X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
زمان ثبت : دوشنبه 31 خرداد 1395 در ساعت 18:22
نویسنده : رافائل
عنوان :

سلسله

من آدم خرافاتی نیستم اما به نشانه ها اعتقاد دارم. معتقدم بعضی اتفاقات میتوانند خبر از برخی وقایع آینده بدهند. البته به همان اندازه هم باور دارم که ما انسانهای عادی توانایی درک این آینده بینی ها را نداریم و اکثرا بعد از وقوع حادثه اصلی  به زنجیره ای بودن وقایع  پی میبریم. در این باره فیلمی هالیوودی هم در چند قسمت ساخته شده که حرف اصلیش این است که نمیشود از مرگ محتوم فرار کرد و بالاخره اتفاق می افتد اما در این چندگانه درباره این موضوع بسیار بسیار بزرگنمایی شده و بیننده در قسمت های آخر تنها با داستانی مواجه میشود سرشار از خون و خونریزی و صحنه های به اصطلاح دل آشوب.

اما منظور من از زنجیره ای بودن وقایع چیزی ورای این است. در بحث شریعت این موضوع تحت عنوان حکمت الهی مطرح میشود. به عنوان مثال نحوه قبولی من در دانشگاه لیسانس و روبرو شدنم با همکلاسی که چون دو سال مرخصی تحصیلی داشت سال آخر تحصیلش با سال اول تحصیل من تلاقی کرد. بعد دور شدن از هم. قبولی من در شهری دیگر برای دوره ارشد. آمدن به شهر غریب برای کار و شاغل شدن در کارخانه ای ناهنجار. برگشتنم به زادگاه پدری و بعد از دوسال برگشتن به شهر غریب به پیشنهاد همکاری از کارخانه اول محل کار برای کاری جدید. رفتنم به تهران برای مصاحبه و روبرو شدن با همکلاسی به عنوان یکی از مدیران ارشد سازمان جدید. درخواست طلاق همسر همکلاسی و جداشدنشان و باقی ماجرا.... زنجیره ای از اتفاقات که دست به دست هم دادند تا ما دوباره با هم روبرو بشویم.

یا در مورد مرگ پدر. 5 ماه قبل از عود بیماریشون، کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بودند که جوانی خام، بدون گواهینامه رانندگی با ایشان تصادف میکند. البته اتفاق خاصی نمی افتد و با رضایت پدر ماجرا ختم به خیر میشود. دو ماه بعد وقتی پدرداخل حیاط و پشت دیوار مشغول باغبانی بودند، مادر از ایشان درخواست میکند برای خرید نان به نانوایی محله بروند. چند دقیقه از خروج پدر نگذشته بود که دیوار حیاط که پدر آنجا مشغول باغبانی بود در اثر برخورد یک کمپرسی با صدایی هولناک فرومیریزد. ...اما سه  ماه بعد یک شب پدر دچار سکته مغزی میشوند و 6 ماه بعد دارفانی را وداع میگویند.

از این دست مسائل برای تعریف زیاد هست . مادر معتقدند من زیادی به جزئیات دقت میکنم اما من معتقدم اتفاقات اطراف ما تمامی به نحوی درجریان هستند که ما را به سمت مقصد و هدف مشخصی هدایت کنند. 

شما چه نظری دارید؟

زمان ثبت : یکشنبه 30 خرداد 1395 در ساعت 21:34
نویسنده : رافائل
عنوان :

مادربزرگ

ابتدای کوچه پیاده شدم. کوچه خاکی با علف های بلندی که دو طرف کوچه و کنار دیوارها روییده بودند. وسط کوچه گود تر بود و در دو جهت کناری کمی مرتفع تر میشد. انگار خاک را با جارو به سمت دیوارها کشیده و روی تل خاک بذر چمن پاشیده بودند. قسمت های برجسته کنار دیوار سبز بود و گیاهان خودرو آن نواحی را پوشش میداد. حرکت کردم چند قدم جلوتر کمر کوچه میشکست و با پیچی نود درجه به سمت راست میپیچید. در انتهای کوچه دیواری قرار داشت و دربی که بسته بود. سمت چپ کوچه ادامه پیدا میکرد و با پیچی ملایم انتهای کوچه از تیررس نگاه بیننده خارج میشد. سمت راست کوچه اما قبل از رسیدن دیوار به انتها و همان درب روبرو، درب کوچکی  خودنمایی میکرد. به سمت در رفتم. مثل تمام ظهر های تابستان لای در اندکی باز بود. درب را هل دادم و داخل شدم. مسیر سیمانی کم عرضی وسط حیاطی دلباز جلوی راهم سبز شد. سمت راست درخت ازگیل ژاپنی استوار ایستاده بود و تاک چندساله ای به دورش آویخته بود تا خودش را به دیوار برساند  و قسمت بزرگی از حیاط توسط آن تاک مسقف شده بود. خوشه های انگور آویخته از تاک مثل یاقوت هایی درخشان زیر نور آفتاب ظهر تابستان میدرخشیدند.سمت چپ درختهای گوجه سبز و انواع گل های زیبا به ردیف ایستاده بودند. مخصوصا بته نسترن که کنار دیوار همسایه به دیوار تابیده بود و گلهای قرمزش میان برگهای سبز یادآور قالی های زیبای قدیمی بود.

به جلو نگاه کردم. روی ایوان نشسته بود و درحالیکه بادبزن حصیریش دستش بود با لبخند نگاهم میکرد. پیراهن گلدار سرمه ای تنش بود که در زیر آن شلوار نخی گلداری پوشیده بود. از شدت گرما جوراب های کرم کلفتی که همیشه به پا داشت را از پا درآورده بود. موهای سرش را با روسری سفیدی بسته بود و دنباله های روسری را بالای سر گره زده بود. طره ای از موهای حنا گذاشته اش روی پیشانی بلندش ریخته بود. دانه های عرق روی پوست سفید صورتش میدرخشید. چشمهای سبز قشنگش را با مهربانی به صورتم دوخت و با لبخند گفت" چه خوب کردی که اومدی". دستهایش را از هم باز کرد. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. به سمتش رفتم و خودم را درآغوشش انداختم. مثل بچگی هایم بو کشیدمش. چشمهایم را بستم و اجازه دادم عطر تنش فضای روحم را پر کند. چشمانم را که  باز کردم پرده های اتاق توی باد میرقصیدند. چرخیدم. به ساعت نگاه کردم. پنج و ربع بود. باید از رختخواب بیرون می آمدم و برای رفتن به محل کار آماده میشدم. 

دلم برای بوی تنش، حرفهای قشنگش، خانه روستاییش و شبهایی که برایمان شعر میخواند و قصه میگفت تنگ شده است....

زمان ثبت : شنبه 29 خرداد 1395 در ساعت 20:43
نویسنده : رافائل
عنوان :

...

چیزی که همه من جمله من دوست دارند بشنوند تعریف و حرفهای خوب و شیرینه. گاهی اوقات شنیدن واقعیت خیلی تلخ و سخت و کشنده است. خیلی زجرآوره. دردناکه. آره شنیدن حقیقت و روبرو شدن با واقعیتی که همیشه سعی کردی ازش فرار کنی خیلی سخته. اما خوبه که آدم ها با واقعیات زندگی روبرو بشوند. اینجا دنیای مجازیست. اونقدر مجازی که هیچوقت هیچ کس خود خود واقعیشو رو نمیکنه. کی میدونه روزمرگی های یه نفر چقدر میتونه روزمرگی باشه. شاید مرگ از دیدگاه دیگرون، تولد برای نویسنده است. 


زمان ثبت : شنبه 29 خرداد 1395 در ساعت 17:43
نویسنده : رافائل
عنوان :

تمامی این سالهای سرد، کجا بودی؟

تمام دیشب تا صبح خواب میدیدم که رفته. که نیست. که حتی پشت سرش رو هم نگاه نکرده. صبح یکی دو خط پیام تلگرامی. دیگه ازش خبری نبود تا ساعت یک و نیم. زنگ زد. حالمو پرسید. گفت هنوز سردرد داره کمی حرف زد یهو گفت تو چطوری؟ گفتم خوبم؟ گفت : راستشو بگو. گفتم خوبم. دوباره گفت: بهت میگم راستشو بگو. بغضو شدم. گفتم حالم خوب نیست. گفت چرا؟ گفتم چون تو خوب نیستی. گفت من خوبم. گفتم پس منم خوبم. گفت شوخیت گرفته؟! چیزی نگفتم و ناگهان اشکها سرازیر شدند. فهمید و تا خواست حرف بزنه بهانه آوردم که سرم شلوغه و تلفن  و قطع کردم. توی سرویس که بودم چندبار زنگ زد. رسیدم خونه بهش زنگ زدم. کمی حرف زدیم. شروع کرد به قربون صدقه رفتن. گفت کجایی؟ گفتم: همینجا. گفت: همینجا کجاست؟ گفتم تو بغل تو. گفت آره تو بغل منی. گفتم البته اگه هنوزم بخوای بغلم کنی. گفت دیوونه، بغلت کردم.  گفتم از دیشب تا حالا صدبار مردم و زنده شدم. گفت چرا؟ گفتم فکر کردم که میری و پشت سرتو نگاه نمیکنی. گفت مگه نگفتم که شرطتو قبول کردم. تو منو چجور آدمی فرض کردی؟ گفتم درمورد تو فکری نکردم. فقط خودمو گذاشتم به جای تو و فکر کردم عاقلانه اینه که برم و پشت سرمو نگاه هم نکنم. گفت خوب بعدش چه کردی؟ گفتم هیچی نشستم منتظر تا ببینم تو چه کار میکنی؟ گفت خوب من چه کار کردم؟ گفتم هیچی. گفت هیچی؟ من که شرط تو رو قبول کردم و گفتم ولت نمیکنم. گفتم خوب فرصت داری که بعدا نظرتو عوض کنی. گفت: من اونقدر عاشقتم که میگم نمیتونم برای این چیزا ازت بگذرم.....

توی دلم قند آب میشد. صداش بهم آرامش میداد. تمام روز خودمو برای دوری ازش آماده کرده بودم ولی الان...

الان آرومم.

زمان ثبت : جمعه 28 خرداد 1395 در ساعت 22:07
نویسنده : رافائل
عنوان :

سخت تر از سخت

نمیدونم چطور شد که موقع برگشت بهم زنگ زد و درمورد آینده و تصمیماتش و خودمون صحبت کرد و ناگهان پرسید : راستی تو مهریه چقدر مد نظرته؟ سوال سختی بود. چیزی که سالها توی ذهنم بود و الان مدتی بود بهش فکر میکردم که درموردش چطور باید با همکلاسی صحبت کنم. اون تو تجربه قبلیش به خاطر مهریه و حق طلاقی که به همسرش داده بود تاوان زیادی پرداخت کرده بود و حالا نمیدونستم با شنیدن جواب من چه واکنشی نشون میده.

اول سکوت کرد و بعد گفت شوخی میکنی؟ گفتم نه.

گفت من این مبلغ رو نمیتونم بپردازم.

گفتم من هم نمیخوام که بپردازی

گفت متاسفانه اولش همه همینو میگن

گفتم بهت حق میدم که نگران باشی.

حدود یکساعت حرف زد. از عقیده اش نسبت به این موضوع. از دینی که به گردنش میمونه و ......

بهش گفتم پس حق طلاق بهم بده. گفت نه. گفتم چرا؟ گفت  نمیحوام تو رو از دست بدم. بازم حرف زد. خیلی. ناراحتی از صداش پیدا بود. 

گفتم اگه تو شرایط نرمالی بودیم ازت مهریه بالا نمیخواستم. ولی الان. با وجود اینکه قبلا ازدواج کردی و یه بچه داری و نمیخوام جشنی برا عروسی بگیریم، نمیتونم از این مقدار کوتاه بیام.

بازم حرف زد. حرف زد و حرف زد.

آخرش گفتم این شرط منه پس اگه نمیتونی قبولش کنی همه چیزو همینجا تموم کنیم.

سکوت کرد. گفت نمیشه. گفتم چرا؟ گفت بدون تو میمیرم. گفتم برو فکراتو بکن. یا این ریسکو میپذیری یا کلا قید منو میزنی.

گفت با اینکه اعتقاد دارم این یه دینه به گردنم و راضی نیستم و دارم میگم بهت که من این مبلغو ندارم، ولی قبول میکنم.

گفتم بازم فکر کن. عجله نکن. گفت نیازی به فکر نیست. گفتم که قبول میکنم. نهایتش میفتم زندان. سکوت کردم. 

یه سردی بدی اومده و چنگ انداخته به قلبم. فقط من نه. اونم همینطور شده. حرف مهریه کلا  سردمون کرده.

خسته ام. بعد از اتمام صحبت هامون تا چندین ساعت بدون اینکه بخوام اشک از چشمام روون بود. خسته ام و غمزده.

زمان ثبت : پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 در ساعت 15:57
نویسنده : رافائل
عنوان :

و ناگهان خشم....

آخرین بار که به عقربه کوچیک ساعت نگاه کردم داشت عدد دو رو نشون میداد. چشمامو بستم و تن خسته مو سپردم به خواب. تازه چشمام سنگین شده بود که ......

با صدای چهچهه یک آوازه خوان تازه کار و  فریاد از ته دلش از خواب پریدم. ساعت یک ربع به سه بود. توی سرم گرومپ گرومپ صدا میومد. کمی صبر کردم شاید صدا قطع بشه. بدتر شد . بلندتر همراه با موسیقی بلند.

پاشدم. حتی حوصله پوشیدن مانتو نداشتم. چادری سر کردم و رفتم طبقه بالا. زنگ در رو به صدا درآوردم. یک بار. دو بار. سه بار.

نه. نمیشنید. با خودم فکر کردم برم طبقه پایین و به صاحبخونه بگم. ته دلم راضی نبودم ولی درد کمر که برای تسکینش خوابیده بودم بهتر نشده بود که هیچ، سر درد هم اضافه شده بود. تو فکر بودم که صداها قطع شد. دوباره در زدم. این بار پسر همسایه با رویی خوش در رو بروم باز کرد. پرسید صدا اذیتتون کرد؟.

گفتم: شرمنده اما بدجور اذیتم کرد. تا حالا چندبار خواستم بهتون بگم ولی گفتم شاید ناراحت بشید. گفت نه. این چه حرفیه ببخشید. بهش گفتم من روزا از صبح تا ساعت چهار و نیم خونه نیستم میتونی با خیال راحت تمرین کنی ولی وقتی میام خونه میخوام کمی استراحت کنم. گفت شرمنده. حتما از این به بعد رعایت میکنم. تشکر کردم و اومدم پایین. تمام عصبانیتم از بین رفته بود.

چه خوب شد نرفتم سراغ صاحبخونه.


پ.ن. آقایوسف خیلی خوشبختی که یه زیر زمین برای تمرین کردن داری.

زمان ثبت : پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 در ساعت 07:24
نویسنده : رافائل
عنوان :

رنگ و رنگ و رنگ

دیروز بعد از مدتها رفتم سراغ پرتره خواهرک. برای منی که همیشه سیاه قلم کار کردم و یا رنگ روغن، کشیدن یه پرتره با مدادرنگی کار سختیه. مخصوصاکه تمام رنگهای مورد نظرم رو ندارم. مدادرنگی 36 رنگی پلی کروموس فابرکاستل که همکلاسی برام خریده عالیه، ولی بعضی رنگهای روشن مخصوص رنگ پوست رو نداره باید بگردم و جایی که رنگهای تکی رو میفروشه پیدا کنم. البته تو اینترنت هست ولی من باید خودم از نزدیک ببینم. تازه دو رنگی که مد نظرم هست یعنی light flesh 132  و cinnamon 189 تو سایت موجود نیست.

حالا خواهرک چشمها و لبهاش تکمیل شده ولی پوست صورتش هنوز اون رنگی که میخوام نیست.

خوشحالم که دوباره رفتم سراغ نقاشی. پرتره خواهرک که تموم بشه میخوام برم سراغ آبرنگ. آبرنگ حس خوبی بهم میده. وقتی قلموی رنگی رو تو آب میچرخونی و رنگها پخش میشن توی آب، وای، حسش قابل وصف نیست. رنگ، رنگ، رنگ.



پ.ن. فردا همکلاسی میاد دیدنم. بهش قول دادم براش قورمه سبزی بپزم. سه ماهه که قورمه سبزی نخورده. طفلک بچه ام.


زمان ثبت : سه‌شنبه 25 خرداد 1395 در ساعت 22:43
نویسنده : رافائل
عنوان :

فرشته

کی میگه همه فرشته ها بال دارند؟

کی میگه فرشته ها توی آسمونند؟

کی میگه فرشته ها رو نمیشه دید؟

من تو زندگیم یه فرشته دارم که بال نداره، روی زمین راه میره، قابل دیدن و لمس کردنه. حتی بعضی وقتا عصبانی میشه. فرشته من خیلی وقتا خسته میشه، گاهی اوقات غمگین میشه، ولی اکثر مواقع میخنده و به همه انرژی میده.

فرشته من خیلی خوب بلده چجوری حال خراب منو خوب کنه. 

امشب فرشته من برام تولد گرفته بود. کیک و کادو و شام و دورهمی. خوشحالم که خونه تنها نموندم. خوشحالم که تو رو دارم.

هستی عزیزم، دوستت دارم و هر روز و هر شب خدا رو برای وجود تو شاکرم.

زمان ثبت : سه‌شنبه 25 خرداد 1395 در ساعت 17:34
نویسنده : رافائل
عنوان :

تولد سی و شش سالگی

تولدم مبارک.

من امروز به دنیا اومدم. 

نمیدونم بودنم برای این دنیا فایده ای داشته یا نه وی  مطمئنم در زنجیره خلقت وجود من لازم بوده و حکمتی داشته. حتما و یقینا اگر من به دنیا نمیومدم انرژی های کوانتومی ذرات دیگه خیلی فرق میکرد و اگه دنیا جور دیگه ای نمیشد، مطمئنم که زندگی اطرافیانم فرق میکرد.

من هستم. سی و شش سال از عمرم گذشت. 

خدایا برای تمام لحظاتی که خندیدم شکر.

برای تمام غصه ها و غمها که باعث شد رشد کنم و درک بهتری از انسان بودن داشته باشم شکر.

برای گریه ها برای تنهایی ها برای از دست دادنها که باعث شد قدر خنده ها و شادی ها و داشته ها رو بیشتر بدونم، ازت ممنونم.

خدایا ممنونم که فرصت بودن و نفس کشیدن و لمس این دنیا رو به من دادی.

ممنونم که تا اینجای زندگی همراهم بودی و مطمئنم که بعد از این هم همراهم میمونی.

خوشحالم که گوشیمو خاموش نکردم و جواب همه دوستان و دادم. 

پ.ن. هستی جان ممنونم که هستی

زمان ثبت : دوشنبه 24 خرداد 1395 در ساعت 15:00
نویسنده : رافائل
عنوان :

رفع خستگی

نشستم پشت میزم تا نفسی بکشم. حسابی خسته ام. از صبح در حال دوندگی هستم و یه لحظه هم ننشستم. روبه روم  کلی کاغذ برای بایگانی هست. اما دیگه توان انجام هیچ کاری ندارم. از بس روزها ذهنم درگیر حساب و کتابای تولیده دیگه فرصت نمیکنه به چیز دیگه ای فکر کنه.

دیروز دست به آچار شدم. رفتم رو پشت بوم و دریچه کولر رو با سختی باز کردم. شیر آب پمپ رو هم باز کردم. تسمه هارو چک کردم و بعد از آبگیری کامل، اومدم پایین و کولر رو روشن کردم.

چشمتون روز بد نبینه. طوفان شن اومد. تمام خونه شد خاک. مجبور شدم همه جارو تمیز کنم و جارو بکشم. از پا دراومدم. همسر هستی اومد و برام موتور کولر رو روغن کاری کرد. شبکه های داخلی قطع شده بود. همسر هستی رفت رو پشت بوم و آنتن رو بررسی کرد اما مشکلی پیدا نکرد. من تو خونه داشتم با سیم آنتن ور میرفتم که متوجه شدم سیم از قسمت انتهایی قطع شده. با بابای خرمالو جون افتادیم به جونش و درستش کردیم و شبکه ها وصل شد. حالا دیگه میتونم خندوانه و ماه عسل تماشا کنم. 

برنامه آشپزی امروز شله زرده. همکلاسی میگه مدیونین اگه همه رو بخورین و برا من نگه ندارین. کلا موجود شکمویی هست که بیا و ببین. حالا بریم ببینیم چطور میشه.

   1       2       3       4    >>