X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : دوشنبه 30 بهمن 1396 در ساعت 18:25
نویسنده : رافائل
عنوان :

اعتماد

دیروز کنار خیابون منتظر ماشین ایستاده بودم. شر شر بارون میبارید. یه سمند نگه داشت و سوار شدم. راننده یه آقای مسن مهربونی بود. وقتی داشتم پیاده میشدم طبق معمول گفتم: دستتون درد نکنه! لطف کردید. 

آقا گفت: دست شما درد نکنه برای اعتمادتون!

حرفش اونقدر قشنگ بود که حسی فوق العاده در من ایجاد کرد. 

ببین وضعیت چجوری شده که خانم ها به هیچ کس حتی مردهای مسن نمیتونند اعتماد کنند و این اعتماد برای یه مرد محترم چقدر مهمه!

ای کاش یادبگیریم فارق از جنس و سن و قومیت و تحصیلات، احترام و اعتماد رو بین خودمون جاری کنیم.

ای کاش بزرگترایی داشتیم که اینقدر فاصله و تضاد جنسیتی بر جامعه حاکم نمیکردند! 

ای کاش کمی با هم مهربون تر بودیم. 

زندگی خیلی کوتاهه!

*****

خدایا سپاس برای بودنها!

خدایا سپاس که میون اینهمه سختی تاب و توان ایستادگی رو به من دادی و میدی!

خدایا سپاس برای صدای کلاغ ها که انگار آخرین آواز زمستونیشون رو میخونند...

خدایا سپاس برای هوای لطیف و خنکی که پوستمون رو نوازش میده!

خدایا سپاس که کاری دارم که فردا مجبور باشم برم اضافه کاری!

زمان ثبت : یکشنبه 29 بهمن 1396 در ساعت 21:07
نویسنده : رافائل
عنوان :

گزارش وار

دارم شهرزاد تماشا میکنم!

***

همکلاسی زنگ زد به داداش، قرار شد آخر هفته همکلاسی  کپلچه رو بیاره پیش من تا همدیگه رو ببینیم!

***

احتمال زیاد دو هفته دیگه بله برونه!

***

من این هفته باید برم کفش بخرم!

***

مامان میپرسه معده ات چطوره؟

میگم: هی. یه روز خوب و یه روز بد! 

میگه: کمتر حرص بخور! به خدا توکل کن!

***

توکلم به خداست! 

محکم بغلت کردم خداجونم! 

لطفا تو هم سفت بغلم کن!

سپاسگزارم که آسمون تیره ات رو یهو روشن میکنی، ابرهای بی بارونت رو یهو می بارونی، زمین خشکت رو سیراب میکنی! 

سپاسگزارم!

زمان ثبت : شنبه 28 بهمن 1396 در ساعت 19:58
نویسنده : رافائل
عنوان :

لبخند یادتون نره!

چهارشنبه شب خیلی دیر رسیدم و پنجشنبه صبح دیر از خواب بیدار شدم. کمی به سر و وضع خونه رسیدم و ناهار پختم و دوش گرفتم. غروب با هستی رفتیم بیرون. میخواستم یه دست کت و دامن برای بله برون بخرم. همون اولین مغازه خریدم رو انجام دادم. شب اومدم خونه! کمی سرم درد میکرد. لباس رو پوشیدم و با ذوق عکسش رو برای مادر و خواهرک فرستادم.

مادر گفت مبارکه و قشنگه. 

جمعه صبح زنگ زدم برای حال و احوال. گفت معلومه شما همه چیز رو برا خودتون تعیین کردین! گفتم: نه! اما جوابم که معلومه! نمیتونم هول هولکی کارهامو انجام بدم.

شروع کرد به غر زدن و ......  اون گفت و منم شکایت کردم.از بی ذوقیشون، از رفتار سردشون و از بی توجه ایشون!

ازصبح که بیدار شده بودم سرم درد میکرد، بدتر شد. کمی با هم بحث کردیم. گفت به برادرت زنگ زدی؟ گفتم زنگ میزنم. با دلخوری خداحافظی کردیم! 

با هستی حرف زدم. دید سردردم زیاده آقای میم رو فرستاد تا منو ببره درمونگاه تا فشارم رو بگیرم! 

فشارم خوب بود. دکتر درمونگاه گفت عصبی شدی؟ گفتم :آره. سابقه ی فشارخون داریم ترسیدم فشارم بالا رفته باشه! 

برگشتم خونه! با بی میلی ناهار خوردم. سردردم بدتر شده بود و معده درد هم اضافه شده بود.

بعد از ظهر مادر پیام داد که زنگ زدی؟!

گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به برادر! 

بهش گفتم که تصمیمم قطعیه و .....

اونم حرف زد! گفت مادر مخالفه! گفتم: میدونم! 

گفت: نکنه اون به خاطر تو زنش رو طلاق داده؟!

گفتم: برادر من ،همسرش با حق طلاقی که داشت خودش طلاق گرفت!

گفتم زنگ بزن و با همسر سابقش حرف بزن یا هر تحقیقی میخوای بکنی بکن! 

گفت هرجور خودت صلاح میدونی من اما میگم اول با بچه ارتباط برقرار کن! یهو نپر تو دل دریا! 

حرفامون رو زدیم! گفتم شما تا هزار سال بعد هم تردید داری د! حق دارید! اما من تصمیمم رو گرفتم! گوشی رو قطع کردم و به مامان پیام دادم که با برادر حرف زدم. 

بعد هم رفتم دو تا قرص معده خوردم و خوابیدم.

شب تزریق داشتم. همکلاسی بهم زنگ زد! 

دید حالم خوب نیست. 

گفتم سردرد و معده درد دارم. اما باید پاشم و آمپولم رو بزنم!

آمپولم رو زدم و دوباره خوابیدم!

****

امروز تولد همکلاسی بود. به کمک خانم مسئول فنی و همکارم توی دفتر تهران، برای همکلاسی کیک خریدم و با اسنپ فرستادم شرکت. همکلاسی نبود. وقتی برگشت شرکتشون زنگ زد به من و گفت: این کار تو بود؟ گفتم: پس فکر کردی کار کی بود؟ 

گفت چجوری این کار رو کردی؟ گفتم به وسیله ی واحد تدارکاتمون تو تهران! 

گفت یعنی چی؟ گفتم یکی از همکارا تو دفتر تهران این کار رو کرد. 

کلی سورپرایز شد کپل جان! (وای به حالت زیرزمینی اگه کپلم کچل هم بشه اون وقت دعا میکنم یه شوهر کچل دماغ گنده ی شکم قلمبه قسمتت بشه) 

امروز عصر به مادر زنگ زدم! تصمیم گرفته بودم زنگ نزنم ولی دلم طاقت نیاورد. امروز خوب خوب بود! انگار نه انگار دیروز تموم خوشی چهارشنبه و پنجشنبه رو به کامم تلخ کرده بود! 

چه میشود کرد!

*****

خداسپاس برای همکارهای خوبم که اینقدر هوامو دارند!

خدایا سپاس که داری خوبی ها و مزایای کار فعلیم رو بهم نشون میدی! 

خدایا سپاس برای بارون قشنگت!

خدایا سپاس که کمکم میکنی تا از این مرحله رد بشم!

خدایا شکرت که هستی!




زمان ثبت : پنج‌شنبه 26 بهمن 1396 در ساعت 11:45
نویسنده : رافائل
عنوان :

و.لن.تای.ن خود را چگونه گذراندید؟؟؟؟؟

سلام  رفقای جانی!  همراهان مهربان و صمیمی! امیدوارم خوب و شاد و سلامت و امیدوار باشید!!!!

دیروز صبح با قطار رفتم تهران.سوار بی آر تی شدم(البته حسابی چلونده شدم) و یکراست رفتم ولیعصر و ایستگاه مطهری پیاده شدم!(دیگه دارم یاد میگیرم چجوری توی تهران بدون همراه و آژانس از این طرف به اون طرف برم). اونجا همکلاسی منتظرم بود. با هم رفتیم یه کافه قدیمی از اینا که صبحونه املت و عدسی و چایی و نون و پنیر و عسل و اینجور چیزا میفروشند. یه جای فسقلی با نیمکت های قدیمی. دو تا املت سفارش دادیم. برامون آورد توی ظرفهای روهی که روی اجاق گاز و داخل همونا درستش کرده بود. روغنش هنوز جلز و ولز میکرد. با نون بربری کنجدی تازه از تنور در اومده! عاشق این صبحانه های دو نفره مون هستم! اصلا فکر نمیکردم اونجا اونقدر شلوغ بشه. پسرهای جوون، زن ها و مردهای میانسال؛ دختر و پسرهای دانشجو، جلوی مغازه(به قول قدیمی ها، دکان) دو تا میز و چندتا صندلی ردیف کرد تا کسی سرپا نمونه!

از اونجا پیاده و قدم زنان رفتیم شرکتی که مصاحبه داشتم. نیم ساعت زود رسیدیم.

بالاخره مدیر شرکت اومد و جلسه ی ما برگزار شد. از میزان تسلطم به زبان انگلیسی پرسید و منم جوابش رو دادم و گفتم  که انگلیسی من متوسطه! بعد یه ژورنال گذاشت جلوم و خواست مطلبی رو بخونم و براش ترجمه کنم! 

بعد پرسید با سفر خارج از کشور مشکلی نداری؟ 

ما باید شما رو سالی چند مرتبه بفرستیم اروپا برای اینکه از نزدیک با شرکت هایی که با اونها کار میکنیم  ارتباط داشته باشید و بتونید سوالهاتون رو بپرسید و در دوره ها شرکت کنید! گفتم : مشکلی ندارم! 

از مهارت هام پرسید و شرکت های قبلی که کار کرده بودم و ....

رسیدیم به بحث شرایط کاری! 

گفت ساعات کارشون شنبه تا چهارشنبه از هشت تا پنج بعد از ظهره، ناهار نداره!  

از حقوق درخواستی پرسید! از بیمه ای که الان برام رد میشه!

گفتم : الان برای من دو و هفتصد بیمه رد میشه و یه مبلغی هم پشت لیستی میگیرم. گفت: ما اینجا برای همه بیمه ی پایه کارگری رو میزنیم ولی مابقی رو به عنوان حق مسئولیت و پشت لیستی بهتون میدیم! 

گفتم یعنی نهصد و دوازده تومن؟؟؟!!!

گفت بله! گفتم اگر من بخوام از مبلغ حقوقم کم کنید و برام بیمه رد کنید چطور؟ گفت نه! 

گفت: بیست میلیون سفته هم میگیریم و درصورتی که بخواین از اینجا برید تا شش ماه نباید توی شرکت های رقیب ما کار کنید؟! 

گفتم: بیمه ی تکمیلی چطور؟

گفت: نداریم! 

بعد گفت: لطفا مبلغ درخواستی حقوقتون رو مشخص کنید! چون غیر از شما کس دیگری هم هست که ما با ایشون هم صحبت کردیم و میخوایم در این مورد تصمیم بگیریم.

گفتم:اجازه بدید من کمی فکر کنم. تا بعد از ظهر به شما خبر میدم.

خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون.

با همکلاسی راه رفتیم و حرف زدیم. بهش گفتم من الان شرایط بدی ندارم. ناهار دارم. بیمه تکمیلی دارم. پایه ی حقوقم عالی نیست ولی درست و درمونه! از تهران هم که سرویس دارم. 

درسته کار اینجا جذاب تره ولی مزایای جالبی نداره! 

اگر شش میلیون حقوق هم بدن باز هم نمی صرفه! وقتی بیمه ی من کارگری رد بشه! 

گفت: سفرهای خارجش برات مهم نیست؟ خیلی ها عاشق اینن که کاری داشته باشند که دائم بفرستنشون اروپا! 

گفتم: به نظرت من اهل شو دادن و فخرفروشی هستم؟ یا ندید بدید دوتا سفر خارج از کشورم؟ تازه چه لطفی داره تنها رفتن و دائم توی جلسه بودن و نهایت دو تا رستوران رفتن و برگشتن! 

اونقدرا برام جذاب نیست. بعدش هم میگن ما اینجا نیروها مون بدون قرارداد کار میکنند. مگه میشه؟ پس فردا سنوات منو هم میخوان با پایه ی کارگری حساب کنند؟ بعد من با این شرایطم یهو دیدی نتونستم دیگه کار کنم و بازنشستگی زودتر از موعد درخواست دادم اونوقت با بیمه ای که اینا میخوان برام واریز کنند تموم  زحماتم به باد میره! گفتم: میخوام بهشون بگم نه! شرایط شما با من جور نیست! 

گفت: من باهات موافقم ولی بازم هرجور خودت صلاح میدونی! 

زنگ زدم که جواب نداد. پیام فرستادم که با شرایط موجود من سعادت همکاری با شما رو ندارم و عذرخواهی کردم! 

همکلاسی  بعدا گفت: منم دوست ندارم بدون من دائم توی سفر باشی!

قربونش بشم همونجا حرفی نزد. حتی بعدش هم گفت اجازه میدم هرجا دلت میخواد بری ولی ته دلش راضی نبود!

خلاصه که رفتیم یه رستوران و ناهار خوردیم. من آلبالوپلو با مرغ خوردم. تا حالا آلبالوپلو نخورده بودم و حسابی بهم چسبید. 

بعد هم رفتیم مطب دکتر! 

اونجا یه خانمی بود که تقریبا همسن من بود ولی نمیتونست خوب راه بره! 

از من پرسید : ام اس؟

گفتم: آره! 

گفت: پس چجوری چکمه ی پاشنه بلند پوشیدی؟ 

چکمه ی من پاشنه بلند نبود. یه پاشنه ی پنج سانتی پهن داشت.

گفتم: یه زمانی فقط پاشنه هفت سانت پام بود! 

گفت: منم همینطور. اما الان فقط کتونی! 

پرسید: بچه داری؟ گفتم : نه! گفت: من یه پسر یه ساله دارم! گفت دکتر قبلیم اصرار داشت بچه دار بشی بهتر میشی! منم توی دوران بارداری خوب خوب بودم. بعدش دکترم گفت حتما داروهاتو شروع کن! اما من تا هفت ماهگی به بچه ام شیر دادم و دارو مصرف نکردم. بعد دچار حمله شدم! دهنم کج شد و یک طرف بدنم فلج شد. 

رفتم دکتر و دوباره دوز بالای دارو. ولی خوب خوب نشدم! این دکتر رو معرفی کردند و اومدم پیشش ببینم میتونه کاری کنه تحرکم بهتر بشه! گفت: برا منو دیر تشخیص دادند. سال هشتادو شش توی معاینه ی چشمم دکترم شک کرد و وی ای پی برام نوشت ولی بعد از کمیسیون پزشکی گفتند چیزی نیست! سال نود و یک یه حمله ی شدید داشتم که فلج شدم! بعد از اون دکترها فهمیدند. اما من جدی نگرفتم و داروهام رو مداوم مصرف نکردم.

پرسید تو چجوری فهمیدی؟ حمله داشتی؟ 

گفتم: نه! من کرختی دست و پا داشتم. و تکرر ادرار و مشکلات دفع! خودم شک کردم! هی رفتم دکتر و مجبورشون کردم برام ام آر آی بنویسند. بعد از کلی بررسی گفتند پلاک مغزی داری! اومدم پیش این دکتر چون میگفتند جزو بهترینهاست.

از داروم پرسید. گفت چرا داروی قوی؟ گفتم این دکتر روشش اینه که میگه باید با داروی قوی جلوی پیشرفت بیماری رو گرفت!  به آمپولم که همراهم بود اشاره کرد و گفت کی برات میزنه؟ 

گفتم: خودم! 

گفت: تو خیلی شجاعی! من نمیتونم. شوهرم برام میزنه تازه کلی آه و ناله میکنم. درد نداره؟

گفتم: چرا! اولاش بیشتر بود. الان کمتر شده! عادت کردم. 

گفت: به پاهات هم میزنی؟ 

گفتم: آره! گفت: تو خیلی قوی هستی! من نمیتونم! 

لبخندی بهش زدم!

رفتم توی مطب! دکترم بعد از معاینه ی دست و پام و حرکتم و تعادلم گفت خداروشکر خوبی و بیماری تو از نوع خوش خیمه! گفتم باید داروهامو همچنان ادامه بدم؟ گفت البته! تا آخر عمر! 

یه ام آر آی نوشت برای اردیبهشت و نوبت داد برای تیر! 

به همکلاسی گفتم: به نظرت منم مثل اون خانم میشم؟

گفت: هیچ وقت!!!!!!

رفتیم پارکینگ  مطب، شکلاتهاشو دادم. اونم برام شکلات و عطر مورد علاقه ام رو خریده بود! با سوغاتیهایی که گفته بود خواهرش از بلاد کفر برام بیاره! یه دست لباس یوگا! یه دستکش ضدآب مخصوص برف بازی! یه شلوار ورزشی آبی فوق العاده خوشگل.

رفتیم ترمینال و سوار ماشین شدم و اومدم خونه! 

فقط توی ترمینال برای خداحافظی بوسیدمش.

بهم میگه آخرش کاری میکنی بگیرنمون و شلاق بخوریم! 

میخندم! مگه میشد ولنتاین باشه و نبوسمش! 

تازه این بوسه بوسه ی دوتا رفیق هنگام خداحافظی بود!

****

خدایا شکرت که دیروز به خوبی گذشت! 

خدایا ممنونم که شغل فعلیم رو دارم! 

خدایا شکرت که مراقب همه ما هستی! 

خدایا شکرت که به من قوت، صبر و اعتماد به نفس میدی! 



زمان ثبت : سه‌شنبه 24 بهمن 1396 در ساعت 17:54
نویسنده : رافائل
عنوان :

تنها صداست که می ماند.....

امروز یه روز شلوغ بود. مدیران تهرانی و مدیرعامل و خان بزرگ(صاحب کارخونه) اومده بودند کارخونه برای بازدید.

از صبح بارون میاد جر جر 

پشت خونه ی هاجر....

امروز همش دویدم و آخرش با مدیر مالی تهران بحث کردم( بحث که نه! از همون مشت های محکم بر دهان استکبار کوبیدن) به  من میگه فردا و پسفردا که هستین برنامه بذارید برای تولید کسری محصولات.

من اما یه نامه زدم بابت کسری محصولات و دلایل عدم تولید به موقع، و همچنین محصولاتی رو که سرپرست انبار به دلیل مشغله از سا لن تولید خارج نکرده بود و در سیستم وارد نشده بود رو مشخص کردم و گذاشتم توی گروه و بعدبرنامه ریختم برای فردا و پسفردا که نیستم. بعد هم به مدیر دو به شک گفتم این شما و این سالن تولید و این هم هم دفتر تهران! من فردا و پسفردا نیستم. خودتون مدیریت بکنید.

دست آخر هم زنگ زدم به همکارم و گفتم که فردا نیستم و ارسال ملزومات رو با مهندس دو به شک هماهنگ کنه! 

خلاصه که میخوام فردا به هیچ چیزی فکر نکنم. 

صبح زود با قطار میرم تهران. همکلاسی میخواد صبحونه رو با هم بخوریم. بعد میرم همون شرکت مذکور بابت مصاحبه با مدیرعامل، بعد میریم دکتر! 

باید آمپولم رو فردا با خودم ببرم. چون ممکنه کارم خیلی طول بکشه و تا بیام دیر بشه! 

****

امروز باید میرفتم یوگا! هم خسته بودم و هم در وضعیت قرمز! ترسیدم مثل ماه قبل دلدرد بگیرم. این بود که نرفتم و هستی جانم رو ندیدم.

****

مامان میگه : هستی میدونه میخوای بری تهران؟

میگم: آره! 

میگه: ناراحت نیست؟

میگم: برای خاطر دوری از من ناراحته ولی خوشحاله که از تنهایی در میام!

****

خدایا سپاس برای این شامه ی قوی که بوهارو به راحتی از هم تشخیص میده و از بعضیاشون اونقدر لذت میبره که انگار توی خود بهشته! مثل بوی سوهان قم!!!!

خدایا سپاس برای لبخندهایی که روی صورت بعضی از بنده هات مینشونی تا با دیدنشون روحمون تازه بشه! انگار خودت داری بهمون لبخند میزنی!

خدایا سپاس برای روز عشاق! درسته بعضیا شلوغش میکنند و لوس بازی درمیارن اما همین که باعث میشه بعضیا به این بهانه یه روز بیشتر لبخند بزنند و شاد باشند و محبت کنند می ارزه!

****

خداجونم امسال دومین ساله که خودت یه برنامه ای میریزی که من ناخواسته ولنتاین رو تهران باشم. قرار بود امروز برم دکتر ولی منشی زنگ زد و تاریخ روعوض کرد.

دو ساله که این روز رو در کنار همکلاسی هستم! با برنامه ریزی تو! آیا اینها نشونه هستند؟! 

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی گرمممممم!

پ.ن.۱ : پست مربوط به بیست و پنجم بهمن سال نود و پنج رو بخونید

پ.ن. ۲ :یه فاتحه برا فروغ بفرستیم. اگه اشتباه نکنم امروز سالگرد زنیه که بسیاری از تابوهای نسل خودش رو شکست!


تنها صداست که می ماند:

چرا توقف کنم، چرا
پرنده‌ها به سوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت، فواره وار
و در حدود بینش
سیاره‌های نورانی می‌چرخند
زمین در ارتفاع به تکرار می‌رسد
و چاههای هوایی
به نقب‌های رابطه تبدیل می‌شوند
و روز وسعتی است
که در مخیلهٔ تنگ کرم روزنامه نمی‌گنجد
چرا توقف کنم؟
راه از میان مویرگ‌های حیات می‌گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلول‌های فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که ذوب ذره‌های زمان خواهد شد.
چرا توقف کنم؟

چه می‌تواند باشد مرداب
چه می‌تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد
افکار سردخانه را جنازه‌های باد کرده رقم می‌زنند.
نامرد، در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده‌است
و سوسک.... آه
وقتی که سوسک سخن می‌گوید.
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده ست.
همکاری حروف سربی
اندیشهٔ حقیر را نجات خواهد داد.
من از لالهٔ درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می‌کند
پرنده‌ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر
بسپارم

نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب‌های بادی می‌پوسند
چرا توقف کنم؟
من خوشه‌های نارس گندم را
به زیر پستان می‌گیرم
و شیر می‌دهم
صدا، صدا، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفهٔ معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می‌ماند

در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت می‌کنم
و کار تدوین نظامنامه نیست

مرا به زوزهٔ دراز توحش
درعضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار
مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن متعهد کرده‌است
تبار خونی گل‌ها می‌دانید؟


زمان ثبت : دوشنبه 23 بهمن 1396 در ساعت 19:51
نویسنده : رافائل
عنوان :

در انتظار پس فردا

چهارشنبه صبح یه قرار کاری دارم. با همون شرکتی که نمایندگی یه شرکت خارجی رو توی تهران داره! عصر هم نوبت دکتر دارم و باید برای چکاپ سه ماهه برم پیش دکترم!

جالب اینجاست که اینجایی که کار میکنم مشغول انعقاد قرارداد با یک شرکت ترکیه ای هستند تا اون شرکت بیاد و در محل کارخونه شروع به کار بکنه! 

شبیه شرکت یونیلیور یا نستله که درایران کارخونه دارند و بخشی از پرسنل ایرانی و بخشی دیگر خارجی هستند.

این میتونه باعث پیشرفت شرکت فعلی بشه. البته با توجه به خساست مدیران عامل، فکر نمیکنم در فرایند کار تغییر چندانی در میزان حقوق و دستمزد ما ایجاد بشه! 

الان من دچار یه سردرگمی بزرگ هستم. از طرفی برای یکی از میلیاردرهای بزرگ ایران کار میکنم. از طرف دیگه از کارم راضی نیستم. از یه طرف دیگه اگر برم تهران رفت و آمد خیلی برام سخت میشه. الان کمی گیجم.‌ باید چهارشنبه برم مصاحبه کاری ببینم اوضاع چطور پیش میره!

****

چهارشنبه ولنتاین هم هست! یادم باشه شکلات های همکلاسی رو با خودم ببرم!

****

امروز سر کار خیلی عصبی شدم.‌ مدیر دو به شک چند روزه یا نمیاد یا خیلی دیر میاد. تموم کارهاش ریخته سر من. اونقدر ریلکس و بی خیال رفتار میکنه که حالم بد میشه! 

عصبی هستم چون میبینم به ازای همه دارم کار میکنم اما چیزی عایدم نمیشه! 

نمیخوام حسودی کنم اما کل تولید و ارسال و مراسلات رو من میچرخونم. انبار هم که با مدیر کارخونه است. کنترل کیفیت هم دست مسئول فنیه، این آقا واقعا داره چه کار میکنه؟ حقوق های ده میلیونی مال اوناست. حرص و جوش و عصبانیتش برا ما! 

از این مدل حرف زدن از خودم بیزار میشم ولی وقتی میدیدم از صبح برای اینکه ساخت ها متوقف نشه (چون دو تا ماده ی اولیه تموم شده بود و طبق سفارش من تامین نشده بود) به ده جا زنگ زدم و چند مرتبه توی گروه تل*گر*امی  پیگیری کردم، بابت کسری گالن ها چند مرتبه با چند نفر بحث کردم، توی سالن به کارگرهای بیچاره سخت گرفتم که بهتر و سریعتر کار کنند، اونقدر سرم شلوغ بوده که فرصت نکردم دستشویی برم، باید جواب کارگرها رو که کی عیدی میدین و کی حقوق میدین و کی..... رو بدم و اونوقت این آقا با خونسردی کامل در فکر مسائل مربوط به خودشه و انتظار دارند بهشون که میرسی همش بگی و بخندی، نمیتونستم عصبانیتم رو کنترل کنم! یه وقتایی حس میکنم فقط منم که دارم حرص میخورم و دل میسوزونم. بقیه اونقدر بی تفاوت و بی اهمیت کار میکنند که دلم میخواد خفه شون کنم! 

واقعا پولی که بعضی از ایرانی ها درمیارند، حلاله؟! 

من نمیگم خودشون رو بکشند اما اگر هر کس به اندازه ی خودش کار کنه به بقیه فشار وارد نمیشه!

****

بگذریم! 

صبح ها اون ساعتی که من از خونه میرم بیرون(شش صبح) توی این محل فقط مردا هستند که دارن میرن سر کار، خیلی روزا بعضی راننده ها که سوار ماشینشون میشم،  از اینکه زنی در این ساعت و در این هوای سرد داره میره سر کار حس ترحمشون گل میکنه و در نتیجه کرایه نمیگیرند. 

بعضی هاهم بعدازظهرهای روزای سرد بارونی یا برفی  لطف میکنند و منو سوار میکنند و میرسونند. امروز هم ترحم صبحانه نصیبم شد و هم محبت بعدازظهرانه!

****

امشب شام گوشت چرخ کرده و قارچ و سیبزمینی روتقت دادم با رب و نمک و آبلیمو  شد یه شام خوشمزه!

****

خداجون یه بوس گنده از اون لپای خوشگلت که اینقده ماهی!!!

سپاس برای بارون قشنگت!

سپاس که تلویزیونی دارم که صداش باعث میشه حس کنم توی خونه تنها نیستم!

سپاس بابت زندگی!


زمان ثبت : یکشنبه 22 بهمن 1396 در ساعت 07:31
نویسنده : رافائل
عنوان :

یو اس یو اس ا.م.ر.ی.ک.ا

نشستم توی آژانس و دارم میرم کارخونه! اون هم امروز! 

مجبور شدم برای بچه ها کار بذارم و خودم هم میرم تا کمتر فحش بشنوم! 

البته میدونم اضافه کارهای این ماه براشون خیلی خوبه. اما خوب از طرفی هم همه از جمله خودم دنبال یه روز تعطیل هستیم تا کمی بخوابیم.

سامانه ی بارشی وارد کشور شده. قرار بود از فردا به این حوالی برسه. اما از امروز هوا ابری شده. روز چهارشنبه نوبت دکتر دارم. خداکنه اون روز برف و بارون و طوفان نباشه!

زیرزمینی یه پست گذاشته بود در مورد عشق مردا! که وقتی بی توجه میشن یعنی دیگه عاشقتون نیستند.

من در اطرافیانم اینجوری دیدم که: 

یه مرد تا قلب زنی رو که دوست داره، به دست نیاورده، خودش رو به هر آب و آتیشی میزنه. همه جوره محبتش رو ابراز میکنه. هرکاری میکنه تا خیالش رو راحت کنید که دوستش دارید . وقتی با عشقش ازدواج میکنه میره سراغ چیزای دیگه! کار! پول! موقعیت اجتماعی! دیگه خیالش راحته که عشقش برای همیشه مال اونه. ابراز محبتهاش فرق میکنه. دیگه آتشین نیست. دیگه هیجانی نیست. ولی هنوز هم اون عشق هست. از چشماش میفهمید. از اینکه دنبال یه روز تعطیله تا با هم وقت بگذرونید! از اینکه وقتی سرمامیخورید اخماش میره توی هم. آخه دوست نداره مریض بشید! از اینکه وقتی رو مبل نشستید میاد گاهی کنارتون میشینه! از سالی یه بار چایی آوردناش برای شما! از اینکه وقتی سفیدی موهاتو میبینه میگه برو موهاتو رنگ کن! از  لبخند روی لباش وقتی براش غذای مورد علاقه اش رو میپزید!

اما اگر سرد بشه، اگر خسته بشه! اگر توهین بشنوه! اگر همراهی نبینه! اگر درک نشه! اگر پشیمون بشه، دیر به دیر میاد خونه! گوشه گیر میشه! دیگه موفع برگشتن به خونه خوراکی های جورواجور نمیخره! دیگه چشماش برق نمیزنه!

اگر عوضی باشه، میگرده و یه عشق جایگزین بیرون خونه پیدا میکنه!(منظور اونایی هستند که به بهانه ی عشق هر روزشون رو با یه نفر خوش میگذرونند)

اگر ساده باشه؛ (حتی اگر عاشق کس دیگه ای بشه) در خودش میشکنه و میخواد با کار اون خلا رو پرکنه! کار ، کار و همش کار !

پ.ن. مجبور شدم برای شفاف شدن منظورم یه توضیحاتی بعدا اضافه کنم!

پ.ن.۲: آدم عوضی به کسی میگم که هیچ تعهدی در زندگی نداره. به بهانه ی عدم تامین نیازهاش در خونه، میره سراغ آدم های بیرون از خونه! دائم برای همه نقش بازی میکنه! در واقع این آدما فقط عاشق خودشون هستند. براشون همسر و معشوق و دوست بی معنیه! اونا زود به زود از آدما سیر میشن و هر وقت سیر شدن، راحت میرن سراغ کس دیگه!


زمان ثبت : شنبه 21 بهمن 1396 در ساعت 18:50
نویسنده : رافائل
عنوان :

و چنین میگذرد....

اول از همه میخوام از همه ی شما دوستای گلم که اینقدر نسبت به من محبت دارید تشکر کنم و بگم انرژی هاتون به من رسید و روزی پر آرامش رو برام ساخت. واقعا ممنونتون هستم و خدارو برای داشتن شما عزیزانم شکرگزارم و برای همتون از خدا سلامتی و شادی آرزو میکنم!

****

خداروشکر که اون روز به خوبی گذشت و برادرم منو تا پایان عمر مدیون خودش کرد با محبت هاش و مدیریت درستش و رفتار فوق العاده اش. 

اونچه که میخوام بنویسم نه شکایته! نه گله! فقط ثبت چیزهاییه که باید به دلایلی یادم بمونه!

همیشه از هر کسی بیشتر انتظار و توقع داشته باشی همون شخص کمتر مطابق انتظارت رفتار میکنه!

مادر و خواهرک نپرسیدند چی میخوای بپوشی! موهاتو چه کار میکنی و ...هیچی! 

من سوال میپرسیدم، سربالا جواب میدادند!

صبح پنجشنبه رفتم آزمایشگاه و بعد سر خاک بابا. بعد برگشتم خونه و دوش گرفتم.آرایشگری که خواسته بودم خواهرک برام ازش نوبت بگیره نبود! با تشویق های هستی(خواهر عزیزتر  از جانم که دو روز زودتر اومده بود و لباسم رو هم برام انتخاب کرده بود)  رفتم نزدیکترین آرایشگاه و ازش خواستم موهامو مرتب کنه و سشوار بکشه!

شب بعد از رفتنشون مادر هیچ نظری درمورد گل و شیرینی نداد خواهر هم همینطور. داداش و زن داداش کلی ذوق کردند و گفتند: به به عجب شیرینی و عجب گلی. بیچاره کلی هزینه کرده!

جمعه صبح مادر گفت:حالا که با ماشین برادرت میری پس گلت رو با خودت ببر. موقع رفتن توی حیاط ازم پرسید فکراتو کردی؟ گفتم: اگه فکرامو نکرده بودم که اینا رو اینهمه به زحمت نمینداختم! 

امروز عصر زنگ زدم تا حالش رو بپرسم.

گفت: یعنی میخوای باهاش ازدواج کنی؟

گفتم: بله!

گفت: اگه بچه اش بیاد پیشتون قبولش میکنی؟

گفتم: بله!

گفت : این پسره چه کار کرده که عاشقت کرده؟

گفتم: عاشق نیستم!( منظورش این بود که بی منطق شدی)

گفت: اگه عاشق نبودی اینهمه سختی و مشکل رو قبول نمیکردی!

گفتم: از کجا معلوم که چند سال بعدتر دچار مشکلات و سختی های بیشتری نشم؟

سکوت کرد. گفت پس برنامه تون رو مشخص کنید. تاریخ بله برون تعیین کنید. بیاین برین کاراتونو انجام بدین و محضری عقد کنید. بعد هم به فامیل میگیم نمیخوان عروسی بگیرن! چون من اجازه نمیدم اینجا جشن بگیری! اگه دلت جشن میخواد که هر دختری دلش میخواد میتونی همونجا تهران جشن بگیری!

گفتم: من هیچ جشنی نمیخوام!

بعد هم خداحافظی کردم باهاش!

به قول هستی که میگه: مامانت دلش نمیاد تو رو بده به هیچ کس! 

راست میگه! سالها هر خواستگاری اومده یه جوری دل منو خالی کرده که آخرش خودم بگم نه! 

من میدونم وارد یه زندگی میشم که سختیهای خودش رو داره. اما میدونم این زندگی مزایایی هم داره !

اولیش محبت متقابل بین من و همکلاسی!

دومیش اینکه به خاطر ارتباط کم خونواده ها با هم و سن بالای ما، دخالت  اقوام نقش کمتری داره! 

سومیش اینکه هیچکدوم دنبال ظواهر زندگی نیستیم.

چهارم اینکه اون یه تجربه ی تلخ رو پشت سر گذاشته و من یه تنهایی تلخ و این میتونه کمکمون کنه تا با صبر و گذشت بیشتری در کنار هم زندگی کنیم!

****

من نگران خودم نیستم! من تارهای تنیده شده به دست و پاهام رو بریدم و خودم رو از افکار کمالگرای مادرم نجات دادم.

اما نگران خواهرک هستم که با وجود مهربونی عمیق و زیادی که داشته و داره، روز به روز بیشتر از قبل اخلاقش تغییر میکنه و شبیه مادر میشه!

****

خدایا خواهش میکنم به مادرم صبر بده و مهر همکلاسی رو به دلش بنداز و اونقدر من رو خوشبخت کن که خیالش راحت بشه و دیگه اینجور پریشون نباشه!

****

ماماجان سپاس برای قلبهای مهربونی که اینطور حامیانه برای من تپیدندو میتپند!

سپاس برای وجود هستی که میتونم بغض های درگلو خفته ام رو کنارش بشکنم.

سپاس که منو در آغوش امن خودت نگه میداری!

زمان ثبت : پنج‌شنبه 19 بهمن 1396 در ساعت 23:50
نویسنده : رافائل
عنوان :

خواستگاری

مهربونهای گلم، همتون عشقین! همه تون ماهین! همه تون فرشته اید! فرشته هایی که خدا فرستاده تا با انرژی های مثبت شون منو همراهی کنند.

بعد از اینکه صبح رفتم سر خاک بابا و یه دل سیر باهاش صحبت کردم، آرامش عجیبی اومد تو دلم!

ظهر همکلاسی بهم پیام داد که اون و مامانش و عکاسباشی اومدند رشت. اما خواهرش باید از تبریز بیاد که به یه مشکلی برخورده و کمی دیر میرسه! گفت احتمالا ساعت شش میان. 

به مامان خبر دادم و گفت مشکلی نیست!

عصر دور هم نشسته بودیم که داداش گفت : ببین وقتی اومدند من میخوام یه صحبت جدی باهاش انجام بدم و دلیل جداییشون رو بپرسم! گفتم : باشه! هرجور صلاح میدونی!

****

اومدند. با یه سبد گل خوشگل و یه جعبه شیرینی! 

دور هم نشستیم و خواهرک و زن داداش مسئول پذیرایی شدند. منم از اول تا آخر نشستم. 

مادرشوهر هم دائم با لبخند نگام میکرد.

برادر حرف زد. از کپلچه گفت و شرایطی که ما در آینده خواهیم داشت! وسط حرفاش چشمای مامان همکلاسی پر از اشک شد. هر وقت مادرا اومدند حرف خاصی بزنند برادر مجلس رو گرفت دستش و همه چیز رو درست و درمون پیش برد. 

مجلس با خنده و شوخی  تموم شد.

قرار شد من مثلا به تمام جوانب فکر کنم و بعد جواب قطعیم رو بدم.

برادر و همکلاسی هم یه کم خصوصی صحبت کردند.

بعد از رفتن مهمونا، داداش کلی با من حرف زد. قرار شد یک هفته جدی به حرفاش فکر کنم و بعد نظر قطعیم رو اعلام کنم. 

البته همه چیز رو به مثبت بود.

باورتون نمیشه اگه بگم احساس میکردم هاله ای از انرژی های مثبت توی فضا وجود داره.

دعای شما، حرفای خوبتون و انرژی هاتون همه باعث این جو دلپذیر بودند.

****

سپاس خدای مهربون! هزاران مرتبه سپاس! 

میدونم مادر هنوز ناراضیه!

میدونم مراحل سختی جلوی روی منه!

میدونم باید کفشای آهنی پام کنم!

اما سپاس که هوامو داشتی و اجازه ندادی حریم ها شکسته بشه! 

هزاران هزار مرتبه سپاس.

*****

کامنتهای پست قبلی رو سر فرصت تائید میکنم. شرمنده ی همه ی شما هستم.

زمان ثبت : پنج‌شنبه 19 بهمن 1396 در ساعت 09:57
نویسنده : رافائل
عنوان :

صبح روزی سخت

شمال هستم!

صبح رفتم آزمایشگاه!

بعد رفتم سر خاک بابا!

اومدم خونه و صبحانه خوردم.

الان برادر و خونواده ش که دیشب دیر رسیده بودند در حال صبحانه خوردن و حرف زدن با مامان اینا هستن!

همه با هم خوبند.

با من؟

سرسنگین!

برادرزاده جونم در حال دلبریه!

صبح که بیدار شد اومد و منو سفت بغلم کرد. 

کلی ازش انرژی گرفتم!

   1       2       3       4       5       ...       82    >>