X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : سه‌شنبه 21 آذر 1396 در ساعت 21:04
نویسنده : رافائل
عنوان :

همینجوری

امروز کلاس یوگا داشتم. اون یکساعت و نیم که در کلاس هستم، تمام دردها و غصه هام رو فراموش میکنم. یادم میره که چه مشکلاتی دارم. دردهای جدید حاصل از کش اومدن عضلات میپیچه توی تنم ولی ازشون لذت میبرم. دوست دارم ساعتش کش بیاد و کش بیاد و من همینجور به بدنم کش و قوس بدم.

****

همکلاسی میگه جمعه بیام پیشت؟

بهش میگم نه! 

میگه تو میای پیشم؟

گفتم: نه!

(یه قراری داریم که تا عملی نشه بهش گفتم نیاد)

اما به قول نجوی خر درونم بهم میگه بذار بیاد.

دلم براش تنگ شده.

****

نجوی جون! خواهر ! دعا میکنم اون اتفاق خوب بیفته و یه شیرینی عالی به من بدی.

زمان ثبت : دوشنبه 20 آذر 1396 در ساعت 18:28
نویسنده : رافائل
عنوان :

اول صحبت، بعدش نصیحت

سلام.

دیروز روز درهم برهمی بود. 

ظهر وقتی فهمیدیم به دلیل شیوع آنفولانزای مرغی و تعطیلی مرغداریهای اطراف، ناهار از زرشک پولو با مرغ به سبزی پولو با ماهی تبدیل شده، بسی کیفور گشتیم. آخه میدونید، جناب آقای سیبیل(سرآشپز کارخونه) ماهی های قزل آلا رو بسیار بسیار خوشمزه درست میکنه و این جزو غذاهای محبوب کارخونه است.

من و سه تا همکار دیگه نشسته بودیم سر میز غذا و مشغول لذت بردن از ناهار بودیم که ناگهان نگهبان اومد دنبال خانم خ و با خودش بردش بیرون. چند دقیقه ای گذشت و من داشتم به ظرف  غذای نیمه خورده ی خانم خ نگاه میکردم و توی دلم میگفتم خوب غذات از دهن میفته دختر که ناگهان خانم خ اومد و سراسیمه و با نگرانی گفت: بچه ها میشه یکیتون بیاد کمک. خانم الف توی محوطه زمین خورده و نمیتونه بلند بشه. فکر کنم دست یا پاش شکسته. من (از اونجایی که خانم دکترم دیگه) پریدم و رفتم سراغش. دماغ و دستش خونین و مالین بود. گویا با صورت خورده بود زمین. دستش رو که دیدم از کبودی انگشتهاش فهمیدم مچ دستش شکسته. به سختی بلندش کردیم و بردیمش توی آزمایشگاه. دستمالی خیس کردم و کمی از خونهای روی صورتش رو پاک کردم. اورژانس رسید و گفت چیزی نیست و شکستگی هم نداره اما اگه بخواد میتونه بره و  عکس بگیره. اصرار کردم که حتما بره و از بینی و مچ دستش عکس بگیره(تجربه ی مشابهی داشتم که دکتر اورژانس متوجه ی شکستگی دستم نشده بود و کلی اذیت شدم) بهش گفتم حرف این آقا رو گوش نده. تو هیچی نباشه یه شکستگی مویی توی مچ دستت داری که انگشتات ورم کرده و سیاه شده و از درد نمیتونی دستت رو تکون بدی. خلاصه خانم خ رو همراهش فرستادیم تا برن و عکس بگیرن. منم  که روپوش کارم خونی شده بود، رفتم روپوشم رو شستم و دادم بچه ها بندازندتوی لباسشویی برا شستن مجدد.  خسته و کوفته از سر کار رفتم یوگا. اونجا با هستی و خرمالو جون له و لورده شدیم و اومدم خونه. شب آمپول داشتم. از وقتی دوز دارو زیاد شده جای آمپولها خیلی دردناک شدند. 

زنگ زدم به همکار و معلوم شد که مچ دستش شکسته و گچ گرفته اند و گفتند تا دوهفته توی گچ باشه و بعد بازش میکنند و عکس میگیرند و اگر لازم بود دوباره گچ میگیرند. دکتر رافائل بهش توصیه کرد که به جای دو هفته سه هفته صبر کنه و بعد گچ دستش رو باز کنه و بعد از اون هم حتما بره فیزیوتراپی

خلاصه دیروز با بحثی جانانه با همکلاسی به پایان رسید. بهش گفتم تو برای خرج کردنت اصلا حساب و کتاب نداری، همین ناراحتش کرد و کلی حرف زد ...

******

چند توصیه:

 اونایی که تازه میرید سر کار:

خودتون برای خودتون ارزش قائل بشید. زیادی احترام گذاشتن به مدیر و زیادی بله قربان گفتن باعث کوچیک شدنتون میشه. مثل اردک که وقتی آب میریزند روش، خودش رو تکون میده و خیس نمیشه، حرف خورتون ملس باشه. کار خودتون رو بکنید و هرکسی هرچی بهتون گفت اصلا به خودتون نگیرید. اینجوری راحت تر هستید.

اونایی که تازه نامزد کردید:

زیادی که در دسترس باشید و برای بودن با نامزدتون هیجان به خرج بدید، طرف فکر میکنه چه خبره! سنگین و رنگین باشید و اجازه بدید که نامزدتون بدونه که اتفاق خاصی نیفتاده و بدون اون هم میتونید زندگی کنید. اینجوری مشتاق تر میشه. کلا وقتی مردها به لحاظ کاری درگیر باشند، عشقولانه ها یادشون میره، زنها هم وقتی کسی رو دوست دارند بیشتر دلشون میخواد کنارش باشند. همین چیزا اختلاف ایجاد میکنه. نگران نباشید دوباره اوضاع رو به راه میشه. کمی صبور باشید.(حالا فکر نکنید منظورم خودم و همکلاسی هستیما! ما کلا اونقدر کم همدیگر رو میبینیم که همیشه کمبود دیدار داریم!)

اونایی که سرماخوردید:

خواهشا هی نرید تو صورت اطرافیانتون افاضات بفرمایید. بابا همه که یکی و تو خونه ندارند که براشون سوپ بپزه و ازشون مراقبت کنه.

اونایی که قلب مهربونی دارید:

مراقب دلاتون باشید تا نشکنه یا در گذر روزگار زنگار نبنده.

و دست آخر ماماجان عزیزم:

یه کاری کن این دوگوله ها به کار بیفتند و کشف کنند که دلیل این زانو دردهای وحشتناک چیه! از دکتررفتن که خیری ندیدیم بذار دکتر رافائل خودش تشخیص بده و درمان کنه. راستی ماماجون! دستامو محکم گرفتی دیگه؟! میخوام یه قدم بزرگبردارم. یه وقت ولم نکنی که با مغز میام زمینا .

****

خدایا شکر که کسی رو دارم که اینقدر دوسش دارم و تا این حد دوستم داره!

خدایا سپاس که دوستای خوب  دارم.

خدایا برای سالادهای رنگارنگ پاییزی که عین زندگی رنگارنگ و خوش طعم هستند سپاس.

خدایا برا این قبض های آب و برق و گازی که میتونم پرداختشون کنم سپاس.

خدایا برا همین سرماخوردگی خفیف هم سپاس(خواهشا شدید نشه ها)

زمان ثبت : شنبه 18 آذر 1396 در ساعت 19:21
نویسنده : رافائل
عنوان :

فلاش بک ۷_ دکتر ت

ترم سوم دروس تخصصی شروع شد. (هنوز کلی خاطره از ترم اول و دوم باقیمونده که بعدا براتون مینویسم) .

من و گلپر و هستی توی یکی از اتاق های طبقه ی دوم خوابگاه بودیم و زهرا هم  طبقه ی سوم با دوستانی که از ترم اول با اونها هم اتاق بود، سکونت داشت. ولی از ترم دوم همیشه با هم بودیم. مخصوصا که کلاس های مشترکی داشتیم.

ترم سوم با دکتر ت یکی از دروس تخصصی پایه رو ارائه داده بودند. درسی که پیشنیازش ریاضیات یک و دو بود و از اونجایی که بسیاری از دانشجوها در دانشگاه سردستان، یکی از این دو درس رو می افتادند، لذا بیشتر جمعیت کلاس، دانشجویان ترم بالایی بودند و اون وسط من و هستی و زهرا و چندتا از هم ترمیها هم در کلاس شرکت داشتیم. بعضی از ترم بالایی ها این درس و درس بعدی رو همنیاز کرده بودند و در ترم آخرشون برداشته بودند. یعنی ما ترم سومی ها با ترم آخریها همکلاس بودیم. 

جو کلاس جور خاصی بود. دو سه تا پسر ترم بالایی شر توی کلاس بودند که هر حرف استاد رو سوژه میکردند برای شیطنت.

 دکتر ت بسیار خوش برخورد بود. با لبخند صحبت میکرد.  از اون مدل آدم هایی بود که نصف جملاتش از چیز شد و چیز کردن و چیز چیز گفتن  تشکیل میشد. وقتی بهش سلام میکردیم با لبخند و هیجان میگفت: به به! سلااااااااام. خانووووووووم چییییییز!(همینجور غلیظ)

خلاصه روزی از روزها بحث در مورد انرژی و عمل و عکس العمل بود.

من داشتم چُرت میزدم که استاد ناگهان با هیجان گفت: آهان. بذارین اینجوری بگم!  خوبببب باید بگم که اوووم من که کردممم، (من یهو  از چرت پریدم)، آقایون هم ، اووومممم، حتما تا حالا کردن(آقایون جیک نمیزدند و با چشمای از حدقه در اومده استاد رو نگاه میکردند انگار میخواستند بپرسند استاد شما از کجا خبرداری؟) ، خانم ها هم، اوووم، بعضیاشون حتما کردن،(ایندفعه خانم های متاهل سرخ شدند و تقریبا کلاس در سکوت خفه شد)، بله بله ! اوووممم حتما دیدین دیگه، وقتی بسکتبال بازی میکردین، چیز رو که میزدین زمین، با چه شدتی برمیگشت سمتتون!

ناگهان کلاس منفجر شد. نمیشد جلوی خنده ی بچه ها به خصوص ترم بالایی ها رو گرفت. استاد هاج و واج مونده بود و نگاه میکرد!

اونروز تا ته کلاس پسرها گاه گاه رو به هم میگفتند:( من که کردم، تو هم حتما کردی)

****

امروز روز خوبی بود! خداروشکر!

تازه فهمیدم خیلی لوسم. همیشه دلم میخواسته مثلا بچه ی عزیز خونواده باشم، شاگرد عزیز معلمم باشم، کارمند عزیز مدیرم باشم و ... درنتیجه بهای سنگینی برای این عزیز بودن و عزیز شدن پرداخت کردم. خودم رو فراموش کردم! شما اینجوری نباشید!

****

امروز از سرما تو کارخونه دائم رو  ویبره  بودم!

خداجونم بابت این سرما و این برف شکر.

لطفا بارندگیها رو بیشتر کن.

بابت عطر خوش لبوی داغ در سرمای زمستان سپاس.

بابت برقراری مجدد سرویس صدهزار بار سپاس.

ماما جونم دوستت دارم. مرسی که هوامو داری!

زمان ثبت : جمعه 17 آذر 1396 در ساعت 18:41
نویسنده : رافائل
عنوان :

برگشتم

الان روی تختم توی اتاقم ولو شدم و کله ام رو با حوله پوشوندم چون از حموم اومدم.

خیلی حیلی خسته ام.

از صبح توی راه بودیم.

با برادر و برادرزاده جان و زن داداش برگشتیم.

توی راه تو گردنه ی کوهین کلی برف باریده بود و یه عالمه برف بازی کردیم. ذوق و شوق برادرزاده جون منو هم به ذوق آورده بود. عاشق برفه. یه عالمه داستان از برف بازی های سال قبلش برامون تعریف کرد.

برادرزاده جونم شش ساله است و یه دنیا دوستش دارم. اونقدر این بچه شیرینه که نگو. هی میگفت: عمه تو رو خدا قول بده یه  دفعه شب بیای خونه ما و بمونی!

****

فردا دوباره کار و کار و کار.

خیلی دلم میخواد یاد بگیرم روی احساساتم کنترل داشته باشم. 

خیلی تمرین میکنم.

خداکنه موفق بشم.

****

خدایا سپاس برای خونه ی گرمم و چای داغی که میتونم بنوشم. 

****

خداجونم دوستت دارم.

زمان ثبت : پنج‌شنبه 16 آذر 1396 در ساعت 13:17
نویسنده : رافائل
عنوان :

همینجوری

امروز کمی در خودم و دیگران بیشتر دقت کردم. متوجه شدم خانواده خیلی خیلی با بقیه متفاوت هستند. تفریحات ساده ی دیگران مثل مهمانی رفتن و شب زنده داری و مسافرت های ساده از نظر مامان من ، بی کلاسی، و گاها مزاحمت برای دیگران و پررویی تعبیر شده و میشه و همین نوع برخورد در وجود ما هم نهادینه شده.

مثلا چندروزی که خاله بزرگه پیش مامان بودند ، دوست داشتند هر روز بعدازظهر به خونه ی یکی از اقوام برن و مادر هم مخالف بودند. دوست داشتند شبها بیدار بمونند و پفک بخورند  و سریال تماشا کنند که مادر مخالف بودند. 

کلا خاله های من آدم های شادی هستند. ساده برخورد میکنند. ادعای کلاس و فرهنگ بالایی ندارند ولی خوشحالند. اما مادرم دقیقا برعکس هستند. دائما در فکر اینند که کدوم کار یا برخورد درسته و یا غلطه و درنتیجه همیشه خودشون رو به سختی می اندازد.

بین اینهمه یافته متوجه ی یک چیزی هم شدم. چند سالی هست که دارم سعی میکنم توقع و انتظاراتم رو از دیگران کم کنم و خداروشکر خیلی موفق بودم. مثلا من انتظار ندارم اگر کسی دعوتم میکنه برام چند جور غذا درست کنه و یا اگه پذیراییش کم باشه یا ایرادی داشته باشه، اصلا به چشم من نمیاد و من نمیفهمم. بعد که دیگران مینشینند دور هم و شروع میکنند به حرف زدن تازه میفهمم مثلا فلان چیز فلان ایراد رو داشته.

واقعا چرا نمیفهمیم زندگی کوتاه تر از اینه که به این چیزها فکر کنیم؟

خواهرک میگه زندگی همینه و تو زیادی ادای آدم های فهمیده رو درمیاری!

نمیدونم چی درسته و چی غلط!  فقط اینو میدونم که همیشه از جمع فامیل برا همین غیبت کردنها و توقعات بیجاشون فراری بودم و همیشه متهم شدم به افاده ی بیش از حد.

مردم دوست دارند کنارشون بشینی و در خاله زنک بازیهاشون شریک بشی تا اینکه به قول اونا ادای از ما بهترون رو دربیاری!

*****

زندگی خیلی کوتاهه. بیشتر همدیگه رو دوست داشته باشیم.

خدایا سپاس برای نعمت بارونت که برامون ارزونی داشتی.

خدایا سپاس برای همه چیز.

زمان ثبت : چهارشنبه 15 آذر 1396 در ساعت 18:21
نویسنده : رافائل
عنوان :

خبررسانی

سلام سلام دوستای گلم.

امروز یه روز خوب بود. صبح زود بیدار شدم و دوش گرفتم و بعد صبحانه خوردیم و بعدش با خواهرک رفتیم منطقه آزاد بندرانزلی. مامان پرسید چیزی میخواین بخرین؟ گفتیم نه! بعدازظهر وقتی برگشتیم و ساک های توی دستمون رو دید با خنده گفت: خوبه چیزی نمیخواستین!

با خودم گفتم هرچیزی ببینم و خوشم بیاد میخرم. چه میدونم فردا چی میشه؟! فکر کنید اگر زلزله شدیدتر بود یا تکرار میشد.

هوا خوب بود. ناهار چیزبرگر خوردیم. بعدش یخ در بهشت! 

وقتی برگشتیم خونه کلی با هیجان برای مامان تعریف کردیم. خیلی خوش گذشت.

داداش هم فردا میاد پیشمون. فردا همه دور هم هستیم. 

ماما جان روزهای خوب رو زیاد کن.

یه کاری کن یاد بگیریم روزها رو خوبشون کنیم.

زمان ثبت : سه‌شنبه 14 آذر 1396 در ساعت 12:42
نویسنده : رافائل
عنوان :

بیمار دکتر میشود.

الان سوار ماشین هستم و پیش به سوی شمال.

وقتی داشتم سوار ماشین میشدم کیف داروهام رو دادم به راننده و خواستم بذاره صندوق عقب و بعد پرسیدم که صندوق سرده؟ راننده گفت : بله. به کیف اشاره کردم و گفتم: داخل کیف دارو هست به نظرتون صندوق بمونه بهتره دیگه؟ راننده: بله. بله. خنکه. نگران نباشید.

آقا بعد از اون تا همین الان راننده هی گفته:

_خانم دکتر هوای ماشین خوبه؟

_ خانم دکتر چیزی لازم نداری؟

_ خانم دکتر پنجره رو بالا بکشم؟

_خانم دکتر نگه دارم!

خلاصه اینکه بنده مفت و مجازی به واسطه ی یه کیف حمل دارو تبدیل شدم به خانم دکتر.

بعد شما برید هی درس بخونید.

*****

یه گوله انرژی براتون میفرستم.

*****

خدایا سپاس برای این آفتاب درخشان.

زمان ثبت : دوشنبه 13 آذر 1396 در ساعت 19:46
نویسنده : رافائل
عنوان :

خبررسانی

فردا رو مرخصی گرفتم. صبح میرم آزمایشگاه و بعدش پیش به سوی مامان.

دلم میخواد فرسنگها از این دیار دور بشم.

امروز مدیر خان جلسه ای گذاشته بودند درحضور مدیر دو به شک. 

یه ایراد بدی دارم که وقتی از کسی ناراحتم نمیتونم توی صورتش نگاه کنم.‌امروز حتی سرم رو بلند نکردم که ببینمش. با دیدن صورتش حس بدی بهم دست میداد.

امشب سیزدهمین تزریق انجام میشه. باورتون میشه؟ سیزده تا شد.

دلم میخواد همه چیز درست بشه. کارم. زندگیم. سلامتیم. کار برادرم. بیماری مادرم. تنهایی خواهرم. 

ماماجان خواهشا خودت درستشون کن. جز تو کسی نمیتونه ها!!!

به قول نجوی همه چیز باید درست بشه. یعنی نمیتونه درست نشه. باید به زودی بیام و خبرهای خوب بدم. آهای دنیا میشنوی؟؟؟؟ 

نمیذارم منو از پا دربیاری. باید به ساز من برقصی. این یه دستوره!!!!!!!

****

آقا من دلم برا بغل کردنای همکلاسی تنگ شده! اصلا دلم میخواد اینجا بود و گازش میگرفتم. خوب چه کار کنم الان؟ 

فردا بیشتر از صد و پنجاه کیلومتر به فاصله ی فعلیمون اضافه میشه! پووووووف!

****

فردا کلاس یوگا نمیرم. چقدر بد!

احساس میکنم توی این مدت حسابی کش اومدم! چقدر خوب!

****

پ.ن: نجوی اون لب کارونت رو پشت میز کارم میخوندم و لبخند ریز میزدم و ته اعماق وجودم داشتم شونه تکون میدادم که همکارم اومد تو و گفت اتفاقی افتاده؟ برا خودت میخندی؟ 

منم گفتم نه! نمیشه خندید؟

زمان ثبت : یکشنبه 12 آذر 1396 در ساعت 21:36
نویسنده : رافائل
عنوان :

فلاش بک۶_ احضار روح

توی پیش دانشگاهی  بود که با شیما و کیمیا آشنا شدم. دو تا وروجک که حسابی کلاس رو به هم میریختند. قبل کنکور بود و هیجان بچه ها زیاد. یه روز کیمیا درمورد احضار روح توسط حروف و اعداد و نعلبکی صحبت کرد. روز بعد بچه ها بساطش رو فراهم کردند و این شد که گاهی تفریح بین کلاسهامون احضار ارواح بود و کلی بابت این موضوع میخندیدیم. البته اون وسط من متوجه ی چیزی شدم. این موضوع شوخی یا جدی طوری بود که از من انرژی زیادی میگرفت و اکثرا بعد از این کار من کسل و مریض میشدم. انگار انرژی زیادی صرف این کار میشد.

اون سال گذشت و بعد از ورود به دانشگاه، یکی از سرگرمیهای ترم اول در اون خوابگاهِ درب و داغون، همین داستان احضار روح بود.

بعد از چند مرتبه انجام این کار متوجه شدم وقتی دستم رو از روی نعلبکی برمیدارم هنوز اون انرژی که نعلبکی رو به حرکت درمیاره وجود داره.

گاهی حروف و کلمات معنی خاصی پیدا میکردند و گاهی بی معنی بودند.

بچه ها به این نتیجه رسیده بودند که من یک مدیوم هستم و برقراری  ارتباط از طریق من خیلی بهتره.

یه روز عصر دوستانِ  همترمی که بچه های شهری نزدیک تهران بودند و هزار مرتبه با من و گلپر و هستی فرق داشتند، از طبقه ی دوم صدام کردند که بیا اتاق ما.

رفتم و پرسیدم چی شده؟ دیدم بساط کاغذ و نعلبکی  به راهه.

گفتند ما یکی و احضار کردیم گفته تو باید بیای تا جواب بده.

چشام شد چهارتا. گفتم: روحه منو خواسته؟ گفتند: آره.

آقا ما هم نشستیم پای بساط.

دوستان سوالات خصوصی در دلشون میپرسیدند و ما هم با حروف بازی میکردیم.

جوابها تا جایی که یادم میاد به این قرار بود:

۱_ بله   ۲_ سونا  ۳_  فرهاد ۴_ نه  ۵_ بله  ۶_ رضا  ۷- خودکشی

و با هر جواب صدای جیغ و علامت تعجب بچه ها ظاهر میشد.

بچه ها که میگم منظورم سه تا دختر شر همکلاسیه که از همون روز اول تا ترم آخر حداقل ۴ تا دوست پسر عوض کردند. تو اون دوران که کسی اهل آرایش و تغییرات فاحش در صورتش نبود، اینا جینگول مستون بودند.

من اون روز از سوال و جوابها سردر نیاوردم تا ده سال بعد که با یکی از اون دخترا برخورد کردم و درمورد خاطراتمون صحبت شد و اون گفت: میدونی ما اون روز چی پرسیدیم؟ گفتم نه. هرچی بود در مورد سونا بود. گفت پرسیدیم که سونا ازدواج میکنه؟ با کی ؟ با رضا ؟ بعد اون روز اون روحه گفت سونا با رضا ازدواج میکنه ولی بعد که پرسیدیم اسم شوهر سونا چیه گفت فرهاد . پرسیدیم پس رضا چی میشه؟ گفت خودکشی میکنه. 

من خندیدم و گفتم خیلی باحالین. گفت: نخند. رضا خودکشی کرد. سونا تا پای عقد باهاش رفت. ولی همه چیز به هم خورد. بعد با یکی به اسم فرهاد ازدواج کرد.

من موندم با دهن باز!

یک هفته بعد از اون ماجرا دوتا دیگه از بچه ها اومدند سراغم که ما کیفمون رو گم کردیم. لطفا با احضار روح برامون پیداش کن.

گفتم چجوری آخه؟

 گفتند از اونا بپرس که کجاست.

ما هم دوباره بساط رمل و استرلابمون رو در آوردیم.

سوال: کیفمون پیدا میشه؟ جواب: بله سوال: کجاست؟ جواب: سکو  سوال: کی پیدا میشه؟ جواب : فردا و سوال های بعدی که بی جواب موندند.

فردا عصر بچه ها  خوش و خندون اومدند درحالیکه کیفشون رو پیدا کرده بودند. گفتند همین که صبح سوار تاکسی شده بودند میبینند که کیفشون روی داشبورد ماشینه. راننده میگه دیروز توی ماشین جا گذاشته بودند.

ترم سوم اتفاقی افتاد که من برای همیشه به خودم قول دادم دست از این کار بکشم و دیگه سراغش نرم و درنتیجه دیگه هم سراغش نرفتم.

اما همیشه این سوال برای خودم باقی موند که اون اتفاقات در اثر احضار ارواح بود یا حس پیشگویی بود که خودش رو در اون قالب بروز میداد.

****

مدتهاست این انرژی ها رو در خودم  کنترل میکنم اما در مورد دیدن درون آدمها هنوز کنترلی بر افکار و انرژی هام ندارم و وقتی میبینم آدمی متظاهر جلوی روم جانماز آب میکشه حسابی اذیت میشم.

****

خدایا سپاسگزارم که هستم.

زمان ثبت : شنبه 11 آذر 1396 در ساعت 18:00
نویسنده : رافائل
عنوان :

درددل

اولا:

باز هم یکطرفه قضاوت کردید. وقتی آدم کنار گود بشینه، لنگ کردن دیگران آسون به نظر میاد.

مادر من بیماره و من نمیدونم چندوقت مهمون ماست. ترس های مادرم رو درک میکنم. نداشتن پدر. شرایط جسمی مادر، بیماری خودم. ازدواج قبلی همکلاسی و فرزندش از ازدواج قبلی، تمایل کم مادرش برای ازدواجش و .... همه و همه ترس هایی هستند که باعث میشه یه مادر رفتار سختگیرانه ای داشته باشه.

دوما:

پدر قبل از فوتش، چهارماه بیمار بود و به دلیل نوع تربیتمون و دیسیپلینی که داشت، یه حسرت تا آخر عمر با من موند. اینکه بغلش کنم و بهش بگم که چقدر دوستش دارم!

نمیخوام حسرتی دیگه به دلم بمونه.

سوما:

میخوام یه سوالی بپرسم که نمیخوام اینجا جوابش رو بدید. خودتون با خودتون تنها بشید و به سوالم فکر کنید.

تا حالا چند بار تونستید بر خلاف یک سنت متداول و یک تابوی اجتماعی رفتار کنید؟

لطفا جوابتون رو برای خودتون نگه دارید !

چهارما:

همه چیز رو نمیدونید. پس درک همه ی شرایط براتون ممکن نیست.....

پنجما:

چندتا عاشق رو دیدید که تا آخرش عاشق بمونند و شرایط باعث تغییرشون نشه؟ دقیقا چندتا؟ اگر با قوانین ریاضی و آمار و احتمال آشنا هستید بگید چنددرصد میشه به ماندگاری یک عشق اعتماد کرد؟ شعار ندید لطفا! 

*****

سرویس محل کارم برداشته شده! 

هردم از این باغ بری میرسد!!!

*****

مدیری که آسایش زیردستانش برایش مهم نیست مدیریت بلد نیست، صرفا جاه طلبیست که دیگران را نردبان ترقی خود کرده است!

****

خدا سپاس برای بودنت.

برای داشتنت.

برای حس کردنت.

برای توجه ات.

برای گرفتن دستانم.

خدایا سپاس!

   1       2       3       4       5       ...       76    >>