X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : چهارشنبه 26 مهر 1396 در ساعت 21:33
نویسنده : رافائل
عنوان :

ازگذشته ها: بچگی

بچه که بودم وقتی انجیر خشک میخوردم عادت داشتم همیشه اول انجیر رو بشکافم و بعد بخورم. 

چی؟ 

کرم؟

نه دنبال کرم نمیگشتم. اون گیاهان خشک پیچیده در هم که مثل گندم خشک شده سیخونک های تیز داره رو تا حالا دیدین؟

من دنبال اونا میگشتم. چون فکر میکردم اونا قاصدک هایی هستند که داخل انجیر گیر افتادند و قراره با پیداکردنشون خبر خوبی بشنوم.

امروز یکی از همونا رو  پیدا کردم. خبر خوبی در راه هست.

****

بچه که بودم ، از وقتی خوندن یاد گرفتم هر کتابی که تو خونه مون پیدا میکردم میخوندم. مثل خوره میفتادم به جون کتاب ها.

یادمه سوم ابتدایی بودم که کتاب ربه کا رو خوندم.

خاله ام بهم گفت: دختر من اسامی توی این کتابهای  خارجی رو یادم نمیمونه تو چجوری این کتابو خوندی؟ اصلا چیزی فهمیدی؟ 

من شروع کردم به تعریف کردن. 

با همون جملات شروع کردم.

دیشب دوباره خواب دیدم در ماندرلی هستم.....

خاله دهانش باز مونده بود.

اول راهنمایی که بودم عاشق اوریانا فلاچی شدم. با کتابِ زندگی جنگ و دیگر هیچش تمام جنگ ویتنام رو از حفظ شدم. 

با کتاب مصاحبه با تاریخ سازانش فهمیدم توی دنیا همیشه چندتا آدم کله شق هستند که برای میلیونها نفر تصمیم میگیرند.

من عاشق قدرت، زنانگی و بی باکی اوریانا شدم.

کلاس سوم راهنمایی موسیقی لحظه های تنهایی من خوندن آهنگین غزلیات شمس بود. 

روزهایی که حوصله ی خواهرک چهار پنج ساله سر میرفت کتاب شعر اخوان ثالث رو می آوردم و براش داستان شاتقی و زندان رو بصورت آهنگین میخوندم.

گاهی آی آدم های نیما رو میخوندم و گاهی کوچه ی فریدون مشیری. 

اما فصل سرد فروغ چیز دیگه ای بود.

خیلی از اینها رو نمیفهمیدم. اما میخوندم و تکرار میکردم چون روحم رو آروم میکردند.

یادمه اول راهنمایی بودم که پسرعموم برای مامانم کتاب مردی که میخندد و جنایت و مکافات رو آورد و من شبها یواشکی زیر پتو اینارو خوندم. 

دوم راهنمایی زن دایی از کتابخونه ی سر کوچه شون برام کتاب مرغ خار(پرنده ی خارزار) و بلندی های بادگیر رو گرفت و خوندم. همون سال یا سال بعد تابستونش بود که کتاب بربادرفته ی خاله رو خوندم و بعد هم کتاب اسکارلت که در ادامه ی بربادرفته نوشته شده. توی دبیرستان کتاب های عاشقانه و تاریخی (پسر نیل، دزیره، جودی آبوت و دشمن عزیز، کتاب های ر اعتمادی و نسرین ثامنی)  و ......

سال اول دانشگاه بود که سینوهه رو خوندم.

اما نقطه عطف کتاب ها ، کتاب های پائولو کوئیلو بود. 

اونقدر کتاب هاش برای من روح نوازه که نگو....

خلاصه خواستم بگم که یه زمانی به قول بچه ها کرم کتاب بودم.

****

بچه که بودم بزرگترین آرزوم داشتن چوب اسکی و اسکی یاد گرفتن و داشتن پیانو و پیانو نواختن بود. 

مامانم میگفت این آرزوهای اشرافی از کجا اومده تو کله ات. الان میدونم که همش تقصیر اون کتابا بود.

من عاشق پالتو و چکمه های بلند چرمی و خز و کلاه هستم.

الان هم اونقدر که پالتو و چکمه دارم، مانتو و کفش تابستونی ندارم. تازه شانس آوردیم از اون کلاه های روسی اینجا مد نیست وگرنه حتما اگر زنی رو میدیدین که پالتوی خزدار با چکمه ی بلند چرم پوشیده و کلاه خز رو سرشه مطمئن میشدین که منم.

بابام یه دونه کلاه روسی پوست سمور داشت که بخشیدش به پسر عموم و من چقدر حرص خوردم. الانم که یادم اومد دارم دندونامو از حرص روی هم فشار میدم.

****

بچه که بودم یه عروسک خرس نارنجی داشتم که عاشقش بودم. دست و پای شلی داشت که وقتی بغلش میکردم آویزون میشد. زمان جنگ بود. مامان انداخته بودش لباسشویی. وقتی آوردش بیرون یه کوچولو از درز پهلوش باز شده بود. نشسته بودم به غصه خوردن که خرسم رو خراب کردی! مامان گفت: ببین عزیزم خرست رفته بود جبهه و ترکش خورده. الان هم چیزیش نشده میبریمش بیمارستان و بخیه اش میزنیم. 

بعد هم با نخ و سوزن درزش رو دوخت.

تا روزی که بیاییم شمال داشتمش. موقع اسباب کشی مجبورم کرد که ببخشمش به دختر کوچولوی همسایه.

اما من ته قلبم راضی نبودم. هنوز هم نیستم.

****

پ.ن: از عزیزایی که به  این بنده حقیر منت میگذارند و بهم اعتماد میکنند و شماره تلفنشون رو برام مینویسند واقعا سپاسگزارم. من توان پاسخگویی به این حجم از محبتتون رو ندارم. اینکه آدم بتونه به کسی که ندیده اعتماد کنه، نشون دهنده دل بزرگ و قلب پاکتونه.

اول از همه دوستای همدانی گلم شیرین و میترا که زمانی که راهی همدان بودیم برام شماره گذاشتند. بعد لیلی عزیزم و حالا نرگس جون که منو شرمنده ی خودش کرد.

مامان میگفت من که توان ندارم همراهت بیام بیمارستان. خواهرک رو میفرستم که تنها نباشی. اگه خاله شری نبود میخواستی چه کار کنی و کجا بری؟ 

به مادر گفتم : خبر نداری که گوشه گوشه ی این شهر بزرگ خونه های کوچیکی هست که صاحبانشون دلهایی به وسعت دریا دارند. مهمون نواز و مهربون. اونقدر دوستای خوب دارم که اصلا احساس تنهایی نمیکنم.



زمان ثبت : سه‌شنبه 25 مهر 1396 در ساعت 16:40
نویسنده : رافائل
عنوان :

سلام بهترینها

سلام ای بهترینهای من! سلام ای فرشته های زمینی!

اول از همه بگم که خیلی دوستتون دارم! از همه ی شما برای مهربونی و همدلیتون ممنونم.

دوستای همیشگی،هستی طفلکم با اونهمه نگرانی، لیلی که با تلفنش تو راه برگشت هم منو گریوند و هم کلی خندوند. خورشید عزیزم. مارال جانم، ایوای مهربونم. شیرین و فرانک و پرنسا و مرضیه و نیسا جانم. ماهرخ و کتی و سمیرا و میترا و دردونه عزیزم. غزلم که مامان شده! نرگس جانم و نرگس خانم عزیزی که تازه خواننده ی من شده و با پیغام خصوصیش یک دنیا شادم کرد. رزای عزیز. جوراب عزیز. شن های ساحل عزیز. زن های زمستان عزیز، امیر آقا و دکتر ربولی عزیز و همه ی دوستای خاموشم، از همه ی شما برای بودن و همراهیتون ممنونم. نمیدونم چطور از شما تشکر کنم. (اگر اسم کسی از قلم افتاد بذاره پای حواس پرتی من)

بچه ها من خوبم. امروز به هستی میگفتم: فکر کنم تمام بغض و گریه ام از ترس مرخصی گرفتن و مرخصی ندادن بود. وقتی راحت با یک هفته مرخصی من موافقت شد ناگهان آروم گرفتم. چنین موجود خنده داری هستم. جانم فدای کارم

دوم بریم سراغ ماجراها!

روز یکشنبه قرار بود همکلاسی بیاد راه آهن دنبالم. من اما زودتر رسیدم. خبر داد که توی اتوبوس بی آر تیه و کمی طول میکشه تا برسه. پرسید میتونم سوار اتوبوس بشم و توی  ایستگاه منیریه پیاده بشم؟ گفتم البته. چندبار این مسیر رو باهاش رفته بودم.

خوب راستش رو بخواین من از بچگی هیچوقت تو تهران تاکسی و اتوبوس سوار نشده بودم مگر همراه یه آدمی که تهران رو خوب بشناسه. چون بچه که بودیم بابا ماشین داشت و همه جا با ماشین میرفتیم. سالهای بعد که رفتیم شمال هم همیشه بابا مارو میاورد تهران. وقتی خودم بزرگ شدم و برای کار و مسائل دیگه تنهایی رفتم تهران، هر بار یا خاله شری همراهم بود یا یکی از دوستای دانشگاهم و یا خودم با آژانس این طرف و اون طرف میرفتم. از وقتی هم همکلاسی اومد تو زندگیم که دیگه اون فرمون به دست و همراه همیشگیم بود. خلاصه که بنده سوار اتوبوس شدم و رفتم چسبیدم به راننده که ببینم کی و کجا میرسم به منیریه.

بالاخره با افتخار پیاده شدم و به همکلاسی گفتم: دیدی بزرگ شدم و گم نشدم. همکلاسی هم گفت: آفرین. دفعه ی بعد تا میدون ونک خودت میای

از منیریه با مترو رفتیم تجریش. اونجا منو برد یه جا و بهم صبحونه داد. بعد رفتیم پالادیوم. آقا این پالادیوم پالادیوم که میگن، همین بود؟ هستی یه همکاری داره، چنان از پالادیوم تعریف میکرد که نگو. ما هم گفتیم شاید چیز خاصیه.همکلاسی طفلک هم قول داده بود منو ببره اونجا. یعنی چنان پشیمون شدم از رفتن به پالادیوم و بی خودی وقتم رو اونجا هدر دادن. اونایی که نمیدونند بدونند و آگاه باشند که پالادیوم یه پاساژ بزرگه با یکسری مغازه های برندفروشی که مغازه معمولیاش هم به عنوان مثال برای یه شال نخی بیست هزارتومنی معمولی، اتیکت  قیمت زده بودند پنجاه هزار تومن.

خلاصه حیف از اون زمانی که اونجا هدر شد. به جاش میتونستم برم بازار تجریش. حیف حیف.

از اونجا بدو بدو رفتیم  دکتر و دکتر حرف زد و من گوله اشک شدم از فکر التماسی که باید برای مرخصی گرفتن به این و اون بکنم. ( که البته اصلا این اتفاق نیفتاد).

بعدش هم رفتیم آزمایشگاه و بعد هم نوبت ام آر آی و بعد رفتیم که ناهار بخوریم.

همکلاسی دنبال رستوران میگشت ولی اون ساعت هرجا رفتیم غذاشون تموم شده بود.  در نتیجه رفتیم یه ساندویچی.

بعد هم ترمینال و خداحافظی.

این دو روز خیلی سرم شلوغ بود. چون قراره هفته ی دیگه نباشم و باید کارها رو سر و سامون بدم. از اون طرف هم دائم گوشیم زنگ میخوره و خانواده و دوستان ابراز محبت میکنند. دیروز از بس خسته بودم ساعت نه شب بیهوش شدم. 

امروز هم از صبح شروع کردم به نوشتن  این یادداشت که تا الان طول کشیده.

خواستم بگم الان خیلی خوبم. نگران نباشید این طور که فهمیدم بسته به جایی که پلاک ها ایجاد میشن ممکنه رفتارهای فرد هم متغیر باشه و تحت کنترل خودش نباشه . گریه کردن های منم به همین دلیله.

طفلک خواهرک خیلی نگرانه و الان دنبال نشانه های این بیماری در خودشه. اطرافیان هر کسی فهمیده همش دنبال اینه ببینه خودش علائم مشابهی نداشته باشه.

همه رو ترسوندم ولی خودم الان آروم هستم. عجب بچه ی بدی هستما.

****

خدایا سپاس از اینکه منو در دایره ی چنین آدم های مهربونی قرار دادی.

پ.ن.لیلی جونم خیلی باحالی!


زمان ثبت : یکشنبه 23 مهر 1396 در ساعت 18:57
نویسنده : رافائل
عنوان :

سلام و عذرخواهی

اول سلام و بعدش عذرخواهی بابت اینکه بدون پاسخ دادن،کامنتهاتون رو تائید کردم.

الان نشستم تو ماشین و دارم میرم سمت شهر محل سکونت.

دکتر ع حرف های دکتر قبلی رو تائید کرد و گفت حتما باید فوری یک دوره کورتن درمانی داشته باشی و بعد برات مشخص کنیم چه دارویی استفاده کنی.

یه آزمایش دیگه نوشت که انجامش دادم و یه ام آر آی جدید که موند برا شنبه. از شنبه هم باید برگردم تهران و یک هفته تهران باشم برا درمان. 

از داخل مطب حالم خراب شد. دیدن بیمارای مشابه خودم و تعریف ماجراهاشون بدجور حالم رو خراب کرد. مخصوصا وقتی فهمیدم این بیماری روی حافظه هم اثر میگذاره. همیشه از فراموشی میترسیدم.

تمام مدت همکلاسی نشسته بود کنارم و بهم دلداری میداد. نمیدونم چرا اشکام روونه. شاید ترس از دست دادن همکلاسیه که حالم رو بد کرده. هرچقدر هم که مدعی قوی بودن باشم، باز هم فکر اینکه زندگی اونو خراب کنم و یا از دستش بدم، به شدت برام آزاردهنده است.

طفلک خیلی سعی کرد آرومم کنه و بهم دلگرمی بده. اما نمیدونم چرا شنیدن همین حرفای امیدوارکننده ش باعث میشد گوله گوله اشک بریزم. الانم که نشستم توی ماشین هنوز دارم اشک میریزم چون هنوز داره برام پیام های امیدوارکننده میفرسته!

باید سعی کنم دوباره خودم رو پیدا کنم. 

فردا باید برم شرکت و تا آخر هفته کارها و برنامه هام رو جمع و جور کنم.  مثلا قرار بود برا سفر بعد از عروسیمون یک هفته مرخصی بگیرم ولی شرایط اینجوری شد.

نگران نباشید. حال خرابم قسمت بزرگش به خاطر شرایط هورمونیه وگرنه من که میدونستم این بیماری هست. به قول دکتر: خداروشکر کن که زود فهمیدی و با داروهای خوبی که الان تو بازار موجوده میتونی جلوی پیشرفتش رو بگیری!

*****

خدایا سپاس که یاری دارم که کنارم و همراهمه!

خدایا سپاس که خانواده و دوستانی دارم که همراه و همدلم هستند .

خدایاسپاس که این بیماری کشف شد!

خدایا سپاس که پس اندازی دارم که بتونم از عهده ی هزینه های بالای درمان برآم.

خدایا سپاس!



زمان ثبت : شنبه 22 مهر 1396 در ساعت 20:19
نویسنده : رافائل
عنوان :

فردا

فردا برام روز مهمیه! 

نه استرس داشتم و نه نگران بودم!

تا اینکه تلفن ها شروع شد!

برادر!

مادر!

همکار!

دوست!

نگران نیستم اما دلشوره دارم!

فرزانه اینجا بود.

با هم آش رشته خوردیم. حرف زدیم و خندیدیم. در نهایت بهش گفتم دیگه بره چون باید وسایل سفر یکروزه ام رو مهیا کنم.

رفت و من الان نشستم با خیالی مشوش!

****

برام دعا کنید.

زمان ثبت : شنبه 22 مهر 1396 در ساعت 06:26
نویسنده : رافائل
عنوان :

اول هفته

دلم میخواد کله ی این موزردک احمق رو فروکنم توی یه سطل پر از گل و لجن و بذارم همونجوری خفه بشه!

کی؟

خوب معلومه دیگه همین مردک روانی ترامپ رو میگم.

اونقدر احمقه که بیمه ی درمانی هفت میلیون آمریکایی رو قطع کرده و هزینه ی بیمه رو کلی بالا برده.

از یونسکو اومده بیرون.

وضعیتش با ماهارو هم که میدونید.

نه به مردم خودش رحم میکنه و نه به دیگران.

چرا هرچند وقت یه دفعه یه گوشه ی دنیا یه دیوونه در راس امور قرار میگیره؟

نخ این عروسکای خیمه شب بازی دست کیه؟

*****

من تلویزیون تماشا نمیکنم و به اخبار گوش نمیدم چون استرس زیادی بهم وارد میکنه ولی روز و هفته ای که با دیدن عکس این موجود احمق شروع بشه، اونم برحسب اتفاق و در ای*نس*تا*گر*ام ، رو خدا باید به خیر بگذرونه.

زمان ثبت : پنج‌شنبه 20 مهر 1396 در ساعت 18:35
نویسنده : رافائل
عنوان :

از گذشته ها: چند اپیزود

نشسته بودم و انار دون میکردم که یاد یه خاطره ای از ایام دور دانشجویی افتادم. حدود هجده، نوزده سال قبل: 

اون موقع اتاق های خوابگاه ما شش نفره بود. یه روز پاییزی قشنگ، یکی از بچه های خوب ساوه ای که از دوستان ما بود و در اتاق دیگه ای ساکن بود، اومد دیدنمون و برامون یه انار بزرگ آورد. اندازه انار نسبت به انارهایی که تو مغازه ها میبینید خیلی درشت تر بود و دوستمون اون انار رو آورده بود تابعد از دون  کردنش شش تایی  بخوریم.  انار درشت بود و پوستی  قرمز و درخشان داشت. شبیه تابلوهای نقاشی(حرف انار که میشه من یاد لیلی و خورشید میفتم).

خلاصه ، دوست و همکلاس ریزه ای داشتیم که بسیار هیجانی بود. وسط صحبت های ما در مورد اینکه انار رو کِی بخوریم، یهو گفت: بچه ها میگن هرکسی صبح روز جمعه نیت کنه و یه انار رو ناشتا بخوره به شرطی که هیچکدوم از دونه هاش نیفته، به آرزویی که کرده میرسه. 

من خندیدم و گفتم: بی خیال. اناری که دونه هاش کامل خورده بشه وجود نداره. بالاخره یکی خراب درمیاد یا از دست آدم درمیره.

گفت: فردا جمعه است. من نیت میکنم و این انار رو میخورم و هیچ دونه ای رو  دور نمی اندازم.

من چشمام شد چهارتا. قبل از من باقی بچه ها مخالفت کردند و گفتند این انار برای همه است و همین الان میخوریمش.

من اما تا ساعتها بعد فکرم مشغول این موضوع بود که وقتی اون دوستمون میدونست این انار برای همه ی بچه هاست و انار دیگه ای هم موجود نیست چرا به خودش اجازه داده بود از بقیه بخواد که انار به اون بزرگی رو تنها بخوره؟!

امروز که فکر میکنم میبینم شاید خود انار برای اون مهم نبوده و آرزویی که در دل داشته اونقدر براش مهم بوده که چنین حرفی زده! شاید!

****

زمان دانشجویی ما یه کفش معمولیِ خوب قیمتی معادل هشت  تا ده هزار تومان داشت و یک کفش خوب قیمتی مابین دوازده تا پانزده هزار تومان داشت.

هنوز اونقدرها برندپوشی مد نشده بود و بازار پوشاک تا این اندازه پررونق نبود. البته باید بگم که اجناس بنجول چینی هم توی بازار نیومده بود و کیفیت اجناس داخل بازار خیلی بهتر از الان بود.

یه  ترم بالایی داشتیم که بچه ی تهران بود و از خانواده ای پولدار. من البته فقط اسمش رو شنیده بودم و داستانهایی از کارهای عجیبی که میکرد و برای ما بچه شهرستانی ها خیلی عجیب بود.

یک یا دوسالی مرخصی گرفت و وقتی من سال آخر بودم اون با بچه های ترم پایینی و هم ترمیهایی که کمی از دوره ی ما عقب مونده بودند همکلاس شده بود.

روزی یکی از دوستان هم اتاقی ما اومد و گفت: بچه ها کفشای  سفید فلانی رو دیدید؟ فکر کنم هستی دیده بود. من که خود طرف رو هم ندیده بودم. دوست ما ادامه داد: امروز توی آزمایشگاه اسید ریخت روی کفشش و کفشش خراب شد و بعد گفت ای وای تازه چهل تومن پول داده بودم برا کفشام. من هم(همون دوستمون که داشت ماجرا رو تعریف میکرد) گفتم: مگه خر گازت گرفته بود که چهل هزارتومن دادی برا کفش. اینا فوقش پونزده تومن بیارزه!!!!

اونروز ما کلی خندیدیم اما نمیدونستیم چه طوفانی درراهه و روزی میرسه که کفش های میلیونی پشت ویترین مغازه های بالای شهر جا خوش میکنند و به قول مادرم، از مابهترون ها، بابت یه کفش معمولی چند میلیون پول پرداخت میکنند که بگن فلان برند رو پوشیدن.

به قول نن جونا: هی جوونی کجایی که یادت به خیر!

****

یکی  از بهترین خاطراتی که از همکلاسی دارم، مربوط میشه به درسی خاص با استادی بسیار بسیار سختگیر. درسی که هر ترم از بین بچه های یک کلاس سی نفره، تنها ده نفر پاس میشدند.

ترم چهار بودم. همکلاسی ترم آخر بود. توی انجمن با هم کار میکردیم. یه روز به خاطر اذیت های یه تعدادی از همکلاسی ها وسط درس ازکلاس زدم بیرون. رفتم انجمن. همکلاسی وقتی فهمید با دکتر ع کلاس دارم و از کلاسش اومدم بیرون گفت: بیچاره شدی‌ . حتما میندازدت. خیلی لجباز و سختگیره. یکی دو روز بعد یه عالمه نمونه سوال برام آورد و گفت اینارو برا امتحانت بخون. اون عادت داره از بین سوال های سالهای قبل سوال میده.

صبح روز امتحان پایان ترم، استاد یه کلاس رفع اشکال گذاشت. من و هستی  شب قبل توی خوابگاه تموم نمونه سوال ها رو حل کرده بودیم و من اشکالاتم رو درآورده بودم و با خودم برده بودم جلسه رفع اشکال.

من سوال میپرسیدم و استاد رنگ به رنگ میشد.

بعدازظهر سر جلسه ی امتحان، نود درصد از سوالات، همونهایی بودند که من توی کلاس رفع اشکال پرسیده بودم. 

استاد رو صدا کردم تا سوالی بپرسم، با عصبانیت گفت: تو که همه رو صبح پرسیدی دیگه چه سوالی داری!

من اون درس رو نوزده و نیم شدم. در تاریخ دانشگاه ما چنین نمره ای برای اون درس از عجایب بود. فقط کسانی پاس شدند که سر جلسه رفع اشکال حاضر شده بودند. به خاطر نمره ی من ، نمرات روی نمودار نرفت و خیلی ها افتادند. اما اما اما شیرینی اون امتحان و اون نمره برای همیشه باقی مونده.

بعد از امتحان دیگه همکلاسی رو ندیدم تا ازش تشکر کنم. گذشت تا دوازده سال بعد.....

****

میخواستم چندتا خاطره ی دیگه بنویسم ولی یهو دلم گرفت و حس پیری بهم دست داد. بقیه بمونه برای بعد.

زمان ثبت : پنج‌شنبه 20 مهر 1396 در ساعت 09:43
نویسنده : رافائل
عنوان :

روحت شاد بزرگمهر

بزرگمهر جان  کجایی بیای ببینی سحرخیزی همیشه هم خوب نیست! 

صبح کله سحر بیدار شدم رفتم بانک برای کاری، گفتن مسئولش دو ساعت دیگه میاد. دست از پا درازتر برگشتم  خونه و الان دوباره باید راه بیفتم برم بانک مذکور.

سرماخوردگی چیز بسیار بسیار مزخرفیست. مخصوصا اگر درون ریز باشه و خودش رو به این راحتی ها بروز نده. یعنی داره منو میکشه این عطسه های گاه به گاه. گلو درد خفیف و بی حالی.

آقاجان یا بیا و یا برو. این اداها دیگه چی چی بود.

توی راه برگشت وقتی سوار تاکسی شدم یه خانم و آقایی هم که انگار همکار بودند ناگهان همدیگه رو دیدند و سوار تاکسی شدند. خانم تمام طول راه از نشریه ی آقا پرسید و جوری صحبت میکرد از سر تفاخر که بیا و ببین. اولین جمله ای هم که گفت این بود: شما هم امروز مثل من بی ماشین هستید!!!!!

بله دیگه. یعنی خانم همیشه سواره هستند! جالب در مورد پرداخت کرایه بود. آقا کرایه ی هر دو نفر رو پرداخت و خانم تمام مدت دست به سینه نشسته بود و هیچ واکنشی نشون نداد و فقط یه تشکر خشک و خالی. انگار وظیفه ی آقا بوده! رفتارش اونقدر سرد و یخ و عجیب بود که نگو. حتی وقتی با آقا صحبت میکرد فقط به رو به رو نگاه میکرد. اون هم در شرایطی که خودش سر صحبت رو باز کرده بود. عجیبا غریبا.

من برم ببینم کارم انجام میشه یا نه!

زمان ثبت : سه‌شنبه 18 مهر 1396 در ساعت 17:15
نویسنده : رافائل
عنوان :

جنگ

بدترین چیز در این دنیا جنگه.

لعنت به جنگ. لعنت به اونایی که برای جاه طلبی و قدرت افروزی و لجبازی های خودشون مردم رو درگیر جنگ میکنند. 

لعنت به اونایی که نشستند یه ور دنیا و با تکون دادن چهارتا مهره تو چهل جای جهان، با استفاده از افکار پوچ و غرور کاذب و وعده وعیدهایی که به خورد یه عده میدن، چهل میلیون آدم بی گناه رو به کام مرگ فرو میبرند. فقط و فقط برای اثبات قدرت خودشون و برای اینکه به دیگران بفهمونند که حرف حرف اونا و منطق منطق اوناست.

لعنت به اونهایی که برای رسیدن به اون وعده ها مردم بیچاره ی سرزمینشون رو جلوی گلوله ها ردیف میکنند.

لعنت به جاه طلبی ما آدم ها!

لعنت به حرص و آز و زیاده خواهی های ما!

لعنت به تعصبات بیجا!

لعنت به منطقی که هیچ شعوری پشتش نیست.

لعنت به طالبان. لعنت به داعش.

****

بچگی من با جنگ گذشت. بچگی من بوی دود می داد و خون.

بچگی من پر بود از اتوبوس های خاکی رنگی که سربازان جوون رو میبردند به شهرهای مرزی و مادرانی که با چشم گریون فرزندانشون رو بدرقه میکردند.

بچگی من بوی گُل نمیداد. بوی گِل میداد. گلی که می مالیدند به ماشین ها و لباس ها. بوی خاک میداد.  بوی اسپندی رو میداد که مادرها پشت سر پسرهاشون دود میدادند. بوی اشک میداد. اشک زنای بیوه و بچه های یتیم و مادرای داغدار و پدرهایی که کمرشون زیر بار غصه خم شده بود.

وقتی توی شهر میگشتیم، بیشتر از مغازه های رنگ و وارنگ ، این حجله های رنگارنگ بودند که سر هر کوچه ای به چشم میخوردند. با چراغ های رنگی و گل های گلایول و عکس یه جوون روی حجله.

بچگی من پر بود از صف جمع کردن دارو برای بیمارستان ها.

آش های پنج تومانی که در مدرسه میخریدیم تا پولش رو برای خرید ملزومات مورد نیاز جبهه ها استفاده کنند.

قلک های پلاستیکی که مدرسه بهمون میداد تا پول توجیبی هامون رو برای کمک به جبهه ها داخلش بریزیم.

بچگی من پرِ از شیشه های چسب خورده برای جلوگیری کردن از شکستن شیشه در اثر موج انفجار.

بچگی من پرِ از صدای آژیر قرمز و سبز، خمپاره، موشک، بمب، هواپیما، شهید، شهید، شهید!

بچگی من پرِ از ترس و ناامنی و گریه و بوی مرگ!

خدا لعنت کنه اونایی رو که نگذاشتند نسل من بچگی کنه!

خدا لعنت کنه اونایی رو که نمیگذارند بچه ها بچگی کنند و در آرامش بزرگ بشن.

آخه جاه طلبی تا چه حد؟

جنگ افروزی تا چه حد؟

سبک مغزی تا چه حد؟

خدایا سرزمین منو از جنگ و انسان های جنگ طلب مصون نگه دار.




زمان ثبت : دوشنبه 17 مهر 1396 در ساعت 19:04
نویسنده : رافائل
عنوان :

عصرنوشت

جوانه ی ماش خریدم و سالاد درست کردم و نشستم پشت میز و با آرامش قاقش قاشق در دهانم میگذارم و از شنیدن صدای خرچ خرچ جوانه ها زیر دندونهان لذت میبرم. 

روز شلوغ و سختی رو پشت سر گذاشتم. 

همیشه از تکرار مداوم یک موضوع برای اشخاص خسته میشدم. برای همین تدریس در دانشگاه رو رها کردم. وقتی میدیدم یک نفر ساده ترین موضوعی رو که دارم توضیح میدم، متوجه نمیشه ؛ خسته میشدم. حالا ببینید اگر این موضوع یک پروسه ی تولید باشه و مجبور باشی روزی چند دفعه اون رو برای اشخاص مختلف توضیح بدی و بعد دوباره صبح روز بعد همون اشخاص سوال هایی تکراری در اون خصوص بپرسند یا که نه! اصلا خودشون رو به کوچه ی علی چپ بزنند، چه اعصابی از من خرد میکنه.

الان به شدت خسته ام و فکم از توضیح دادن های مکرر خسته شده.

احساس میکنم بستنی خونم پایین اومده.

نمیدونم خدا در این شبهای بلند پاییزی چه معجونی ریخته که تا هوا تاریک میشه، اشتهای آدم باز میشه و هی دلش میخواد بخوره.

***

مهندس دو به شک یه پروژه ی تحقیقاتی بهم داده. خوشحالم.

زمان ثبت : یکشنبه 16 مهر 1396 در ساعت 17:14
نویسنده : رافائل
عنوان :

یابو و قاطر

دیروز عصر یه قرص کلداستاپ خوردم و غش کردم تا صبح. امروز  صبح دیدم بلاگ اسکای یادداشت و کامنت های روز شنبه رو حذف کرده. کلی از دستش عصبانی شدم. دختر بدی شده.

راستی بچه ها کسی میدونه چجوری میشه از آرشیو اینجا، بک آپ تهیه کرد؟ اگه کسی میدونه لطفا به من بگه!

****

امروز مهندس دو به شک کلی منو خندوند. داشت درمورد گونه و تیره و جنس تو رده بندی گیاهان برام توضیح میداد بعد گفت اگه دوتا گونه ی جاندار بچه دار بشن و بچه شون زایا باشه از یک گونه هستند درغیر اینصورت از یک گونه نیستند و اسم اون گیاه با هم فرق میکنه. بعد برام مثال جانوریشو زد گفت مثل قاطر و یابو که بچه ی الاغ و اسب هستند و نازا هستند پس گونه ی اسب و الاغ با هم فرق داره هرچند هردوشون چهارپا هستند. وسط حرفای دیگه اش من رفته بودم توی فکر که ازم پرسید به چی فکر میکنی؟ گفتم داشتم فکر میکردم بابای یابو اسب بود یا الاغ؟ یه طوری نگاهم کرد که نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم. به من میگه: یعنی تا آخر عمرت اسب و الاغ و یابو  و قاطر ببینی میخوای یاد من بیفتی؟ چیز دیگه از حرفام یادت نمود که با اونا یاد من بیفتی. گفتم نه نگران نباشید قول میدم هروقت روغن کرچک دیدم یاد شما بیفتم! 

یعنی مرده بودم از خنده.

اونقدر چیزای زیادی بلده که یادم بده که نگو و نپرس. حس میکنم دوباره بچه ی مدرسه رو شدم و روزا میرم مدرسه.

   1       2       3       4       5       ...       71    >>