای وای داخلش اون چیزی که فکر میکردی نیست ولی خوب باز هم چون یه کادوئه و از کسی گرفتی که دوستت داشته؛ خوشحال میشی و اون تو ذوق خوردگی اولیه رو فراموش میکنی.

عاشقی هم همینجوریه. وقتی یه کسی رو دوست داری، خیلی چیزاش ممکنه باب دلت نباشه و با وجود اینکه قبل ترها خیلی بر ات مهم بود ولی دیگه برات اهمیت نداره. چون اون شخص با محبت کردناش قلبت رو به دست آورده. دیگه با مغزت دو دوتا چهارتا نمیکنی که هرچیزی برات حکم یه قانون رو داشته باشه. 

اینجوریاست دیگه. کلا خواستم بگم آدم وقتی تنهاست بیشتر عاشق روز ولنتاینه. عزیزای دلم، اونایی که هنوز عشق زندگیتون رو پیدا نکردین، امیدوارم هرچه زودتر خدا بزنه پس کله ی اونی که قراره دلتون رو به دست بیاره و بفرستتش پیشتون. از اینکه تنها هستین ناراحت نباشین. وقتی که وقتش برسه خودش پیداش میشه. خودتون، خودتون رو دوست داشته باشین و هوای دل خودتون رو داشته باشین تا دیگرون هم دوستتون داشته باشند. اما خودخواه  نباشید. اینکه میگم خودتون رو دوست داشته باشین منظورم این نیست که همه چیز رو برای خودتون بخواین. منظورم اینه که قدر خودتون و تمام داشته هاتون(سلامتی، جوانی، شادابی، خانواده، دوستان، شغل، تحصیلات، هنر و .... ) رو بدونید و همیشه به فرداهای بهتر امیدوار باشید.

روزتون مبارک


زمان ثبت : دوشنبه 25 بهمن 1395 در ساعت 06:51
نویسنده : رافائل
عنوان :

روز برفی۲

الان نشستم توی سرویس و داریم میریم کارخونه. با این وضعیت جاده و برفی که من میبینم، نمیدونم ساعت چند میرسیم. همهی فکرم پیش هستیه. امروز حتما کلاس اولی ها تعطیلند و حالا نمیدونم هستی،خرمالوجون رو چه کار میکنه. با خودش میبره سر کار؟ مرخصی میگیره؟ کلا تو شهر غربت، تک و تنها زندگی کردن خیلی سخته. امیدوارم ببره بذارتش پیش زهرا خانوم.

از شدت برف آسمون سفید شده. دعا کنید که به سلامت برسیم.

زمان ثبت : یکشنبه 24 بهمن 1395 در ساعت 20:54
نویسنده : رافائل
عنوان :

کچل میشویم.

هر روز که میرم جلوی آینه بیشتر احسای میکنم جلوی موهام کم شده.

هر دفعه که میرم حموم و اون همه مو کف حموم میبینم وحشت میکنم. 

موهای من نازک و نرمه و شبیه موهای نوزادانه. از اول هم خانوادگی موهای کم پشتی داشتیم. ولی این روزا خیلی بیشتر این کم پشتی به چشمم میاد و خیلی کمتر شده موهام.

یک سالی میشه که احساس میکنم ریزش موهام بیشتر شده. انواع داروهای تقویتی رو استفاده کردم ولی هیچ فایده ای نداشته. نمیدونم چه کار باید بکنم. گاهی با خودم میگم: فدای سرت. فوقش کچل میشی. ولی خوب  میدونم که ته دلم همیشه  آرزوی موهای پرپشت داشتم.

درسته که هی با خودم میگم خدایا شکرت برای همینی که هستم ولی خوب چه کنم. نمیتونم وقتی میرم جلوی آینه همه چیز یادم میره.

اووووف

زمان ثبت : یکشنبه 24 بهمن 1395 در ساعت 06:23
نویسنده : رافائل
عنوان :

روز برفی

سلام. صبح برفیتون بخیر. نشستم تو ایستگاه سرویس تا ماشین برسه و سوار بشم. برف میباره. دیشب هم باریده. با سلام و صلوات خودم رو رسوندم تا اینجا. فقط دعا کنید توی این برف سر نخورم. آخه ما خونوادگی سابقه زمین خوردنمون بدجور خرابه

باید این هفته یه روز برای کارای شرکت برم تهران. همکلاسی اصرار داره روزش رو زودتر مشخص کنم. توی این برف و بارون خیلی برام سخته. توکل به خدا تا ببینیم چی پیش میاد. امروز که  نگران بودم صبح چجوری بیام تا ایستگاه  خداروشکر با توجه ی ویژه ی پروردگار به خوبی گذشت. ان شاءالله بقیه ش هم درست میشه.

زمان ثبت : شنبه 23 بهمن 1395 در ساعت 07:32
نویسنده : رافائل
عنوان :

خودخواهی و تنهایی

اون خانم همکار رو یادتونه که مشکلات زیادی تو خونواده  داشت و الان هم همسر دوم شوهرشه؟ این خانم تقاضای بازنشستگی داده. درنتیجه مدیران تصمیم گرفتند خانم خ از یکی دیگه از آزمایشگاهها بره پیش ایشون و کارهاشو یاد بگیره. از وقتی خانم خ رفته اونجا، این خانم دیگه عملا هیچ کاری نمیکنه.

خانم خ گاهی اوقات صبح ها دیرتر میاد و میره اداره جات مربوطه تا مدارکی که خانم مسئول فنی بهش داده رو به اون اداره ها ببره.

امروز هم یکی از اون روزها بود.

خانم همکار: چه معنی میده روز شنبه که اینهمه کار داریم خ پاشه بره اداره استاندارد؟

من: خوب آخه تا خانم مسئول فنی از تهران بیاد خیلی دیر میشه.

همکار: خوب وقتی نمیتونه کاری رو انجام بده چرا این وظیفه رو قبول کرده، مسئول فنی اونه نه خ.

من: شما حرص نخور . فرض  کن خانوم خ نیومده بود آزمایشگاه شما(یعنی خودت مثل قدیم کارهاتو انجام بده).

همکار: چرا اونا فرض نمیکنند که اگه خ نبود چه کار باید میکردن؟ من این وضعیت رو درست میکنم. باید با مهندس نون صحبت کنم.

من با خودم فکر میکنم که باز زیرآب زنی ایشون شروع شد و توی دلم میگم همینه که هیچکس دوستت نداره. آخه یه کم حس همکاری داشته باشی چی میشه؟

زمان ثبت : جمعه 22 بهمن 1395 در ساعت 16:37
نویسنده : رافائل
عنوان :

غرور و تنهایی

داشتم برنامه است*یج رو تماشا میکردم. چقدر از رفتار آقای رضا روح*انی  بدم میاد و چقدر به نظرم زننده برخورد میکنه. وقتی داشت نظرات آقای آذر رو درباره نیک*یتا مسخره میکرد بدجور چندشم شد. یادم اومد  که همیشه تا چه حد از انسان هایی که دیگران رو مسخره میکنند بدم  میومده. کلا وقتی با فرد جدیدی آشنا میشدم و کم کم میدیدم که توی رفتارهاش بقیه رو مسخره میکنه، ناگهان اون فرد دلم رو میزد و ازش فاصله میگرفتم. تازه فهمیدم چرا این مدت روز به روز بیشتر نسبت به همکلاسی احساس محبت بیشتری داشتم. همکلاسی مردیه که هیچ کسی رو مسخره نمیکنه. ادای کسی رو درنمیاره. پشت سر کسی حرف نمیزنه و همینا باعث شده که تا این اندازه دوستش داشته باشم.

توی این برنامه از آقای آذر خیلی خوشم میاد. هرچی رضا روح*انی بهش حرف میزنه و مسخره اش میکنه، اون اصلا اعتنا نمیکنه. انگار میگه تو برام مهم نیستی. نمیبینمت. رفتارش واقعا مردونه است. میخواد با صحبت های جانبی ترس شرکت کنندگان رو کم کنه و جو برنامه رو عوض کنه ولی این پسره رضا !!! دیشب در جواب سوال مجری که پرسید چندبار عاشق شدی حتی شهامت جواب دادن نداشت و در آخر گفت من مجردم. توی دلم گفتم بیچاره زنی که بخواد عاشق تو بشه. هرچقدر پدرش انسان محترم و دوست داشتنی بود، خودش بسیار نچسب و مغرور و بی ادبه.

در عوض اون آقای حامد نی*ک پی. چقدر محجوب و چقدر دوست داشتنیه این پسر. رفتارش مودبانه. نظر دادن هاش مودبانه و شوخی کردناش هم مودبانه. البته درسته که اینا ظاهر قضیه است و ممکنه پشت صحنه این آدم ها خیلی فرق داشته باشند ولی خوب از نظر من کسی که نتونه احترام یه آدمی که ازش بزرگتره رو توی  یه همچین محیطی نگه داره، دیگه پشت صحنه ش واویلاست.

خواستم بگم گاهی اوقات ما آدم ها به چیزهایی غره میشیم و خودمون رو گم میکنیم که شاید همون ها باعث نابودی ما بشن. مثلا به موقعیت پدر و مادر یا افتخارات علمی و اجتماعی اونها فخر میفروشیم. درحالیکه بعدا خودمون هیچی نمیشیم. کم نیستند اشخاص موفقی که فرزندان ناشایستی دارند.

یا به تحصیلات آکادمیک خودمون افتخار میکنیم ولی بعد با یه نفر رو به رو میشیم که در رشته ما تحصیلات آکادمیک نداره و تجربه و تخصصش باعث شده بالاتر از ما قرار بگیره.

از همه بدتر وقتیه که به خوشگلی و تیپ و قیافه خودمون دل خوش میکنیم ولی میبینیم یکی که نه خوشگله و نه تیپ و ظاهر جالبی داره، تو زندگی از ما موفق تره.

خلاصه، موارد برای مثال زدن زیاده، خواستم بگم اینکه تو زندگی چی میشیم و به کجاها میرسیم مهم نیست. مهم اینه که چجوری و درچه شرایطی احساس رضایت و خوشحالی میکنیم. 

به همه ی دنیا برسی ولی یکی نباشه که واقعا دوستت باشه، همد م و دستگیرت باشه، رفیقت باشه، چه فایده ای داره؟

آقای آذر و بقیه همه کسی رو داشتند که عاشقش بودند و داشتند باهاش زندگی میکردند و از بودن در کنار عشقشون خوشحال بودند اما آقای روح*انی با اون همه افتخارات فامیلی و شخصی و اجتماعی، با افتخار به تنها بودشون اذعان داشتند.

.....

نمیدونم تونستم منظورم رو برسونم یا نه؟ غرور چیز خوبی نیست. فخرفروشی هم چیز خوبی نیست. سعی کنیم به جای زندگی کردن برای دل آدم های دیگه و پز دادن به اونها و یا کور کردن چشم دیگران از حسادت، برای دل خودمون و رسیدن به خوشبختی، زندگی کنیم.

   1       2       3       4    >>