زمان ثبت : دوشنبه 28 خرداد 1397 در ساعت 09:52
نویسنده : رافائل
عنوان :

سلام بر زندگی متاهلی

سلام دوستای گلم.

فقط اومدم بگم در آغوش امن الهی و به لطف محبت دوستای جانی(هستی و فرزانه جون) و در کنار مهربانی نزدیکان همدل(خواهر و برادر و مادر و زندایی و دایی عزیز و دختردایی و پسردایی ماهم) همه چیز عالی برگزار شد! 

باید بیام و کامل تعریف کنم.

تا دیروز مهمون داشتم و تمام بعد از ظهر داشتیم با همکلاسی تمیزکاری میکردیم. امروز صبح هم داریم جمع و جور میکنیم بریم تهران و بعد هم مشهد.

دوستای گلم از محبت تک تک شما ممنونم.

پای عقد دونه دونه نام بردمتون و براتون دعا کردم.

یه پست بلندبالا باید بنویسم! ان شاءالله به زودی! 

فعلا خداحافظ.


زمان ثبت : پنج‌شنبه 24 خرداد 1397 در ساعت 21:52
نویسنده : رافائل
عنوان :

روز قبل از عید فطر

فردا عید فطره!

فردا تولدمه! 

و من تا همین چند دقیقه پیش فراموش کرده بودم که فردا تولدمه! 

صبح همکلاسی اومد پیشم. کلی خرید کرد. کمک کرد خونه رو تمیز کردیم. شیر حموم رو عوض کرد. قفل کمد رو که خراب شده بود عوض کرد. ناهار قورمه سبزی پخته بودم. با هم خوردیم. باقز کارهارو انجام دادیم. من رفتم آرایشگاه. همکلاسی  رفت لباسم رو از خشکشویی گرفت. صاحبخونه اومد خونه و کولر رو راه انداختند. 

من که برگشتم خونه، منو برد از بانک پول برداشتم و آخرش رفت تهران! الان من نشستم  و به امروز فکر میکنم! 

به اینکه چرا مردم ما نمیخوان بفهمن که سلایق و رویاهای خودشون رو میبایست برای خودشون نگه دارند.

به اینکه چرا وقتی مدل موی مورد نظرم رو به آرایشگر نشون میدم به خودش اجازه میده بگه این مدل زیادی ساده است. تو عروسی! این دیگه چیه؟ 

چرا موهات رو روشن نکردی! چرا آتلیه نوبت نگرفتی و نمیخوای بری! چرا جشن نمیگیری و ....

چرا ما آدم ها تا این حد خودخواه هستیم که فکر میکنیم علایق ما میبایست علاقه ی دیگرون باشه! 

چرا اونقدر خودشیفته هستیم که وقتی کسی مثل ما فکر نمیکنه به خودمون اجازه میدیم بهش بگیم بی ذوق!

ما موجودات خودخواهی هستیم. ما حتی در عروسی عزیزترین کسمون فقط به ونبال رویاهای خودمون هستیم! 

: من آرزو دارم تو رو توی لباس سفید ببینم!

: من آرزومه که شوهرت فلان جور باشه!

: من آرزوم بوده تو رو با آرایش فلان مدل ببینم! 

: من آرزومه تو جشنت فلان مدل باشه!

و   و   و !!!

کسی نمیپرسه تو چه آرزویی داری! و اگر کسی هم بپرسه و تو آرزویی خلاف سلیقه ی اون و جمع داشته باشی، به هیچ وجه آرزوی تو رو قبول نمیکنه! 

ادعای ما دیدن شادی عزیزانمونه ولی در جهت شاد کردن عزیزانمون کاری انجام نمیدیم.

خود من حین عروسی برادرم صرفا به فکر لباس خودم، مدل موهام، خوش گذروندن در مراسم و .... بودم. خلاصه که به فکر قر و فر خودم بودم. الان میفهمم که چقدر خودخواه بودم. البته یادمه هیچ وقت در مورد هیچ چیزی اضهار نظر نکردم و اجازه ندادم افکار من ذهن برادر و زن برادرم رو بهم بریزه! اما له هر حال منم صرفا به فکر خوشی خودم بودم! 

زندگی همینه دیگه. ما آدم های خودخواهی هستیم! 

*****

خدایا سپاس 

زمان ثبت : سه‌شنبه 22 خرداد 1397 در ساعت 08:16
نویسنده : رافائل
عنوان :

بچه هایی که با حسرت بچه های دیگه بزرگ میشن!

چند وقته که موضوعی توجه منو به خودش جلب کرده.

بچه که بودیم وضعیت زندگی ما از باقی خانواده ی مادری بهتر بود.

خاله بزرگه که هیچ. دو تا ازبچه های  خاله کوچیکه  دقیقا بعد از من و خواهرک دنیا اومده بودند. در نتیجه مامان خیلی از لباس های مارو که سالم بودند میداد به خاله کوچیکه تا تن بچه هاش بکنه.

البته باید توضیح بدم که ما کارمند بودیم و اونا شغل آزاد داشتند. اوضاع مالیشون هم خوب بود. اما خاله کوچیکه و شوهرش عادت داشتند به نالیدن و پول خرج نکردن. مخصوصا  چون مادرم شاغل بود و به قولی دستش توی جیب خودش بود، در نتیجه خاله خانوم تا لباسی رو تن ماها میدید به مامان میگفت: عه. ایکاش برا بچه ی منم میخریدی! یا : وقتی خواستی اینو بدی بیرون بده به من!

خوب با شرایطی که پدرم عاشق این بود که بچه هاشو مرتب و تمیز بگردونه و انواع اسباب بازی ها رو براشون بخره، ما بچه هایی بودیم که بچه های فامیل توی دلشون میخواستند که به جای ما باشند. 

از اون طرف، ما توی آپارتمان توی شهر تهران زندگی میکردیم و آرزومون بود مثل خاله زاده ها یه حیاط بزرگ داشته باشیم که توش گِل بازی کنیم. دنبال حشره ها باشیم و به جای اینکه تابستونا بریم کلاس های مختلف، توی حیاط و با بچه ها بازی کنیم!

سالها گذشت و ما بزرگ شدیم. ما بر اساس نوع تربیتمون رفتیم دنبال تحصیل و دانشگاه و بچه های خاله رفتند توی بازار دنبال پول! 

الان شرایط خیلی فرق کرده! بچه های خاله هر کدوم برا خودشون خونه و ماشین و پول و دارایی دارند و ما همچنان یه زندگی کارمندی حقوق بگیری! 

اما این وسط یه چیزی مونده! 

مثلا پسر خاله کوچیکه ی من که با اسباب بازی ها و لباس های برادرم بزرگ شده، با اینکه خونه زندگی آنچنانی داره، با وجود ماشین شاسی بلند صد و چند میلیونی، همچنان دنبال اینه که ببینه برادر من چه میکنه، کجا میره و چی میپوشه! 

سال دوازده ماه خونه ی ما پیداش نمیشه مگه اینکه ماشینش رو عوض کرده باشه یا چیز جدیدی خریده باشه و بخواد به ما نشون بده! این ویژگیش هم فقط در برابر خونواده ی ماست! انگار از اون  سالها با وجود بچگی اون حس حقارت در برابر برادر من توی وجودش خونه کرده  و الان همه کاری میکنه که بگه برتره. اما انگار خودش هم باورش نشده!

دختر خاله ی من زندگی خوبی داره! اما هر وقت توی مهمونی ها شرکت میکنیم بعدش دچار افسردگی میشه! با همه دعوا میکنه. برخوردهای بدی میکنه و حرف همیشگیش اینه که کسی من و شوهرم رو تحویل نمیگیره! وقتی بهش میگیم چرا اینجوری فکر میکنی؟ میگه چون ما دانشگاه نرفتیم هیشکی مارو تحویل نمیگیره!

در صورتی که اینجوری نیست.

وقتی خوب دقت میکنم میبینم این عقده ها همه از کودکی و نوع برخورد پدر و مادر ها ناشی میشه!

خاله بزرگه ی من از نظر مالی در سطح پایین تری نسبت به خاله کوچیکه قرار داشت. اما هیچوقت طوری رفتار نکرد که بچه هاش توی جمع سرشکسته بشن. هیچوقت از کسی چیزی نخواست. بچه ها هم الان نرمال هستند. هم به درسشون رسیدند و هم خداروشکر اوضاع مالیشون خوبه. اما خاله کوچیکه یه جورایی این حس کوچک بودن رو در وجود بچه هاش نهادینه کرده! طوری که هنوز که هنوزه با وجود داشت و دارایی های فراوان این حسرت ها در دل فرزندانش باقی مونده!

الان میفهمم وقتی پدرم میگفت: اجازه ندارید لباسِ قرضی بپوشید یعنی چی! بابا میگفت: یه دست لباس تمیز و مرتب داشته باشید و همون رو چندباربپوشید اما از کسی لباس قرض نگیرید. با یه دونه اسباب بازی خودتون دلشاد باشید اما سراغ اسباب بازی دیگران نرید! 

بابا خدابیامرز مارو طوری بزرگ کرد که من الان حسرت ماشین و خونه و سفر خارج دیگرون و لباس و مبلمان کسی رو نمیخورم. به اونچه که دارم راضیم و خودم رو همونجوری که هستم قبول دارم. حتی اگه خیلی چیزها نداشته باشم، بازم خودم رو باور دارم. این مهم ترین چیزه! ازش ممنونم.

****

خدایا سپاس برای روزها و شبهای جاری! برای هیجانی که به قلب دوستام میریزی! برای شادی ها و غم های توامان! 

خدایا سپاس برای همه چیز°!

زمان ثبت : دوشنبه 21 خرداد 1397 در ساعت 20:03
نویسنده : رافائل
عنوان :

هزار حرف نگفته

توی این مدت موضوعات زیادی بوده که میخواستم در موردشون حرف بزنم:

۱_ بچه هایی که با حسرت بچه های دیگه بزرگ میشن

۲_مدیران امروزی با تفکر ضد پیشرفت زیردستان

۳_هنرپیشه هایی با تغییرات بسیار فاحش در چهره و رفتار

۴_ مثبت اندیشی و منفی نگری و نتیجه نوع تفکر در زندگی

۵_ پیری و جوونی

اما فرصت نشد.نتونستم بیام و بنویسم.

سرما خوردگی من شامل بدن درد و تب و لرز میشه. هی گر میگیرم. هی لرز میکنم. تموم استخونهام هم درد میکنه. جل الخالق!

****

امروز برای پسر یه لقمه بردم. لقمه رو که توی کیسه بود به دندون گرفت و کمی صبر کرد و بعد پشتش رو کرد به ما. دوباره کمی صبر کرد. وقتی دید ما نمیریم رفت و  زیر درخت یه چاله کند و  کیسه ی غذا رو زیر خاک پنهون کرد و روش رو هم برگ ریخت. بعد هم کنار همون چاله یه گودال کم عمق کند(خاک ها مرطوب بودند) بعد رفت توی گودال خوابید. با خودم گفتم قربونت بشم خدا. به حیوون زبون بسته یاد دادی چجوری توی گرمای ظهر خودش رو خنک کنه!  

***

باید پیراهنم رو بدم اتو بخار! 

باید برای اومدن مامان اینا برم خرید و میوه بخرم! باید خونه رو مرتب کنم! بالکن رو بشورم! حموم و توالت رو! و ....

باید بگم صاحبخونه بیاد کولر رو چک کنه(خودش گفته بود)!

باید استراحت کنم! باید استراحت کنم! باید استراحت کنم!

****

ماماجان بغلم کن. خودت میدونی چی میخوام بگم که نمیتونم بگم!

زمان ثبت : دوشنبه 21 خرداد 1397 در ساعت 06:02
نویسنده : رافائل
عنوان :

گزارش وار

دیروز بعد از کار حس میکردم دارم بیهوش میشم. از خونه ی هستی که برگشتم خونه لرز و بی حالی بیشتر شد. تا شب فهمیدم که سرماخوردم.

****

خانم مسئول فنی میگه از من به تو نصیحت: کارهاتو به زیردستت نسپر و بهش یاد نده!

****

به مدیر دو به شک میگم: لطفا بگید دفتر تهران  پیشبینی تیر رو بفرسته تا من قبل از رفتن کارهاشو انجام بدم چون هفته ی بعد نیستم.

(فکر کنم طبق نظر مسئول فنی نباید میگفتم)

****

بدن درد و لرز دارم و خانم مسئول فنی همینکه میرسه توی اتاق کولر رو روشن میکنه با اینکه بارها ازش خواستم این یک هفته رو تحمل کنه که یه وقت من مریض نشم، آخرش هم شدم!

****

خودخواهی در انسانها موج میزنه!!!!


زمان ثبت : شنبه 19 خرداد 1397 در ساعت 22:04
نویسنده : رافائل
عنوان :

سک سک

از خونه به کارخونه!

از کارخونه به خونه!

از خونه به تالار!

از تالار به بازار!

از بازار  به داروخانه!

از داروخانه به تزریقاتی!

از تزریقاتی به آب میوه فروشی!

از آب میوه فروشی همراه با یه بطری آب هویج به محضر! 

از محضر به خونه!

بعدش آشپزی!

شستن ظرفها!

شستن میوه ها!

الان؟؟؟؟

روی تخت ولو!

در حال ماساژ دادن پاها!

*****

خداجون سپاس برای پاهایی که بهم دادی تا باهاشون راه برم! 

سپاس برای پایی که دارم که دردش رو حس کنم!

سپاس برای تموم این خستگیها که میدونم آرزوی خیلیهاست!

*****

خدایا دل دوستامو شاد کن و این روزهارو به تموم اونایی که دوست دارند که تجربه اش کنند نشون بده!

زمان ثبت : جمعه 18 خرداد 1397 در ساعت 08:59
نویسنده : رافائل
عنوان :

تکنولوژی

دیرو ز بعد از مدتها با اتوبوس برگشتم.

اتوبوس مثل همیشه وی آی پی بود. اما یه فرقی با قبل داشت. علاوه بر تک صندلی بودن و صندلی های مدل دندانپزشکی داشتن، پشت هر صندلی یه مانیتور شبیه به تبلت بود. 

روشنش کردم. چند تا برنامه داشت. موسیقی. بازی. فیلم. سرگرمی.

فولدر فیلم رو انتخاب کردم. چندتا فیلم بود. آبای، برادرم خسرو، ساعت پنج عصر و ...

میتونستی هر کدوم رو دلت میخواد انتخاب کنی و تماشا کنی اما حتما میبایست همراهت هندزفری میداشتی. چون برای شنیدن صدای مانیتور میبایست هندزفری بهش وصل میکردی.  من که همراهم نبود. اما کلا جالب بود. خوشمان آمد.

من کلا از اینکه چیزی داخل گوشم فرو کنم خوشم نمیاد به همین دلیل بسیار بسیار به ندرت از هندزفری و هدست و حتی هدفون استفاده  میکنم.

****

الان توی قطار نشستم و دارم میرم تهران. جاده اونقدر شلوغ بود که جرات نکردم با سواری برم تهران. میدونستم که توی کرج گیر میفتم.

دوتاصندلی اون طرف تر یه مادر و بچه نشسته اند. بچه از لحظه ای که سوار شده یه تبلت دستشه و داره با صدای بلند کارتون تماشا میکنه. اینم یه مدل تکنولوژی. اما مادرش بهش یاد نداده که باید مراعات دیگران رو بکنه!

****

خیلی ها بلیط قطار رو اینترنتی با گوشی خریدند. مامور قطار میگه: نور گوشی هاتون رو زیاد کنید تا دستگاه بتونه بارکد رو تشخیص بده! 

اجدادمون زنده بشن و این چیزارو ببینند شوکه میشن.

زمان ثبت : چهارشنبه 16 خرداد 1397 در ساعت 23:30
نویسنده : رافائل
عنوان :

ویژگی ها

اگر از شما بپرسم چه برداشتی از من دارید و چه توصیفی از تصوراتتون نسبت به من میتونید ارائه بدید، چی میگید؟!

میخوام کمی کمکتون کنم:

من آدم آرومی هستم. کم حرف میزنم. خیلی هیجانزده نمیشم.  توی جمع سعی میکنم مراقب رفتار و گفتارم باشم.

دوستان از کامنتهام متوجه شدند. اکثرا کامنتهام کوتاهه. و اکثرا حرف هامو در یک کامنت مینویسم. خیلی کم کامنت میگذارم و اکثرا شنونده  و خواننده ی خوبی هستم تا گوینده ای خوب.

رفتار آدم ها خیلی برام مهمه. کسانی رو که فقط خودشون رو دوست دارند دوست ندارم. من هم مثل خیلی ها سعی میکنم به خودم  اهمیت بدم. اما این رفتار رو با خودخواهی یکی نمیکنم.

زیادی منطقی هستم. برای هرچیزی دنبال یک دلیل قانع کننده میگردم و نمیتونم هر حرفی یا هر چیزی رو بدون علت بپذیرم.

به قول اطرافیان کمی سختگیر هستم.

از کسی توقعات مادی ندارم اما از نزدیکانم توقعات معنوی زیادی دارم.

زیادی آرمانگرا و کمالگرا هستم که اصلا خوب نیست.

اهل تجملات نیستم. به دنبال پول خودم رو به هر دری نمیزنم ولی زندگی بی دغدغه رو دوست دارم.

عاشق کارهای هنری هستم. نقاشی، خیاطی، موسیقی و ....

خلاصه که سادگی رو دوست دارم اما نمیدونم چرا زندگی رو سخت میگیرم.

نظر شما چیه؟

زمان ثبت : دوشنبه 14 خرداد 1397 در ساعت 17:44
نویسنده : رافائل
عنوان :

آخرین سفر دوران تجرد

دیروز از ظهر ناگهان دلم درد گرفت. یه درد عجیب توی شکمم. همکلاسی اومد دم در کارخونه دنبالم و بعد رفتیم خونه. وسایلم رو برداشتیم و رفتیم دنبال سفارش کیک. کیک رو سفارش دادیم و بعد رفتیم توی جاده. توی استراحتگاه آفتاب دو تا ساندویچ گرفتیم و آب معدنی . ساندویچ رو که خوروم کمی دلدردم بهتر شد. توی جاده اما ناگهان رسیدیم پای صحنه ی یه تصادف. یه جنازه کنار خیابون افتاده بود. یه زن بود که دستاش سیاه شده بود. دور و اطرافش خون بود. حالم بد شد. یه پراید له شده هم کنار اتوبان بود. دلدردم بیشتر شد. همکلاسی شوخی میکرد تا حال و هوام عوض بشه ولی از شدت درد بی حوصله بود. 

جلوتر باز هم تصادف زنجیره ای و ترافیک.  نیم ساعت بعد هم یه تصادف زنجیره ای در تونل. و باز هم یکی دیگه. این بار بیش از ده ماشین با هم تصادف کرده بودند. تا برسیم رشت از دلهره مردم. چرا مردم اینجوری رانندگی میکنند. چرا اینقدر عجله دارند؟ 

بین راه همکلاسی برای مامان اینا هندوانه و خربزه خرید. حدود ساعت ده و نیم شب رسیدیم. مامان اومد استقبال و دعوت کرد بریم داخل. گفت تا دست و صورتتون رو بشورید ما هم میز رو میچینیم.

برامون میز شام چید. (خودشون چون باید قرص بخورند همیشه ساعت هشت شام میخورند) . فسنجون پخته بود. همراه با شامی. غذای مورد علاقه ی همکلاسی.

بعد از شام هم چای و میوه و شیرینی آورد. همکلاسی حسابی باهاشون صحبت کرد. یخشون باز شده بود.

بعد هم گفت دیگه باید بره. مامان پرسید شب کجا میری؟ گفت خونه ی پسرعمو! 

شب رفت اونجا. امروز صبح حدود ساعت یازده اومد دنبالم. رفتیم بیرون. کنار دریا قدم زدیم. عکس گرفتیم. بعد هم رفتیم رستوران ناهار خوردیم و حدود ساعت سه رفت تا از سمت چالوس برگرده تهران. الان هم توی راهه.

****

مادر من عادت داره اول دل آدم رو خون کنه و با هر چیزی مخالفت کنه و بعد سنگ تموم بذاره. یکی نیست بهش بگه آخه عزیز دل وقتی اینهمه زحمت میکشی چرا قبلش با بی سیاستی و زبون تلخ کارهاتو بی ارزش میکنی!!!

البته که هزار بار خودم بهش گفتم ولی کو گوش شنوا!

پ.ن. برامون دعا کنید. زیاد!!!!


زمان ثبت : شنبه 12 خرداد 1397 در ساعت 20:25
نویسنده : رافائل
عنوان :

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت (نگشت)..

اول اینکه از دست مامانم بدجور دلگیرم و با وجود اینکه سعی میکنم به روی خودم نیارم اما بدجور قلبم شکسته! گوشی رو برمیدارم و زنگ میزنم خونه اما هیچ حرفی ندارم که باهاش بزنم!

***

دوم اینکه یه خونه پیدا کردیم دقیقا اونجایی که میخواستیم ولی یه ایراد داره. خیلی کوچیکه. هفتاد متره! دو خوابه! همکلاسی میگه اتاق خواب ها و سرویس و آشپزخونه ی خوبی داره ولی پذیراییش فسقلیه. و من نمیدونم اصلا مبلمان من توش جا میشه یا نه! 

به خودم میگم خودتو بگذار جای فرانسوی ها که توی آپارتمان های فسقلی زندگی میکنند.  در عوض  وقتی از سرویس پیاده میشی راحت میرسی خونه. پیاده و بدون نیاز به سوار شدن به تاکسی! مجبور نیستی ساعت ها توی ترافیک بمونی! 

بعدش هم، نهایتا یکسال میشینی و اگه راضی نبودی  سال بعد  سر فرصت میگردی خونه ی بهتر پیدا میکنی!

اما خوب فکر زندگی کردن توی یه خونه ی فسقلی کمی ترسناکه!

***

فردا میرم شمال. بعد از دلخوری پیش اومده با مامان، دلم اصلا نمیخواست برم اونجا. اما همکلاسی گفت برو و اجازه نده کدورت پیش بیاد! (کدورت پیش اومده. حداقل رو قلب من!)

قراره فردا بیاد دنبالم و من رو ببره شمال. 

مامان حتی نگفت شام دعوتش کنه!!!!!

***

آهای پدر و مادرهایی که ادعای دوست داشتن فرزندانتون رو دارید، اگر به هر دلیلی با ازدواج فرزندتون مخالف هستید، اگر به اجبار موافقت کردید و فرزندتون داره ازدواج میکنه لطفا با لجبازی عروسیش رو به کامش زهر نکنید. چون اگر دوستش دارید، باید اجازه بدید از این لحظات لذت ببره. به هر نحوی! چون ادعا میکنید بچه تون براتون عزیزه پس باید به دنبال خوشحال کردنش باشید. اما اگر این کار رو نمیکنید و فقط میخواین در هر لحظه مخالفت خودتون رو یادآوری کنید و حتی حاضر نیستید به خاطر دل بچه تون و آینده اش پیش همسرش کمی آبروداری کنید، و با رفتارتون خون به جگرش میکنید، خوب پس بدونید و آگاه باشید که شما موجود خودخواهی هستید که بیش از هرچیزی در دنیا خودتون رو دوست دارید و باقی حرف های شما ادعایی بیش نیست!

برای رویاهای خودتون بچه دار شدید، برای آرزوهاتون بزرگش کردید و برای فخرفروشی و نمایش به دیگران، زندگیش رو اونجوری که دوست دارید میچرخونید! 

باشد که رستگار شوید.....

****

بعدا نوشت: خونه ی کوچیک یه خوبی بزرگ داره، توی زمستون گرم کردنش و توی تابستون خنک کردنش راحت تر انجام میشه! 

تازه فاصله ی آدم ها با همدیگه هم کم میشه!



   1       2       3       4       5       ...       92    >>