X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : جمعه 1 بهمن 1395 در ساعت 08:30
نویسنده : رافائل
عنوان :

دعا کنیم به غم ننشینند چشمان منتظر

از دیروز مدام دارم شبکه ی خبر رو رصد میکنم ببینم خبر جدیدی از گرفتارشدگان در ساختمان پلاسکو میشنوم یا نه. الان که ساعت هشت و ربع صبح جمعه است، هنوز نتونستن راهی به طبقات زیرزمینی پیدا کنند. در اینس*تاگرام خوندم که تعدادی از آتشنشان ها در موتورخانه ی پلاسکو  گیرافتادند و تونستن از اونجا با موبایل به همکارانشون پیام بدن. ولی هیچ پایگاه خبری موثقی این خبر رو تاکید نکرده. تا الان دو تا تونل از ساختمونهای مجاور حفر کردند ولی نتونستند راهی پیدا کنند. 

پ.ن. یه عده میگن چراسازمان آتشنشانی که ادعا داره بیش از ده بار به مالکان واحدهای تولیدی اخطار داده، رسما جلوی کار این واحدها رو نگرفته و ساختمان رو پلمپ نکرده.

عزیزان من ، سازمان آشنشانی یه ارگان بازرسی کننده است و اجازه نداره راسا در این زمینه اقدامی بکنه. این مراجع قانونی و قانونگذاره که حکم صادر میکنه و بعد قوه ی مجریه میبایست اجرا کنه. متاسفانه با وجود اخطارهای آتشنشانی، قانونگذار صرفا به ارسال اخطار اکتفا کرده و دستور پلمپ شدن ساختمان رو نداده. من به شخصه شاهد هستم که نیروهای آتشنشانی هر ماه بازدید دوره ای از کارخانه ها انجام میدند و موارد لازم جهت پیشگیری و چگونگی مواجه شدن با خطرات رو آموزش میدن و دائما به مدیران کارخونه ها تاکید میکنند که چه نکاتی رو رعایت کنند و از چه سیستم های اطفاء حریق و یا ایمنی استفاده کنند. حالا اگه یه احمقی مثل مدیر سابق پیدا میشه که میگه:( من کارخونه رو بیمه کردم هرچی هم بشه بیمه پولش رو میده، اگه آتیش شروع بشه با دوتا کپسول بیشتر هم که نمیشه کاری کرد) واقعا این آتش نشان های بیچاره چه گناهی دارند؟!!! 

بیایید با رعایت نکات ایمنی از بروز چنین فجایعی جلوگیری کنیم.

زمان ثبت : پنج‌شنبه 30 دی 1395 در ساعت 17:29
نویسنده : رافائل
عنوان :

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟؟؟؟؟؟؟

سر کار بودم. گوشی رو بعد از ناهار چک کردم. رفتم تو اینس*تاگرام که ناگهان تصاویر! تصاویر مهیب! پلاسکویی که آوار شده بود روی امدادگران و آتش نشان های بی گناه و قهرمان.

وای که ناگهان انگار دستی چنگ به قلبم کشید. چرا؟ چطور؟ 

جستجو کردم و خبر رو خوندم. چقدر غصه خوردم. چقدر غمگین شدم. چه ماه بدی بود این ماه. شروعش با بی کار شدن کارگرا. وسطاش مرگ  و تعطیلی و حالا آخرش هم فاجعه. فاجعه ای عظیم.

به همه مردم و مخصوصا خانواده قربانیان تسلیت میگم.

حرفی نیست که بشه این وضعیت رو باهاش شرح داد.

این روزها دل مردم تهران هم مثل هواش گرفته و غمگینه.

پ.ن. از ساختمان پلاسکو خاطرات زیادی دارم. بچه که بودم وقتی پدر ما رو سوار ماشین میکرد و تو خیابونا دور میزد، مخصوصا اون موقع ها که ساختمونای بلند و برج های آنچنانی در گوشه گوشه ی شهر سر به فلک نکشیده بودند، پلاسکو همیشه نمایان بود. 

امروز پلاسکو برای همیشه مرد!

بعدا نوشت: برای مردم دعا کنیم. برای عزیزانی که زیر آوار موندند و هنوز مشخص نیست چه بر سرشون اومده. برای نجاتشون دعا کنیم. برای اونهایی که چشم به راه عزیزانشون مانده اند، دعا کنیم که از چشم انتظاری بیرون بیان. برای هزاران نفری که نزدیک عید از کار بی کار شدند. برای میلیارها میلیارد سرمایه ای که از بین رفت. برای کارگرهای بیچاره. برای خانواده های آسیب دیده. بیایید برای همه ی مردم دعا کنیم. عمق فاجعه خیلی بیشتر از اون چیزیه که داریم در حال حاضر توی تلویزیون میبینیم. خانواده های زیادی همه چیزشون رو از دست دادند. 

زمان ثبت : چهارشنبه 29 دی 1395 در ساعت 19:48
نویسنده : رافائل
عنوان :

مامای عزیزم این دشنه ی نشسته در قلبم را بیرون بکش....

دلم گرفته. وقتی میشنوم بعد از رفتنم از اون شرکت هنوز پشت سرم درمورد رفتنم صحبت میکنند و میبینم بعد از رفتن فرزانه از اونجا تموم کاسه و کوزه ها روشکستند رو سر اون و میگند اون برا مدیر حرف میبرده و میاورده و میشنوم که اون جناب مدیر برای بالا بردن جایگاه خودش پیش کارکنانش چه دروغ و دغل هایی سر هم کرده، افسوس میخورم بر این آدم ها و اینکه چرا باید چنین اشخاص کوته فکر و دل کوچیکی  چنین جایگاه هایی در این جامعه به دست بیاورند و  واقعا دلم میسوزه برای این سرزمین.

خدایا مردمان ما رو از دروغ و خیانت و ناراستی و خاله زنک بازی حفظ کن.

زمان ثبت : چهارشنبه 29 دی 1395 در ساعت 17:55
نویسنده : رافائل
عنوان :

روزگار

از سر کار رفتم مغازه صاحبخونه برای پرداخت اجاره منزل. منشی صاحبخونه دختریه که یکی دو سال کوچکتر از منه و شمالیه و خیلی هم خانوم مرتب و خوش برخوردیه. صاحبخونه و پسرش تو مغازه بودند. سلام و احوال پرسی کردیم و بعد از کمی صحبت رو به صاحبخونه گفتم: آقای سین آرام بند درب ورودی آپارتمان تنظیمش بهم خورده و در بسته نمیشه. بعد از اینکه میام داخل باید کلی صبر کنیم تا در بسته بشه. اگه یکی دنبال آدم بیاد راحت میتونه وارد ساختمان بشه. صبح ها هم من کلی بیرون در منتظر میشم تا در بسته بشه که یه وقت کسی نیاد داخل.

آقای سین رو به پسرش گفت: پسر اون در رو زودتر درست کن.

خانم منشی خطاب به من میگه: چقدر حساسی و به چه چیزهایی که فکر نمیکنی. لبخندی زدم و گفتم اگه تنها زندگی میکردی حواست به خیلی چیزها بود.

*****

رفتم نونوایی. دوتا نون سنگک خریدم و به سمت خونه روان شدم. میون کوچه دختری رو دیدم که تکیه داده بود به کنجی یکی از خونه های عقب نشینی کرده و آپارتمان همجوارش درحالیکه صورتش به سمت من بود و رو به روش پسرکی ایستاده بود ، پشت به من. در حال گپ و گفت بودند. دختر با دیدن من اشاره ای به پسر کرد و از هم خداحافظی کرده در دو جهت مخالف، یکی به سمت ته کوچه و دیگری به سمت سر کوچه به راه افتادند. فکر میکنم حدود سیزده چهارده ساله بودند. شاید هم کمتر.

چقدر دنیا عوض شده. چقدر ما پیر شدیم. من هنوز هم میترسم بدون اطلاع مادرم  با همکلاسی جایی بروم و همیشه مادر رو درجریان قرار میدم اون وقت این وروجک های کوچولو هنوز به سن بلوغ نرسیده دنبال چه چیزها که نیستند. اینها انگار اصلا معنی ترس رو نمیفهمند. شاید هم من پیر و ترسو شدم. نمیدونم.

زمان ثبت : چهارشنبه 29 دی 1395 در ساعت 07:31
نویسنده : رافائل
عنوان :

کتاب

مدتیه که میخوام کتاب بخونم ولی نمیدونم چرا دست و دلم به خوندن کتاب نمیره. هستی یه شانس خوبی که داره اینه که محل کارش، زمان های بیکاری، اجازه داره کتاب بخونه. ولی من تو هیچکدوم از محیط های کاری چنین اجازه ای نداشتم. 

الان هم وقتی از سر کار برمیگردم خونه، یه جور رخوت خاصی  تو همه جای بدنم جاری میشه و اجازه نمیده کتاب بخونم. دو روزه تلویزیون رو هم خاموش میکنم که بی خودی وقتم رو نگیره. اما به جاش میرم سراغ انجام  نرمش های مخصوص زانو. 

باید مدت زمان گوشی بازیم رو کم کنم. باید یه برنامه ی درست و درمون برا کارهام بذارم. 

گاهی به مادرم حسادت میکنم. مادرم معلم بود و یادم میاد روزهای بلند تابستون همیشه خونه ی ما پربود از کتاب هایی که از دوستاش قرض می گرفت برا خوندن.

اما من تابستون و زمستون ندارم. کارمون همیشه و همیشه تمام روزمون رو میگیره. 

دوست داشتم  توی یه کتابخونه کار میکردم. ساعت ها غرق میشدم تو سکوت کتابخونه و کتاب میخوندم. چقدر عالی میشد....

زمان ثبت : سه‌شنبه 28 دی 1395 در ساعت 19:51
نویسنده : رافائل
عنوان :

همینجوری

امروز روز سختی بود. کارگرها رو برا کاری آورده بودم کارخونه و دائم میومدند و ازم در مورد وضعیت کاریشون و قراردادشون سوال میپرسیدند. مدیر جان هم نبودند و من هم جز دلداری و امید دادن کار دیگری نمیتونستم انجام بدم.

 ***

مسئول فنی خانم جالبیه. در ظاهر خشک و جدی ولی باطنا انسان خوش قلب و مهربونیه. از رفتارهاش خوشم میاد. چیزهای زیادی میتونم ازش یاد بگیرم. با وجود دل رحمیش ولی هیچوقت مسائل کاری و شخصی رو با هم قاطی نمیکنه و حد و مرز خودش رو حفظ میکنه. رفتار جالبی داره. یکسال از من بزرگتره و مجرده. امیدوارم همسر خوبی نصیبش بشه چون واقعا چیزی کم نداره. 

یادتونه که نگران رفتارهاش بودم. هنوزم خیلی چیزهارو از من پنهان میکنه ولی کلا رفتار خوبی داره. خداکنه این حسم روز به روز پررنگ تر بشه و روزی برسه که بگم این شرکت بهترین جایی بود که توش کار کردم.

****

مدیرجان نسبت به مدیرهای قبلی تفاوت های زیادی داره. در عین احترام و صمیمیت خیلی جاها جدی و خشکه. البته بگم که این ویژگی ها رو میپسندم و به نظرم یه مدیر باید همینجوری باشه. حالا که  شرایط و محیط کار رو بهتر شناختم، بیشتر میتونم رفتارهای ایشون رو درک کنم. واقعا محیط میتونه خیلی خیلی روی انسان تاثیر بگذاره. من هنوز دارم کارکنان و مدیریت اینجا رو تحلیل میکنم و سعی میکنم اونها رو بهتر بشناسم. دلم میخواد یه روزی برسه که بگم بهترین مدیرم رو در این شرکت داشتم. خدارو چه دیدید شاید همین اتفاق بیفته.

****

هنگام برگشت از شرکت، توی خیابون هستی و فرزانه جون رو دیدم و کمی با هم صحبت کردیم و دلمون باز شد.

مدتیه فرزانه به علت امتحاناتش سرگرمه و وقت نمیکنه بیاد پیشم.

هستی هم که کلا سرش شلوغه. منم که تنبل. دلم نمیاد بعد از کار برم خونه اش و وقتشو بگیرم.

****

دیروز زنگ زدم خونه هستی. خرمالوجون گوشی رو برداشته و میگه مامانم حمومه و من تازه از حموم اومدم. میگم چه کار میکنی؟ میگه دارم لباس میپوشم. کلی با هم حرف زدیم. بهش گفتم به مامانت بگو با من تماس بگیره. نشون به اون نشون که  تا امروز خبری از هستی نشد که نشد.امروز بهشون زنگ زدم. باز خرمالو گوشی رو برداشته. بهش میگم دیروز به مامانت گفته بودی که با من تماس بگیره؟ میگه: اه خاله یادم رفت.....

خدایا سپاس به دلیل تمام آدم های خوبی که سر راه زندگیم قرار دادی. خدایا به داده ها و نداده هات شکر.


زمان ثبت : سه‌شنبه 28 دی 1395 در ساعت 07:38
نویسنده : رافائل
عنوان :

سپاس از دیدار مجدد آفتاب

سلام دوستان. با نت گوشی درخدمتتون هستم. امیدوارم خوب باشید.

صبح سرد و لرزونکی شما به خیر.

دو روزه که دماغ بنده چک و چک میکنه و دائم عطسه میزنم و همش لرز دارم. خوب اینها نشانه ی چیست؟ سرماخوردگی؟ نهههه!!!!!

امروز حسابی سرم شلوغه ، ان شاءالله بعد از ساعت کاری درخدمتتون هستم.

فعلا روزتون خوش.

زمان ثبت : دوشنبه 27 دی 1395 در ساعت 18:31
نویسنده : رافائل
عنوان :

یکی روحتو اوج میده و اون یکی لهش میکنه

از صبح مطالب زیادی اومده تو ذهنم که بخوام بنویسم ولی هر مرتبه، مشغولیت های کار و زندگی مانع شده و در نهایت هم فراموششون کردم.

***احساس میکنم همکارم به وجود این وبلاگ پی برده و این کمی منو میترسونه. شاید دیگه از سر کار نتونم پست بذارم.

***زندگی بالا و پایین زیاد داره. یادم میاد محل اولی که کار میکردم مدیری داشتم که بسیار بددهن و بی ادب بود. ولی بین نیروی خوب و کاری و نیروی بد،  فرق قائل میشد. و قدر نیرویی که با تمام توان کار میکرد و میدونست. اونجا خیلی چیزها یادگرفتم و اعتماد به نفسم هم بالا رفت.

محل کار دوم که عالی بود. واقعا قدرشناس بودند.

محل کار قبلی، عزت نفس و روحیه جنگنده ی منو کامل له کرد و ازم یه موجود ضعیف و شکننده ساخت.

حالا اینجا احساس میکنم اصلا احساس جستجوگری و کنکاش ندارم. یه جورایی نسبت به موضوعات بی علاقه هستم و هیجان و حس کنکاش و کاوش در وجودم مرده. نمیدونم. شاید چون کارم با چیزی که فکر میکردم زمین تا آسمون فرق میکنه. 

باید کم کم در خودم احساس هیجان و شوق رو بیدار کنم.

پ.ن. کسی میگفت: تا کفش فرد دیگری رو به پات نکردی در مورد راه رفتنش قضاوت نکن. 

همکاری دارم که کارشناس آزمایشگاهه و پنج سال پیش با یکی از کارگرها که زن و بچه داشته ازدواج کرده(همسر دوم شده)البته همسرش از کارخونه  اخراج شده و جای دیگری سرگرم کاره. این خانوم به شخصه به لحاظ مالی تامینه، برخلاف آقا. خیلی ها میگن چرا این کار رو کرده، ولی من تو چندبار صحبت باهاش متوجه موضوعی شدم. اول اینکه به لحاظ عاطفی ، آقا، خانوم رو کاملا تامین میکنه و خانوم بسیار راضیه. دوم اینکه خانوم قبلا یک نامزدی ناموفق داشته که طی اون بلاهای زیادی سرش اومده. سوم اینکه خانوم در اثر یک بیماری تمام موهاش ریخته و اون آقا با وجود این شرایط، خانوم رو دوست داره.

قضاوت نمیکنم . نمیتونم قضاوت کنم. اگر من جای خانوم بودم شاید دقیقا همینطور رفتار میکردم. شما هم قضاوت نکنید. هیچ کسی رو قضاوت نکنید. دردهای هرکسی مختص خودشه و برای ما قابل لمس نیست. ما فقط میتونیم سعی کنیم دیگران رو درک کنیم. همین.


زمان ثبت : دوشنبه 27 دی 1395 در ساعت 08:23
نویسنده : رافائل
عنوان :

روزگار.....

یه دختر متولد شصت و هشت داریم که فارغ التحصیل مهندسی شیمیه اونم با مدرک کارشناسی ارشد.

یه پسر بانمک هم داریم که مدرک کاردانی حسابداری داره و نگهبان کارخونه است.

این آقا پسر از اون دختر خانوم خوشش اومده و از طرق مختلف بهش پیام میده اما حاضر نیست رسما پا پیش بذاره. قبلا هم سابقه ی یک جدایی رو در زندگیش داشته. حالا این دخترخانوم کلی تحت فشاره چون به هرحال محیط کاره و از اونجایی که کارکنان این کارخونه ازجمله همین دو نفر در یکی از شهرهای کوچیک این اطراف زندگی میکنند، دختر بسیار معذبه و ناراحت.

****

در سال های اخیر از این دست جریانات زیاد دیده و شنیدم. من نظری در این رابطه نمیدم. شما چه فکر میکنید؟

زمان ثبت : یکشنبه 26 دی 1395 در ساعت 08:21
نویسنده : رافائل
عنوان :

ترس صبحگاهی

به شکل یک موجود یخ زده رسیده ام کارخانه. سرما داخل بدنم رسوخ کرده. خودم را به بدنه ی شوفاژ اتاق میچسبانم تا کمی گرم بشوم. کم کم حرارتی ملایم داخل بدنم جریان پیدا میکند. هنوز بینی و ریه هایم منجمد هستند. میروم به سمت کیفم و در داخل کیف به دنبال گوشی موبایلم میگردم. لقمه ی صبحانه را بیرون می آورم و روی میز میگذارم اما هر چه نگاه میکنم گوشی را نمیبینم. ناگهان استرس بدی کل بدنم را فرامیگیرد." یعنی گوشی را جا گذاشته ام؟"  با خودم فکر میکنم"چطور به همکلاسی اطلاع بدهم. شماره اش را حفظ نیستم. هر روز چندین مرتبه با من تماس میگیرد و اگر پاسخ ندهم حتما نگران میشود.  " درحالی که مشغول جستجو هستم به خودم تشر میزنم که " آخر کدام آدم عاشقی را دیده ای که شماره ی تلفن معشوقش را حفظ نباشد؟ "  یادم می افتد که نه فقط همکلاسی که شماره هستی و خواهرک و مادر را هم حفظ نیستم.

در همان حال ناگهان در اعماق جیب میانی کیفم موبایلم را پیدا میکنم که درون دفترچه ای پنهان شده. نفس راحتی میکشم و تصمیم میگیرم از این به بعد شماره افراد را نه از روی حافظه ی گوشی بلکه از روی حافظه ی خودم بگیرم تا دیگر دچار چنین مشکلی نشوم.

   1       2       3       4       5    >>