X
تبلیغات
زولا
زمان ثبت : جمعه 26 مرداد 1397 در ساعت 15:22
نویسنده : رافائل
عنوان :

مهمونی نوشت

سلام. من موجودی هستم له شده اما خوشحال.

مهمونی به خوبی برگزار شد.

از روز سه شنبه کارهارو شروع کردم. میخواستم ژله ی خرده شیشه درست کنم. دو رنگ ژله رو ریختم توی ظرف و گذاشتم توی یخچال. گردو آسیاب کردم. سبزی خرد کردم و سرخ کردم برای خورشت اناربیج. گوشت هارو قلقلی کردم و با کمی سبزی قاطی کردم و تفت دادم و گذاشتم داخل یخچال. 

روز چهارشنبه وقتی از سر کار برمی گشتم همکلاسی رو بین راه دیدم همراه کپلچه.  شیرینی خریده بود. رفتیم میوه هم خریدیم و برگشتیم. من خورشتم رو بار گذاشتم. ژله ها رو خرد کردم و قالب ها رو آماده کردم و ژله ها رو ریختم توش. بعد ژله های آلوورا رو آماده کردم و با بستنی قاطی کردم و ریختم روی ژله های تکه تکه شده و گذاشتمشون توی یخچال. 

همکلاسی جارو برقی کشید و میوه ها رو شست. بعد ظرف هامو درآوردم. با کمک همکلاسی ظرف ها رو چیدیم روی میز. ساعت یک شب بود که خوابیدیم.

صبح زود بیدار شدم و رفتم حموم. برنج خیس کردم. 

صبحونه آماده کردم. همکلاسی رو راهی شرکت کردم. خودم دستشویی رو شستم و دوباره خونه رو چک کردم. کریستالهارو درآوردم. 

توی دو تا ظرف میوه چیدم. شیرینی ، شکلات و لواشک.  بادوم پفکی رو هم توی ظرف هاشون ریختم. کپلچه ساعت یازده بیدار شد. صبحونه اش رو دادم و نشست پای تلویزیون. 

ساعت دوازده اولین مهمون رسید. یه خانمی بود که همسن و سال خودم بود. اما بسیار محجبه. در حدی که دستکش مشکی دستش بود. رفت توی اتاق و وقتی اومد بیرون یه داف خفن شد. جینگول مستون. دامن کوتاه و کفش و هزارتا جینگیل وینگیل که به خودش آویزون کرده بود. نشستیم کنار هم به صحبت. ساعت دوازده و نیم زنگ زدم به مادرشوهر که پس چرا نمیاین؟ گفت خواهرشوهر تو راهه. اما اون غذاش دیرتر آماده میشه و دیرتر میاد. بالاخره خواهر شوهر رسید و با خودش سبزی خوردن و سالاد الویه آورد. کم کم مهمونا دونه به دونه میومدند. ساعت یک و نیم همه اومده بودند و فقط مونده بود مادرشوهر. در این بین من با شیرینی و چایی و میوه از همه پذیرایی کردم. عمه ها و دخترعمه های مادرشوهرم بودند. بیست نفر بودند. 

همه با چادر میومدند و میرفتند توی اتاق و بعد با پیراهن های مجلسی و کفش پاشنه دار میومدند بیرون. خونه ی منم که کوچیک. 

چیزهای ندیده میدیدم. 

خوب ما چون مجلس هامون زنونه و مردونه قاطیه، هیچوقت لباس آستین حلقه ای و دکلته نداشتیم و نمیخریم. چون کاربرد نداشته برامون. یعنی شاید هر چندسال یه مجلس زنونه دعوت بشیم. در نتیجه لباس هایی میخریم که به قول خودمون جلوی مردها هم بشه پوشید. وقتی میدیدم دخترا همه پیراهن  بندی پوشیدند و خانم ها با بازوهای تپل آستین حلقه ای تنشونه برام جالب بود.

موقع اذان که شد جانماز خواستند و به نوبت نماز خوندند. 

مادرشوهر رسید و  جوجه و کوبیده آورد. 

بالاخره برنجها رو کشیدیم و غذاهارو گذاشتیم روی میز و دونه دونه اومدند و غذا کشیدند. 

واکنششون در مورد خورشت اناربیج جالب بود. اول فکر کردند فسنجونه. بعد یکی خورد و تعریف کرد و دونه دونه مشتاق شدند به چشیدن خورشت. دست آخر فقط یه ظرف کوچیک که برا همکلاسی برداشته بودم باقی موند. 

ظرفها رو همه رو خواهر شوهر شست و منم پاک کردم و جمع کردم. ا‌ون وسط دو تا دختر عمه ی پیر مادرشوهر اومده بودند توی آشپزخونه که ما ظرف بشوریم! به این بهانه هم کمی سرک میکشیدند توی وسایل. با احترام از آشپزخونه بیرونشون کردم. هم اونارو و هم مادرشوهر رو. به مادرشوهر گفتم شما بفرمایید بشینید کنار مهموناتون. شما میان اینجا کمک اونا هم معذب میشن. خلاصه که فرستادمشون بیرون. ژله رو بعد از ناهار بردیم. همه خوششون اومد. گویا خودشون عادت دارن از بیرون آماده میخرن و وقتی دیدن دارم از قالب درمیارم براشون جالب شد که خودم درست کردم. حالا برا من عجیب بود چون توی شهرستان این چیزا رو خود میزبان آماده میکنه.  ساعت شش خواهر شوهر زنگ زد به همکلاسی تا بیاد خونه. 

وقتی فهمیدند همکلاسی اومده انگار موش بیفته میون فیلها. همه بدو بدو حمله کردن سمت اتاق برای تعویض لباس و چادر سر کردن. همکلاسی که اومد تو دیدم خاله همکلاسی و عمه ی مامانش هم که یه خانم خیلی پیر بود چادر سر کردند. پرسیدم مگه شما محرم نیستید؟ ناگهان همه زدند زیر خنده. طفلکیها جوگیر شده بودند و قاطی کرده بودند.

همکلاسی که اومد دونه دونه شروع کردند به تبریک گفتن و بعد هم کادو دادن. تازه فهمیدم این مهمونی برا چی بوده. فقط نمیدونم چرا یه توضیح شفاف به من نمیدادند. 

خلاصه که همه کلی تشکر کردند و از همکلاسی عذرخواهی کردند که زحمت دادند و باعث شدند من از صبح سرپا باشم. یکیشون میگفت چه میشه کرد. از حالا باید عادت کنی فامیل شوهر میخوان بریزن سرت. اون یکی میگفت نگران نباش. حالا دیگه نوبت دونه دونه ی ایناست. کلی طول میکشه تا دوباره نوبت تو بشه. 

خلاصه که بعد از رفتن همگی مادرشوهر موند و خاله و دخترخاله شوهر. الویه رو آوردم و باقی کوبیده ها رو گرم کردم و بهشون شام دادم و در آخر همکلاسی مادر و خاله رو برد و رسوند. تا برگرده من باقی ظرفها رو شستم و ولو شدم روی کاناپه.

زانوهام خیلی درد میکرد.

شب توی رختخواب همکلاسی پرسید چرا نمیخوابی و هی وول میخوری؟ گفتم اونقدر زانوهام درد میکنه که خوابم نمیبره. رفت و از توی یخچال پماد آیس رو برام آورد و زانوهامو با پماد حسابی ماساژ داد. از خستگی بیهوش شدم.

صبح زود بعد از خوردن صبحانه، ظرفها رو جمع کردیم و گذاشتیم توی کارتنها و سرجاشون. بعد همکلاسی جارو کشید و رفت بیرون. منم کمی استراحت کردم و با مامان اینا تلفنی صحبت کردم. 

غذا رو گرم کردم و بعد از برگشتن همکلاسی ناهار خوردیم. 

الان خونه تمیزه و همه در حال استراحت.

چندتا مورد برام جالب بود. خوب اون زمونی که من شش هفت سالم بود مادرم و بقیه که دور هم جمع میشدند لباس رسمی میپوشیدند و روفرشی یا کفش های روفرشی که مخصوص روی کفش بود یعنی نرم با کف خاصی که فرش رو داغون نمیکرد. 

میخوام بگم این چیزهارو از بچگی دیدم ولی چند سالی هست انگار همه چیز قاطی پاتی شده. دیگه جا و مکان و شرایط سنجیده نمیشه! من خودم یه بلوز و دامن پوشیده بودم با یه صندل روفرشی  ساده. اما اینکه مهمونا توی یه گُله جا با پیراهن بلند مجلسی و کفش پاشنه ده سانت و پیرهن حریر دکلته اومده بودند خوب یه خورده برام عجیب بود. ما توی اینجور مهمونیها مثلا شلوار مجلسی  یا دامن روی زانو با تاپ آستین حلقه ای یا شومیز میپوشیم. از گیوه های مجلسی یا صندل و یا کفش های روفرشی نرم هم استفاده میکنیم نه کفش پاشنه میخی که به فرش آسیب برسونه. 

خداییش فرهنگ  خونواده ها خیلی با هم فرق میکنه. 

یه چیز جالب تر اینکه دو تا از این خانم های محجبه که نمازشون هم اول وقت بود و همسن مادر همکلاسی بودند اما تا همکلاسی رو دیدند چادر سر کردند ، زمان رفتنِ دختراشون با کفش هایی که پاشون بود رفتن تا دم آسانسور و بعد همونجوری اومدند تو و با کفش اومدند روی فرش که نگاه سنگین من باعث  شد  عروس یکیشون ازشون بخواد کفش رو در بیارند. خیلی جلوی خودمو گرفتم که نگم: حاج خانوم من اینجا نماز میخونم. ما روی فرش میشینیم. خودت نماز خوندی. بعد با کفش رفتی بیرون و دوباره برگشتی خونه!!!!!

خلاصه که کلا مدرنیته و سنت وقتی قاطی میشه چیز خنده داری ازش درمیاد.

روز جالبی بود. خسته شدم ولی تجربه خوبی  بود. 

****

خدایا سپاس که توان پذیرایی کردن از بیست نفر مهمون رو بهم دادی. ممنونم.

زمان ثبت : سه‌شنبه 23 مرداد 1397 در ساعت 15:04
نویسنده : رافائل
عنوان :

آبرسان

از کامنت های پست قبل فهمیدم که مشکل اکثر دوستان آبرسانی به پوست و مرطوب کنندگی پوستشونه.

چند تا توصیه براتون دارم. 

برای انتخاب یه کرم یا لوسیونِ آبرسان یا کرمِ مرطوب کننده ی خوب حواستون باشه که حتما محصول انتخابی شامل یک یا چند گزینه از موارد زیر باشه:

۱_ویتامین E

۲_ عصاره و روغن های گیاهی مثل جوجوبا، آووکادو، روغن آرگان، شی باترو .....

۳_ سدیم پی سی ای، گلیسیرین، ترکیبات لاکتات مثل اسید لاکتیک یا سدیم لاکتات، اوره ، پپتیدها و ...

در مورد انتخاب برند هم در حال حاضر اکثر شرکت های ایرانی کرم های مرطوب کننده ی خوبی دارند. مثل سینره(بادسته بندی مختلف) و آردن. سی گل و مای و خیلی خای دیگه هم همینطور.

این بستگی به نوع پوست شماو مقدار پولی که میخواهید هزینه کنید و نوع کرم داره! 

برای ماسک صورت من ماسک های زیر رو پیشنهاد میدم که توی خونه درست کنید:

۱_ پوست خیار و ماست کم چرب‌.

۲_ عسل و روغن بادام که باید در حرارت ملایم مخلوط بشه و بعد به دمای محیط برسه!

۳_ پوست خیار که برای بیست دقیقه در گلاب خوابونده شده.

۴_ ماست کم چرب و سدر.

۵_ مخلوط آووکادوی میکس شده و پوست خیار پوره شده و یک قاشق ماست‌.

۶_ مخلوط کاهو و پوست خیار و ماست کم چرب.

۷_ مخلوط آووکادو و چای سبز دم کرده و یک قاشق ماست کم چرب.

میتونید مقداری گلاب و عرق نعناع رو با آب مخلوط کنید و در طی روز روی پوست صورتتون اسپری کنید و صبر کنید تا خودش خشک بشه‌.

میتونید مقداری گل محمدی خشک رو درون کمی آب خیس بدید و بعد روی پوستتون برای بیست دقیقه قرار بدید.

برای چندمین بار میگم از معجزه ی گلاب و خیار و ماست غافل نشید. این سه ماده برای پوست فوق العاده هستند.

***

فکر کنم به اندازه ی کافی توضیح دادم و دیگه جای سوالی نمونده. تنبلی رو کنار بذارید(به خودم هم میگم) تا با همین روش های خونگی پوستی سالم و شفاف داشته باشید.

****

دیروز عصر خواهرک یه پیام طولانی مبنی بر یادآوری وظیفه ی فرزندی برام فرستاده بود.

نزدیک به یک ساعت با هم چت کردیم و من هی عصبانی تر شدم. اون هم میگفت از هیچی خبر نداشته. منم باور نمیکردم. 

بعد از بحث هامون رفتم یه لیوان آب خوردم و زنگ زدم خونه. مامان گوشی رو برداشت. به روی خودش نیاورد. منم به روی خودم نیاوردم. اما میدونم نه اون دلش صاف شده و نه من!

لطفا در این خصوص پیامی نفرستید که تائید نمیشه.  هم من وظیفه ی فرزندی رو میدونم و هم اینکه فقط من و خودش و خدا از اونچه بین ما گذشته و میگذره اطلاع  داریم و نه غیر.

****

برای هم دعا کنیم. برای خوشبختی همدیگه و برای سلامتی بیماران و برای آرامش زندگی هامون. 

****

خدایا سپاس برای همونی که خودت میدونی.

زمان ثبت : یکشنبه 21 مرداد 1397 در ساعت 21:40
نویسنده : رافائل
عنوان :

هوای همو داشته باشیم.

امروز تیام جان یه کامنت گذاشت و از من در مورد نحوه ی انتخاب محصولات آرایشی و بهداشتی پرسید.

همین سوال منو به فکر فرو برد.

خواستم از همینجا از همه ی شما یه درخواستی بکنم.

در شرایط فعلی قیمت محصولات آرایشی و بهداشتی بسیار بالا رفته.

من خودم همیشه کرم های ضد آفتاب فرانسوی استفاده میکردم. هفته ی قبل رفتم کرم همیشگی ام رو بخرم که با شنیدن قیمتش مغزم سوت کشید. آخرین بار من این کرم رو هفتاد و پنج هزار تومن خریده بودم و حالا قیمتش دویست و بیست هزار تومن شده!

همکلاسی پرسید میخوای؟ گفتم: عمرا! 

من که میدونم توی این کرم چیه و میدونم تفاوتش با کرم های ایرانی در حد اختلاف دویست هزارتومنی نیست، پس نمیخوام و ایرانی رو میخرم! 

در شرایط فعلی خیلی ها که کرم های ایرانی رو میخریدند دیگه توان خرید کرم ندارند. از طرفی ورود مواد اولیه برای شرکت های ایرانی خیلی سخت شده. خریدن هر یه دونه کرم ایرانی یعنی کمک به سرپا موندن شرکتها و نون خوردن کارگران اون کارخونه ها. در شرایط فعلی من به شخصه ترجیح میدم از محصولات ایرانی استفاده کنم، حتی اگر  این محصولات از نظر کیفیت به پای برندهای اروپایی نرسند اما میتونم خیالتون رو راحت کنم که تفاوت برندهای خوب ایرانی با برندهای اروپایی اونقدر زیاد نیست و میشه بهشون اعتماد کنید و نتایج خوبی ازشون به دست بیارید.

****

پریشب با کپل و کپلچه مشغول تماشای عبدی شو بودیم. اکبر عبدی از میهمانش پرسید اگر دو میلیارد بهت بدن چه کار میکنی؟

من از کپل پرسیدم تو بودی چه میکردی؟ گفت: میذاشتم بانک سودش رو میگرفتم و خوش میگذروندم. 

گفتم: چه خوش خیال. بانک هم پولت رو بالا میکشه و سرت میمونه بی کلاه. 

کپلچه گفت من یه هواپیما میخرم و میرم میگردم!

همکلاسی گفت تو چه میکنی؟ گفتم: با یه میلیارد خونه میخرم و با یه میلیارد هم میرم میگردم. بعد گفتم: نه. نه. ببخشید. با دومیلیارد سریع از ایران میرم و یه کشور دیگه زندگی میکنم.

یهو کپلچه گفت: پس بابام چی؟ تنهاش میذاری؟ 

گفتم: نه. بابا هم با من میاد دیگه! بعد گفتم: تو رو هم میبریم. 

گفت: نه دیگه.  من پیش مامان میمونم ! باشه؟!

خوشم میاد حواسش به باباو مامانش هست.

زمان ثبت : جمعه 19 مرداد 1397 در ساعت 23:27
نویسنده : رافائل
عنوان :

این روزها

پنجشنبه صبح رفتم سر کار. البته دفتر مرکزی!

حدود ساعت یازده دیدم یه تماس از خونه ی پدری دارم. خواهرک بود. سلام و احوالپرسی کرد. تعجب کرد که سر کار هستم. خیلی زود تماس رو قطع کردیم.

بعد از ظهر عصبی بودم. کپلچه و کپل هم تموم مدت با هم کل کل میکردند و این موضوع عصبی ترم کرد. مخصوصا که کپلچه دائم تو روی پدرش می ایسته و این خیلی منو رنج میده!

شب با هم بحثشون شد. اونم سر خوردن. اونقدر هله و هوله خورده بود که غروب حالت تهوع داشت و میگفت حالش بده. میگفت خاله دیگه نذار این چیزا رو با هم بخورم. من گراتن مرغ رو آماده کرده بودم و فقط مونده بود سس بشامل و پنیر . رفتیمم بیرون که حالش بد شد. وقتی برگشتیم همکلاسی گفت این غذا سنگینه، بذار برای فردا! 

منم گفتم هر کس گشنه است نون و ماست بخوره(بیرون یه عالمه هله و هوله خورده بودیم) . کپلچه عصبانی شد. این بچه دائم  برای خوردن حرص میزنه. گفتم تازه حالت بهتر شده اونم با قرص. بهتره چیزی نخوری. با پدرش بحث کردند و رفت توی اتاقش. نیم ساعت بعد اومد بیرون و رفت سراغ آشپزخونه و چیپسی که از دوهفته قبل باقی مونده بود رو از کابینت آورد و نشست جلوی ما به خوردن. پدرشرهم رفت براش ماست آورد تا با چیپس بخورند. اونم ساعت یازده شب. دیدم اگه بشینم نمیتونم سکوت کنم. اومدم توی اتاق خوابم و چراغ رو خاموش کردم. ده دقیقه بعد همکلاسی اومد توی اتاق. پرسید چرا خوابیدی؟ گفتم لطفا برو بیرون و الان با من حرف نزن.

دو ساعت بعد که اون بچه خوابیده بود با هم حرف زدیم.

خیلی چیزها بهش گفتم! اینکه تربیت و سلامتی بچه از پر کردن شکمش واجب تره. اینکه اگر یه شب شام نخوره نمیمیره ولی با اون وضعیت جسمی و خوردن مواد غذایی ناسالم حتما تا ده سال دیگه گرفتار بیماری میشه! 

گفتم حرص زدن های این بچه در مورد غذا عجیبه و باید در این خصوص با یه مشاور صحبت کنیم. گفتم ظرف میوه ای که براش گذاشته بودم رو دست نخورده برگردونده خونه! 

گفتم از اینکه توی روت می ایسته ناراحت میشم. گفتم از اینکه جلوی من با هم بحث میکنید ناراحت میشم. گفتم لطفا وقتی میخوای بهش چیزی رو تذکر بدی ببرش توی اتاق و بعد بهش بگو! گفتم لطفا گاهی باهاش توی خونه بازی کن. ببرش توی حیاط و با هم به درختا و حیوونا نگاه کنید و با هم حرف بزنید. براش وقت بذار. نه اینکه همش با خریدن خوراکی بخوای بهش محبت کنی....

گفتم و گفتم و گفتم و اون وسطا گریه هم کردم. 

امروز رفتارشون بهتر بود. از صبح به کپلچه گفت کلا سه ساعت فرصت تماشای تلویزیون داره. کمی باهاش بازی کرد. عصر رفتیم خونه ی مادرشوهر. اونجا هم با وروجک بازی کردند . برگشتیم و برای شام گراتن مرغ و قارچ رو پزیدیم و خوردیم. چقدر هم خوششون اومد و استقبال کردند. 

امروز کپلچه کمی کتاب هم خوند. 

امیدوارم رفتارشون توی روزهای بعد بهتر هم بشه.

***

این چند روز آشفته و غمگینم. همکارم تا چندروز قبل میگفت از بعد از عروسیت روحیه ات تغییر کرده و بشاش تر شدی. چهارشنبه میگفت چرا دوباره غمگینی؟!

نمیتونستم بگم خونواده ام نمیذارن آب خوش از گلوم پایین بره!

****

زیاد حوصله ی نوشتن نداشتم. فقط برا خاطر دوستان گلی که نگرانم بودند اومدم اینجا تا بگم: نگران نباشید. خوبم و سعی میکنم بهتر بشم.

زمان ثبت : چهارشنبه 17 مرداد 1397 در ساعت 11:44
نویسنده : رافائل
عنوان :

توقع بی جا

دیشب؛ 

شبی جهنمی!

میگه وقتی با ما کار نداری چرا زنگ میزنی! 

میگم: دو ماهه ازدواج کردم یه بار حالمو نپرسیدی!

میگه وقتی میدونم خوشی و حرفی ندارم بهت بزنم برا چی زنگ بزنم!!!!!

تصمیم گرفتم دیگه بهش زنگ نزنم. 

وقتی باعث شرمندگی و کسر شانش هستم و موجب خجالتش میشم همون بهتر که فرض کنه مُردَم!

مطمئنم که اینجوری راحت تره! 

من دیشب براشون مُردَم.

خودم هم مردم! 

هیچ وقت انتظار شنیدن این حرفهارو نداشتم! 

نمیتونم درکشون کنم! 

دوست ندارند برم خونه شون!

دیگه نِمیرم!

دیگه نِمیرم! 

دیگه نِمیرم!

بذار اینطوری خوشحال باشن!

زمان ثبت : سه‌شنبه 16 مرداد 1397 در ساعت 09:52
نویسنده : رافائل
عنوان :

گزارش وار

همکلاسی پنج صبح رسید. حسابی بغلم کرد و بغلش کردم.

واقعا دلم براش تنگ شده بودا!!!!

یه عالمه برام سوغاتی آورده.

بهش میگم از این به بعد همیشه تنهایی میفرستمت بری سفر که اینهمه برام سوغاتی بیاری. اگه خودم همراهت بودم نمیذاشتم اینقدر برام خرید کنی

دو تا شلوار لی. چندتا تی شرت و تاپ. سه تا رنگ مو. یه پیراهن. دو سری لباس زیر. یه پیراهن خواب. یه مایو. یه بادی خوشگل. کلاه حموم. یه بلوز خوشگل جینگولی. یه تاپ و شلوارک تو خونه ای. یه سری جوراب. و چندتا خرده ریز آشپزخونه! 

برای کپلچه و وورجک و برادرزاده جان و مادرها، خواهرها و برادر هم سوغاتی آورده!

برای خودش اما فقط یه پیراهن و شلوار و یه سویشرت خریده. 

بهش گفتم : من گفته بودم سوغاتی نخر و تو اینارو خریدی اگه میگفتم سوغاتی بخر چی میخریدی؟

****

بغلش کردم و چلوندمش و گازش گرفتم. میگه: عه! هاپو شدی؟

گفتم: یه هفته تنهایی رفتی سفر و من و تنها گذاشتی ، حالا یه مدت هر کاری دلم بخواد میکنم و تو هم حق نداری بگی چرا!

گفت: منکه حرفی نزدم!

****

مادرشوهر دیشب زنگ زد و گفت بیست و پنجم مهمونی برگزار میشه. گفت تو غذا نپز! خودم غذا میارم. اما مگه میشه؟

به همکلاسی گفتم باید حسابی کمکم کنه!

****

الان نشستم توی سرویس. فردا میخوام گراتن مرغ رو که گفته بودید برای شام خودموم بپزم ببینم چطور میشه! 

کلا در مورد آشپزی اصلا ترس به خودم راه نمیدم و میگم بالاخره یه چیزی میشه دیگه!

****

دیشب برامون یه اتفاق مثبت سی سال بسیار خنده دار افتاد که متاسفانه نمیتونم براتون بگم. فقط اینجا نوشتم که خودم بعدها یادم بیاد و بخندم. البته اگه این اتفاق باعث بیچارگیم و گریه کردنم نشه

خدا به دادمون برسه!!!! 

****

آهای لیلی کجایی که رخ نمی نمایی؟؟؟؟

****

خدایا برای لحظه لحظه های زندگی شکر! 

برای وجود همکارهای خوب و مدیر خوب!

برای روزهای خوب! 

برای بدیهایی که باعث میشن قدر خوبیهارو بدونیم!

برای آدم های بدی که بهمون یادآوری میکنند خوب بودن وظیفه ی آدم ها نیست و ما باید برای خوب بودن بعضی ها ازشون سپاسگزار باشیم.

خدایا بابت نعمت زندگی کردن شکر!


زمان ثبت : یکشنبه 14 مرداد 1397 در ساعت 21:35
نویسنده : رافائل
عنوان :

حس قشنگ زندگی


دیروز زنگ زده بودم و با زهرا صحبت میکردم که گفت پاشو فردا یا پسفردا بیا اینجا. زنگ میزنم گلپر هم از سر کارش بیاد.

گفتم فردا شب همسر میاد. پسفردا نمیتونم بیام. 

گفت فردا بیا. گفتم حالا به گلپر بگو ببین میتونه بیاد.

آخر شب پیام داد که فردا منتظرتون هستم.

امروز از سر کار که برگشتم به جای کوچه ی خودمون رفتم توی کوچه ی بغلی دنبال خونه ی زهرا. 

چقدر نزدیک بود. کنار گوشمون.رفتم خونه اش و دو ساعتی با گلپر و زهرا حرف زدیم و حرف زدیم و با پسرک زهرا بازی کردیم. فسقلی اول از من فرار میکرد اما آخراش حسابی جورشد و موقع رفتن لپش رو  جلو آورد تا ببوسم.

از خوشی های زندگی اینه که سر کوچه با رفیقت بایستی و حرف بزنی!

از خوشی های زندگی اینه که رفیقت بخواد تو محله ی شما دنبال خونه بگرده!

جای هستی حسابی خالی بود!

****

زنگ زدم و به خواهر شوهر گفتم برنامه ی مهمونی برای چه روزیه؟ و چند نفر مهمون دارید. من از قبل باید آماده بشم.

خواهرشوهر گفت میگم مامان بهت زنگ بزنه.

الان من منتظرم که مامان زنگ بزنه.

****

همکلاسی همین الان از فرودگاه زنگ زد و گفت تا یک ساعت و نیم دیگه پرواز میکنند!

****

سه تا رنگ مو برام خریده هر کدوم یه رنگ!!!! امون از این تنوع طلبی!

****

 من این خونه ی کوچولومون رو خیلی دوست دارم. ای کاش مال خودمون بود.

****

سه روز با خیال راحت شبا  پی* ام* سی تماشا کردم.

****

چشمات رازآلوده!

 چرا نگاه کنم باز بیهوده؟

هرکس از اون چشا بیفته

 واسه همیشه نابوده!

عاشق شهاب تیامم!

****

این شهرام صولتی چه کار میکنه هر سال جوون تر از سال قبل میشه؟ خوب به خواهرش هم یاد بده دیگه!

****

خدایا شکرت . بابت تمام دلخوشی های زندگی.

زمان ثبت : جمعه 12 مرداد 1397 در ساعت 20:08
نویسنده : رافائل
عنوان :

حرف های خاله زنکی

سلام.

از وقتی عروسی کردیم مادرشوهر هرازچندگاهی میکه میخوام یه مهمونی زنونه بگیرم خونه ی خودم و فامیل هارو بگم و تو هم به مادر و خواهرت بگو که بیان.

هفته ی قبل آب پاکی رو ریختم روی دستش و گفتم شما هروقت میخوای مهمونیتون رو بگیرید، خواهر و مادر من نمیان. مادرم شرایط جسمیش طوری نیست که بتونه سوار ماشین بشه و خواهر هم نمیتونه تنهاش بذاره.

قرار بود لین هفته مهمونی بگیره که یهو نمیدونم چی شد تبدیل شد به مهمونی خاله کوچیکه!

ما نفهمیدیم این مهمونی به مناسبت برگشت خواهرشوهر به امریکاست یا پاگشای بنده! 

در هر صورت رفتیم مهمونی و برگشتیم و خوش هم گذشت.

خاله کوچیکه ی همکلاسی که میزبان بود اخلاق خاصی داره!

میون هر حرفی که میزد یه جورایی از اموال و دارایی هاش صحبت میکرد

سعی کردم نسبت به همه چیز بی اهمیت باشم. 

موقع برگشت من و خواهرشوهر و دوستشون و بچه ها زودتر بلند شدیم و مادرشوهر گفت که میمونه و دیرتر میاد.داشتم با خاله بزرگه خداحافظی میکردم گفتم تشریف بیارید منزل ما! یهو مادرشوهر گفت: عروس خودتو آماده کن تا خواهرشوهرت نرفته باید یه مهمونی بدی اینارو دعوت کنی! 

من یه لحظه جا خوردم. خواهرشوهرم دو هفته دیگه میره و هنوز فامیل شوهر مراسم پاگشایی برای من نگرفتند. 

گفتم تشریف بیارند. منزل خودشونه!

مادرشوهر گفت: البته غذا و میوه پای منه شما فقط پذیرایی کنید. من میخواستم خونه خودم بگیرم ولی اینا میخوان خونه شما رو ببینند. 

گفتم: اگر قابل بدونید همون غذا و میوه رو هم میتونیم در خدمت باشیم! 

دیگه ادامه ندادم و خداحافظی کردم.

اما راستش اصلا خوشم نیومد. نه برای اینکه قراره مهمون بیاد خونه ی من! برای اینکه از اول حدس زده بودم این حرف که مادرشوهر میگفت میخوام برات مهمونی بگیرم یه جورایی بوداره! یعنی از اول حس میکردم میخواد این برنامه رو بذاره برای خونه ی من وگرنه خیلی زودتر میتونست این کار رو انجام بده‌.و البته  از این ناراحت شدم که به جای من و برای من تصمیم گرفته بودند. 

یه مورد دیگه اینکه من هنوز عمه ها و عموزاده های همکلاسی رو ندیدم. فقط دو تا خاله و یه دایی رو دیدم و به جای اینکه اونا مارو دعوت کنند ما باید پذیرای اونا باشیم! 

ناراحتی بعدیم این بود که احساس کردم مادرشوهرم با خواهرها و عمه زاده های خودش نشستند و این برنامه رو ریختند. خوب من انتظار دارم اگر قراره کسی مهمون خونه ی من باشه بعد از دیدن و شناختنشون خودم در شرایطی که آمادگی لازم برای پذیرایی از اونها رو داشته باشم دعوتشون کنم. اون هم یه خانواده یه خانواده. نه اینکه صرفا زن های چندتا خانواده رو بگم بیان خونه ی من!

کلا از این قضیه خوشم نیومد. انگار خودشون خودشون رو برای آخر هفته ی بعد دعوت کردند. اون هم در این وضعیت که همکلاسی اینجا نیست!

میدونم زیادی حساس شدم و  اینا همش به خاطر اختلافات فرهنگیه و اینکه چون سالهاست من زیاد رفت و آمد نداشتم حالا این رفت و آمدهای بیش از حد داره بهم فشار وارد میکنه! 

اینم میدونم که توقع بیجاییه که انتظار داشته باشم همه درست  و مطابق میل من رفتار کنند.

خلاصه که من از این کارشون خوشم نیومد. 

وقتی به همکلاسی گفتم واکنش اون طوری بود که حس کردم از قبل خبرداره و این بیشتر ناراحتم کرد. دست آخر هم گفت وقتی اومد ایران با مادرش حرف میزنه و این حرفش عصبانی ترم کرد. بهش گفتم من فقط ماجراهای امروز رو برات تعریف کردم و انتظار ندارم به مادرت حرفی بزنی اما از واکنش تو حس کردم از قبل خبرداشتی و به من نگفتی! از اینکه بخواین منو در مقابل عمل  انجام شده قرار بدید ناراحتم!

گفت: از هیچی خبر نداشته و اینا همش سوء تفاهمه!

البته وانمود کردم که حرفش رو پذیرفتم اما ته دلم مطمئنم که اونم یه حدس هایی زده بوده و شاید از ترس واکنش من چیزی بروز نمیداده!

در هر صورت صبر میکنیم ببینیم چه پیش میاد ولی فکر نمیکنم برنامه طبق میل مادرشوهر پیش بره! یعنی حسم میگه اینا اسلوموشن تر از اینن که توی دو هفته بتونن تصمیم بگیرن.

در هر صورت درِ خونه ی من به روی مهمون بازه و خدا میدونه من از مهمون نمیترسم اما دست تنها هم پذیرایی از تعداد زیاد مهمون برام سخته! خدا به دادم برسه!

****

حالا دوستان پیشنهاد بدن اگر قرار شد مهمون بیاد من غذا چی بپزم! این بزرگترین درگیری ذهنی من برای پذیرایی از مهمونه!

زمان ثبت : جمعه 12 مرداد 1397 در ساعت 11:16
نویسنده : رافائل
عنوان :

مهمونی

امروز ناهار خونه ی خاله ی همکلاسی دعوت هستیم. همراه با خواهرشوهر و مادرشوهر. قراره بیان دنبالم. 

الان روی تخت ولو شدم منتظرشون.

همکلاسی زنگ زد و پرسید چه خبر؟ شنیدم تهران شلوغ شده! 

گفتم : من که خونه ام و از چیزی خبر ندارم.

گفت: مراقب خودت باش.

گفتم: زود برگرد.

****

مهمونی خونه ی فامیل شوهر اون هم بدون شوهر زیاد جالب نیست. حداقل برای عروس. 

اگر عروس دار شدید این نکته رو به خاطر بسپارید!

****

از دغدغه های من برای مهمونی، چی بپوشمه! 

نه برا اینکه بخوام خودم رو نشون بدم. بلکه برای اینکه شان اون مهمونی حفظ بشه. 

مثلا هستی میگفت پیراهن یا دامن بپوش. 

من فقط برای مهمونیهای خاص و عروسیها پیراهن میپوشم. چون قدم بلنده پیراهن بلند به من نمیاد و پیراهن کوتاه رو هم دوست ندارم توی مهمونی کوچیک بپوشم. به نظرم زیادی جلب توجه میکنه البته در قدو قواره و هیکل من. اکثرا بلوز و شلوار میپوشم. هستی میگفت شلوار خوب نیست.

میدونستم اگر پیراهن بپوشم مهمونی خیلی رسمی تر میشه. 

زنگ زدم و از مادرشوهر جان پرسیدم.

گفت: عروس فقط خودمون هستیم. هرچی راحتی بپوش. 

خیالم راحت شد. دوست نداشتم برم اونجا و همه ساده باشن و من مثل تازه عروسا با زلم زیمبو! 

یا برعکس، من ساده برم و باقی به قول ما گیلکا چاخسان واخسان کرده باشن!

یه شلوار کرم رسمی پوشیدم با یه بلوز سفید. 

موهامو ساده دم اسبی کردم و یه آرایش ملایم ! 

منتظرم تا برسن! 

کلا آماده شدن اونا طولانی میشه برای اینکه اسلوموشن هستند و خوب بچه هم همراهشونه!

****

خدا این روزهای سخت رو بخیر بگذرونه!

****

به قول همکلاسی شاید توی این مهمونی حرفی برای گفتن نداشته باشم اما از تنها نشستن کنج خونه بهتره!

****

خدایا سپاس برای این دورهم بودنها!

برای داشتن برادری که یه عالمه منو میخندونه هرچند با وجود دست انداختنم!


زمان ثبت : پنج‌شنبه 11 مرداد 1397 در ساعت 13:59
نویسنده : رافائل
عنوان :

بچه لوس کن ها

من به یه نتیجه ای رسیدم.

اینکه بعضی از بچه ها لوس میشن همش تقصیر بچه لوس کن هاست.

بچه لوس کن ها میتونند پدر و مادر یا مادربزرگ و پدربزرگ، خاله و عمه و دایی و عمو و یا حتی خواهر و برادر بزرگتر باشند. 

در ابعاد دیگه، همسران و همکاران و رفقا و فرزندان هم یجورای بچه لوس کن هستند. اما بچه هایی که لوس میکنند درواقع یکسری آدم بزرگ تشریف دارند.

همکلاسی جانِ جانانِ من، یه بچه لوس کن اساسیه! هم در مورد فرزندش و هم در مورد مادرش و هم در مورد بنده که همسرش هستم.

خوب من سالها تنها زندگی کردم و میدونم چجوری گلیمم رو از آب بیرون بکشم. توی مدتی که اومدم تهران هرجا خواستم برم خودش من رو برده و آورده. اساسا فرصت نمیداد که اسنپ بگیرم یا سوار تاکسی یا اتوبوس بشم. در نتیجه من هنوز نمیدونم چجوری باید به جاهایی که میخوام برم. برای کسی هم که توی شهری کوچیک زندگی میکرده دیدن خیابونهای شبیه به همِ تهران؛ تا حدودی وهم برانگیزه!

ایشون میدونستند که من میبایست پنجشنبه صبح(امروز) برم دفتر مرکزی! در نتیجه به کارمندشون سپرده بودند که صبح بیان دنبالم و یا اینکه برام اسنپ بگیرند.

از اونجایی که بنده مغرور تر از این حرفها هستم، قبل از رفتنشون ازشون خواستم طرز کار اپلیکیشن اسنپ رو به من آموزش بدن. 

حین آموزش هم آدرس های مورد نیاز رو سیو کردم . 

دیشب تماس گرفت و گفت میخوای با امیر تماس بگیرم که صبح بیاد دنبالت؟ گفتم نه! نیازی نیست. چرا تو از اونجا هماهنگ کنی؟من خودم باهاش هماهنگ میکنم.

صبح از طریق اسنپ ماشین گرفتم و رفتم شرکت. 

امیر پیام داد که من چه ساعتی بیام دنبالتون! جواب دادم: نیازی نیست. من الان شرکت هستم.

طفلی گفت: چرا به من خبر ندادید. آقای همکلاسی ناراحت میشن. به من تاکید کرده بودن که بیام دنبالتون!(امیر زمانی که من برای شرکت همکلاسی کار میکردم همکارمون بود و هنوز منو به عنوان مدیر تحقیقات میشناسه و خوب مثل بالادستیش با من برخورد میکنه) 

گفتم: برای من افت داره که ندونم چجوری باید توی شهر رفت و آمد کنم. نگران نباش دیگه باید بزرگ بشم.

وقتی برگشتم خونه براش پیام دادم که من رسیدم خونه. میتونی به رئیست بگی خانمش در صحت و سلامت رسید خونه!

تمام مدت در ماشینها مسیرها و خیابونها رو تعقیب میکردم. باید یاد بگیرم چجوری و از کجا میشه به کجا رسید. وقتی خیابونها و مسیرهارو یاد بگیرم میتونم با خیال راحت رانندگی کنم.

پیش به سوی بزرگ شدن!!!!

باید هرازگاهی بچه لوس کن رو بفرستم سفر

****

ماما جون ازت سپاسگزارم که شهامت روبه رو شدن با شرایط جدید رو به من دادی و خونواده ای نصیبم کردی که من رو مستقل و درست تربیت کنه!

ازت سپاسگزارم که همسری نصیبم کردی که میدونه نسبت به من وظایفی داره و باید حواسش به من باشه!

ازت ممنونم که خونواده ی همسری نصیبم کردی که هوامو دارند و توی این مدت دائم جویای حالم بودند و دیشب هم اومدند پیشم تا تنها نباشم.


   1       2       3       4       5       ...       95    >>