X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 در ساعت 18:09
نویسنده : رافائل
عنوان :

چیز خاصی نبود.....!!!!!

وای وای وای!

نشستم تکرار برنامه ی بفرمایید شام رو میبینم و حرص میخورم از دست این آقاهه که هی میگه: غذاش چیز خاصی نبود! دسرش چیز خاصی نبود! میزبان چیز خاصی نبود! نوشیدنی چیز خاصی نبود! بیسکوییت چیز خاصی نبود! 

یکی نیست به این بگه : بابا خدای اعتماد به نفس! خودشیفته! نارسیس بزرگ! به قول گیلکا: من مرا قوربان! مگه خودت چیز خاصی هستی؟ مگه قراره طرف برات چیز خاص سرو کنه؟ 

بابا یکی بیاد برا این آقا چشم اردک با دسر بال ملخ و مغز میمون سرو کنه تا خاص باشه!!!

بیزارم! بیزارم از آدم های خودشیفته که اونقدر خودشون رو قبول دارند که فکر میکنند خودشون همه چیز تمام هستند و بقیه هیچی سرشون نمیشه! 

کسی که هنوز نمیدونه اومده توی این مسابقه تا به کیفیت غذا و نحوه ی پذیرایی نمره بده نه به متفاوت بودن غذا!

*****

خدایا به ما فروتنی، سخاوت و قلبی بزرگ و پاک و بخشنده عطا کن!

خدایا بابت این بارون زیبای بهاری سپاسگزارم. 

بابت اینکه گوشه گوشه ی ایران دوستان خوبی قسمتم کردی سپاسگزارم.

خدایا دوستان مهربان من رو غرق شادی کن. الهی آمین.

زمان ثبت : شنبه 1 اردیبهشت 1397 در ساعت 20:34
نویسنده : رافائل
عنوان :

معجزات خداوند

امروز رفتیم دنبال محضر و عاقد. 

چند روز قبل فهمیدم توی خیابون محل سکونتم، تقریبا رو به روی خونه، یه محضر هست! 

امروز تصمیم گرفتم اول برم اونجا رو ببینم و بعد برم خونه ی هستی تا بریم سراغ آدرسی که تالار به ما داده بود. 

از خونه که بیرون اومدم حواسم اونقدر پرت بود که تا سر خیابون رفتم و بعد یادم افتاد میخواستم محضر رو ببینم. دیگه حوصله ی برگشتن نداشتم. رفتم خونه ی هستی! 

صحبت کردیم و بعد از اومدن آقای میم با هم رفتیم دنبال آدرس. آقای میم از ماشین پیاده شد تا از بنگاهی در همون خیابونی که آدرس داده بودند سوال بپرسه و وقتی برگشت قیافه اش دیدنی بود. 

با خنده گفت: رافائل خانم چند ماهه این محضر از اینجا جمع کرده و رفته توی خیابون محل سکونت شما!

گفتم : عه! نکنه همون محضریه که روبه روی خونه ی خودمه؟؟؟؟

رفتیم اونجا و دیدیم که بله! همونه.

کلی خندیدیم و رفتیم داخل محضر. 

یه حاج آقای تنهد بود که لباسش رو آویزون رخت آویز کرده بود و با پیراهن مردانه و شلوار پارچه ای نشسته بود پشت میز. بدون ادا و اطوارهای مخصوص حاج آقاها! صحبت کردیم و شرایط رو گفتیم و روز رو یادداشت کرد و قرار شد برای آخر اردیبهشت بریم دفتر تا بهمون معرفی نامه بده برای آزمایشگاه! 

به همین سادگی! خدا یه هدیه ی دیگه به ما داد! 

****

تا اینجا خدا حسابی هوامونو داشته، امیدوارم بعد از این هم هوامونو داشته باشه!

زمان ثبت : جمعه 31 فروردین 1397 در ساعت 15:49
نویسنده : رافائل
عنوان :

شعبان خوب من

امروز تولد امام حسینه! 

من سی و هشت سال قبل شب تولد امام حسین به دنیا اومدم. 

کادوی تولدم رو بهم داد. 

امروز صبح با هستی و آقای میم رفتیم و قرارداد اتاق عقد و شام رو نوشتیم.همون تالار بهمون محضر هم معرفی کرد تا با عاقد هماهنگ کنیم. خلاصه که انگار کارا داره پیش میره! قرار شد کیک هم همینجا سفارش بدیم.

مامان میگه: ما باید چه کار کنیم؟

گفتم : هیچی! قرار نیست کاری بکنید! 


تا دیروز میگفت خونه ی خودت یه سفره عقد بنداز کسی رو هم لازم نیست بگیم. حالا اما میگه من اگه میگم کسی نیاد به خاطر اینکه تو دوست نداری میگم! 

اینا هیچکدوم مهم نیست. مهم اینه که من خوشحالم. خیلی هم خوشحالم.

همکلاسی رفته دنبال خونه بگرده! امیدوارم اینم زود زود و خو ب خوب جور بشه!

****

ماماجونم اونقدر بهم لطف کردی و هوامو داری که نمیدونم چجوری باید سپاسگزاری کنم.

زمان ثبت : پنج‌شنبه 30 فروردین 1397 در ساعت 23:57
نویسنده : رافائل
عنوان :

خبر خوب

میگن خدا هوای دل های شکسته رو داره! 

واقعا همینطوره! 

دیشب و امروز مادر و خواهرک حرف هایی زدند که حسابی منو رنجوندند! 

امروز با هستی رفتیم و چندتا محضر رو دیدیم. یکی از یکی بدتر!  

حسابی دمق بودم.

برای روحیه دادن به خودم یه ست رومیزی و رانر ترمه خریدم.

بعد هم رفتیم چرخ گوشت خریدیم. 

دست آخر با هستی تصمیم گرفتیم بریم تالار عروسی نزدیک خونه مون و ببینیم اتاق عقد داره یا نه!

این تالار حدود یک ساله باز شده. چهارطبقه هست و رستوران هم داره. 

اتفاقا اونجا عروسی بود. فضاش عالی! 

مارو بردند از بالا تمام تالار رو نشون دادند. یه مجموعه که فوق العاده شیک و عالی بود. بام سبزش یه فضای اروپایی! سالن عقدش بسیار مجلل. اتاق وی آی پی! سالن آرایش! سالن کنفرانس! اتاق تولد! اتاق ولنتاین. رستوران فوق العاده مجلل. 

عالی بود. من فقط نگاه میکردم و هستی میگفت نمیشه ما دوباره عروسی کنیم؟ 

رفتیم و هزینه ها رو پرسیدیم. کرایه ی دو ساعت اتاق عقد دو نیم میلیون بود. هزینه ی شام هم جدا. هستی میگفت به همکلاسی بگو گفتم آخه قرار نبود اینهمه هزینه کنیم. 

اومدم خونه و عکس ها رو برا همکلاسی فرستادم. نظرش رو پرسیدم! 

فورا گفت عالیه. همینجارو بگیریم.

گفتم هزینه اش؟

گفت: تو پسندیده باشی بقیه اش حله!

گفتم: من عاشقش شدم. گفت پس کاراش رو انجام بده.

کلی ذوق کردم.

باورتون نمیشه چقدر خوشحال شدم! 

تازه حس عروس بودن بهم دست داده! 

از همه ی شما بابت حس های خوبی که به سمت من روانه میکنید ممنونم.

زمان ثبت : چهارشنبه 29 فروردین 1397 در ساعت 21:04
نویسنده : رافائل
عنوان :

آهای غمی که.....

با هستی رفتیم آرایشگاه. آرایشگاه شلوغ بود. بعد از یک هفته همدیگه رو توی آرایشگاه دیدیم. سه نفر آرایش و شینیون داشتند برای رفتن به عروسی. نشستم و هیجان اونهارو تماشا کردم. هستی میگفت چرا ما برای عروسی نمیریم آرایشگاه؟نمیدونم چرا ذوق و شوقم از بین رفته! شاید چون به غیر از هستی و خانواده ش از هیچ کس هیچ ذوقی نمیبینم.

خونواده ی خودم که خیلی راحت خودشون رو کنار کشیدند. نه چیزی میپرسند نه کمکی میکنند. قراره مثل مهمون بیان محضر!


هفته ی بعد باید برم تهران ام آر آی! 

راستش دلم میخواست برادر زنگ بزنه و بگه بیا خونه ی ما؛ من خودم همراهت میام. یا حداقل مادر بهش میگفت که یه خبری از خواهرت بگیر! اما دریغ! 

راستش پیش همکلاسی خجالت میکشم. اینکه همش به اون زحمت میدم. مادر همیشه میگه تو خیلی رفیق بازی. با دوست و رفیقات بیشتر از خانواده دمخوری! 

میدونید چرا؟ چون من همیشه برای خونواده نقش یه حامی رو بازی کردم که نیازی به هیچ حمایتی نداره و اینجوری اونها عادت کردند فقط از من توقع داشته باشند. اما رفقا! رفیقِ از خواهر بهترم هستی، همیشه حمایتم کرده. مثل یه مادر! مثل یه خواهر! مثل خودم برای خودم! 

و همکلاسی از وقتی پاشو توی زندگیم گذاشته! حمایت هاش همیشگی و بی توقع بوده! 

از روز بله برون اون غمی که توی سینه ام بود، روز به روز بزرگتر شده! به خاطر برخوردهای اطرافیان! نزدیکان! همخون ها!  به خاطر بی مهری هاشون! بی توجه ای هاشون! در مورد چیزی که به قلبم فشار میاره نمیتونم حرف بزنم! سینه ی من گنجینه ی حرف های ناگفته است! حرف هایی که بغض شده و نشسته توی گلوم!

این روزها همدم شب و روزم صدای همایون شجریانه که میخونه:

آهای غمی که مثل یه بختک رو سینه ی من شده ای آوار

از گلوی من دستاتو بردار  دستاتو بردار از گلوی من دستاتو بردار! 

زمان ثبت : سه‌شنبه 28 فروردین 1397 در ساعت 19:13
نویسنده : رافائل
عنوان :

چرندیات

۱- قورمه سبزی!

من عاشق قورمه سبزی بودم. تا اینکه اومدم کارخونه و قورمه سبزی های اینجا رو خوردم. کلا از قورمه سبزی بیزار شدم. سبزی که اینجا استفاده میکنند نمیدونم چیه که یه بوی خیلی بدی میده! البته از نظر من بوی بدیه ها! یه مرتبه از آشپز پرسیدم توی سبزی چی میریزید؟ گفت: ریحون شاخ درآوردم. 

من وقتی قورمه سبزی میخورم با اینکه خیلی کم میخورم اما تا دو روز احساس میکنم بدنم بوی قورمه سبزی میده. مخصوصا زیربغل! تقریبا هر روز میرم دوش میگیرم. البته این چیزیه که خودم میگم. آخه حس بویایی من خیلی قویه! 

هستی میگفت: بیا خونه ی ما! گفتم: نه. باید برم دوش بگیرم. حس میکنم بوی قورمه سبزی میدم!

۲_ از روزی که قرار شده من برم جهیزیه بخرم هی کارهای مختلف پیش میاد و نمیشه که برم خرید. حتما حکمتیه!

۳_ داشتم فکر میکردم اگر زمان زلزله بم، یا رودبار، یا طبس این گوشی های موبایل امروزی و این شبکه های پیامرسان وجود داشتند چه صحنه های وحشتناکی رو میدیدیم و چقدر اعصابمون داغون میشد. همین الان یه گروه خانوادگی داریم هرهفته پنجشنبه عکس حلوا میذارند و زیرش مینویسند : یادی هم کنیم از درگذشتگان! یکی نیست بگه شما یادی از زنده ها نمیکنید، دست از سر مرده ها بردارید! چه کار به کار اونا دارید؟!

۴_بعضی آدم ها هستند که ظاهر موجه ای برای خودشون درست میکنند و فکر میکنند بقیه کاملا قبولشون دارند. اما انسان های دو رویی هستند و باطن پلیدشون بر همه کس عیانه! دیگران از ترس به اونها احترام میگذارند. ولی خودشون نمیفهمند و فکر میکنند خیلی زرنگ هستند. این آدم ها شاید خودشون خیلی راحت باشند اما به نظر من خیلی بیچاره هستند.

۵_ مادرشوهرجان فردا شب میروند تبریز! 

۶_ من چقدر کار دارم خدا!!!!!!

*****

خدایا سپاس فراوان برای نعمت های بی نظیرت! مثل همین ملون های خوشبو، فلفل دلمه ای های رنگیِ قشنگ، هویج های نارنجی خوشرنگ و گوجه فرنگی های قرمزِآبدار!!!

قربونت بشم خدا که اینقده ماهی! یه بوس گنده از لپات.

زمان ثبت : سه‌شنبه 28 فروردین 1397 در ساعت 16:44
نویسنده : رافائل
عنوان :

مادر

دیروز بعد از صحبت با خواهرک مادر با من حرف زد و پرسید چطوری؟ و من گفتم: خوبم. به قول خواهرک باید بگیم خوبیم تا خوب باشیم.

فکر میکنم فهمید که ناراحتم. 

امروز بعد از حرف های معمول گفت: هروقت می خوای بری کلونوسکوپی بگو که بیایم پیشت. فوقش من میمونم خونه و خواهرت باهات میاد بیمارستان. گفتم: باشه. اگه قرار شد برم بهتون خبر میدم.

****

امروز صبح خیلی سرد بود. مثل زمستون یه عالمه لباس پوشیده بودم. 

****

نمیدونم چرا نمیتونم به محیط این کارخونه عادت کنم. هرکاری میکنم که فکر کنم قراره سالها اینجا کار کنم نمیشه که نمیشه.

مدتهاست دنبال ارضاء حس مفید بودن در محل کار نیستم. میدونم حداقل اینجا برای مدیران ارشد هیچ اهمیتی نداره که من چه توانایی هایی دارم یا چه کارهایی را قادر هستم انجام بدم. اینجا فقط روابط حاکمه و بس. 

****

امروز از اون روزهاییه که الکی حوصله ام سر رفته

زمان ثبت : دوشنبه 27 فروردین 1397 در ساعت 22:41
نویسنده : رافائل
عنوان :

بیست و هفتمین روز بهار، یه روز برفی بود!

امروز تا ظهر برف بارید. تا وقتی برف میبارید هوا نسبتا خوب بود اما بعد از قطع شدن بارش برف ناگهان هوا خیلی سرد شد. توی کارخونه هم که تمام سیستم های گرمایشی خاموش شده بودند. یعنی کلا روی ویبره بودیم.

بعد از ظهر اومدم خونه. کوکوی سیب زمینی پختم برای شام و برای ناهار فردا سینه ی مرغ رو به صورت ماهیتابه ای کباب کردم. آخه فردا ناهار قیمه است و قیمه های کارخونه واقعا افتضاحه! 

بعد ملحفه ی لحاف قدیمی که( از مامان کش رفته ام) شسته بودم رو دوختم. این لحاف برا جهیزیه مامان بوده و من خیلی دوستش دارم. سنگین و گرمه. مخصوص شبهای سرد اینجا!

بعد از مشورت با همکلاسی، قرص هایی رو که دکتر داده بود گذاشتم کنار. آخه با خوردن قرص ها حالم به شدت بد میشد. تهوع و دل درد! مثلا قرص ها رو داده بود که مشکلات گوارشی منو حل کنه اما بدترم کرده بود! 

امروز زنگ زده بودم خونه! حال خواهرک رو پرسیدم. با لحن خاصی گفت خوبم! گفتم : پس چرا اینجوری؟ مطمئنی؟ گفت: بله! خوبم. اگر هم خوب نباشم باید بگم خوبم که خوب بشم. نمیشه که همش بنالم! 

شیرفهم شدم که منظور من هستم! تصمیم گرفتم دیگه براشون ننالم! 

بعد مادرم میگه چرا مشکلات و بیماریتو به من نمیگی و به همکلاسی میگی! اینجوریاست دیگه! 

مهم نیست! دندون توقع ام رو از نزدیکانم خیلی وقته کشیدم و انداختم دور!

خدا به زن داداش هستی خیر بده. با معرفی کپسول زنجبیل منو از تهوع وحشتناکی که این روزها همراهمه نجات داده! 

خدایا سپاس برای لحظه لحظه ی زندگی. برای دوستای خوبی که همراه همیشگی من هستند و با محبت هاشون قلبم رو گرم میکنند.

زمان ثبت : دوشنبه 27 فروردین 1397 در ساعت 07:46
نویسنده : رافائل
عنوان :

آهای خبر! خبر!

باورتون نمیشه اما ، برف میباره اونم چه برفی!!!!!!

امروز ۲۷ فروردین ۱۳۹۷.

درسته که باغدارها ناراحتند. اما به دلیل کم آبی عمومی و تشنگی زمین، من خوشحالم!

خداجونم شکرت. هزارمرتبه شکرت!

زمان ثبت : یکشنبه 26 فروردین 1397 در ساعت 21:37
نویسنده : رافائل
عنوان :

محضر

آقو ما یک ماهه به این همکاران اهل ولایت غربت گفتیم برامون یه محضر که خوش نام و شیک باشه پیدا کنند و دریغ از یک ذره همت! 

آخرش امروز رفتم توی اینترنت و لیستی از محضرهای این شهر رو پیدا کردم و حالا باید برم ببینم فضاشون چجوریه! 

توی این گشت و گذار اینترنتی تازه فهمیدم باید شناسنامه ی بابا و گواهی فوتش همراهمون باشه.

بعد هم فهمیدم حین مراحل مختلف تست های آزمایشگاهی خانم ها باید واکسن کزاز هم بزنند.(حالا چرا خانم ها؟ آدم تصور میکنه قراره میخ بره توی تنش اونم میخ زنگ زده باورکنید من بی ادب نیستم ولی واقعا اینکه این شرط فقط برای خانم هاست کمی خنده دار بود)

حالا با این شرایط باید برم از دکترم بپرسم ببینم تزریق واکسن کزاز برای منی که داروهای سرکوب کننده ی سیستم ایمنی مصرف میکنم مشکلی ایجاد نمیکنه؟

بعدش هم فهمیدم جواب آزمایشگاه صرفا تا یک ماه معتبره و باید تا اون مدت عقد انجام بشه وگرنه آزمایش میبایست دوباره انجام بشه.

مورد بعدی که فهمیدم این بود که اونقدر هیجان افراد در هنگام ازدواج زیاده که تقریبا هیچکدوم از زوجین اطراف من مراحل عقدشون رو به یاد نداشتند. بعد اونوقت من موندم چجوری قراره اون یک ساعت جلسه ی توجیهی  مربوط به آمیزش جنسی و جلوگیری و ... رو به خاطر داشته باشند؟ 

بگذریم!

****

همکلاسی با یک پشتکار بی مانند ساعتش رو انتخاب کرد و خرید. بهش میگم لطفا همین اندازه پشتکار رو برای پیدا کردن خونه و باقی مراحل شروع زندگیمون به کار ببر!

****

خدایا سپاس و هزاران مرتبه سپاس برای بارش های بی نظیر و برای این سرمای زمستانی دلپذیر در بهاری زیبا!

خدایا سپاس   و هزاران مرتبه سپاس برای شب های آرامت!

خدایا لطفا آرامش رو در وجود من جاری کن!

پ.ن. تصمیم گرفتیم به دلایلی خاص در همین شهر محل سکونتم مراسم عقد رو برگزار کنیم. اینجا اومدن برای عزیزانمون راحت تره!

   1       2       3       4       5       ...       87    >>