X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : یکشنبه 31 مرداد 1395 در ساعت 07:53
نویسنده : رافائل
عنوان :

من و این دلواپسی ها

مثل هر شب قرص خورده بودم برای خواب. از آنجایی که صبح های زود میبایست بیدار شوم، قرص را ساعت هشت شب میخورم تا تاثیرش صبح زود مانع بیدار شدنم نشود. در عوض شبها ساعت ده ، بیهوش میشوم.

همکلاسی برای کاری بیرون از منزل رفته بود. آخرین بار حدود ساعت نه تماس گرفت و پرسید ساعت چند میخوابی؟ گفتم خیلی خسته هستم و احتمالا تا حدود یک ربع به ده بخوابم.

فکر میکنم حدود ده دقیقه به ده یا ده بود که به شماره همراهش زنگ زدم تا بگویم میروم به رختخواب و او دیگر تماس نگیرد. تلفنش را جواب نداد. گوشی را در اتاق کناری برای شارژ شدن به برق وصل کردم و به اتاق خواب رفته و ولو شدم روی تخت. گوشی کوچک قدیمیم را در دست گرفتم منتظر تماس همکلاسی. خوابم برد. حدود ساعت یک ربع به یازده بود که با حسی بد از خواب پریدم. ساعت را نگاه کردم و درحالی که گیج خواب بودم به اتاق کناری رفته و به صفحه گوشی خیره شدم. تماسی ثبت نشده بود. استرس و ترسم بیشتر شد. زنگ زدم. جواب نداد. به حدی سریع از روی تخت پریده بودم که دل درد گرفته بودم. با نگرانی به رختخواب برگشتم. در حال فشردن شکمم خوابم برد. این بار از صدای زنگ گوشی موبایل از خواب پریدم و چنا با سرعت خودم را به اتاق مجاور رساندم که بین راه با دیوار راهرو برخورد کردم. شکم درد برگشته بود. گوشی را جواب دادم. همکلاسی بود. با شنیدن صدایش که داشت جریان دعوت پسر عمه و مجبور شدنش برای رفتن به داخل خانه را توضیح میداد، آرام شدم. اما ناگهان اژدهایی خشمگین در من بیدار شد و  بین خواب و بیداری پرسیدم: پس چرا تلفنت را جواب ندادی؟

توضیح میداد که گوشی سایلنت بوده و او متوجه نشده و من از درد شکم به خود میپیچیدم. فقط گفتم: باشه. پس من میرم بخوابم. عذرخواهی کرد و شب بخیر گفت و من کورمال کورمال به تخت برگشتم درحالی که همچنان مشغول فشردن شکمم بودم.

این خصلت از پدرم به من به ارث رسیده است. وقتی با خیال چیزی و به انتظار اتفاقی میخوابم، خوابم ناآرام است و کوچکترین صدایی مرا از خواب میپراند. پدر فقط ناگهانی بیدار میشد و بداخلاق. اما من ناگهان توی رختخواب مینشینم یا به سرعت نور از روی تخت می جهم. به همین دلیل عضلات شکمم ناگهان منقبض میشوند و درنتیجه بعد ار پریدن از خواب ، دل درد میگیرم. به قول مادرم که هیچ چیزت به آدمیزاد نرفته است. طفلک همیشه با ترس و لرز مرا از خواب بیدار میکرد. این ویژگی از بعد از سکته کردن پدر در خواب و فوت ایشان بدتر هم شده است. خواب آرامی ندارم. از شبها بیزارم. احساس میکنم شب آبستن هرگونه رویداد بدیست.

اما شب دماوند فرق داشت آنجا که بودم با آرامش و خیال راحت خوابیدم. کسی کنارم بود که هنگام نگرانی گلوله میشدم در بغلش. دلم برای دماوند لک زده است.....

زمان ثبت : شنبه 30 مرداد 1395 در ساعت 17:55
نویسنده : رافائل
عنوان :

چو شدی غره به خود، کور شود چشمانت

نشسته است  روی صندلی کارش و هر از چندگاهی نگاهی به من می اندازد. سرانجام وقتی نگاهم را از روی گزارشات تولید برمیدارم میگوید، خانوم رافائل امروز دوساعت روی دستگاه جت پرینتر کار کردم و دستگاه را کامل سویس کردم. میگویم: چه خوب. آفرین. 

میگوید: ولی چه فایده؟ من از صبح هر کاری هم که بکنم کسی نمیبینه! 

میگویم: این فکر اشتباه محضه. اگر درست کار کنی، مطمئن باش که دیده میشی.

میگوید: نه من خیلی تلاش میکنم. اینجا خیلی ها پاداش میگیرند ولی تا الان یک بار هم به من پاداش ندادند.

میگویم: سرپرست شما باید برای شما درخواست پاداش بدهد.

میگوید: سرپرست من در مورد حقوق خودش هم مشکل داره. هر وقت بهش میگم، میگه حقوق خود من هم کمه.

میگویم: من به سرپرست تو گفتم به تو هم میگم من از کار کردن سرپرستت راضی نیستم چون دل به کار نمیده. بی توجه و بی خیاله. تو سعی کن اینجوری نباشی.

میگوید: سال گذشته من رفتم دوره ولی میتونستم نرم اما کسی قدر نمیدونه.

میگویم: اولا تو به خودت کمک کردی و از فرصت استفاده کردی تا چیز جدیدی یاد بگیری. دوما اگر تو نمیرفتی کس دیگه ای می رفت.

می گوید: هیچ کس توی این سالن حاضر نمیشد بره. تازه اینا اصلا نمیتونن یاد بگیرن.

نگاهش میکنم و میگویم: پشت درب کارخانه صدها نفر بهتر از تو آماده هستند تا جای تو را بگیرند.....

نزدیک به نیم ساعت غر میزند. هر چه میگویم فایده ای ندارد. یکی از دونفر نیروهای فنی بخشی است که مدیریت آن با من است. از هیچکدامشان راضی نیستم. دل به کار نمیدهند. همیشه شل و وارفته اند. نیروی فنی میبایست چابک باشد. انتقال افکار و ایده ها در او سریع باشد. باید حس مسئولیت داشته باشد. باید بداند چگونه در مواجه با مسائل برخورد کند. این دو نفر یک کلمه را طوطی وار تکرار میکنند." نمیشود " 

من معتقدم در دو واحد از واحد های صنعتی" نمیشود " وجود ندارد. واحد تعمیرات و نگهداری و واحد تحقیق و توسعه. کسانی که ذهن پویایی ندارند و کمبودها دست و پایشان را میبندد، هرگز نباید در این دو قسمت کار کنند.

به او گفتم کمی بیشتر به نحوه کار کردن خود توجه کند و کمی بیشتر در نحوه رفتار کسانی که همرده ی وی بودند و اینک در جایگاه بهتری هستند دقیق شود. شاید پاسخ بسیاری از سوالاتش را بیابد.

زمان ثبت : شنبه 30 مرداد 1395 در ساعت 14:02
نویسنده : رافائل
عنوان :

مختصرانه

دست آخر دلم طاقت نیاورد و رفتم پیش مدیرجان و بهش گفتم که ازش دلگیرم.

امروز صبح دوباره صحبت از رفت و آمد و سرویس شد و من دیگه نتونستم ناراحتیمو در خودم نگهدارم و رفتم دفتر مدیر جان و به ایشان گفتم که بابت سرویس و حذف شدنش نگرانم و به خاطر دفعه قبل که گفتند چون این مورد در قرارداد قید نشده پس نباید حرفش را بزنم دلخور شده ام.

خوب ایشان خیلی خوب برخورد کردند و خوشبختانه مسئله حل شد.

خوشحالم که صحبت کردم و اجازه ندادم این مورد گلوله بشه و روی قلبم بمونه.

****

میگه : چقدر میری حموم، آب میریا!

میگم: نه من مثل لباسای پشمی میمونم. دست و پاهام دراز میشه، آب نمیرم.

یاد حرفش میفتم که بهم میگه تو شبیه تنبل هستی.

****

مادر میگه: خاله جانت زنگ زده بود. همین که پرسیدم چطورین؟ شروع کرد به غر غر و نالیدن. منم نذاشتم حرفش تموم بشه شروع کردم به نالیدن. آخرش خاله جانت گفت: خوب خدا مشکلات همه رو برطرف کنه و گوشی تلفن را قطع کرد.

من:

****

دارم در مورد سرویس صحبت میکنم، همکارم میگه: تو چرا ناراحتی؟ تا سال دیگه میای تهران و از سرویس تهران استفاده میکنی!

ته دلم میگم، خدا از زبونت بشنوه.

زمان ثبت : شنبه 30 مرداد 1395 در ساعت 07:56
نویسنده : رافائل
عنوان :

خنکانه

یه تاپ پرپری پوشیده باشی و خودت هم یک موجود سرمایی باشی و صبح بیای بیرون از خونه و ناگهان ببینی هوا چند درجه خنک شده، بعد برسی کارخونه و از شب قبل کولر روشن بوده باشه، خوب حالا چی میشه؟

هیچی. نشستی  و خیلی ریز ویبره میری. سردمان است شدید

جای دوستان گرمایی خالی که از این خنکی لذت ببرند.

پ.ن. لیوان آب جوش را گرفتم میان دستانم که کمی گرمم کند.

پ.ن.2: صبح بیدار بشی و با یک پیام عاشقانه مواجه بشوی، وای چه میشود؟! هیچ. فقط الان رو ابرها هستی و هی یک لبخند مسخره مینشیند روی لبهایت.

زمان ثبت : جمعه 29 مرداد 1395 در ساعت 11:29
نویسنده : رافائل
عنوان :

مرا آنگونه که هستم، دوست بدار نه آنگونه که میپسندی.

دو  روز قبل، سالگرد ازدواج هستی بود. عصر رفته بودم منزلش و قرار بود برادر و خانم برادرش هم بیایند آنجا، وقتی ساعت نه شد و آنها نیامدند و من دیدم هستی درحال حرص خوردن است به خاطر من که میبایست زود برمیگشتم، از او خواستم مهمانی را بدون من ادامه بدهد و اجازه دهد که من برگردم خانه. نمیخواستم مراسم شام هول هولکی برگزار شود. وقتی برگشتم به مادر زنگ زدم چون فرصت نشده بود بعد از ظهر تماس بگیرم. از مهمانی پرسید و من ماجرا را تعریف کردم. جالب بود که دائم میگفت حرص نخور و من هم میگفتم من حرص نمیخورم فقط نگرانم که هستی از من رنجیده باشد. دست آخر هم از مامان عصبانی شدم که داشت رفتارهای من را مطابق نظر خودش نقد میکرد. امروز صبح وقتی شنید دیشب با هم رفته بودیم بیرون ناگهان گفت: امروز که مشکلی با هم نداشتید؟ با تعجب گفتم نه. چه مشکلی. گفت اون روز عصبانی بودی. گفتم مادر من، من عصبانی نبودم. من نگران هستی بودم به دلیل نگرانی هایش در مورد کم آبی و آینده و جنگ و ..... اینکه نگران کسی باشی که دوستش داری عصبانیت نیست! وقتی دیدم مادر همچنان سرگرم گفتن حرف های بی معنی خودش است خداحافظی کرده و گوشی را قطع کردم.

 نمیفهمم. واقعا نمیفهمم من و مادر از چه وقتی تا این حد از هم دور شدیم. نه احساسات من برایش قابل درک است و نه حرفهایم. گاهی گمان میکنم به یک زبان با هم صحبت نمیکنیم. من از قبیله ای دیگرم  با افکاری دیگر. چرا مادرم از لحن صحبت های من تفاوت بین ناراحتی، نگرانی و عصبانیت را نمیفهمد؟ چرا بعد از هربار صحبت با مادرم باید به خودم قول بدهم که دیگر هیچوقت درباره هیچ چیزی با او صحبت نکنم؟ من هستی را مثل خواهر واقعی خودم دوست دارم. حتی اگر گاهی با او هم عقیده نباشم. همانگونه که در خیلی موارد با خواهرک همعقیده نیستم. تازه میفهمم چرا برادرم چند سالی است که دیگر زیاد در مورد خودش با مادر صحبت نمیکند. مادر قبل از اینکه دهان باز کنیم شروع میکند به نقد کردن. گاهی انسان فقط دو گوش شنوا میخواهد نه بیشتر.

_مادرم، به عنوان دختر سی و شش ساله ات بدان که من میفهمم.

_مادرم، گاهی هم به جای معایب ، محاسن مرا ببین.

_باور کن قرار نیست من خودم را عذاب بدهم و دیگران را تحت فشار قرار دهم فقط برای حفظ کردن ظاهر. باور کن رفتن من برای دیدن هستی فقط برای تبریک گفتن بود و نه قصد شام خوردن داشتم و نه چیز دیگر. دلم برای دوستم تنگ شده بود و دوست داشتم ببینمش. 

_مادرم، باور کن حتی اگر ازدواج کنم جسم و تنم را برای خوشامد دیگران آزار نمیدهم. وقتی توان ندارم و خسته ام، مهمانی نمیروم، مهمان دعوت نمیکنم. بگذار بگویند مردم گریز است.چه اهمیت دارد. مگر دیگران زندگیشان را برای خوشامد من برنامه ریزی میکنند که من این کار را بکنم؟

_مادرم، سالهاست از بسیاری از کارهایی که کرده ای پشیمانی ولی همچنان مرا به انجام آنها سوق میدهی، لطفا این کار را نکن.

_مادرم، از زمانی که از خانه ات خارج شده ام، روز به روز بیشتر از هم فاصله گرفته ایم، چون تو همیشه توقع داشتی من مطابق میل تو زندگی کنم، دیگر نمیتوانم، شرمنده ام.

_مادرم، گاهی فکر میکنم از روی لجاجت با تو است که میخواهم با همکلاسی ازدواج کنم و این مرا میترساند.

- مدتهاست دلم میخواهد دقیقا برخلاف میل تو عمل کنم، چرا اینگونه شده ام؟ کجای راه را اشتباه رفته ایم؟

پ.ن. خسته ام. از نقد شدن خسته ام. میخواهم زندگی کنم اما بدون آنکه قضاوت شوم.

زمان ثبت : جمعه 29 مرداد 1395 در ساعت 08:28
نویسنده : رافائل
عنوان :

تنبلانه

در حال حاضر همچنان در رختخواب بسر میبرم. پنجره اتاق باز است و صدای قدم زدن برخی انسان های سحرخیز از داخل کوچه به گوش میرسد. دیشب را با آرامش خوابیدم. شب قبل تر نمیدانم چرا ساعت به ساعت بیدار شدم و به دستشویی رفتم. صبح از خستگی و خواب آلودگی توان سر کار رفتن نداشتم ولی میبایست میرفتم. وقتی برگشتم خانه برای یکساعت بیهوش شدم. هستی پیشنهاد داده بود زنجبیل و نبات دم کنم و بخورم. این کار را کردم. نتیجه بخش بود. شب قبل سردی کرده بودم. سرمای کولر اذیتم کرده بود و من گیج حتی فکر نمیکردم که باید کولر را خاموش کنم. الان اما بعد از یک شب خوابیدن با خیال راحت، دلم نمی آید از رختخواب جداشوم. نسیم خنک و بوی درختان چنار لذت بخش است.

صبح آدینه زیبای شما بخیر و خوشی دوستان.

زمان ثبت : پنج‌شنبه 28 مرداد 1395 در ساعت 08:06
نویسنده : رافائل
عنوان :

فنی قدیم(دانشجویی)

سال 77 در یکی از دانشگاه های شهرستانی ترک زبان پذیرفته شدم. دانشگاه محوطه بزرگی بود خارج از شهر و در دامنه کوهستان. یکی از شاهراه های اصلی کشور نیز از مقابل دانشگاه عبور می کرد.

دانشگاه مذبور بیشتر شبیه شهرکی بزرگ بود. شامل دانشکده های انسانی، کشاورزی، علوم پایه، هنر و فنی و مهندسی. بانک، رستوران، مجتمع های خوابگاهی دخترانه و پسرانه، مسجد، سالن ورزشی، مجتمع ادارات، سالن های آمفی تئاتر و کتابخانه. در حاشیه دانشگاه هم دامپروری، زنبورداری، گاوداری، گلخانه، باغهای سیب و بادام و بخش ماشین آلات کشاورزی قرار داشت.

نقل و انتقالات دانشجویان و پرسنل از طریق اتوبوس هایی که نیم ساعت به نیم ساعت از شهر به دانشگاه رفت و آمد می کردند و اتوبوس های داخلی که هر یک ربع در فواصل دانشکده ها حرکت می کردند انجام می پذیرفت.

ابتدای مسیر حرکت، ایستگاهی بود در یکی از میادین شهر و انتهای آن ، دانشکده فنی قدیم بود. این دانشکده جزو اولین دانشکده های ساخته شده در محوطه دانشگاه آن هم مربوط به پیش از سال 57 بود. ساختمانی قدیمی که بیشتر شبیه راهرویی طویل بود که در دوطرفش چندین اتاق وجود داشت. بعضی ها  آزمایشگاه بودند و برخی دیگر آتلیه و تعدادی هم کلاس درس. در انتهای راهرو هم  دستگاه آبسردکنی نصب شده بود و در اطراف ساختمان تا چشم کار میکرد درخت بود. از میان تمامی دانشکده ها و ساختمان های قدیمی و نوساز، من عاشق این ساختمان بودم. محوطه ای آرام و خلوت. فضایی رویایی. راهرو هایی با آجرهای قرمز قدیمی، آزمایشگاه هایی اصولی و با بهترین شرایط، ساختمان یک طبقه و درختان بلند که در هوای گرم خرداد و تیر، سایه شان بهترین پناهگاه بود.

خاطرات بسیاری از این دانشکده دارم. از آنجایی که آخرین ایستگاه سرویس ها آنجا قرار داشت، ابتدای مسیر برگشت نیز از آنجا شروع میشد. در بسیاری از اوقات که تعداد دانشجویان منتظر در ایستگاه ها زیاد میشدند، برای جا نماندن از سرویس ها، من و هستی و ململ ابتدا سوار سرویس رفت به سمت دانشکده فنی قدیم میشدیم و در انتها از مقابل آن دانشکده، سرویس های برگشت را به سمت خوابگاه سوار میشدیم و برمیگشتیم. و چقدر می خندیدیم به کسانی که به علت شلوغی و پر شدن سرویس ها از سوار شدن به آنها، جا می ماندند.

در انتهای دوره دانشجویی من در آن دانشگاه، به علت ساختن دانشکده های بزرگ و چند طبقه در بخشی دیگر از دانشگاه و همچنین بهره برداری از چند ساختمانی که از بدو ورود ما در حال ساخت بودند، دانشکده فنی قدیم از رونق افتاد و تعداد کمی از کلاس ها در آنجا برگزار میشد. اما من هنوز هم وقتی خواب دانشگاه را میبینم خودم را در راهروهای فنی قدیم تصور میکنم که در جستجوی هستی به داخل کلاس ها سرک میکشم.

من هیچوقت خواب دانشگاه محل تحصیل دوره ارشد را نمیبینم. شاید به این علت که هیچ برهه ای از زندگی من به شیرینی سالهای 18 تا 22 سالگیم نبوده است. هنوز هم با یادآوری آن دوران گویی دستانی به دور گلویم حلقه میشوند و بغضی شدید راه گلویم را می بندد.

بهترین دوستان من متعلق به همان دوره اند. دوستانی که هریک از شهری در گوشه ای از ایران به آن دانشگاه آمده بودند با فرهنگ ها و زبان های مختلف ولی دلهایی پاک و رفاقتی ماندگار.

از قضای روزگار چند سال قبل مدتی در دانشگاه تدریس میکردم. وقتی روابط دانشجویان این دوره را با دانشجویان همدوره خودم مقایسه میکنم. دلم به حالشان میسوزد. خوشحالم در زمانی دانشجو بودم که هنوز انسانیت و معرفت و مرام حرف اول را در دوستی ها میزد نه پول و مدل ماشین و مدل گوشی موبایل و مارک لباس ها و روابط وابسته.

خوشحالم که از نسلی دیگرم. دنیای من با وجود انقلاب و جنگ و خون و قحطی و صف ایستادن های طولانی، خیلی قشنگ تر از دنیای  پر رنگ و لعاب فعلی است.

خدا را صد هزاران مرتبه سپاس.

زمان ثبت : چهارشنبه 27 مرداد 1395 در ساعت 08:10
نویسنده : رافائل
عنوان :

خوابزده

بیدار میشوم. کورمال کورمال در جستجوی موبایلم هستم. دستم با ساعت روی میز برخورد میکند. ساعت را برمیدارم و در تاریکی سعی میکنم عقربه ها را تشخیص دهم. حدودا چهار و بیست دقیقه. درحالی که دو دستی ساعت را نگه داشته ام، چشمانم را میبندم و با خودم فکر میکنم.

"چه ساعتی باید بیدار میشدم؟

ساعت پنج و ربع.

پس چرا احساس کردم صدای زنگ ساعت را شنیدم؟

نمیدانم.

موبایلم کجاست؟

دیشب زدم به شارژ . توی اتاق کناری.

آهان. پس هنوز فرصت خوابیدن دارم"

ساعت را میگذارم روی میز و غلت میزنم. سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم و بخوابم. چند دقیقه که میگذرد با خودم میگویم گوشی را از شارژر قطع کنم بهتر است. پتو را کنار زده و با تنبلی  از تخت پایین می آیم. به اتاق کناری رفته و سیم شارژر را از گوشی جدا میکنم. گوشی به دست به سمت اتاق خواب برمیگردم. احساس میکنم کسی نگاهم میکند. به سمت هال برگشته و به ناحیه ای که حس سنگینی نگاه از آنجا نشات میگیرم، مینگرم. نور صفحه گوشی را به آن سمت می تابانم. دو چشم گرد و سیاه در تاریکی به من خیره شده است. کمی صبر میکنم این نگاه چیزی می طلبد. نمیتوانم بی تفاوت بگذرم. به سمت هال رفته و چراغ را روشن میکنم. سنجد از درون قفس به من خیره شده است و به هر سمتی که میروم به همان سمت برمیگردد.  داخل آشپزخانه میروم و درب یخچال را باز میکنم. دو برگ کاهو بر میدارم. از درون جعبه بیسکوییت های روی میز غذاخوری هم تکه ای بیسکوییت جمانه برداشته و به سمت قفس سنجد برمیگردم. با هیجان خاصی از دیواره های قفس بالا می آید تا به من نزدیک تر شود. درب قفس را باز میکنم و کاهو و بیسکوییت را داخل قفس می گذارم. با اشتیاق بیسکوییت را داخل کیسه لپش پنهان میکند و به درون مخفیگاهش می برد.چراغ ها را خاموش میکنم و به اتاق خواب برمیگردم. خواب از سرم پریده است. نت گوشی را روشن کرده و در دنیای مجازی غرق میشوم..........

نشسته ام پشت میز کارم و لیوان قهوه ام در دستانم است. می دانم نباید قهوه بخورم. برای بیماریم خوب نیست. ولی اگر بخواهم چشمانم را باز نگه دارم به کمکش نیازمندم.

به لیوان نگاه میکنم و به خوردن و نخوردن قهوه فکر میکنم. سپس در یک لحظه تمامی محتویات لیوان را سرمیکشم. حس خوبی دارم.......

زمان ثبت : سه‌شنبه 26 مرداد 1395 در ساعت 21:12
نویسنده : رافائل
عنوان :

عصرانه

پنجره آشپزخانه باز است و نسیم خنکی از میان پرده های رقصان، به داخل خانه میوزد. نشسته ام روی مبل و پاهایم را انداخته ام روی هم. شلوارک یک وجبی ام پاهای برهنه ام را نمایان کرده است. کبودی روی پاهایم نشانگر خستگیست. از پانزده سالگی به بعد متوجه شدم هر زمانی که مدت طولانی سرپا می ایستم و یا روی صندلی پاهایم آویزان میمانند بعد از یک شبانه روز لکه های بنفش پر رنگی روی ساق ها و ران هایم ایجاد میشوند که به مرور آبی و بعد زرد میشوند. با این کبودی ها آشنا هستم. همیشه همراهم بوده اند. بعد از یک روز پرکار، بعد از یک سفر طولانی و یا پس از مراسم عروسی . 

هفته اخیر هفته پرکاری بود و لحظه ای آرام و قرار نداشتم. دویدن و استرس و هیجان کار. و حالا نزدیک به انتهای هفته، لکه های بنفش دوباره آمده اند.

حس آرامش خاصی دارم. شام خورده ام. کمی کتاب خوانده ام. دوش گرفته ام و اینک با خیال راحت در محضر بلاگ اسکای به سر میبرم. 

صدای باد که میان برگهای درختان چنار می وزد، آرامش خاصی به من میدهد. صدای افرادی که در کوچه از زیر پنجره عبور میکنند. 

کسی سرگرم صحبت با دلال خودرو است. ماشینی با سرعت میگذرد"....وابسته ات شدم و به تو کردم عادت، عشق من......" صدای خواننده برای لحظه ای میپیچد داخل خانه. غروب لذت بخشی است. یک غروب دوست داشتنی و با آرامش. 

خدای من برای همه چیز از تو ممنونم.

زمان ثبت : سه‌شنبه 26 مرداد 1395 در ساعت 07:43
نویسنده : رافائل
عنوان :

باید یا نباید

به یاد دارم تعطیلات نوروز سال 1370 همزمان شده بود با ماه رمضان. سریالی آن زمان پخش میشد به نام مهمان که از بازیگرانش چیز زیادی به یاد ندارم اما داستان سریال تقریبا به یادم مانده. پسر جوانی که برای تحصیل به خارج از ایران سفر کرده بود برای دیدار خانواده به ایران می آید و در این گیر و دار تمام فامیل سعی میکنند دختر مناسبی را برای ازدواج به ایشان معرفی کنند. در آخر پسر اعتراف میکند با دختری فرنگی ازدواج کرده و در نهایت و پس از سپری شدن ماجراهای زیاد آن دختر به ایران می آید و سرانجام مورد قبول خانواده پسر قرار میگیرد.

سریال ها و فیلم های زیادی در آن دوره با این مضمون ساخته شد که تماما وصف ازدواج پسران ایرانی با دختران فرنگی بود. (در دهه های بعد مشهورترین آنها مسافری از هند بود) تقریبا از همان زمان همیشه برای من جای سوال بود که چرا مردان ایرانی میتوانند با زنان غیر ایرانی(غیر مسلمان) ازدواج کنند ولی زنان نمیتوانند. در بسیاری از کلاس های دینی و پرورشی آن زمان این موضوع را مطرح کردم و هیچگاه پاسخ واضح و روشنی نگرفتم. اکثرا بحث در مورد دین و ارث و این موارد بود. ولی مگر مذهب ارثی است که از پدر به فرزند برسد؟

البته در دهه های اخیر زنان ایرانی بسیاری را میشناسم که با مردانی غیر ایرانی ازدواج کرده اندو برخلاف ایده دیگران که گمان میکردند حتما ازدواجشان به طلاق می انجامد، به خوبی و خوشی سرگرم زندگی هستند.

اینها را گفتم که بگویم همیشه هنجارها تعریف درست و مشخصی ندارند و بسیاری از هنجارشکنی ها به علت نامشخص بودن دلیل و برهان ایجاد آن هنجار است. از نظر من تمامی سنتها و هنجارهایی که شکسته میشوند در چارچوب اصلی خود دچار نقص و ضعف میباشند. نونه هایی از این موارد را میتوان در بسیاری از مسائل دینی که برای بسیاری از جوانان سوال است اما متاسفانه علمای ما سعی در توضیح و حل کردن آنها ندارند، دید.

تا زمانی که به جای حل مسئله و فکر کردن به درستی و یا نادرستی یک سنت یا هنجار، سعی در پاک کردن آن مسئله داشته باشیم، این میشود که ارزش ها تبدیل میشوند به ضد ارزش ها و هنجارها شکسته میشوند. زنان حجاب از سر برمیدارند و مردان آرایش میکنند و روابط به اصطلاح ناسالم ایجاد میشود و ...... بزرگان در حال رفع و رجوع مسائل مذکورند اما هنوز بسیاری از سوالات جوانان بی پاسخ مانده و آنها مانده اند بر سر دوراهی آنکه مسائل شخصی مهمتر هستند یا مسائل کلان اجتماعی که شاید اگر مسائل کلان حل میشد(درآمد، شغل، اوقات فراغت جوانان، جلوگیری از دزدی های کلان، فساد اداری و.....) بسیاری از مسائل خرد و ریز جامعه نیز برطرف میگشت.

بیایید الگوهای مناسبی برای جوانان باشیم تا پند و اندرزهای ما قابل شنیدن باشد.

   1       2       3       4    >>